X
تبلیغات
.به وب سايت ديار عاشقان"روشنگري مکتب تشيع"خوش آمديد website Diyar asheghan "School of Enlightenment Funeral" Welcome

دیار عاشقان"روشنگری مکتب تشیع" - تشیع
 

عکس ها با کیفیت بالا است جهت مشاهده عکس ها با کیفیت بالا , کافی است تصاویر را در سیستم خود ذخیره و سپس عکس ها رامشاهده نمایید.

    

     

 

   

+  نوشته شده به قلم الشيعه | 

شهادت على عليه السلام

تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى ...

(نداى آسمانى)

على عليه السلام پس از خاتمه جنگ نهروان و بازگشت بكوفه در صدد حمله بشام بر آمد و حكام ايالات نيز در اجراى فرمان آنحضرت تا حد امكان به بسيج پرداخته و گروههاى تجهيز شده را بخدمت وى اعزام داشتند.

تا اواخر شعبان سال چهلم هجرى نيروهاى اعزامى از اطراف وارد كوفه شده و باردوگاه نخيله پيوستند،على عليه السلام گروههاى فراهم شده را سازمان رزمى داد و با كوشش شبانه روزى خود در مورد تأمين و تهيه كسرى ساز و برگ آنان اقدامات لازمه را بعمل آورد،فرماندهان و سرداران او هم كه از رفتار و كردار معاويه و مخصوصا از نيرنگهاى عمرو عاص دل پر كينه داشتند در اين كار مهم حضرتش را يارى نمودند و بالاخره در نيمه دوم ماه مبارك رمضان از سال چهلم هجرى على عليه السلام پس از ايراد يك خطابه غراء تمام سپاهيان خود را بهيجان آورده و آنها را براى حركت بسوى شام آماده نمود ولى در اين هنگام خامه تقدير سرنوشت ديگرى را براى او نوشته و اجراى طرح وى را عقيم گردانيد.

فراريان خوارج،مكه را مركز عمليات خود قرار داده بودند و سه تن از آنان باسامى عبد الرحمن بن ملجم و برك بن عبد الله و عمرو بن بكر در يكى از شبها گرد هم آمده واز گذشته مسلمين صحبت ميكردند،در ضمن گفتگو باين نتيجه رسيدند كه باعث اين همه خونريزى و برادر كشى،معاويه و عمرو عاص و على عليه السلام ميباشند و اگر اين سه نفر از ميان برداشته شوند مسلمين بكلى آسوده شده و تكليف خود را معين مى‏كنند،اين سه نفر با هم پيمان بستند و آنرا بسوگند مؤكد كردند كه هر يك از آنها داوطلب كشتن يكى از اين سه نفر باشد عبد الرحمن بن ملجم متعهد قتل على عليه السلام شد،عمرو بن بكر عهده‏دار كشتن عمرو عاص گرديد،برك بن عبد الله نيز قتل معاويه را بگردن گرفت و هر يك شمشير خود را با سم مهلك زهر آلود نمودند تا ضربتشان مؤثر واقع گردد نقشه اين قرار داد بطور محرمانه و سرى در مكه كشيده شد و براى اينكه هر سه نفر در يكموقع مقصود خود را انجام دهند شب نوزدهم ماه رمضان را كه شب قدر بوده و مردم در مساجد تا صبح بيدار ميمانند براى اين منظور انتخاب كردند و هر يك از آنها براى انجام ماموريت خود بسوى مقصد روانه گرديد،عمرو بن بكر براى كشتن عمرو عاص بمصر رفت و برك بن عبد الله جهت قتل معاويه رهسپار شام شد ابن ملجم نيز راه كوفه را پيش گرفت.

برك بن عبد الله در شام بمسجد رفت و در ليله نوزدهم در صف يكم نماز ايستاد و چون معاويه سر بر سجده نهاد برك شمشير خود را فرود آورد ولى در اثر دستپاچگى شمشير او بجاى فرق معاويه بر ران وى اصابت نمود.

معاويه زخم شديد برداشت و فورا بخانه خود منتقل و بسترى گرديد و ضارب را نيز پيش او حاضر ساختند،معاويه گفت تو چه جرأتى داشتى كه چنين كارى كردى؟

برك گفت امير مرا معاف دارد تا مژده دهم:معاويه گفت مقصودت چيست؟برك گفت همين الان على را هم كشتند:معاويه او را تا تحقيق اين خبر زندانى نمود و چون صحت آن معلوم گرديد او را رها نمود و بروايت بعضى (مانند شيخ مفيد) همان وقت دستور داد او را گردن زدند.

چون طبيب معالج زخم معاويه را معاينه كرد اظهار نمود كه اگر امير اولادى نخواهد ميتوان آنرا با دوا معالجه نمود و الا بايد محل زخم با آهن گداخته داغ گردد،معاويه گفت تحمل درد آهن گداخته را ندارم و دو پسر (يزيد و عبد الله) براى من‏كافى است (1) .

عمرو بن بكر نيز در همان شب در مصر بمسجد رفت و در صف يكم بنماز ايستاد اتفاقا در آنشب عمرو عاص را تب شديدى رخ داده بود كه از التهاب و رنج آن نتوانسته بود بمسجد برود و به پيشنهاد پسرش قاضى شهر را براى اداى نماز جماعت بمسجد فرستاده بود!

پس از شروع نماز در ركعت اول كه قاضى سر بسجده داشت عمرو بن بكر با يك ضربت شمشير او را از پا در آورد،همهمه و جنجال در مسجد بلند شد و نماز نيمه تمام ماند و قاتل بدبخت دست بسته بچنگ مصريان افتاد،چون خواستند او را نزد عمرو عاص برند مردم وى را بعذابهاى هولناك عمرو عاص تهديدش ميكردند عمرو بن بكر گفت مگر عمرو عاص كشته نشد؟شمشيرى كه من بر او زده‏ام اگر وى از آهن هم باشد زنده نمى‏ماند مردم گفتند آنكس كه تو او را كشتى قاضى شهر است نه عمرو عاص!!

بيچاره عمرو آنوقت فهميد كه اشتباها قاضى بيگناه را بجاى عمرو عاص كشته است لذا از كثرت تأسف نسبت بمرگ قاضى و عدم اجراى مقصود خود شروع بگريه نمود و چون عمرو عاص علت گريه را پرسيد عمرو گفت من بجان خود بيمناك نيستم بلكه تأسف و اندوه من از مرگ قاضى و زنده ماندن تست كه نتوانستم مانند رفقاى خود مأموريتم را انجام دهم!عمرو عاص جريان امر را از او پرسيد عمرو بن بكر مأموريت سرى خود و رفقايش را براى او شرح داد آنگاه بدستور عمرو عاص گردن او هم با شمشير قطع گرديد بدين ترتيب مأمورين قتل عمرو عاص و معاويه چنانكه بايد و شايد نتوانستند مقصود خود را انجام دهند و خودشان نيز كشته شدند.

اما سرنوشت عبد الرحمن بن ملجم:اين مرد نيز در اواخر ماه شعبان سال چهلم بكوفه رسيد و بدون اينكه از تصميم خود كسى را آگاه گرداند در منزل يكى از آشنايان خود مسكن گزيد و منتظر رسيدن شب نوزدهم ماه مبارك رمضان شد،روزى بديدن يكى از دوستان خود رفت و در آنجا زن زيباروئى بنام قطام را كه پدر و برادرش در جنگ نهروان بدست على عليه السلام كشته شده بودند مشاهده كرد و در اولين برخورد دل از كف داد و فريفته زيبائى او گرديد و از وى تقاضاى زناشوئى نمود.

قطام گفت براى مهريه من چه خواهى كرد؟گفت هر چه تو بخواهى!

قطام گفت مهر من سه هزار درهم پول و يك كنيز و يك غلام و كشتن على بن ابيطالب است: (چه مهر سنگينى!شاعر گويد)

فلم ار مهرا ساقه ذو سماحة
كمهر قطام من غنى و معدم‏
ثلاثة آلاف و عبدو قنية
و ضرب على بالحسام المسمم‏
و لا مهر اغلى من على و ان غلا
و لا فتك الا دون فتك ابن ملجم.

يعنى تا كنون نديده‏ام صاحب كرمى را از توانگر و درويش كه (براى زنى) مانند مهر قطام مهر كند. (و آن عبارت است از) سه هزار درهم پول و غلام و كنيزى و ضربت زدن بعلى عليه السلام با شمشير زهر آلود.

و هيچ مهرى هر قدر هم سنگين و گران باشد از كشتن على عليه السلام گرانتر نيست و هيچ ترورى مانند ترور ابن ملجم نيست.بارى ابن ملجم كه خود براى كشتن آنحضرت از مكه بكوفه آمده و نميخواست كسى از مقصودش آگاه شود خواست قطام را آزمايش كند لذا بقطام گفت آنچه از پول و غلام و كنيز خواستى برايت فراهم ميكنم اما كشتن على بن ابيطالب را من چگونه ميتوانم انجام دهم؟

قطام گفت البته در حال عادى كسى نميتواند باو دست يابد بايد او را غافل گير كنى و غفلة بقتل رسانى تا درد دل مرا شفا بخشى و از وصالم كامياب شوى و چنانچه در انجام اينكار كشته گردى پاداش آخرتت بهتر از دنيا خواهد بود!!ابن ملجم كه ديد قطام نيز از خوارج بوده و همعقيده اوست گفت بخدا سوگند من بكوفه نيامده‏ام مگر براى همين كار!قطام گفت من نيز در انجام اين كار ترا يارى‏ميكنم و تنى چند بكمك تو ميگمارم بدينجهت نزد وردان بن مجالد كه با قطام از يك قبيله بوده و جزو خوارج بود فرستاد و او را در جريان امر گذاشت و از وى خواست كه در اينمورد بابن ملجم كمك نمايد وردان نيز (بجهت بغضى كه با على عليه السلام داشت) تقاضاى او را پذيرفت.

خود ابن ملجم نيز مردى از قبيله اشجع را بنام شبيب كه با خوارج همعقيده بود همدست خود نمود و آنگاه اشعث بن قيس يعنى همان منافقى را كه در صفين على عليه السلام را در آستانه پيروزى مجبور بمتاركه جنگ نمود از انديشه خود آگاه ساختند اشعث نيز بآنها قول داد كه در موعد مقرره او نيز خود را در مسجد بآنها خواهد رسانيد،بالاخره شب نوزدهم ماه مبارك رمضان فرا رسيد و ابن ملجم و يارانش بمسجد آمده و منتظر ورود على عليه السلام شدند.

مقارن ورود ابن ملجم بكوفه على عليه السلام نيز جسته و گريخته از شهادت خود خبر ميداد حتى در يكى از روزهاى ماه رمضان كه بالاى منبر بود دست بمحاسن شريفش كشيد و فرمود شقى‏ترين مردم اين مويها را با خون سر من رنگين خواهد نمود و بهمين جهت روزهاى آخر عمر خود را هر شب در منزل يكى از فرزندان خويش مهمان ميشد و در شب شهادت نيز در منزل دخترش ام كلثوم مهمان بود.

موقع افطار سه لقمه غذا خورد و سپس بعبادت پرداخت و از سر شب تا طلوع فجر در انقلاب و تشويش بود،گاهى بآسمان نگاه ميكرد و حركات ستارگان را در نظر ميگرفت و هر چه طلوع فجر نزديكتر ميشد تشويش و ناراحتى آنحضرت بيشتر ميگشت بطوريكه ام كلثوم پرسيد:پدر جان چرا امشب اين قدر ناراحتى؟فرمود دخترم من تمام عمرم را در معركه‏ها و صحنه‏هاى كارزار گذرانيده و با پهلوانان و شجاعان نامى مبارزه‏ها كرده‏ام،چه بسيار يك تنه بر صفوف دشمن حمله‏ها برده و ابطال رزمجوى عرب را بخاك و خون افكنده‏ام ترسى از چنين اتفاقات ندارم ولى امشب احساس ميكنم كه لقاى حق فرا رسيده است.

بالاخره آنشب تاريك و هولناك بپايان رسيد و على عليه السلام عزم خروج از خانه را نمود در اين موقع چند مرغابى كه هر شب در آن خانه در آشيانه خودميخفتند پيش پاى امام جستند و در حال بال افشانى بانگ همى دادند و گويا ميخواستند از رفتن وى جلوگيرى كنند!

على عليه السلام فرمود اين مرغ‏ها آواز ميدهند و پشت سر اين آوازها نوحه و ناله‏ها بلند خواهد شد!ام كلثوم از گفتار آنحضرت پريشان شد و عرض كرد پس خوبست تنها نروى.على عليه السلام فرمود اگر بلاى زمينى باشد من به تنهائى بر دفع آن قادرم و اگر قضاى آسمانى باشد كه بايد جارى شود.

على عليه السلام رو بسوى مسجد نهاد و به پشت بام رفت و اذان صبح را اعلام فرمود و بعد داخل مسجد شد و خفتگان را بيدار نمود و سپس بمحراب رفت و بنماز نافله صبح ايستاد و چون بسجده رفت عبد الرحمن بن ملجم با شمشير زهر آلود در حاليكه فرياد ميزد لله الحكم لا لك يا على ضربتى بسر مبارك آنحضرت فرود آورد (2) و شمشير او بر محلى كه سابقا شمشير عمرو بن عبدود بر آن خورده بود اصابت نمود و فرق مباركش را تا پيشانى شكافت و ابن ملجم و همراهانش فورا بگريختند.

خون از سر مبارك على عليه السلام جارى شد و محاسن شريفش را رنگين نمود و در آنحال فرمود :

بسم الله و بالله و على ملة رسول الله فزت و رب الكعبة.

(سوگند بپروردگار كعبه كه رستگار شدم) و سپس اين آيه شريفه را تلاوت نمود:

منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرى (3) .

(شما را از خاك آفريديم و بخاك بر ميگردانيم و بار ديگر از خاك مبعوث‏تان ميكنيم) و شنيده شد كه در آنوقت جبرئيل ميان زمين و آسمان ندا داد و گفت:

تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى قتل على المرتضى قتله اشقى الاشقياء. (بخدا سوگند ستونهاى هدايت در هم شكست و نشانه‏هاى تقوى محو شد و دستاويز محكمى كه ميان خالق و مخلوق بود گسيخته گرديد پسر عم مصطفى صلى الله عليه و آله كشته شد،على مرتضى بشهادت رسيد و بدبخت‏ترين اشقياء او را شهيد نمود .)

همهمه و هياهو در مسجد بر پا شد حسنين عليهما السلام از خانه بمسجد دويدند عده‏اى هم بدنبال ابن ملجم رفته و دستگيرش كردند،حسنين باتفاق بنى‏هاشم على عليه السلام را در گليم گذاشته و بخانه بردند فورا دنبال طبيب فرستادند،طبيب بالاى سر آنحضرت حاضر شد و چون زخم را مشاهده كرد بمعاينه و آزمايش پرداخت ولى با كمال تأسف اظهار نمود كه اين زخم قابل علاج نيست زيرا شمشير زهر آلود بوده و بمغز صدمه رسانيده و اميد بهبودى نميرود .

على عليه السلام از شنيدن سخن طبيب بر خلاف ساير مردم كه از مرگ ميهراسند با كمال بردبارى بحسنين عليهما السلام وصيت فرمود زيرا على عليه السلام را هيچگاه ترس و وحشتى از مرگ نبود و چنانكه بارها فرموده بود او براى مرگ مشتاقتر از طفل براى پستان مادر بود!

على عليه السلام در سراسر عمر خود با مرگ دست بگريبان بود،او شب هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله در فراش آنحضرت كه قرار بود شجعان قبائل عرب آنرا زير شمشيرها بگيرند آرميده بود،على عليه السلام در غزوات اسلامى همواره دم شمشير بود و حريفان و مبارزان وى قهرمانان شجاع و مردان جنگ بودند،او ميفرمود براى من فرق نميكند كه مرگ بسراغ من آيد و يا من بسوى مرگ روم بنابر اين براى او هيچگونه جاى ترس نبود،على عليه السلام وصيت خود را بحسنين عليهما السلام چنين بيان فرمود:

اوصيكما بتقوى الله و ان لا تبغيا الدنيا و ان بغتكما،و لا تأسفا على شى‏ء منها زوى عنكما... (4)

شما را بتقوى و ترس از خدا سفارش ميكنم و اينكه دنيا را نطلبيد اگر چه‏دنيا شما را بخواهد و بآنچه از (زخارف دنيا) از دست شما رفته باشد تأسف مخوريد و سخن راست و حق گوئيد و براى پاداش (آخرت) كار كنيد،ستمگر را دشمن باشيد و ستمديده را يارى نمائيد.

شما و همه فرزندان و اهل بيتم و هر كه را كه نامه من باو برسد بتقوى و ترس از خدا و تنظيم امور زندگى و سازش ميان خودتان سفارش ميكنم زيرا از جد شما پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه ميفرمود سازش دادن ميان دو تن (از نظر پاداش) بهتر از تمام نماز و روزه (مستحبى) است،از خدا درباره يتيمان بترسيد و براى دهان آنها نوبت قرار مدهيد (كه گاهى سير و گاهى گرسنه باشند) و در اثر بى توجهى شما در نزد شما ضايع نگردند،درباره همسايگاه از خدا بترسيد كه آنها مورد وصيت پيغمبرتان هستند و آنحضرت درباره آنان همواره سفارش ميكرد تا اينكه ما گمان كرديم براى آنها (از همسايه) ميراث قرار خواهد داد.و بترسيد از خدا درباره قرآن كه ديگران با عمل كردن بآن بر شما پيشى نگيرند،درباره نماز از خدا بترسيد كه ستون دين شما است و درباره خانه پروردگار (كعبه) از خدا بترسيد و تا زنده هستيد آنرا خالى نگذاريد كه اگر آن خالى بماند (از كيفر الهى) مهلت داده نميشويد و بترسيد از خدا درباره جهاد با مال و جا ن و زبانتان در راه خدا،و ملازم همبستگى و بخشش بيكديگر باشيد و از پشت كردن بهم و جدائى از يكديگر دورى گزينيد،امر بمعروف و نهى از منكر را ترك نكنيد (و الا) اشرارتان بر شما حكمرانى كنند و آنگاه شما (خدا را براى دفع آنها ميخوانيد) و او دعايتان را پاسخ نگويد.

اى فرزندان عبد المطلب مبادا به بهانه اينكه بگوئيد امير المؤمنين كشته شده ا ست در خونهاى مردم فرو رويد و بايد بدانيد كه بعوض من كشته نشود مگر كشنده من،بنگريد زمانيكه من از ضربت او مردم شما هم بعوض آن،ضربتى بوى بزنيد و او را مثله نكنيد كه من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه ميفرمود از مثله كردن اجتناب كنيد اگر چه نسبت بسگ آزار كننده باشد.

على عليه السلام پس از ضربت خوردن در سحرگاه شب 19 رمضان تا اواخر شب 21 در خانه بسترى بود و در اينمدت علاوه بر خانواده آنحضرت بعضى از اصحابش‏نيز جهت عيادت بحضور وى مشرف ميشدند و در آخرين ساعات زندگى او از كلمات گهر بارش بهره‏مند ميگشتند از جمله پندهاى حكيمانه او اين بود كه فرمود:انا بالامس صاحبكم و اليوم عبرة لكم و غدا مفارقكم.

(من ديروز مصاحب شما بودم و امروز وضع و حال من مورد عبرت شما است و فردا از شما مفارقت ميكنم) .

مقدارى شير براى على عليه السلام حاضر نمودند كمى ميل كرد و فرمود بزندانى خود نيز از اين شير بدهيد و او را اذيت و شكنجه نكنيد اگر من زنده ماندم خود،دانم و او و اگر در گذشتم فقط يك ضربت باو بزنيد زيرا او يك ضربت بيشتر بمن نزده است و رو بفرزندش حسن عليه السلام نمود و فرمود:

يا بنى انت ولى الامر من بعدى و ولى الدم فان عفوت فلك و ان قتلت فضربة مكان ضربة.

(پسر جانم پس از من تو ولى امرى و صاحب خون من هستى اگر او را ببخشى خود دانى و اگر بقتل رسانى در برابر يك ضربتى كه بمن زده است يكضربت باو بزن) چون على عليه السلام در اثر سمى كه بوسيله شمشير از راه خون وارد بدن نازنينش شده بود بيحال و قادر بحركت نبود لذا در اينمدت نمازش را نشسته ميخواند و دائم در ذكر خدا بود،شب 21 رمضان كه رحلتش نزديك شد دستور فرمود براى آخرين ديدار اعضاى خانواده او را حاضر نمايند تا در حضور همگى وصيتى ديگر كند.

اولاد على عليه السلام در اطراف وى گرد گشتند و در حاليكه چشمان آنها از گريه سرخ شده بود بوصاياى آنجناب گوش ميدادند،اما وصيت او تنها براى اولاد وى نبود بلكه براى تمام افراد بشر تا انقراض عالم است زيرا حاوى يك سلسله دستورات اخلاقى و فلسفه عملى است و اينك خلاصه آن:

ابتداى سخنم شهادت بيگانگى ذات لا يزال خداوند است و بعد برسالت محمد بن عبد الله صلى الله عليه و آله كه پسر عم من و بنده و برگزيده خداست،بعثت او از جانب پروردگار است و دستوراتش احكام الهى است،مردم را كه در بيابان جهل و نادانى سرگردان بودند بصراط مستقيم و طريق نجات هدايت فرموده‏و بروز رستاخيز از كيفر اعمال ناشايست بيم داده است.

اى فرزندان من،شما را به تقوى و پرهيز كارى دعوت ميكنم و بصبر و شكيبائى در برابر حوادث و ناملايمات توصيه مينمايم پاى بند دنيا نباشيد و بر آنچه از دست شما رفته حسرت نخوريد،شما را باتحاد و اتفاق سفارش ميكنم و از نفاق و پراكندگى بر حذر ميدارم،حق و حقيقت را هميشه نصب العين قرار دهيد و در همه حال چه هنگام غضب و اندوه و چه در موقع رضا و شادمانى از قانون ثابت عدالت پيروى كنيد.

اى فرزندان من،هرگز خدا را فراموش مكنيد و رضاى او را پيوسته در نظر بگيريد با اعمال عدل و داد نسبت بستمديدگان و ايثار و انفاق به يتيمان و درماندگان،او را خشنود سازيد،در اين باره از پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود هر كه يتيمان را مانند اطفال خود پرستارى كند بهشت خدا مشتاق لقاى او ميشود و هر كس مال يتيم را بخورد آتش دوزخ در انتظار او ميباشد.

در حق اقوام و خويشاوندان صله رحم و نيكى نمائيد و از درويشان و مستمندان دستگيرى كرده و بيماران را عيادت كنيد،چون دنيا محل حوادث است بنابر اين خود را گرفتار آمال و آرزو مكنيد و هميشه در فكر مرگ و جهان آخرت باشيد،با همسايه‏هاى خود برفق و ملاطفت رفتار كنيد كه از جمله توصيه‏هاى پيغمبر صلى الله عليه و آله نگهدارى حق همسايه است.احكام الهى و دستورات شرع را محترم شماريد و آنها را با كمال ميل و رغبت انجام دهيد،نماز و زكوة و امر بمعروف و نهى از منكر را بجا آوريد و رضايت خدا را در برابر اطاعت فرامين او حاصل كنيد.

اى فرزندان من،از مصاحبت فرو مايگان و ناكسان دورى كنيد و با مردم صالح و متقى همنشين باشيد،اگر در زندگى امرى پيش آيد كه پاى دنيا و آخرت شما در ميان باشد از دنيا بگذريد و آخرت را بپذيريد،در سختيها و متاعب روزگار متكى بخدا باشيد و در انجام هر كارى از او استعانت جوئيد،با مردم برأفت و مهربانى و خوشروئى و حسن نيت رفتار كنيد و فضائل نفسانى مخصوصا تقوى و خدمت بنوع را شعار خود سازيد،كودكان خود را نوازش كنيد و بزرگان و سالخوردگان را محترم شماريد.اولاد على عليه السلام خاموش نشسته و در حاليكه غم و اندوه گلوى آنها را فشار ميداد بسخنان دلپذير و جان پرور آنحضرت گوش ميدادند،تا اين قسمت از وصيت على عليه السلام درس اخلاق و تربيت بود كه عمل بدان هر فردى را بحد نهائى كمال ميرساند آنحضرت اين قسمت از وصيت خود را با جمله لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم بپايان رسانيد و آنگاه از هوش رفت و پس از لحظه‏اى چشمان خدابين خود را نيمه باز كرد و فرمود:اى حسن سخنى چند هم با تو دارم،امشب آخرين شب عمر من است چون در گذشتم مرا با دست خود غسل بده و كفن بپوشان و خودت مباشر اعمال كفن و دفن من باش و بر جنازه من نماز بخوان و در تاريكى شب دور از شهر كوفه جنازه مرا در محلى گمنام بخاك سپار تا كسى از آن آگاه نشود.

عموم بنى‏هاشم مخصوصا خاندان علوى در عين خاموشى گريه ميكردند و قطرات اشگ از چشمان آنها بر گونه‏هايشان فرو ميغلطيد،حسن عليه السلام كه از همه نزديكتر نشسته بود از كثرت تأثر و اندوه،امام عليه السلام را متوجه حزن و اندوه خود نمود على عليه السلام فرمود اى پسرم صابر و شكيبا باش و تو و برادرانت را در اين موقع حساس بصبر و بردبارى توصيه ميكنم.

سپس فرمود از محمد هم مواظب باشيد او هم برادر شما و هم پسر پدر شما است و من او را دوست دارم.

على عليه السلام مجددا از هوش رفت و پس از لحظه‏اى تكانى خورد و بحسين عليه السلام فرمود پسرم زندگى تو هم ماجرائى خواهد داشت فقط صابر و شكيبا باش كه ان الله يحب الصابرين .

در اين هنگام على عليه السلام در سكرات موت بود و پس از لحظاتى چشمان مباركش بآهستگى فرو خفت و در آخرين نفس فرمود:

اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله.

پس از اداى شهادتين آن لبهاى نيمه باز و نازنين بهم بسته شد و طاير روحش باوج ملكوت اعلا پرواز نمود و بدين ترتيب دوران زندگى مردى كه در تمام مدت‏عمر جز حق و حقيقت هدفى نداشت بپايان رسيد (1) .

هنگام شهادت سن شريف على عليه السلام 63 سال و مدت امامتش نزديك سى سال و دوران خلافت ظاهريش نيز در حدود پنج سال بود.امام حسن عليه السلام باتفاق حسين عليه السلام و چند تن ديگر بتجهيز او پرداخته و پس از انجام تشريفات مذهبى جسد آنحضرت را در پشت كوفه در غرى كه امروز به نجف معروف است دفن كردند و همچنانكه خود حضرت امير عليه السلام سفارش كرده بود براى اينكه دشمنان وى از بنى اميه و خوارج جسد آنجناب را از قبر خارج نسازند و بدان اهانت و جسارت ننمايند محل قبر را با زمين يكسان نمودند كه معلوم نباشد و قبر على عليه السلام تا زمان حضرت صادق عليه السلام از انظار پوشيده و مخفى بود و موقعيكه منصور دوانقى دومين خليفه عباسى آنحضرت را از مدينه بعراق خواست هنگام رسيدن بكوفه بزيارت مرقد مطهر حضرت امير عليه السلام رفته و محل آنرا مشخص نمود.

در مورد پيدايش قبر على عليه السلام شيخ مفيد هم روايتى نقل ميكند كه عبد الله بن حازم گفت روزى با هارون الرشيد براى شكار از كوفه بيرون رفتيم و در پشت كوفه بغريين رسيديم،در آنجا آهوانى را ديديم و براى شكار آنها سگهاى شكارى و بازها را بسوى آنها رها نموديم،آنها ساعتى دنبال آهوان دويدند اما نتوانستند كارى بكنند و آهوان به تپه‏اى كه در آنجا بود پناه برده و بالاى آن ايستادند و ما ديديم كه بازها بكنار تپه فرود آمدند و سگها نيز برگشتند،هارون از اين حادثه تعجب كرد و چون آهوان از تپه فرود آمدند دوباره بازها بسوى آنها پرواز كرده و سگها هم بطرف آنها دويدند آهوان مجددا بفراز تپه رفته و بازها و سگها نيز باز گشتند و اين واقعه سه بار تكرار شد!هارون گفت زود برويد و هر كه را در اين حوالى پيدا كرديد نزد من آوريد،و ما رفتيم و پيرمردى از قبيله بنى اسد را پيدا كرديم و او را نزد هارون آورديم،هارون گفت اى شيخ مرا خبر ده كه اين تپه چيست؟آنمرد گفت اگر امانم دهى ترا از آن آگاه سازم!هارون گفت من با خدا عهد ميكنم كه ترا از مكانت بيرون‏نكنم و بتو آزار نرسانم.شيخ گفت پدرم از پدرانش بمن خبر داده است كه قبر على بن ابيطالب در اين تپه است و خداى تعالى آنرا حرم امن قرار داده است چيزى آنجا پناهنده نشود جز اينكه ايمن گردد!

هارون كه اينرا شنيد پياده شد و آبى خواست و وضوء گرفت و نزد آن تپه نماز خواند و خود را بخاك آن ماليد و گريست و سپس (بكوفه) برگشتيم (6) .

در مورد مرقد مطهر حضرت امير عليه السلام حكايتى آمده است كه نقل آن در اينجا خالى از لطف نيست:

سلطان سليمان كه از سلاطين آل عثمان و احداث كننده نهر حسينيه از شط فرات بود چون به كربلاى معلى ميآمد بزيارت امير المؤمنين مشرف ميشد،در نجف نزديكى بارگاه شريف علوى از اسب پياده شد و قصد نمود كه محض احترام و تجليل تا قبه منوره پياده رود.

قاضى عسكر كه مفتى جماعت هم بوده در اين سفر همراه سلطان بود،چون از اراده سلطان با خبر گشت با حالت غضب بحضور سلطان آمد و گفت تو سلطان زنده هستى و على بن ابيطالب مرده است تو چگونه از جهت درك زيارت او پياده رفتن را عزم نموده‏اى؟ (قاضى ناصبى بود و نسبت بحضرت شاه ولايت عناد و عداوت داشت) در اينخصوص قاضى با سلطان مكالماتى نمود تا اينكه گفت اگر سلطان در گفته من كه پياده رفتن تا قبه منوره موجب كسر شأن و جلال سلطان است ترديدى دارد بقرآن شريف تفأل جويد تا حقيقت امر مكشوف گردد،سلطان سخن او را پذيرفت و قرآن مجيد را در دست گرفته و تفالا آنرا باز نمود و اين آيه در اول صفحه ظاهر بود:فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى.سلطان رو به قاضى نمود و گفت سخن تو برهنگى پاى ما را مزيد بر پياده رفتن نمود پس كفشهاى خود را هم درآورده با پاى برهنه از نجف تا بروضه منوره راه را طى نمود بطوريكه پايش در اثر ريگها زخم شده بود.پس از فراغت از زيارت،آن قاضى عنود پيش سلطان آمد و گفت در اين شهر قبر يكى از مروجين رافضى‏ها است خوبست كه قبر او رانبش نموده و بسوختن استخوانهاى پوسيده او حكم فرمائى!!

سلطان گفت نام آن عالم چيست؟قاضى پاسخ داد نامش محمد بن حسن طوسى است.

سلطان گفت اين مرد مرده است و خداوند هر چه را كه آن عالم مستحق باشد از ثواب و عقاب باو ميرساند قاضى در نبش قبر مرحوم شيخ طوسى مكالمه زيادى با سلطان نمود بالاخره سلطان دستور داد هيزم زيادى در خارج نجف جمع كردند و آنها را آتش زدند آنگاه فرمان داد خود قاضى را در ميان آتش انداختند و خداوند تبارك و تعالى آنملعون را در آتش دنيوى قبل از آتش اخروى معذب گردانيد (7) .

همچنين صاحب منتخب التواريخ از كتاب انوار العلويه نقل ميكند كه وقتى نادر شاه گنبد حرم حضرت امير عليه السلام را تذهيب نمود از وى پرسيدند كه بالاى قبه مقدسه چه نقش كنيم؟نادر فورا گفت:يد الله فوق ايديهم.فرداى آنروز وزير نادر ميرزا مهديخان گفت نادر سواد ندارد و اين كلام بدلش الهام شده است اگر قبول نداريد برويد مجددا سؤال كنيد لذا آمدند و پرسيدند كه در فوق قبه مقدسه چه فرموديد نقش كنيم؟گفت همان سخن كه ديروز گفتم (8) !

بارى حسنين عليهما السلام و همراهان پس از دفن جنازه على عليه السلام بكوفه برگشتند و ابن ملجم نيز همانروز (21 رمضان) بضرب شمشير امام حسن عليه السلام مقتول و راه جهنم را در پيش گرفت.قصائد زيادى بوسيله شعراء و مردم ديگر در رثاء آنحضرت انشاد گرديده است كه ما ذيلا به يكى از آنها كه ام هيثم دختر اسود نخعى سروده است اشاره مينمائيم.

1ـالا يا عين و يحك فاسعدينا
الا تبكى امير المؤمنينا
2ـرزئنا خير من ركب المطايا
و خيسها و من ركب السفينا
3ـو من لبس النعال و من حذاها
و من قرء المثانى و المئينا
4ـو كنا قبل مقتله بخير
نرى مولى رسول الله فينا
5ـيقيم الدين لا يرتاب فيه‏
و يقضى بالفرائض مستبينا
6ـو ليس بكاتم علما لديه‏
و لم يخلق من المتجبرينا
7ـو يدعو للجماعة من عصاه‏
و ينهك قطع ايدى السارقينا
8ـلعمر ابى لقد اصحاب مصر
على طول الصحابة اوجعونا
9ـو غرونا بانهم عكوف‏
و ليس كذلك فعل العاكفينا
10ـافى شهر الصيام فجعتمونا
بخير الناس طرا اجمعينا
11ـو من بعد النبى فخير نفس‏
ابو حسن و خير الصالحينا
12ـاشاب ذوابتى و اطال حزنى‏
امامة حين فارقت القرينا
13ـتطوف بها لحاجتها اليه‏
فلما استيأست رفعت رنينا
14ـو عبرة ام كلثوم اليها
تجاوبها و قد رأت اليقينا
15ـفلا تشمت معاوية بن صخر
فان بقية الخلفاء فينا (9) .

ترجمه:

1ـاى چشم واى بر تو ما را يارى كن و براى امير المؤمنين اشگ بريز.

2ـما مصيبت زده در فقدان كسى هستيم كه او بهترين سواركاران و كشتى نشستگان بود. (از همه بهتر بود) .

3ـو بهترين كسى كه نعلين پوشيده و بدانها گام برداشته و سوره‏هاى مثانى و مئين قرآن را خوانده بود.

4ـو ما پيش از شهادت او زندگى خوشى داشتيم چون يار و پسر عموى رسول خدا را در ميان خودمان ميديديم.

5ـ (على عليه السلام) كسى بود كه دين خدا را بدون شك و ترديد برپا ميداشت و بفرايض آن آشكارا حكم ميفرمود.ـو هيچ علمى را (از اهل آن) مكتوم و نهان نميداشت و از جباران و متكبران هم نبود.

7ـو هر كه او را نافرمانى ميكرد وى را (براى هدايت) باتفاق و جماعت دعوت مينمود و در بريدن دست سارقين جديت ميكرد.

8ـبجان پدرم سوگند كه مردم شهر (كوفه) خاطر ما را پس از آنكه مدتى با او أنس و مصاحبت داشتيم دردناك نمودند.

9ـو آنها بنام اينكه دور ما را گرفته و ملازم ما هستند ما را فريب دادند در صورتيكه روش ملازمان اين چنين نباشد.

10ـآيا در شهر رمضان ما را با (شهادت) بهترين مردم اندوهناك و رنجيده خاطر نموديد؟

11ـ (با شهادت) كسى كه پس از پيغمبر صلى الله عليه و آله بهترين مردم بود يعنى حضرت ابو الحسن كه بهترين شايستگان و صلحاء بود.

12ـموقعيكه امامه (دختر على عليه السلام) پدرش را از دست داد (غم و اندوه او) گيسوى مرا سفيد كرد و اندوهم را طولانى نمود.

13ـ (زيرا) او بجستجوى پدرش ميگردد و چون (از يافتن او) نا اميد ميشود صدايش را بگريه بلند ميكند.

14ـو (در آنحال) اشگ چشم ام كلثوم كه مرگ پدر را ديده است گريه امام را پاسخ ميدهد.

15ـاى معاوية بن ابيسفيان ما را (در شهادت على عليه السلام) شماتت مكن زيرا بقيه خلفاء (دوازده گانه) در خانواده ما است.

مقام امامت و خلافت مسلمين پس از على عليه السلام همچنانكه آنحضرت وصيت كرده بود بامام حسن عليه السلام رسيد.عبد الله بن عباس بمسجد رفت و پس ذكر وقايع اخير بمردم چنين گفت :البته ميدانيد كه على عليه السلام فرزند خود حسن عليه السلام را براى شما خليفه قرار داده است ولى او هيچگونه اصرارى در طاعت و بيعت شما ندارد اگر نظر طاعت و بيعت داريد من او را خبر دهم و بمنظوربيعت گرفتن از شما بمسجد بياورم و اگر هم خلاف آنرا خواهانيد خود دانيد.

مردم عموما پاسخ مثبت دادند و ابن عباس آنحضرت را بمسجد برد تا مردم باو بيعت كنند،امام حسن عليه السلام بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله چنين فرمود:

لقد قبض فى هذه الليلة رجل لم يسبقه الاولون بعمل و لا يدركه الاخرون بعمل... (10)

در اين شب كسى از دنيا رحلت فرمود كه پيشينيان در عمل از او سبقت نگرفتند و آيندگان نيز در كردار بدو نخواهند رسيد،او چنان كسى بود كه در كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله پيكار ميكرد و جان خود را سپر بلاى او مينمود،پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله پرچم را بدست با كفايت او ميداد و براى جنگيدن با دشمنان دين،وى را در حاليكه جبرئيل و ميكائيل از راست و چپ همدوش او بودند بميدان كارزار ميفرستاد و از ميدانهاى رزم بر نميگشت مگر با فتح و پيروزى كه خداوند نصيب او ميفرمود.او در شبى شهادت يافت كه عيسى بن مريم در آنشب بآسمان رفت و يوشع بن نون (وصى حضرت موسى) نيز در آنشب از دنيا رخت بر بست،هنگام مرگ از مال و منال دنيا هفتصد درهم داشت كه ميخواست با آن براى خانواده‏اش خدمتكارى تهيه كند،چون اين سخنان را فرمود گريه گلويش را گرفت و ناچار گريست و مردم نيز با آنحضرت گريه كردند،امام حسن عليه السلام با اين خطبه كوتاه كه در ياد بود پدرش ايراد فرمود علو رتبت و بزرگى منزلت على عليه السلام را در افكار و انديشه‏هاى مستمعين جايگزين نمود و اين توصيف و تمجيدى كه درباره على عليه السلام نمود تعريف پدرى بوسيله پسرش نبود بلكه توصيف امامى بوسيله امام ديگر بود كه بهتر از همه كس او را ميشناخت.

امام حسن عليه السلام از مردم بيعت گرفت و سپس نامه‏اى بمعاويه نوشته و او را ضمن پند و نصيحت به بيعت خود دعوت نمود اما مسلم بود كه معاويه اين دعوت‏را نخواهد پذيرفت و دست از ظلم و ستم نخواهد كشيد زيرا او هنگاميكه على عليه السلام در قيد حيات بود و خودش نيز چندان موقعيت قوى و محكمى نداشت با على عليه السلام بيعت نكرد،اكنون كه پايه‏هاى تخت حكومتش را محكم كرده و موقعيت خود را نيز تثبيت نموده است چگونه ممكن است از حسن عليه السلام اطاعت كند؟بالاخره نامه امام حسن عليه السلام بمعاويه رسيد و چنانكه گفته شد او هم پاسخ داد كه من از تو شايسته‏ترم و لازم است كه تو با من بيعت كنى!!

از طرفى جمع كثيرى از سپاه تجهيز شده در پادگان نخيله كه على عليه السلام قبل از شهادت خود براى حمله مجدد بشام آماده كرده بود متفرق و پراكنده گشته و جز عده قليلى باقى نمانده بود،امام حسن عليه السلام با اينكه بنا بسابقه بيوفائى و لا قيدى مردم كوفه كه در زمان پدرش از آنها ديده بود ميدانست كه در چنين شرايطى جنگ با معاويه نتيجه‏اى نخواهد داشت مع الوصف با باقيمانده سپاه كه بنا بنقل ابن ابى الحديد در حدود شانزده هزار نفر بود راه شام را در پيش گرفت و دوازده هزار نفر از آنها را بفرماندهى عبيد الله بن عباس بعنوان نيروى پوششى و تأمينى بسوى معاويه فرستاد و خود در مدائن توقف نمود تا از اطراف و نواحى بگرد آورى سپاه براى اعزام بجبهه اقدام نمايد ولى معاويه با دادن يك مليون درهم عبيد الله ابن عباس را فريفت و او را بسوى خود خواند.

عبيد الله نيز در اثر حب دنيا و بطمع سكه‏هاى طلاى معاويه شبانه با گروهى از همراهانش مخفيانه فرار كرده و باردوى معاويه پيوست و در مدائن نيز حوادث ديگرى روى داد كه موجب تفرقه و اختلاف در ميان سپاهيان امام گرديد و كليه شرايط لازمه را كه يك واحد عملياتى در جبهه دشمن بايد داشته باشد از ميان برد و در نتيجه امام حسن عليه السلام با توجه باوضاع و احوال و با در نظر گرفتن مصلحت اسلام و مسلمين از روى ناچارى و اجبار بمتاركه جنگ كه در آنموقع حساس تنها راه حل منطقى و عقلانى بود پرداخته و با قيد شرايطى با معاويه صلح نمود (11) .

پى‏نوشتها:

(1) طبيب بايستى بمعاويه ميگفت تو كه چند لحظه تحمل يك قطعه آهن سرخ شده را ندارى پس در نتيجه طغيان و ريختن اينهمه خون مردم چگونه براى هميشه تحمل آتش سوزان دوزخ را خواهى نمود؟اين نيست جز اينكه تو بروز جزا ايمان نياورده‏اى!

مؤلف.

(2) بنا بروايت شيخ مفيد ابن ملجم و همراهانش در داخل مسجد نزديك در ورودى كمين كرده و بمحض ورود على عليه السلام شمشيرهاى خود را غفلة بر آنحضرت فرود آوردند شمشير شبيب بطاق مسجد گرفت ولى شمشير عبد الرحمن بفرق مبارك وى اصابت نمود.

(3) سوره مباركه طه آيه .55

(4) نهج البلاغه

(5) مقاتل الطالبيينـارشاد مفيدـاعلام الورىـكشف الغمهـبحار الانوار جلد 42ـاثبات الوصيه مسعودى.

(6) ارشاد مفيد جلد 1 باب 1 فصل 6 حديث .4

(7) كتاب رنگارنگ جلد .1

(8) منتخب التواريخ ص .142

(9) مجالس السنيه ص 185ـمقاتل الطالبيين ص .35

(10) ارشاد مفيد جلد 2 باب اولـمقاتل الطالبيين.

(11) براى توضيح و آگاهى بيشتر بكتاب حسن كيست؟تأليف نگارنده مراجعه شود.در اين كتاب علل و جهات صلح امام حسن با معاويه تجزيه و تحليل گرديده و بطور مبسوط و مستدل در پيرامون فلسفه آن بحث شده است.

+  نوشته شده به قلم الشيعه | 

آیت الله سید حسین بروجردی


 
در روزهای پایانی صفر 1292 ق. خانه حجه الاسلام حاج سید علی بن سید احمد طباطبایی با تولد نوزادی كه «حسین» نام گرفت.[1] غرق در ذكر و سپاس پروردگار شد. سید حسین اندك اندك بالید، جامع المقدمات، سیوطی، منطق و گلستان سعدی را در مكتب آموخت و سپس در مدرسه نوربخش به تكمیل اندوخته‎ها و تهذیب نفس پرداخت. نحو، صرف، بدیع، عروض، منطق، فقه و اصول بخشی از دستاوردهای سالهای مدرسه نور بخش شمرده می‎شد.[2] سالهایی كه سید حسین سخت كوشید و در پناه عنایتهای ویژه الهی به پیشرفتی چشمگیر دست یافت.
آن گاه عزم اصفهان سپاهان كرد و پس از جلب رضایت پدر سمت آن سرزمین دانش خیز به راه افتاد. آقا نوح الدین، پسر عموی سید حسین، در مدرسه صدر روزگار می‎گذراند؛ دانشجوی سخت كوش بروجرد یكسره نزد پسر عمویش شتافت و در حجره او اقامت گزید، رابطه پسر عموهای بروجردی بسیار نیك بود. آقا نوح الدین در روزهای آغازین به سید حسین گفت: اگر می‎خواهی در دانش اندوزی و تدریس كامروا شوی باید در محافل علمی سخن بگویی و در درس اشكال كنی و اگرنه تا پایان عمر چون من گمنام می‎مانی.[3]
زیر باران
سید حسین نخست در درس استاد گرانقدر آقا سید محمد باقر درچه‎ای شركت جست.
دانشور درچه‎ای، كه نور الهی در دیدگان داشت، بزودی گوهر یگانه بروجرد را باز شناخت، او را به خود نزدیك كرد و از عنایات ویژه خود برخوردار ساخت. حضرت آیه الله ملا محمد كاشی، مجتهد وارسته میرزا ابوالمعالی كلباسی، دانشور گرانمایه سید محمد تقی مدرس و حكیم برجسته میرزا جهانگیر قشقایی از دیگر استادان ستاره تابناك بروجرد شمرده می‎شدند.
استادان گرانپایه‎ای كه هر یك به گونه‎ای سید حسین را از عنایت خویش بهره‎مند ساختند و در شكل گیری شخصیت گوهر گرانبهای خاندان طباطبایی دخالت داشتند. سید دانش پژوهان بروجردی در بامداد یكی از روزهای ربیع الاول 1314 سر مست از باده دانش و حكمتی كه استادان نامور حوزه سپاهان در كام روانش می‎ریختند، در برابر حجره‎اش نشسته بود كه پیكی نامه پدر را به وی سپرد.
هر چند نامه پدر سید حسین را در شادی فرو برد ولی این سرور دیری نپایید زیرا پدر او را به وطن فراخوانده بود. ستاره بروجرد با این اندیشه كه شاید پدر می‎خواهد او را به نجف گسیل دارد رنج سفر و بریدن از درس را ب جان خرید و به زادگاهش برگشت ولی پدر اندیشه‎ای دیگر در سر داشت. او با پای فشاری بر خواسته خویش مقدمات ازدواج فرزند را فراهم آورد. بدین ترتیب دانشجوی جوان بروجردی در 22 سالگی ازدواج كرد،[4] دو یا سه ماه در زادگاهش ماند و سپس با خانواده سمت اصفهان رهسپار شد.[5]
نامه سرنوشت
1319 ق. برای گوهر یگانه بروجرد سال تحوّل بود. نامه پدر به دستش رسید و او را آماده سفر ساخت. پدر چنان نوشته بود كه می‎خواهد وی را به نجف گسیل دارد. بنابراین پس از نه سال زندگی سراسر تلاش و پژوهش در اصفهان به زادگاهش بازگشت. اندكی در آن سامان توقف كرد و سپس همراه برادر كوچكش، سید اسماعیل، رهسپار نجف شد.[6]
برادران بروجردی در 1320 به حریم پاك امیرمؤمنان ـ علیه السلام ـ گام نهادند. سید حسین، كه 28 سال داشت و مجتهدی جوان شمرده می‎شد، به درس حضرت آیه الله العظمی محمد كاظم خراسانی شتافت و خود را در برابر تابش مستقیم آفتاب دانش آن مرجع وارسته جای داد. به زودی نظرهای بجا و قابل تأمل دانشور تازه وارد توجه استاد بزرگ حوزه نجف را جلب كرد و میان آنها پیوندی ناگسستنی پدید آورد. به گونه‎ای كه اگر پس از درس آخوند خراسانی، سخنی بر زبان نمی‎آورد، استاد وی را مخاطب قرار می‎داد و می‎فرمود: آقا نظری ندارید؟
اندك اندك ارج سید حسین بر شاگردان محفل آخوند نیز آشكار شد. آنها از او خواستند تا پس از خروج استاد از محفل، درس وی را با شرح و توضیح فزونتر بازگو كند. بدین ترتیب یكی از برنامه‎های مجتهد بروجردی تقریر درس استاد شد.[7]
آن بزرگمرد هشت سال در حریم حضرت علی ـ علیه السلام ـ اقامت گزید. علاوه بر آخوند خراسانی از بزرگانی چون حضرات آیات شیخ الشریعه اصفهانی و سید محمد كاظم یزدی بهره كافی برد، گروهی از دانشجویان را از درس فصول (در علم اصول) خویش كامروا ساخت، سرانجام در اواخر 1328 به اصرار پدر راه بروجرد پیش گرفت و در 1329 با استقبال پرشور مردم به زادگاهش گام نهاد.[8]
او بر آن بود كه پس از اقامتی كوتاه در وطن دیگر بار سمت نجف بال گشاید و به آستان مقدس علوی پناهنده شود. ولی بیماری و مرگ پدر سفرش را به تأخیر انداخت. در این سوگ نامه صاحب كفایه الاصول سبب تسلای خاطرش شد. آخوند خراسانی ضمن تسلیت وفات حاج سید علی از اشتیاق وافر خویش برای دیدار مجتهد بروجرد پرده برداشته بود. این نامه مهر آمیز سید دانشوران بروجرد را بر آن داشت كه امور خانواده را سامان دهد و به نجف شتابد. چند ماه بعد همه چیز برای سفر آماده بود كه خبر رحلت استاد گرانقدرش وی را در اندوه فرو برد. آن بزرگمرد پیوسته می‎گفت: مرگ دو پدر در مدت كوتاه كمتر از 6 ماه بسیار بر من سنگین و ناگوار بود.[9]
خبر مرگ استاد اشتیاق سفر را در وجودش میراند. زندگی در نجف بی‎حضور استاد خراسانی برایش دشوار بود. پس اندیشه هجرت از سر برون كرد و در بروجرد بساط تدریس و ارشاد مردم گسترد. اندك اندك مؤمنان شهر ارج ستاره خاندان طباطبایی را دانستند و زمام امور معنوی خود را به وی سپردند. ارادت حضرت آیه الله حاج شیخ محمد رضا دزفولی به سید مجتهدان بروجرد بر شهرت و اعتبارش افزود. پس از رحلت فقیه دزفولی انبوه مقلدانش به آن مجتهد وارسته رجوع كردند و مرجعیت آن بزرگمرد در منطقه گسترش یافت.[10]
در بند دژخیم
همزمان با اوج گیری اعتراضهای مؤمنان علیه رضاخان و هجرت اعتراض آمیز روحانیان كشور به قم، سرور فقیهان بروجرد به مرز ایران گام نهاد. مزدوران دربار، كه از پیوستن او به مهاجران و رساندن پیام مراجع نجف به معترضان می‎هراسیدند در مرز قصر شیرین وی را دستگیر كردند و به پایتخت بردند.
در تهران رضا خان به دیدارش شتافت. او كه در پی یافتن فردی برای رویارویی با شیخ عبدالكریم حائری بود با سید مهربانی كرده، گفت: چیزی از من بخواه.
فقیه بروجردی اظهار بی‎نیازی كرد ولی در برابر پافشاری شاه ناگزیر لب گشاده، فرمود: وقتی در اركان حرب بودم مقدار جیره غذایی سربازان را ناكافی دیدم، اگر می‎خواهید كاری كنید فرمان دهید جیره آنها فزون یابد.
آن گاه در پاسخ رضاخان، كه مسأله نادیده گرفتن جایگاه آیه الله العظمی حائری و پیروی دولتیان از مجتهد بروجردی را مطرح كرد، فرمود: خیر، شما با ایشان تماس بگیرید، من هم اگر كاری داشتم از طریق آن جناب با شما در میان می‎نهم.
آن گاه وی را به همراهی با روحانیت و عمل به دستورات الهی فراخوانده، چون می‎دانست اجازه سفر به قم و بروجرد به او نمی‎دهند، فرمود بر آنم به مشهد سفر كنم.
اندكی پس از خروج رضاخان، تیمورتاش پنجاه هزار تومان نزد آن مرجع وارسته آورد. فقیه بروجردی از پذیرش هدیه دربار خودداری كرد[11] و بامداد روز بعد راه خراسان پیش گرفت.
در تابش آفتاب توس
مدتی پس از اقامت در قم ستاره تابناك مرجعیت رهسپار توس شد تا در پناه خورشید ولایت جام وجودش را از امدادهای سبز پیشوای هشتم شیعه آكنده سازد. در این سفر دانشور وارسته حضرت آیه الله حاج شیخ علی اكبر نهاوندی جایگاه نماز خویش در مسجد گوهر شاد را به وی سپرد و از آن بزرگمرد خواست، ماه مبارك رمضان در آن مكان نورانی اقامه جماعت كند.[12]
استاد بزرگ حوزه پس از ماه مبارك رمضان به قم شتافت و دیگر بار به وظایف سنگین خویش روی آورد.
مرجع مؤید
با رحلت مرجع بزرگوار حضرت آیه الله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی مرجعیت گوهر یگانه بروجرد فراگیر شد و مؤمنان از هر سو به آن فقیه وارسته مراجعه كردند.
ناگفته پیداست كه عنایات و تأییدات الهی در رویكرد عمومی به آن فقیه وارسته نقشی سبز داشت. خاطره‎ها و سخنان بر جای مانده از دانشوران آن روزگار نشان می‎دهد كه آفتاب رخشان سلسله طباطبایی زیر باران پیوسته امدادها و عنایتهای فرامادی قرار داشت. برای مثال حضرت آیه الله حاج شیخ علی اكبر نهاوندی، كه خود از بزرگان روحانیت شیعه به شمار می‎آمد، پس از وانهادن محراب خویش به مرجع بروجردی به نجف شتافت.
مرجع شیعیان جهان، حضرت آیه الله العظمی سید ابو الحسن اصفهانی، كه از بیماری رنج می‎برد، جناب نهاوندی را مأمور اقامه جماعت كرد. شیخ نهاوندی دنباله این ماجرا را چنین بیان كرده است:
شب اولی كه به جای ایشان برای خواندن نماز جماعت رفتم، وقتی بر سجاده قرار گرفتم، آوایی شنیدم كه گفت «عظمت ولدی عظمتك» ـ فرزندم را بزرگ داشتی من نیز تو را بزرگ داشتم ـ برگشتم، به همه سو نگاه كردم، مردم در صفهای جماعت نشسته بودند، كسی جز من پیام غیبی را در نیافته بود.[13]
علاوه بر گفتار دانشمند گرانمایه حضرت شیخ علی اكبر نهاوندی كردار آن مرجع وارسته به ویژه در سالهای زندگیِ قم دلیل روشنی بر معنویت و همراهی پیوسته تأییدات الهی با فقیه فروتن بروجردی است. كرداری كه شاگردانش از آن پرده برداشتند و برای همیشه در سینه تاریخ به یادگار نهادند:
1. همسر یكی از دانشجویان باردار بود. هنگام زایمان او را نزد پزشكی به نام اسماعیل موسوی برد. پس از زایمان، پزشك به پدر نوزاد گفت: این پسرت را من نجات دادم، اگر من نبودم می‎مرد، دوست دارم نامش را اسماعیل بگذاری.
دانشجوی جوان نیز نام كودك را اسماعیل نهاد ولی دریغ كه نوزاد از نخستین روز تولد در بیماری و درد فرو رفت. تلاشهای شبانه روزی پدر و مادر و مراجعه به پزشكان گوناگون سودمند واقع نشد و كودك میان دنیا و برزخ سرگردان ماند. دانشجو، كه دستش از همه جا كوتاه می‎نمود، نزد استاد وارسته حوزه حضرت آیه الله العظمی بروجردی سفره دل گشاد و گفت: آقا، خداوند نوزادی به من داده كه از نخستین روز تولد تا كنون پیوسته بیمار است، نمی‎دانم چه كنم:
استاد مهربان فرمود: نامش را عوض كنید خوب می‎شود.
دانشجو، كه هرگز داستان سفارش پزشك و نامگذاری نوزاد را برای استاد نگفته بود، شگفت زده به خانه رفت، نام كودك را «امیر» نهاد و او برای همیشه از بیماری و رنج رهایی بخشید.[14]
2. دانشجویی دیگر داستان دلدادگی‎اش به استاد را چنین باز گفته است:
وقتی تازه به قم آمده بودم، آقا برایم شهریه فرستاد. من نپذیرفتم و گفتم: زمینی در شمال دارم كه درآمدش مرا كافی است.
پس از چندی خشك سالی شمال را در بر گرفت. من برای گذران زندگی به قرض روی آوردم. چون میزان بدهی‎ها زیاد شد، ناگزیر فرشهای خانه را جمع كردم و یكی از بازاریان را به خانه بردم تا آن را بخرد. مرد بازاری بهایی اندك برای فرش بر زبان آورده، بهایی كه برای پرداخت بدهی‎هایم كافی نبود. بازاری دیگری را به خانه بردم، اما او بهایی كمتر از اولی پیشنهاد كرد.
من سرگردان و مردد بودم كه ناگهان صدای در مرا به خود آورد، شتابان سمت در دویدم؛ حاج احمد، خادم استاد، پشت در بود. او پاكتی به من سپرد و گفت: این را آقا برای شما فرستاده.
به پاكت نگریستم، اثری از پول در آن نبود. چون گشودم چكی در آن یافتم. چكی كه مبلغ آن درست به اندازه بدهی‎ام بود. شگفتی وجودم را فراگرفت زیرا جز من و خداوند هیچ كس از میزان كامل بدهی‎ام خبر نداشت.[15]
سالهای درخشان
حضور فقیهی با چنین معنویت و تأییدات الهی حوزه مقدس قم را كه، زیر ضربان پیوسته عوامل رضاخان ناتوان شده بود، جانی تازه بخشید. اینك همه چیز برای گسترش حوزه و مستحكم ساختن بنیادهای علمی و اقتصادی آن آماده بود. پیروان مؤمن فقیه بروجردی انبوه وجوه شرعی و هدایای خویش را نزد مرجع وارسته‎شان گسیل می‎كردند و دانشجویان از گوشه و كنار كشور برای بهره‎گیری از دریای دانش آن بزرگمرد به قم می‎شتافتند.
مرجع پاكدلان با روشن بینی خاص خویش آستین همت بالا زد و در كنار تدریس روزانه به اصلاحات اساسی دست یازید.
سامان دادن به وضعیت درسی حوزه،
رسیدگی به مسایل مالی دانش پژوهان،
برقرار ساختن ارتباط با دارالتقریب بین المذاهب الاسلامیه و محافل رسمی برادران اهل سنت برای ایجاد وحدت میان گروههای مسلمان،[16] گسیل كردن نمایندگانی به اروپا و امریكا[17] برای شناساندن اسلام واقعی به مردم آن مناطق بخشی از اقدامات آن آفتاب فروزان به شمار می‎رود.
ناگفته پیداست كه فقیه فرزانه‎ای چون وی هرگز نمی‎توانست در برابر رویدادهای داخلی بی‎تفاوت باشد. او چنان می‎اندیشید كه «اگر مردم عالم شوند و دین هم بطور صحیح و معقول به آنها تعلیم گردد، هم دانا خواهند شد و هم متدین»[18] پس در كنار رسیدگی به وضع دانشجویان علوم دینی و حوزه‎ها دبستانها و دبیرستانهای دولتی را نیز كمكهای نقدی خویش بهره‎مند ساخت و در رونق آنها كوشید.[19]
او پیوسته مراقب بود تا بی‎گناهی به زندان اتهام نیفتد و مؤمنی ناخواسته در دام اهریمنان جای نگیرد. بنابراین چون از مسأله متهم شدن یك مسلمان بی‎گناه به قتل فردی بهایی آگاه شد در نگرانی فرو رفت.
چند بهایی یكی از همكیشان خود را كشته، با نیرنگ جوانان مؤمن را به قانون سپردند. یكی از این جوانان به اعدام محكوم شد و حكم باید در روز نیمه شعبان به اجرا در می‎آمد. این خبر مرجع پارسای قم را در نگرانی فرو برد. بی‎درنگ نامه‎هایی خطاب به شاه، نخست وزیر و آیه الله بهبهانی نوشته، به تهران گسیل داشت، سپس به هر كه سودمند می‎دانست تلفن زده، قضیه را دنبال كرد تا سرانجام نیمه شب خبر لغو حكم اعدام را به وی رساندند. با شنیدن این خبر اشك از دیدگانش روان شد و پروردگار را بسیار سپاس گفت. در این لحظه یكی از نزدیكان به اتاقش آمد و پرسید: شما هنوز بیدارید؟
مرجع بزرگ شیعه پاسخ داد: خیلی مهم بود ولی به خیر گذشت. هر وقت فكر می‎كردم خون مسلمان بی‎گناهی ریخته می‎شود، همه بدنم می‎لرزید و متحیر می‎ماندم كه فردای قیامت جواب خداوند عالم را چه بگویم.[20]
آن چه گذشت در كنار خدمات رفاهی فقیه بروجردی به مسلمانان سراسر جهان، كه تأسیس بیش از هزار مسجد، مدرسه، بیمارستان، كتابخانه، گرمابه و دبستان در ایران، عراق، لبنان، آفریقا و اروپا[21]، نمونه كوچكی از آن شمرده می‎شود، مرجع شیعیان را از محدوده مرزهای كشور فراتر برد و به شخصیتی جهانی تبدیل كرد. شخصیتی كه شاعران و نویسندگان اهل سنت در شعرها و مقاله‎های خویش وی را می‎ستودند[22] و شاهان شیعه و سنّی برایش هدیه فرستادند. برای مثال زمان ملك سعود، پادشاه حجاز، یك چمدان بزرگ حاوی پانزده نسخه قرآن كریم، قطعاتی از پرده خانه خدا و چیزهای گرانبهای دیگر نزد آن دانشمند وارسته گسیل داشت.
سرور فقیهان شیعه تنها قرآنها و پرده كعبه را پذیرفت و باقی را همراه نامه‎ای به ملك سعود بازگرداند و گفت چون هدیه نمی‎پذیرم. این را نیز نمی‎توانم قبول كنم ولی ناگزیر قرآن و پرده كعبه را می‎پذیرم و باقی را به رسم هدیه به شما باز می‎گردانم تا هنگام دعا به یادم باشید.[23]
میرات ماندگار
مرجع روشن بین شیعه در كنار تدریس و كارهای روزانه به تحقیق نیز می‎پرداخت و نتایج پژوهشهای خویش را ثبت می‎كرد. آن بزرگوار در پاسخ علاقه‎مندانی كه در پی بهره گیری از نگاشته‎هایش بودند فرمود: زیاد چیز نوشته‎ام ... بعضی از آنها بر اثر نقل و انتقال از بروجرد به قم مفقود شده است.
ذكر نام بخشی از آثار علمی آن دانشور وارسته می‎تواند نشانه تلاش فراوان وی در این باره باشد:
1. تجرید اسانید الكافی
2. تجرید اسانید التهذیب
3. اسانید كتاب من لا یحضره الفقیه
4. اسانید رجال كشی
5. اسانید استبصار
6. اسانید كتاب خصال شیخ صدوق
7. اسانید كتاب امالی
8. اسانید كتاب علل الشرایع شیخ صدوق
9. تجرید فهرست شیخ طوسی
10. تجرید رجال نجاشی
11. حاشیه بر كفایه الاصول
12. حاشیه بر نهایه شیخ طوسی
13. حاشیه بر عروه الوثقی
14. حواشی و مستدركات فهرست شیخ منتجب الدین رازی
15. حواشی كتاب مبسوط
16. رساله‎ای درباره سند صحیفه سجادیه
17. اصلاح و مستدرك رجال طوسی
18. بیوت الشیعه
19. جامع احادیث الشیعه.
آن بزرگوار از سالهای زندگی در بروجرد همواره در اندیشه نگارش مجموعه‎ای بود كه فقیهان را در استنباط احكام یاری دهد و آنها را از مراجعه به كتابهای روایی متعدد بی‎نیاز سازد. چون به قم گام نهاد. و شاگردان خبره تربیت كرد این اندیشه را با آنها در میان گذاشت و به یاری گروهی از آنان در مدت هشت سال اثر بیست جلدی «جامع احادیث الشیعه» را آماده چاپ ساخت.[24]
فقیه یگانه جهان اسلام در كنار تلاشهای علمی و اجتماعی فراوان به پاسداری از میراث دانشوران پیشین نیز ارج می‎نهاد در فرصتهای گوناگون آثار علمی مخطوط و كمیاب را به چاپ می‎رساند. كتابخانه‎های كوچك و بزرگ بنیاد می‎نهاد و آثار دانشمندان را از این راه در اختیار جویندگان دانش می‎گذاشت. كتابخانه بزرگ آن فقیه نستوه در كنار مسجد اعظم قم نشانه توجه مرجع شیعه به این امر خدا پسندانه است.
دربار و مرجعیت
دربار از مشكلات پیوسته فقیه پاك رأی بروجرد به شمار می‎آمد. تبلیغات پر حجم روزنامه‎ها و مجلات وابسته در راه دین زدایی و دور ساختن مردم از فرهنگ اصیل اسلامی مرجع بیدار شیعه را رنج می‎داد. بنابراین گاه بر می‎آشفت و خشمگینانه به شاه هشدار می‎داد. روزی به اقبال، نخست وزیر وقت، گفت: پدرش (رضا خان) بی‎سواد بود ولی یك مقدار شعور داشت. اما این شعور هم ندارد و چیزی ملتفت نمی‎شود.[25]
گاهی از پذیرش او خودداری می‎كرد و می‎فرمود: حتماً می‎خواهد همان طور كه چند تا عكس با زنش در این مسافرت گرفته است بیاید با من هم عكس بگیرد.
و زمانی به شدیدترین وجه ممكن در برابر نقشه‎های او می‎ایستاد. برای مثال وقتی شاه مسأله تغییر خط ایران از فارسی به لاتین را مطرح كرد و در این راه تبلیغات فراوان انجام داد، مرجع دلاور شیعه چون سدی آهنین در برابر دربار ایستاد و گفت: ... من تا زنده‎ام اجازه نمی‎دهم این كار را عملی كنند به هر جا كه می‎خواهد منتهی شود.[26]
منابع موجود نشان می‎دهد كه آن پیر فرزانه در كنار كمك به انقلابیون مؤمن سیاستی بسیار دقیق داشت. او چنان می‎اندیشید كه مردم برای تحمل دشواریها آمادگی ندارند و اگر با فشار نیروهای دولتی روبرو شوند مرجعیت را تنها می‎نهند. بنابراین زمان را برای رویارویی مستقیم با دربار مناسب نمی‎دید. از سوی دیگر رها كردن شاه و راندنِ كامل وی را موجب فرو غلتیدن فزونتر او در دامان بیگانگان می‎دانست پس گاه با وی مدارا می‎كرد تا آن جوان مغرور جای پای خود را سست نبیند و برای حفظ خویش به بیگانگان پناه نبرد.[27]
وفات
اندك اندك شوال 1380 ق. فرا رسید و بیماری بر پیكر مرجع نود و سه ساله جهان اسلام پنجه افكند. بیماری دشواری كه با دیگر رنجوریهای استاد فقیهان تفاوت داشت. در چنین روزهایی گروهی از ارادتمندان به عیادتش شتافتند. استاد، كه بسیار اندوهگین می‎نمود، سربلند كرد و گفت: خلاصه عمر ما گذشت ما رفتیم و نتوانستیم چیزی برای خود از پیش بفرستیم و عمل با ارزشی انجام دهیم.
یكی از حاضران گفت: آقا، شما دیگر چرا؟ بحمدالله این همه آثار نیك از خود بر جای نهاده‎اید شاگردان پرهیزگار تربیت كرده‎اید، كتابهای پرارزش به رشته نگارش كشیده‎اید. مسجدها و كتابخانه‎ها ساخته‎اید. ما باید چنین سخنی بر زبان برانیم.
فقیه پارسای شیعه فرمود: خَلِّصِ العَمَل فَانَّ الناقِدَ بصیرّ بصیرّ. (باید كردارت را خالصانه برای خدا انجام دهی زیرا او به همه چیز بیناست و از انگیزه‎های بشر آگاه است).
این سخن حاضران را بسیار تحت تأثیر قرار داد.[28]
چند روز پس از این گفتگو پیكر استاد رنجورتر شد و سرانجام در سیزدهم شوال 1380 هـ.ق برابر با دهم فروردین 1340 هـ.ش، برای همیشه چشم از جهان فرو بست و در مسجد اعظم قم، كه خود بنیاد نهاده بود، به خاك سپرده شد.[29]
[1] . خاطرات زندگانی آیه الله بروجردی، محمد حسین علوی، ص 21.
[2] . همان.
[3] . همان كتاب، ص 23ـ26.
[4] . زندگینامه آیه الله بروجردی، علی دوانی، ص 53ـ52.
[5] . خاطرات زندگانی آیه الله بروجردی، ص 27.
[6] . همان، ص 29.
[7] . همان، ص 31 و 32.
[8] . همان، ص 32ـ35.
[9] . همان، ص 32ـ35.
[10] . همان، ص 36ـ37.
[11] . مجله حوزه، سال هشتم، ش 1 و 2، ص 336 و 344 و 337 و 277.
[12] . خاطرات زندگانی آیه الله بروجردی، ص 61ـ63.
[13] . همان، ص 65ـ71.
[14] . خاطره از استاد معظم حضرت آیه الله حرم پناهی دام ظله.
[15] . همان.
[16] . زندگینامه آیه الله بروجردی، ص 170ـ171.
[17] . خاطرات زندگانی آیه الله بروجردی، ص 89 و 126.
[18] . مجله نور علم، شماره 12، آبان 1364، ص 97.
[19] . همان.
[20] . خاطرات زندگانی آیه الله بروجردی، ص 85ـ81.
[21] . زندگی نامه آیه الله بروجردی، ص 139.
[22] . همان كتاب، ص 172ـ173.
[23] . همان، ص 113ـ114.
[24] . مجله نور علم، شماره دوازده، آبا 1364، ص 87ـ89.
[25] . زندگینامه آیه الله بروجردی، ص 97.
[26] . مجله حوزه، سال هشتم، ش 1 و 2، ص 115 و 116.
[27] . مجله حوزه، سال هشتم، ش 1 و 2، ص 115 و 154 و 52 و 280.
[28] . مجله نور علم، ص 98ـ99.
[29] . همان.

+  نوشته شده به قلم الشيعه | 

شیخ جعفر شوشتری


 
ولادت:
شیخ جعفر شوشتری در سال 1230 ه.ق در شهر شوشتر متولد شد. این تاریخ، از نوشته میرزا محمد همدانی بر می آید كه قدیمی ترین شرح حال او را به نام (غنیمه السفر) نوشته است وی در این كتاب، كه در 1303 ه.ق نوشته عمر آن مرحوم را هفتاد و سه سال بیان می كند.
تحصیلات:
شیخ، در اوان عمر برای تحصیل علم، همراه پدرش به نجف اشرف رفت. این سفر، در زمانی بود كه شیخ مرتضی انصاری در رأس حوزه علمیه نجف اشرف بود. در سال 1255 ه.ق به شوشتر بازگشت، رساله عملیه منهج الرشاد را نوشت، و حسینیه ای در شوشتر بنا كرد.
اساتید:
اساتید شیخ كه در كتب رجال و تاریخ به آنها اشاره شده عبارت است.
1. شیخ اسماعیل كاظمی، فرزند صاحب مقابیس. 2. شیخ محمد حسن صاحب جواهر. 3. شیخ مرتضی انصاری. 4. شیخ علی بن جعفر كاشف الغطا. 5. شیخ حسن بن جعفر كاشف الغطا صاحب (انوار الفقاهه). 6. شیخ راضی نجفی. 7. شیخ محمد حسین صاحب فصول.
شاگردان:
فقهای بسیاری از محضر با بركت شیخ كسب فیض نموده اند كه برای تبرك و تیمن اسم چند نفر از آنان را ذكر می كنیم.
1. میرزا محمد همدانی. 2. مرحوم سید عبدالصمد جزایری. 3. آقا میرزا ابراهیم. 4. آخوند ملا احمد نراقی. 5. مرحوم شیخ علی بن رضا كاشف الغطا.
تألیفات:
آثاری از شیخ بر جای مانده كه هر كدام، دلیلی بر علو مقام علمی و عملی آن عالم ربانی است. از آن جمله:
1. منهج الرشاد. 2. الخصایص الحسینیه: این كتاب، در پی رویای صادقه شیخ بوده است. 3. دمع العین. 4. لوائح اللواحین. 5. فیوضات مسعودیه. 6. الدر النضید فی خصایص الحسین الشهید. 7. اصول دین. 8. مجالس المواعظ. 9. فواید الشماهد و نتایج المقاصد.
خصوصیات اخلاقی:
محدث نوری در (دارالسلام)، به نقل از خود آن مرحوم آورده كه: بعد از فراغ از تحصیل و حصول درجه اجتهاد از نجف اشرف، به وطن خویش مراجعت و مشغول به تبلیغ احكام بودم. و چون در وعظ و منبر مهارتی نداشتم، ماه مبارك رمضان از تفسیر صافی، و ایام عاشورا از روی كتاب روضه الشهدا ملا حسین كاشفی قرائت می كردم. سال اول به این منوال گذشت و محرم رسید. شبی فكر نمودم تا كی از روی كتاب بخوانم. در این خیال رفتم كه دیگر از كتاب در منبر مستغنی شوم. ملول شده به خواب رفتم. در خواب دیدم گویا (كربلا) هستم و همان موقعی است كه حضرت اباعبدالله (علیه السلام) در آن سرزمین نزول اجلال فرموده. (من در خیمه آن حضرت رفته، سلام كردم. حضرت مرا در نزد خویش نشاند، و به حبیب بن مظاهر اسدی فرمود كه: فلانی میهمان ماست اما از آب چیزی نزد ما نیست، ولی آرد و روغن داریم، بر خیز و طعامی برای او تهیه كن. در آن دم، حبیب بر خاسته طعامی درست نموده، آورده جلو من گذاشت. من چند لقمه كوچكی از آن طعام تناول كردم و از خواب بیدار شدم. اینك از بركت آن طعام به اخبار مصایب و لطایف و كنایات آثار ائمه صلوات الله علیهم اجمعین مطلع گشته ام.
شیخ، در زهد و تقوای خود، راه سلوك شرعی یعنی تبعیت محض از آیات قرآن و كلمات خاندان وحی را پیش چشم داشت. لذا با صوفیان بشدت در تعارض و تضاد بود، چرا كه آنان با راههای خود ساخته بدعت آلود، مردم را از راه حق منحرف می كنند.
اما بیان رسا و بلیغ شیخ در مواعظ و بیانات منبری كه از تقوا و زهد والای او نشات می گرفت، آنچنان به او شهرت واعظ بخشیده كه فقاهت او را تحت الشعاع قرار داده است. در واقع، اگر بدانیم كه پیامبر هدف از بعثت را تتمیم مكارم اخلاق مردم می داند، آنگاه به ارزش وعظ و خطابه آگاه می شویم، بویژه آنگاه كه سخن از دل برآید و لاجرم بر دل نشیند. و بیان شیخ، اینگونه بود.
مقام علمی:
مرحوم حاج شیخ جعفر شوشتری (قدس سره) فقیهی نامدار بود كه دقت نظر را به سلاست بیان و شهرت و نفوذ فراوان جمع كرده بود و در این مقام، رساله (منهج الرشاد) او كافی است.
مسافرت:
سفر تاریخی شیخ به ایران، در سال 1302 ه.ق بود، در كتاب (غنیمه السفر) شرح مفصل وقایع این سفر تاریخی آمده است، و در اینجا خلاصه ای از آن را نقل می كنیم: پس از ورود شیخ به شهر ری، جماعتی از علمای بزرگ تهران و امنای شاه و سایر طبقات به دیدار او شتافته، درخواست كردند كه ایشان به تهران بیاید، شیخ پذیرفت و در تهران بر مرحوم حاج ملا علی كنی وارد شد، و در مسجد مروی به اقامه جماعت و وعظ و ارشاد پرداخت.
شیخ، در اول ماه شوال همان سال به سوی خراسان رفت. در خراسان بیمار شد، با این حال، در مشهد، به نماز جماعت حاضر می شد و مردم را موعظه می كرد.
اقامت شیخ در خراسان یك ماه نكشید و دوباره به تهران بازگشت. ورود او به تهران، اول محرم الحرام بود. دهه اول و قسمتی از دهه دوم را در تهران منبر رفت. در این ایام، صدر اعظم و بسیاری از مردم به دیدار شیخ رفتند. شاه نیز به دیدن او رفت و احوال او و سفر خراسان او را پرسید.
شیخ در جواب فرمود: (دوست داشتم زیارت من، مثل زیارت اعراب بادیه نشین باشد كه جان خود را در كف دست گرفته، از راههای دور، با تحمل زحمت و مشقت به حرمهای ائمه اطهار (علیهم السلام) مشرف می شوند، در حالی كه پیاده و پابرهنه هستند، توشه راه آنها سویق (غذای ساده جو) و رفیق آنها توفیق است. اما بیماری مرا از این توفیق محروم ساخت و من مجبور شدم بر روی تخت بیماری به زیارت بروم.) شاه پیشنهاد كرد كه شیخ در تهران بماند. شیخ در جواب فرمود: (دوست دارم این مشت استخوان در جوار حضرت ابوتراب صلوات الله علیه به تیره تراب سپرده شود.) شاه كه بیماری شیخ را دریافت، پزشكان را نزد او فرستاد تا حال او قدری بهبود یابد. امرای كشور، هدایای زیادی برای شیخ فرستادند كه هیچكدام را نپذیرفت، شیخ، تهران را به قصد نجف ترك گفت.
رحلت:
مرحوم سید محمد حسین جزایری در ملحقات تذكره شوشتری می نویسد: وفات شیخ جعفر شوشتری در كرند، عصر 28 صفر سنه 1303 ه.ق اتفاق افتاده است.

+  نوشته شده به قلم الشيعه | 

بررسی ریشه ای ؛حقانیت جانشینی امیرمومنان علی (ع) در غدیر خم
غدیر سرزمینی است میان مکّه و مدینه، در نزدیکی «جحفه» که در حدود 200 کیلومتری مکّه واقع شده و چهارراهی است که حجّاج سرزمین های مختلف می توانستند در آنجا از هم جدا شوند:
راهی به سوی مدینه می رود، در جهت شمال.
راهی به سوی عراق می رود، در جهت شرق.
راهی به سوی مصر می رود، در طرف غرب.
و راهی به سوی یمن، در جهت جنوب.
امروزه این سرزمین، سرزمین متروکی است; ولی روزی شاهد یکی از بزرگترین حوادث تاریخ اسلام بوده، و آن، روزِ نصب علی(علیه السلام) به جانشینی پیامبر گرامی اسلامی(صلی الله علیه وآله) (در روز هیجدهم ذی الحجّه سال دهم هجری) می باشد.
گرچه خلفا روی جهات سیاسی کوشیدند این خاطره عظیم تاریخی را از نظرها محو کنند و هم اکنون نیز بعضی از متعصّبان به دلائلی که ناگفته پیداست، سعی در محو یا کم رنگ کردن آن دارند; ولی ابعاد این حادثه آن قدر در صحنه تاریخ و حدیث و ادبیات عرب وسیع است، که قابل پوشانیدن یا محو کردن نیست.
و شما در این کتابچه به مدارک و منابعی در این زمینه برخورد می کنید که شگفت زده خواهید شد، و از خود می پرسید: مسأله ای که این همه دلیل و مدرک دارد چگونه مورد بی مهری و پرده پوشی قرار گرفته است؟!
امید است این تحلیل های منطقی و مدارکی که همه از منابع برادران اهل سنّت گرفته شده، وسیله ای برای تقریب صفوف مسلمین جهان گردد، و حقایقی که در گذشته به سادگی از کنار آن گذشته اند مورد توجّه دقیق همگان، به ویژه نسل جوان قرار گیرد.

حدیث غدیرسند گویای ولایت
حدیث غدیر یکی از دلایل روشن ولایت و خلافت بلافصل امیرمؤمنان علی(علیه السلام) بعد از پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه وآله) است. که محقّقان اهمّیّت خاصّی برای آن قائل هستند.
متأسّفانه کسانی که درباره ولایت آن حضرت گرفتار پیش داوری هستند، گاهی سند حدیث را پذیرفته و در دلالت آن تردید می کنند، و گاه ناآگاهانه سند آن را زیر سؤال می برند.
برای روشن شدن ابعاد مختلف این حدیث، لازم است درباره هر دو موضوع با ذکر مدارک موثّق و معتبر سخن بگوییم:
دورنمای غدیر
مراسم «حجّة الوداع» در ماه آخر سال دهم هجرت به پایان رسید، مسلمانان، اعمال حج را از پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) آموختند و در این هنگام، پیامبر گرامی(صلی الله علیه وآله) تصمیم گرفت، مکّه را به عزم مدینه ترک گوید. فرمان حرکت صادر شد، هنگامی که کاروان به سرزمین «رابغ»(1) که در سه میلی «جحفه»(2) قرار دارد، رسید; جبرئیل، امین وحی، در نقطه ای به نام «غدیر خم» فرود آمد، و حضرت را با آیه زیر مورد خطاب قرار داد:
«یَا أیُّها الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ(3); ای رسول! آنچه که از سوی خدا به تو فرستاده شده، به مردم ابلاغ کن. و اگر ابلاغ نکنی رسالت خدا را تکمیل نکرده ای، خداوند تو را از آسیب مردم حفظ می کند!»
لحن آیه حاکی از آن است که خداوند انجام امر خطیری رابر عهده پیامبر(صلی الله علیه وآله) گذارده است که هم سنگ رسالت، و موجب یأس دشمنان اسلام بوده است، چه امر خطیری بالاتر از این که در برابر دیدگان بیش از صدهزار نفر، علی(علیه السلام) را به مقام خلافت و وصایت و جانشینی نصب کند؟!
از این نظر، دستور توقّف صادر شد. کسانی که جلو کاروان بودند، از حرکت باز ایستادند، و آنها که دنبال کاروان بودند، به آنها پیوستند. وقت ظهر و هوا به شدّت گرم بود، تا آنجا که گروهی از مردم قسمتی از ردای خود را بر سر، و قسمتی را زیر پا می افکندند. برای پیامبر سایبانی، به وسیله چادری که روی درخت افکنده بودند، تشکیل شد، آن حضرت بر روی نقطه بلندی که از جهاز شتر ترتیب داده شده بود، قرار گرفت و با صدای بلند و رسا خطبه ای ایرد کرد که عصاره اش این بود:

خطبه پیامبر(صلی الله علیه وآله) در غدیر خم
«حمد و ثنا مخصوص خداست. از او یاری می طلبیم و به او ایمان داریم و بر او توکّل می کنیم. از بدی ها و اعمال ناشایست خود به او پناه می بریم. خدایی که جز او هادی و راهنمایی نیست. و هرکس را که هدایت نمود، گمراه کننده ای برای او نخواهد بود. گواهی می دهم که جز او معبودی نیست، و محمّد بنده و پیامبر او است.
هان ای مردم! نزدیک است من دعوت حق را لبیک بگویم و از میان شما بروم. من مسؤولم و شما نیز مسؤول هستید!»
سپس فرمود:
«درباره من چه فکر می کنید!؟...» (آیا من وظیفه خود را در برابر شما انجام دادم؟)
در این موقع صدای جمعیت به تصدیق خدمات پیامبر(صلی الله علیه وآله)بلند شد و گفتند:
«ما گواهی می دهیم تو رسالت خود را انجام دادی، و کوشش نمودی، خدا تو را پاداش نیک دهد».
پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرمود:
«آیا گواهی می دهید که معبود جهان یکی است، و محمّد بنده خدا و پیامبر او می باشد; و در بهشت و دوزخ و زندگی جاویدان در سرای دیگر جای تردید نیست؟»
همگی گفتند:
«آری صحیح است، گواهی می دهیم!»
سپس فرمود:
«مردم! من دو چیز نفیس و گرانمایه در میان شما می گذارم، ببینم بعد از من چگونه با این دو یادگار من رفتار می نمایید؟!»
در این وقت یک نفر برخاست و با صدای بلند گفت:
«منظور از این دو چیز نفیس چیست؟!»
پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرمود:
«یکی کتاب خداست که یک طرف آن در دست قدرت خداوند، و طرف دیگر آن در دست شما است، و دیگری عترت و اهل بیت من است; خداوند به من خبر داده که این دو هرگز از هم جدا نخواهند شد!»
«هان ای مردم! بر قرآن و عترت من پیشی نگیرید، و در عمل به فرمان هر دو، کوتاهی نکنید که هلاک می شوید!»
در این لحظه، دست علی(علیه السلام) را گرفت و آن قدر بالا برد که سفیدی زیر بغل هر دو برای مردم نمایان گشت، و او را به همه مردم معرفی نمود.
سپس فرمود:
«سزاوارتر بر مؤمنان از خود آنها کیست؟»
همگی گفتند:
«خدا و پیامبر او داناترند!»
پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرمود:
«خدا مولای من، و من مولای مؤمنان هستم، و من بر آنها از خودشان اولی و سزاوارترم! هان ای مردم! «مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِی مَوْلاهُ(4) اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَاحِبَّ مَنْ أحِبَّهُ وَ أَبْغِضْ مَنْ أَبْغَضَهُ وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَ أَدِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَیثُ دارَ; هر کس من سرپرست و مولای او هستم علی مولای او است. خداوندا! کسانی که علی را دوست دارند، دوست بدار; و کسانی که او را دشمن بدارند دشمن دار. خدایا! آنها که علی را یاری کنند یاری کن، و آنها که دست از یاری او بردارند آنها را از یاری خود محروم ساز، و حق را بر محور وجود او بگردان!»(5)
در جای جای خطبه بالا(6) اگر نیک بنگرید، دلائل زنده امامت علی(علیه السلام) آشکار است. (شرح این سخن را به زودی خواهیم گفت).

جاودانگی داستان غدیر
اراده حکیمانه خداوند بر این تعلّق گرفته است که واقعه تاریخی غدیر، در تمام قرون و اعصار به صورت یک تاریخ زنده که قلوب و دل ها به سوی آن جذب می شوند، بماند; و نویسندگان اسلامی در هر عصر و زمانی در کتاب های تفسیر و تاریخ و حدیث و کلام، پیرامون آن سخن بگویند; و گویندگان مذهبی در مجالس وعظ و خطابه درباره آن داد سخن دهند و آن را از فضایل غیرقابل انکار امام علی بن أبیطالب(علیه السلام) بشمارند.
نه تنها خطبا و گویندگان، بلکه «شعرا»، از این واقعه الهام گرفته و ذوق ادبی خود را از تفکّر و اندیشه پیرامون این حادثه و از فزونی اخلاص به صاحب ولایت، پرفروغ سازند، و عالی ترین اشعار را به صورت های گوناگون و به زبان های مختلف از خود به یادگار بگذارند. (مرحوم علاّمه امینی بخش مهمّی از اشعار غدیریّه را قرن به قرن در تاریخ اسلام با شرح حالات این سرایندگان در مجلّدات یازدگانه الغدیر از منابع معروف اسلامی آورده است).
به تعبیر دیگر، کمتر واقعه تاریخی در جهان، بسان رویداد «غدیر»، مورد توجّه طبقات مختلف، از محدّث و مفسّر و متکلّم و فیلسوف، و خطیب و شاعر، و مورّخ و سیره نویس واقع شده است.
یکی از علل جاودانی بودن این حدیث، نزول دو آیه(7) از آیات قرآن پیرامون این واقعه است، و تا قرآن ابدی و جاودانی است، این واقعه تاریخی نیز از خاطره ها محو نخواهد شد.
نکته جالب این که از مراجعه به تاریخ، به خوبی معلوم می شود که روز هیجدهم ذی الحجّة الحرام، در میان مسلمانان به نام روز عید غدیر معروف بوده، تا آنجا که «ابن خلکان»، درباره «المستعلی ابن المستنصر» می گوید: «در سال 487 در روز عید غدیر خم که روز هیجدهم ذی الحجّة الحرام است، مردم با او بیعت کردند(8) و درباره المستنصر باللّه العبیدی می نویسد: وی در سال 487، دوازده شب به آخر ماه ذی الحجّه باقی مانده بود، درگذشت، و این شب، همان شب هیجدهم ماه ذی الحجّه، شب عید غدیر است.»(9)
جالب این که «ابوریحان بیرونی»، در کتاب «الآثار الباقیة»، عید غدیر را از عیدهایی شمرده که همه مسلمانان آن را، برپا می داشتند و جشن می گرفتند!(10)
نه تنها «ابن خلکان» و «ابوریحان بیرونی»، این روز را «عید» می نامیدند; بلکه «ثعالبی» یکی دیگر از دانشمندان معروف اهل سنّت نیز، شب غدیر را از شب های معروف در میان امّت اسلامی شمرده است.(11)
ریشه این عید اسلامی به عصر پیامبر(صلی الله علیه وآله) باز می گردد. زیرا در آن روز پیامبر(صلی الله علیه وآله) به مهاجرین و انصار، بلکه به همسران خود دستور داد که نزد علی(علیه السلام) بروند و به خاطر ولایت و امامت، به او تبریک گویند.
«زید بن ارقم» می گوید: از مهاجران، ابوبکر و عمر و عثمان و طلحه و زبیر، نخستین کسانی بودند که به علی(علیه السلام) دست بیعت دادند و مراسم تبریک و بیعت تا مغرب ادامه داشت!(12)

110 تن از راویان حدیث
در اهمّیّت این رویداد تاریخی، همین اندازه کافی است که این واقعه تاریخی را صد و ده تن از صحابه پیامبر(صلی الله علیه وآله) نقل کرده اند.(13)
البتّه این جمله نه به آن معنی است که از آن گروه عظیم، تنها همین افراد، این حادثه را نقل کرده اند; بلکه منظور این است تنها در کتاب های دانشمندان اهل تسنّن، نام صد و ده تن به چشم می خورد.
در قرن دوّم اسلامی که عصر تابعان نامیده می شود، هشتاد و نه تن از آنان به نقل این حدیث پرداخته اند.
راویان حدیث غدیر، در قرن های بعد نیز از علما و دانشمندان اهل تسنّن می باشند. سیصد و شصت تن از آنها این حدیث را در کتاب های خود گردآورده و گروه زیادی به صحّت و استواری سند حدیث اعتراف نموده اند.
گروهی تنها به نقل این حدیث اکتفا نکرده، بلکه پیرامون اسناد و مفاد آن مستقلاًّ کتاب هایی نوشته اند.
عجیب این که مورّخ بزرگ اسلامی، طبری، کتابی به نام «الولایة فی طرق حدیث الغدیر» نوشته و این حدیث را از هفتاد و پنج طریق از پیامبر نقل کرده است!
ابن عقده کوفی، در رساله «ولایت»، این حدیث را از صد و پنج تن نقل کرده است.
ابوبکر محمّد بن عمر بغدادی، معروف به جمعانی، این حدیث را از بیست و پنج طریق نقل نموده است.
از مشاهیر اهل سنت:
احمد بن حنبل شیبانی
ابن حجر عسقلانی
جزری شافعی
ابوسعید سجستانی
امیر محمد یمنی
نسائی
ابوالعلاء همدانی
و ابوالعرفان حبان
این حدیث را به اسناد زیادی(14) نقل کرده اند.
دانشمندان شیعه نیز پیرامون این واقعه تاریخی، کتاب های ارزنده فراوانی نگاشته اند و به منابع مهمّ اهل سنّت نیز اشاره کرده اند که جامع ترین آنها کتاب تاریخی «الغدیر» است که به خامه توانای نویسنده نامی اسلامی، علاّمه مجاهد، مرحوم آیة اللّه امینی نگارش یافته است (در نگارش این بخش، از آن کتاب استفاده فراوانی به عمل آمده).
به هر حال، پیامبر(صلی الله علیه وآله) پس از نصب امیرمؤمنان علی(علیه السلام) به عنوان جانشین خود فرمود:
«ای مردم! اکنون فرشته وحی بر من نازل گردید و این آیه را آورد: «اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضیتُ لَکُمُ الإِسْلامَ دیناً(15); امروز دین شما را کامل نمودم، و نعمت خود را بر شما تمام کردم و اسلام را برای شما یگانه آیین انتخاب کرده و پسندیدم.»
در این موقع صدای تکبیر پیامبر(صلی الله علیه وآله) بلند شد. و فرمود:
«خدا را سپاس می گذارم که آیین خود را کامل کرد و نعمت خود را به کمال رسانید، و از وصایت و ولایت و جانشینی علی پس از من خشنود گشت.»
سپس پیامبر(صلی الله علیه وآله) از آن نقطه مرتفع فرود آمد و به علی(علیه السلام) فرمود:
«در زیر خیمه ای بنشین، تا سران و شخصیّت های بارز اسلام با تو بیعت کنند و تبریک گویند».
پیش از همه، شیخین (عمر و ابوبکر) به علی(علیه السلام) تبریک گفتند و او را مولای خود خواندند!
حسان بن ثابت، فرصت را مغتنم شمرد، با کسب اجازه از محضر پیامبر(صلی الله علیه وآله)، اشعاری سرود و در برابر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)خواند، که ما فقط دوبیت آن را در اینجا نقل می کنیم که بسیار گویاست:
فقال لَهُ قم یا علی فانّنی
رضیتک من بعدی إماماً و هادیاً
فمن کنت مولاه فهذا ولیّه
فکونوا له اتباع صدق موالیاً
یعنی: «به علی فرمود برخیز که من تو را برای جانشینی و راهنمایی مردم پس از خویش انتخاب کردم.
هر کس من مولا و سرپرست او هستم علی مولای او است و شما در حالی که او را از صمیم دل دوست می دارید، از پیروان او باشید».(16)
این حدیث از بزرگ ترین شواهد بر فضیلت و برتری امام علی(علیه السلام) بر تمام صحابه پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) بوده است.
حتّی امیرمؤمنان، در مجلس شورای خلافت -که پس از درگذشت خلیفه دوّم منعقد گردید(17)- و نیز در دوران خلافت عثمان، و ایّام خلافت خویش; به آن احتجاج کرده است.(18)
از این گذشته، شخصیّت های بزرگی مانند حضرت زهرا(علیها السلام)، همواره به این حدیث در برابر مخالفان و منکران مقام والای علی(علیه السلام) استدلال کرده اند.(19)
* * *

مقصود از «مولی» کیست؟
مسأله مهم در اینجا تفسیر معنی مولاست که در عین وضوح، مورد بی مهری های فراوانی قرار گرفته است، زیرا با آنچه گفته شد، شک و تردیدی در قطعی بودن سند این حدیث باقی نمی ماند.
لذا بهانه جویان به سراغ ایجاد شک و تردید در مفهوم و معنی حدیث، مخصوصاً واژه «مولا» رفته اند که از آن هم طرفی نبسته اند.
با صراحت باید گفت که واژه مولی در این حدیث، بلکه در غالب موارد، یک معنا بیش ندارد و آن «اولویت و شایستگی» و به تعبیر دیگر «سرپرستی» است و قرآن نیز در بسیاری از آیات لفظ «مولا» را در معنی سرپرست و «أولی» به کار برده است:
واژه مولا در 18 آیه قرآن به کار رفته که 10 مورد آن درباره خداوند است و بدیهی است که مولویّت خداوند به معنی اولویّت و سرپرستی اوست، و تنها در موارد بسیار کمی به معنی دوستی به کار رفته است.
بنابراین نباید در این که «مولا» در درجه اوّل به معنی اولی و شایسته تر است، تردید کرد، و در حدیث غدیر نیز «مولا» به همین معناست، به علاوه، شواهد و قرائن فراوانی با آن همراه است. که به روشنی ثابت می کند که منظور اولویّت و سرپرستی است.
گواهان صدق این مدّعا
فرض کنید «مولا» در لغت معانی متعدّدی داشته باشد; ولی قرائن و شواهد فراوانی در حدیث غدیر و این رویداد بزرگ تاریخی وجود دارد که هرگونه ابهامی را از میان برمی دارد و با همه، اتمام حجت می کند:
گواه اوّل:
همان گونه که گفتیم در روز واقعه تاریخی غدیر، حسان بن ثابت شاعر رسول خدا(صلی الله علیه وآله)، با کسب اجازه از پیامبر(صلی الله علیه وآله)برخاست و مضمون کلام پیامبر(صلی الله علیه وآله) را در قالب شعر ریخت، این مرد فصیح و بلیغ و آشنا به رموز زبان عرب، به جای لفظ «مولی»، کلمه امام و هادی را به کار برد و گفت:
فقال له: قُم یا علی فانّنی
رضیتک من بعدی إماماً و هادیاً(20)
«پیامبر به علی فرمود: ای علی برخیز که من تو را بعد از خود به عنوان امام و هادی انتخاب کردم!»
چنان که روشن است وی از لفظ «مولی» که در کلام پیامبر(صلی الله علیه وآله) بود، جز مقام امامت و پیشوایی و هدایت و رهبری امت، چیز دیگری استفاده نکرده است. در حالی که از اهل لغت و فصیحان عرب محسوب می شود.
نه تنها حَسّان شاعر بزرگ عرب از لفظ «مولی» این معنی را استفاده نموده است، بلکه پس از وی سایر شعرای بزرگ اسلامی که بیشتر آنان از ادبا و شعرای معروف عرب بودند و برخی نیز از استادان بزرگ این زبان به شمار می آیند، از این لفظ همان معنی را فهمیدند که حسان فهمیده بود، یعنی امامت و پیشوائی امّت!

گواه دوّم:
امیرمؤمنان(علیه السلام) در اشعار خود که برای معاویه نوشته، درباره حدیث غدیر چنین می گوید:
وَ أَوْجَبَ لِی وِلایَتَهُ عَلَیْکُمْ
رَسُولُ اللّهِ یَوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ(21)
یعنی: پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) برای من، ولایتش را بر شما در روز غدیر واجب ساخت.
چه شخصی بالاتر از امام می تواند، حدیث را برای ما تفسیر کند و بفرماید که پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) روز غدیر خم، ولایت را به چه معنی فرمود؟ آیا این تفسیر نمی رساند که به اندیشه همه حاضرانِ واقعه غدیر، جز زعامت و رهبری اجتماعی، مطلب دیگری خطور نکرد؟
گواه سوّم:
پیامبر پیش از بیان جمله من کنت مولاه... این سؤال را مطرح فرمود:
«اَلَسْتُ أَولی بِکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ؟; آیا من از خود شما به شما سزاوارتر و شایسته تر نیستم؟»
در این جمله، پیامبر(صلی الله علیه وآله) لفظ «اولی به نفس» به کار برده، و از همه مردم نسبت به اولویّت خود بر آنها اقرار گرفته است، سپس بلافاصله فرمود:
«مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِی مَولاهُ; کسی که من مولای او هستم، علی مولای او است.»
هدف از تقارن این دو جمله چیست؟ آیا جز این است که می خواهد همان مقامی را که خود پیامبر(صلی الله علیه وآله) به نصّ قرآن دارد، برای علی(علیه السلام) نیز ثابت کند؟ با این تفاوت که او پیامبر است و علی امام، در نتیجه معنی حدیث این می شود: هر کس من نسبت به او اولی هستم، علی(علیه السلام) نیز نسبت به او اولی است»(22) و اگر مقصود پیامبر(صلی الله علیه وآله) جز این بود، جهت نداشت برای اولویّت خود از مردم اقرار بگیرد. چقدر دور از انصاف است که انسان این پیام پیامبر(صلی الله علیه وآله) را نادیده بگیرد. و از کنار قرینه ای به این روشنی به آسانی بگذرد و چشم خود را به روی آن ببندد.

گواه چهارم:
پیامبر(صلی الله علیه وآله) در آغاز سخن خود، از مردم سه اصل مهمّ اسلامی را اقرار گرفت و فرمود:
«أَلَسْتُمْ تَشْهَدُونَ أنْ لا إِلهَ إلاّ اللّهُ وَ أنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ و رَسُولُهُ وَ أَنَّ الجنَّةَ حَقٌّ وَ النَّارَ حَقُّ؟; آیا شما گواهی نمی دهید که معبودی جز خدای یکتا نیست، محمّد(صلی الله علیه وآله)بنده و رسول خدا است، و بهشت و دوزخ حق است؟»
هدف از این اقرار گرفتن چه بود؟ آیا جز این است که می خواهد ذهن مردم را آماده کند، تا مقام و موقعیّتی را که بعداً برای علی(علیه السلام) ثابت خواهد کرد، به مانند اصول پیشین تلقّی نمایند و بدانند که اقرار به ولایت و خلافت وی، در ردیف اصول سه گانه دین است که همگی به آن اقرار و اعتراف دارند؟ اگر مقصود از «مولی» دوست و ناصر باشد، رابطه این جمله ها به هم خورده و کلام، استواری خود را از دست می دهد. و پیوند کلام به هم می خورد، آیا چنین نیست؟
گواه پنجم:
پیامبر(صلی الله علیه وآله) در آغاز خطابه خود، از مرگ و رحلت خویش سخن می گوید و می فرماید: «إنّی أَوْشَکُ أَنْ اُدْعی فَاُجِیبَ; نزدیک است دعوت حق را لبیک بگویم.»(23)
این جمله حاکی از آن است که پیامبر(صلی الله علیه وآله) می خواهد برای پس از رحلت خود چاره ای بیندیشد و خلائی را که از رحلت آن حضرت پدید می آید، پر کند. آنچه می تواند چنین خلائی را پر کند، تعیین جانشینی است لایق و عالم که زمام امور را پس از رحلت آن حضرت به دست بگیرد، نه چیز دیگر.
هرگاه ولایت را به غیر خلافت تفسیر کنیم، رابطه منطقی کلمات پیامبر(صلی الله علیه وآله) به طور آشکار به هم می خورد، در حالی که او از فصیح ترین و بلیغ ترین سخن گویان است. چه قرینه ای از این روشن تر برای مسأله ولایت پیدا می شود؟

گواه ششم:

پیامبر(صلی الله علیه وآله) پس از جمله «مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ...» چنین فرمود:
«اَللّهُ أَکْبَرُ عَلی إکْمالِ الدِّینِ وَ إتْمامِ النِّعْمَةِ وَ رِضَی الرَّبِّ بِرِسالَتِی وَ الْوِلایَةِ لِعَلی مِنْ بَعْدِی; اللّه اکبر! بر کامل نمودن این دین و به سرحد کمال رساندن نعمت و رضایت پروردگار!»
هرگاه مقصود، دوستی و یاری فردی از مسلمانان است، چگونه با ایجاب مودّت و دوستی علی(علیه السلام) و نصرت او، دین خدا تکمیل گردید، و نعمت او به منتهی رسید؟ روشن تر از همه این که می گوید: خداوند به رسالت من و ولایت علی(علیه السلام) بعد از من راضی گردید.(24) آیا اینها همه گواه روشن بر معنی خلافت نیست؟

گواه هفتم:
چه گواهی روشن تر از این که شیخین (عمر و ابوبکر) و گروه بی شماری از یاران رسول خدا(صلی الله علیه وآله) پس از فرود آمدن آن حضرت از منبر، همگی به علی(علیه السلام) تبریک گفته و موضوع تهنیت تا وقت نماز مغرب ادامه داشت و شیخین از نخستین افرادی بودند که به امام یا این عبارت تهینت گفتند:
«هَنیئاً لَکَ یا عَلِی بْنِ أبِی طالِب أَصْبَحْتَ و أَمْسَیْتَ مَوْلای وَ مَوْلی کُلِّ مُؤْمِن وَ مُؤْمِنَة»(25)
«گوارا باد بر تو یا علی، صبح کردی و شام کردی در حالی که مولای من و مولای هر مرد و زن با ایمان هستی»!
علی(علیه السلام) در آن روز چه مقامی به دست آورد که شایسته چنین تبریکی گردید؟ آیا جز مقام زعامت و خلافت و رهبری امّت که تا آن روز به طور رسمی ابلاغ نشده بود، شایسته چنین تهنیت می باشد؟ محبّت و دوستی چیز تازه ای نبود.

گواه هشتم:
هرگاه مقصود همان مراتب دوستی علی(علیه السلام) بود، دیگر لازم نبود که این مسأله در چنان هوای گرم و سوزان مطرح گردد (کاروان یکصد هزار نفری را از رفتن باز دارد و مردم را در آن هوای گرم روی ریگ و سنگ های داغ بیابان بنشاند و خطابه مفصّل بخواند)؟
مگر قرآن همه افراد جامعه با ایمان را برادر یکدیگر نخوانده بود، چنان که می فرماید:
«إنّما المُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ;(26) افراد با ایمان برادر یکدیگرند».
مگر قرآن، در آیات دیگری افراد با ایمان را دوست یکدیگر معرفی نکرده است؟ و علی(علیه السلام) نیز عضو همان جامعه با ایمان بود، دیگر چه نیازی بود، و به فرض که مصلحتی در اعلام این دوستی بود، احتیاج به این مقدّمات و این همه شرایط سخت نبود، در مدینه هم ممکن بود. به یقین مسأله بسیار مهمتری بوده که نیاز به این مقدّمات استثنایی داشت، مقدّماتی که در زندگی پیامبر(صلی الله علیه وآله)بی سابقه بود، و نظیر آن هرگز تکرار نشد.

اکنون به داوری بنشینید
با این قرائن روشن، اگر کسی در مقصود پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله)که همان خلافت و زعامت مسلمین است شک کند شگفت آور نیست؟ آنها که تردید می کنند چگونه وجدان خود را قانع می سازند، و پاسخ پروردگار را روز رستاخیز چه خواهند داد؟
به یقین هرگاه همه مسلمانان فارغ از تعصّب ها و پیش داوری ها بررسی تازه ای را روی حدیث غدیر آغاز کنند، به نتایج مطلوبی خواهند رسید و سبب اتّحاد هرچه بیشتر صفوف مسلمین خواهد شد، و جامعه اسلامی چهره نوینی به خود خواهد گرفت.
سؤال:
این نکته نیز حائز اهمیت است که بعضی می گویند رئیس جمهور محترم، واژه «مولا» را در یکی از سخنرانی های انتخاباتی خود، به معنی «دوستی» تفسیر کرده، با این که خود از روحانیّون شیعه است.
پاسخ:
چنین نیست. زیرا ایشان با فاصله کمی برای رفع هرگونه ابهام و سوءِتفاهم، در توضیحی که روز 23 خردادماه 1380 در بسیاری از جرائد انتشار یافت چنین تصریح نمود:
«خالی از لطف نیست تا نکته ای را که در یکی از سخنرانی های اخیر در باب داستان غدیر گفته ام تکرار کنم که محبت و مهر در دین خدا و به خصوص در عرصه حیات اجتماعی جامعه اسلامی نقش ممتاز دارد، با آنکه مقصود حضرت ختمی مرتبت از واژه مولی در جمله معروف «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» با توجه به خصوصیات زمان و مکان و بیعتی که همان روز با امام علی بن ابیطالب واقع شد قطعاً سرپرستی و ولایت امر جامعه اسلامی است و همان گونه که ما شیعیان معتقدیم و طبق نقل های معتبر تاریخی پس از رحلت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)این معنی مورد قبول و تصدیق صحابه بزرگ پیامبر(صلی الله علیه وآله)بوده است، در عین حال انتخاب واژه «مولی» پیام ویژه ای دارد و آگاهانه انتخاب شده است، قطعاً پیامبر اکرم می توانست از عناوین دیگری چون امیر، قائد و سلطان استفاده کند. ولی در کلمه مولی علاوه بر سرپرستی، دوستی و محبّت هم که از پایه های حکومت مطلوب اسلامی است اشراب شده است و امروز ملّت ما می خواهد برخوردار از جامعه ای آزاد و آباد و رشد توام با معنویّت و اخلاق و محبت باشد».
سه حدیث پرمعنی!

در پایان این مقال به سه حدیث پرمعنی زیر توجه فرمائید:
1- حق با کیست؟
ام سلمه و عایشه همسران پیامبر(صلی الله علیه وآله) می گویند: از پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) شنیدیم که می فرمود: «علی مع الحق و الحق مع علی لن یفترقا حتی یردا علی الحوض; علی با حق است و حق با علی، هرگز از یکدیگر جدا نمی شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند».
این حدیث در بسیاری از منابع معروف اهل سنّت آمده است، علاّمه امینی این منابع را به طور دقیق در جلد سوم الغدیر آورده است.(27)
مفسّر معروف اهل سنت فخر رازی در تفسیر کبیرش در ذیل سوره حمد می گوید: امّا علی بن ابی طالب(علیه السلام) بسم اللّه را بلند می گفت و این مطلب به تواتر ثابت شده و هر کس در دینش به علی اقتدا کند هدایت یافته و دلیل آن گفتار پیامبر است که فرمود: «اللّهم ادر الحق مع علی حیث دار; خداوندا! حق را بر محور وجود علی بگردان هرگونه که او گردش کند!».(28)
دقت کنید این حدیث می گوید: «حق» بر محور وجود او دور می زند!
2- پیمان برادری
گروهی از صحابه معروف پیامبر(صلی الله علیه وآله) این حدیث را از پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نقل کرده اند:
«آخی رسول اللّه(صلی الله علیه وآله) بین اصحابه فاخی بین ابی بکر و عمر، و فلان و فلان، فجاء علی (رضی اللّه عنه) فقال آخیتَ بین اصحابک و لم تواخ بینی و بین احد؟! فقال رسول اللّه(صلی الله علیه وآله)انت اخی فی الدّنیا و الآخرة; پیامبر(صلی الله علیه وآله) میان اصحابش پیمان اخوت برقرار ساخت از جمله میان ابوبکر و عمر و فلان فرد و فلان فرد (هر کس را با هر کسی متناسب بود) در این حال، علی(علیه السلام) خدمت حضرت آمد و عرض کرد میان همه پیمان برادری بستی ولی میان من و احدی پیمان برقرار ننمودی!
رسول خدا(صلی الله علیه وآله) فرمود تو در دنیا و آخرت برادر منی»
همین مضمون با تعبیرات مشابه در 49 مورد دیگر آمده است. احادیثی که عموماً در منابع اهل سنّت است!(29)
آیا پیمان برادری علی با پیامبر(صلی الله علیه وآله) دلیل بر افضلیت و برتری او بر همه امّت نیست؟ و آیا با وجود فرد برتر می توان به سراغ غیر برتر رفت؟
3- تنها راه نجات
ابوذر در حالی که درِ خانه کعبه را گرفته بود صدا زد: من عرفنی (فقد عرفنی) و من لم یعرفنی فانا ابوذر، سمعت النّبی(صلی الله علیه وآله)یقول: مثل اهل بیتی فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجی و من تخلف عنها غرق; هر کس مرا می شناسد که می شناسد، و هر کس نمی شناسد، من ابوذرم! از پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله)شنیدم که می فرمود: مَثَل اهل بیت من مَثَل کشتی نوح است، هر کس وارد آن شود، نجات می یابد و هر کس جدا شود غرق خواهد شد».
منابع این حدیث بسیار فراوان است که در پاورقی ها اشاره خواهد شد.(30)
آن روز که طوفان نوح صفحه زمین را فراگرفت هیچ وسیله نجاتی جز کشتی نوح نبود، حتّی کوههای بلند نتوانستند فرزند نوح را که با بدان نشسته بود، رهائی بخشند.
آیا طبق فرموده پیامبر(صلی الله علیه وآله)، برای نجات امت بعد از او، راهی جز چنگ زدن به دامان اهل بیت(علیهم السلام) وجود دارد؟
________________________________________

مدارک (از منابع معروف اهل سنّت)

* 1. «رابغ»، هم اکنون در وسط راه مکه به مدینه است.
* 2. یکی از «میقات های» احرام است و در گذشته راه اهل مدینه و مصر و عراق از آنجا منشعب می شد.
* 3. مائده آیه 67.
* 4. پیامبر برای اطمینان خاطر، این جمله را سه بار تکرار کرد که مبادا بعدها اشتباهی رخ دهد!
* 5. این فراز از حدیث غدیر، و گاهی قسمت اول آن بدون قسمت دوّم یا به عکس، در مسانید زیر آمده است:
مسند ابن حنبل: ج 1، ص 254; تاریخ دمشق: ج 42، ص 207 و 208 و 448، خصائص نسایی: ص 181، المعجم الکبیر: ج 17، ص 39، سنن الترمذی: ج 5، ص 633، المستدرک علی الصحیحین: ج 13، ص 135، المعجم الاوسط: ج 6، ص 95، مسند ابی یعلی: ج 1، ص 280، المحاسن و المساوئی: ص 41، مناقب خوارزمی: ص 104، و کتب دیگر.
* 6. این خطبه را گروه کثیری از علمای معروف و مشهور اهل سنّت در کتاب های خود آورده اند از جمله:
مسند احمد، جلد 1، صفحه 84، 88، 118، 119، 152، 332، 281، 331 و 370; سنن ابن ماجه، جلد 1 صفحه 55 و 58; المستدرک علی الصّحیحین حاکم نیشابوری، جلد 3، صفحه 118 و 613، سنن ترمذی، جلد 5، 633; فتح الباری، جلد 79 ص 74; تاریخ خطیب بغدادی، جلد 8، صفحه 290، تاریخ الخلفاء و سیوطی، صفحه 114 و کتب دیگر
* 7. مائده / 67 و 3.
* 8. وفیات الأعیان: 1/60.
* 9. وفیات الأعیان: 2/223.
* 10. ترجمة الآثار الباقیة: 395; الغدیر: 1/267.
* 11. ثمار القلوب: 511.
* 12. ماجرای تبریک عمر بن خطّاب در مدارک بی شماری از اهل تسنن آمده، از جمله در مسند ابن حنبل ج 6، ص 401، البدایة و النّهایة، ج 5 ص 209; الفصول المهمّه ابن صباغ، ص 40; فرائد السّمطین، ج 1، ص 71. و همچنین ماجرای تبریک ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر و دیگران در کتاب های متعدد آمده از جمله: در کتاب مناقب علی بن أبیطالب، تألیف احمد بن محمد طبری (الغدیر، ج 1، ص 270).
* 13. مدارک این منابع مهم یک جا خواهد آمد.
* 14. مجموع این اسناد در جلد اول کتاب نفیس «الغدیر» موجود می باشد، که عموماً از منابع معروف اهل سنت جمع آوری شده است.
* 15. مائده/3.
* 16. اشعار حسّان در منابع متعدّدی آمده است از جمله: مناقب خوارزمی، ص 135; مقتل الحسین خوارزمی، ج 1، ص 47; فرائد السّمطین، ج 1، ص 73 و 74; النّور المشتعل، ص 56; المناقب کوثر، ج 1، ص 362 و 118.
* 17. این احتجاج و به اصطلاح «منا شده» در کتاب های: مناقب اخطب خوارزمی حنفی، ص 217، و فرائد السّمطین حموینی باب 58، و الدر النّظیم ابن حاتم شامی، و الصواعق المحرقه ابن حجر عسقلانی، ص 75، و امالی ابن عقده، ص 7 و ص 212، و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2، ص 61، و الاستیعاب ابن عبدالبر، ج 3، ص 35، و تفسیر طبری، ج 3 ص 418 ذیل آیه 55 مائده آمده است.
* 18. فرائد السّمطین، سمط اول باب 58; شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص 362; اسد الغابه، ج 3، ص 307، و ج 5، ص 205; الاصابه ابن حجر عسقلانی، ج 2، ص 408، و ج 4، ص 80; مسند احمد، ج 1، ص 84 و 88; البدایة و النّهایة ابن کثیر شامی، ج 5، ص 210، و ج 7 ص 348; مجمع الزوائد هیتمی، ج 9، ص 106; ذخائر العقبی، ص 67 و... (الغدیر، ج 1، صفحه 163 و 164).
* 19. اسنی المطالب شمس الدین شافعی، طبق نقل سخاوی فی الضّوء اللاّمع، ج 9، ص 256; البدر الطالع شوکانی، ج 2، ص 297; شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2، ص 273; مناقب علاّمه حنفی، ص 130، بلاغات النّساء، ص 72; العقد الفرید، ج 1، ص 162، صبح الاعشی، ج 1، ص 259، مروج الذّهب ابن مسعود شافعی، ج 2، ص 49; ینابیع المودّه، ص 486.
* 20. مدارک نسبت این اشعار به «حسّان بن ثابت»، قبلاً ذکر شد.
* 21. مرحوم علاّمه امینی، در جلد دوم الغدیر، صفحات 25-30 این شعر را به ضمیمه ابیات دیگر از 11 نفر از دانشمندان شیعه و 26 نفر از دانشمندان سنی نقل نموده است.
* 22. این جمله «ألست أولی بکم من أنفسکم» را علاّمه امینی از 64 محدث و مورخ اسلامی نقل کرده است. به جلد 1، ص 371 مراجعه فرمایید.
* 23. به الغدیر: 1/26، 27، 30، 32، 333، 34، 36، 47 و 176 مراجعه شود، سند این مطلب از مدارک اهل تسنن مانند: صحیح ترمذی، ج 2، ص 298; الفصول المهمّه ابن صباغ، ص 25; المناقب الثلاثه حافظ ابی الفتوح، ص 19; البدایة و النّهایة ابن کثیر، ج 5، ص 209 و ج 7 ص 348; الصواعق المحرقه، ص 25; مجمع الزّوائد هیتمی، ج 9، ص 165 و...
* 24. مرحوم علاّمه امینی مدارک این قسمت از حدیث را در ج1،ص43، 165، 231، 232، 233، 235 آورده است. مانند: الولایة ابن جریر طبری، ص 310; تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 14; تفسیر الدرّ المنثور، ج 2، ص 259; الاتقان، ج 1، ص 31; مفتاح النّجاح بدخشی، ص 220، ما نزل من القرآن فی علی، أبونعیم اصفهانی; تاریخ خطیب بغدادی، ج 4، ص 290; مناقب خوارزمی، ص 80; الخصائص العلویّه أبوالفتح نطنزی، ص 43; تذکره سبط بن جوزی، ص 18; فرائد السّمطین، باب 12.
* 25. برای آگاهی از اسناد تهنیت شیخین، به الغدیر، ج1، ص 270، 283 مراجعه شود و قبلاً بخشی از مدارک این حدیث ذکر شد.
* 26. حجرات 10.
* 27. این حدیث را محمّد بن ابی بکر و ابوذر و ابوسعید خدری و گروهی دیگر نیز از پیامبر(صلی الله علیه وآله) نقل کرده اند. (به جلد سوم الغدیر مراجعه شود.)
* 28. تفسیر کبیر، ج 1، ص 205.
* 29. علاّمه امینی تمام این پنجاه حدیث و مدارک و منابع آن را به طور دقیق در جلد سوّم الغدیر آورده است.
* 30. مستدرک حاکم، جلد 2، صفحه 150، (طبع حیدرآباد) و حدّاقل 30 کتاب دیگر از منابع معروف اهل سنّت، آن را نقل کرده اند.

+  نوشته شده به قلم الشيعه | 

عکس ها با کیفیت بالا است جهت مشاهده عکس ها با کیفیت بالا , کافی است تصاویر را در سیستم خود ذخیره و سپس عکس ها رامشاهده نمایید.

      

مقام معظم رهبری             امام خمینی

               

                اشتهاری      مهدوی کنی       حسن زاده آملی          فاضل لنکرانی

 

   

 آیت الله بهجت         آیت الله سیستانی

           

مکارم شیرازی    نوری همدانی   موسوی اردبیلی   وحید خراسانی

            

روحانی           شبیری زنجانی           

                   

آیت الله اراکی    آیت الله تبریزی      آیت الله گلپایگانی        آیت الله صافی گلپایگانی  

+  نوشته شده به قلم الشيعه | 

فشرده‏ای از عقاید شیعه را فهرست وار بیان می‏کنیم:

الف: توحید            

 خداوند واحد است و جز او خدایی نیست و تدبیر تمام شئون عالم بدست اوست و همه هستی کاملا از همه جهات به او وابسته است و هیچ موجودی در عالم وجود مستقل از خود ندارد، هر چه دارد از خداوند است.

ب: نبوت

 خداوند برای هدایت بشر پیامبرانی فرستاده است که آخرین آنها حضرت محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و اله و سلم) است، او بالاترین انسان و اشرف مخلوقات است.

ج: معاد و برزخ

بعد از مرگ انسانها به عالم دیگر منتقل می‏شوند که بین دنیا و آخرت است، بعد از آن هم به دنیای قیامت و آخرت وارد می‏شوند، نیکوکاران پاداش عقاید و اخلاق و اعمال نیک و بدکاران پاداش اعمال، عقاید و اخلاق بد خود را خواهند گرفت‏.

د: امامت

بعد از رحلت پیامبر اکرم (ص) اهل البیت او مفسرین واقعی قرآن و سنت پیامبرند و امیر المؤمنین علی علیه السلام خلیفه و جانشین بر حق پیامبر (ص) بوده و 11 فرزند ایشان تا امام زمان حضرت مهدی(عج)امامان معصوم و جانشینان پیامبرند امام زمان هم اکنون زنده و منتظر ظهور و پر کردن عالم از عدل، داد و برقراری الهی‏ترین مدل حکومت و عدالت در همه ابعاد آن می‏باشند.

ه: شیعه معتقد است که پیامبر اکرم(ص) و ائمه هدی علیهم السلام در روز قیامت کسانی را که تمام رابطه آنان با خداوند قطع نشده است به عنوان وسائط فیض شفاعت کرده و کاستی آنان را به رحمت خداوند جبران می‏کنند.

تفکر مذهبی شیعه: 
معنای تفكر مذهبی
تفكر مذهبی, تفكر بحث و كنجكاوی را می گوییم كه ماده ای از مواد مذهبی را كه در تعالیم آن مذهب است نتیجه بدهد؛ چنانكه تفكر ریاضی مثلاً تفكری را می گویند كه یك نظریه ریاضی را نتیجه بدهد یا یك مسئله ریاضی را حل كند.
مأخذ اساسی تفكر مذهبی در اسلام
البته تفكر مذهبی نیز مانند سایر تفكرات, مأخذی می خواهد كه مواد فكری از آن سرچشمه بگیرد و به آن تكیه بزند؛ چنانچه در تفكر برای حل یك مسئله ریاضی, یك رشته معلومات ریاضی را باید استخدام نمود كه بالا خره به عملیات فن مربوط منتهی شود. یگانه مأخذی كه دین آسمانی اسلام (از آن جهت كه به وحی آسمان می رسد) به آن اتكا دارد, همانا قرآن كریم است . قرآن كریم است كه مدرك قطعی نبوت همگانی و همیشگی پیغمبر اكرم _ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم _ است و محتویات آن دعوت اسلامی می باشد, البته تنها مأخذ بودن قرآن كریم ماَّخذ و مصادر دیگر تفكر صحیح و حجتهای دیگر را الغا نمی كند چنانكه خواهیم گفت .
راههایی كه قرآن برای تفكر مذهبی نشان می دهد
قرآن كریم در تعلیمات خود برای رسیدن و درك نمودن مقاصد دینی و معارف اسلامی, سه راه در دسترس پیروان خود قرار داده, به ایشان نشان می دهد كه ظواهر دینی و حجت عقلی و درك معنوی از راه اخلاص و بندگی است .
توضیح اینكه: ما می بینیم قرآن كریم در بیانات خود, همه مردم را طرف خطاب قرار داده گاهی بی اینكه حجتی به گفته خود اقامه كند, بلكه به مجرد اتكا به فرمانروایی خدائی خود, به پذیرفتن اصول اعتقادی مانند توحید و نبوت و معاد و احكام عملی مانند نماز و روزه و غیر آنها امر می كند و در برخی از اعمال نهی می نماید و اگر این بیانات لفظی را حجیت نمی داد هرگز از مردم پذیرش و فرمانبرداری آنها را نمی خواست, پس ناگزیر باید گفت اینگونه بیانات ساده قرآن, راهی است برای فهم مقاصد دینی و معارف اسلامی . ما این بیانات لفظی را مانند:(آمِنُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ) و:(اَقیمُواالصَّلوهَ) را ظواهر دینی می نامیم .
و از سوی دیگر می بینیم قرآن كریم در آیات بسیاری به سوی حجت عقلی, رهبری می كند و مردم را به تفكر و تعقل و تدبر در آیات آفاق و انفس, دعوت می فرماید و خود نیز در موارد احقاق حقایق به استدلال عقلی آزاد می پردازد و حقا هیچ كتاب آسمانی علم و معرفت برهانی را برای انسان مانند قرآن كریم نمی شناسد.
قرآن كریم با این بیانات اعتبار حجت عقلی و استدلال و برهانی آزاد را مسلم می شمارد؛ یعنی نمی گوید كه اول حقانیت معارف اسلامی را بپذیرید سپس به احتجاج عقلی پرداخته معارف نامبرده را از آنها استنتاج كنید, بلكه با اعتماد كامل به واقعیت خود می گوید:
به احتجاج عقلی پرداخته حقانیت معارف نامبرده را از آن دریابید و بپذیرید و سخنانی كه از دعوت اسلامی می شنوید, تصدیق آنها را از آفرینش جهان كه گواهی است راستگوی بپرسید و بشنوید و بالا خره تصدیق و ایمان را از نتیجه دلیل به دست آورید نه اینكه اول ایمان بیاورید و بعد به قید مطابقت آن دلیل اقامه كنید, پس تفكر فلسفی نیز راهی است كه رسائی آن را قرآن كریم تصدیق می نماید و از سوی دیگر می بینیم قرآن كریم با بیانی جالب روشن می سازد كه همه معارف حقیقیه از توحید و خداشناسی واقعی سرچشمه می گیرد و استنتاج می شود و كمال خداشناسی از آن كسانی است كه خداوند آنان را از هر جای جمع آوری كرده و برای خود اختصاص داده است.
آنان هستند كه خود را از همه كنار كشیده و همه چیز را فراموش كرده اند و در اثر اخلاص و بندگی, همه قوای خود را متوجه عالم بالا ساخته دیده به نور پروردگار پاك روشن ساخته اند و با چشم واقع بین, حقایق اشیأ و ملكوت آسمان و زمین را دیده اند؛ زیرا در اثر اخلاص و بندگی به یقین رسیده اند و در اثر یقین ملكوت در آسمان و زمین و زندگی جاودانی جهان ابدیت برایشان مكشوف شده است . با توجه در آیات كریمه ذیل این مدعا كاملاً روشن می شود:
الف - (وَما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ اِلاّ نُوحی اِلَیْهِ اَنَّهُ لا اِلَهَ الاّ اَنَا فَاعْبُدونِ)[1], (سوره انبیأ, آیه 25)
ب - و می فرماید:(سُبْحانَ اللّهِ عَمّا یَصِفُونَ اِلاّ عِبادَ اللّهِ اْلمُخْلَصینَ)[2], (سوره صافات, آیه 159 و 160)
ج - و می فرماید:(قُلْ اِنَّما اَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ یُوحی اِلَی اَنَّما اِلهُكُمْ اِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ كانَ یَرْجُوا لِقأ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَلا یُشْرِكْ بِعِبادَهِ رَبِّهِ اَحَداً)[3], سوره كهف, آیه 110
د - و می فرماید:(وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتی یَاْتِیَكَ الْیَقینُ)[4], (سوره حجر, آیه 99)
ه - و می فرماید:(وَكَذلِكَ نُری اِبْراهیمَ مَلَكوُتَ السَّمواتِ وَاْلاَرْضِ وَلِیكُونَ مِنَ اْلمُوقِنینَ)[5], (سوره انعام, آیه 75)
و - و می فرماید:(كَلاّ اِنَّ كِتابَ اْلاَبْرارِ لَفی عِلّییّنَ وَما اَدْریكَ ما عِلِّیُّونَ, كِتابٌ مَرْقُومٌ, یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ)[6], (سوره مطففین, آیه 18- 21)
ز - و می فرماید:(كَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ اْلیَقینِ لَتَرَوُنَّ الْجَحیمَ)[7] ,(سوره تكاثر, آیه 5 و 6)
پس یكی از راههای درك معارف الهیه, همان تهذیب نفس و اخلاص در بندگی است .
تفاوت در میان سه طریق نامبرده
با بیان گذشته روشن شد كه قرآن كریم برای درك معارف دینی, سه راه نشان داده است, ظواهر دینی و عقل و اخلاص در بندگی كه موجب انكشاف حقایق و مشاهده باطنی آنهاست ولی باید دانست كه این سه طریق از چند جهت با هم تفاوت دارند.
اولاً:
ظواهر دینی چون بیاناتی هستند لفظی و به ساده ترین زبانی القا شده اند, در دسترس مردم قرار دارند و هر كس به اندازه ظرفیت فهم خود از آنها بهره مند[8] می شود, به خلاف دو طریق دیگر كه اختصاص به گروه خاصی داشته, همگانی نمی باشند.
ثانیا:
طریق ظواهر دینی راهی است كه با پیمودن آن می توان به اصول و فروع معارف اسلامی پی برده و موارد اعتقادی و عملی دعوت (اصول معارف و اخلاق) را به دست آورد به خلاف دو طریق دیگر؛ زیرا اگر چه از راه عقل می توان مسائل اعتقادی و اخلاقی و كلیات مسائل عملی (فروع دین) را به دست آورد ولی جزئیات احكام نظر به اینكه مصالح خصوصی آنها در دسترس عقل قرار ندارند از شعاع عمل آن خارجند و همچنین راه تهذیب نفس چون نتیجه آن انكشاف حقایق می باشد و آن علمی است خدادادی نمی توان نسبت به نتیجه آن و حقایقی كه با این موهبت خدایی مكشوف و مشهود می شوند, تحدیدی قائل شد یا اندازه ای گرفت اینان چون از همه جا بریده اند و همه چیز را جز خدا فراموش كرده اند, تحت ولایت و سرپرستی مستقیم خدا می باشند و آنچه را می خواهد (نه آنچه خودشان می خواهند) برایشان مشهود می شود.
طریق اوّل: ظواهر دینی, اقسام ظواهر دینی
چنانكه گذشت قرآن كریم كه مأخذ اساسی تفكر مذهبی اسلام است به ظواهر الفاظ خود در برابر شنوندگان خود حجیت واعتبار داده است و همان ظواهر آیات, بیان پیغمبر اكرم _ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم _ را تالی بیان قرآن قرار می دهد و مانند آن حجت می سازد؛ چنانكه می فرماید:
(وَاَنْزَلَنْا اِلَیْكَ الذِّكْرَ لِتُبَیّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ اِلَیْهِمْ)[9] .
و می فرماید:
(هُو الَّذی بَعَثَ فِی اْلاُمِّییّنَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ ایاتِهِ وَیُزَكّیهِمْ وَیُعَلّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَهَ)[10] و می فرماید:
(لَقَدْ كانَ لَكُمْ فی رَسُولِ اللّهِ اُسْوَهٌ حَسَنَهٌ)[11] .
پر روشن است كه اگر گفتار و رفتار پیغمبر اكرم _ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم _ و حتی سكوت و امضای آن حضرت برای ما, مانند قرآن حجت نبود آیات مذكوره مفهوم درستی نداشت, پس بیان پیغمبر اكرم _ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم _ برای كسانی كه از آن حضرت می شنوند یا با نقل قابل اعتماد نقل می شود حجت و لازم الاتباع است . و همچنین با تواتر[12] قطعی از آن حضرت رسیده است كه بیان اهل بیت وی مانند بیان خودش می باشد و به موجب این حدیث و احادیث نبوی قطعی دیگر بیان اهل بیت تالی بیان پیغمبر اكرم _ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم _ می باشد و اهل بیت در اسلام سمت مرجعیت علمی داشته در بیان معارف و احكام اسلام هرگز خطا نمی كنند و بیانشان به طریق مشافهه یا نقل, قابل اعتماد و حجت است .
از این بیان روشن می شود كه ظواهر دینی كه در تفكر اسلامی مدرك و مأخذ می باشد دو گونه اند كتاب و سنت و مراد از كتاب ظواهر آیات كریمه قرآنی می باشد و مراد از سنت حدیثی است كه از پیغمبر اكرم _ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم _ و اهل بیت _ علیهم السّلام _ رسیده باشد.
حدیث صحابه
اما احادیثی كه از صحابه نقل می شود اگر متضمن قول یا فعل پیغمبر اكرم _ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم _ باشد و مخالف با حدیث اهل بیت _ علیهم السلام _ نباشد, قابل قبول است و اگر متضمن نظر و رأی خود صحابی باشد, دارای حجیتی نیست و حكم صحابه مانند حكم سایر افراد مسلمانان است و خود صحابه نیز با یك نفر صحابی معامله یكنفر مسلمان می كردند.
بحث مجدد در كتاب و سنت
كتاب خدا (قرآن) مأخذ اساسی هرگونه تفكر اسلامی است و اوست كه ماَّخذ دیگر دینی را اعتبار و حجیّت می دهد و از همین جهت باید برای همگان قابل فهم باشد.
[1] . از آیه فهمیده مى شود كه پرستش در دین خدا فرع توحید و بر اساس آن تنظیم و بنا شده است .
[2] . توصیف فرع درك است و از آیه فهمیده مى شود كه جز مخلصین و پاك شدگان خدا به نحوى كه باید شناخته شود نمى شناسد و خدا از توصیف دیگران منزه است .
[3] . از آیه فهمیده مى شود كه براى لقاى حق ، جز توحید و عمل صالح راهى نیست .
[4] . از آیه فهمیده مى شود كه پرستش واقعى خدا منتج یقین است .
[5] . از آیه فهمیده مى شود كه یكى از لوازم یقین ، مشاهده ملكوت آسمانها و زمین است.
[6] . از آیات فهمیده مى شود كه سرنوشت ابرار در كتابى است به نام علیین (بسیار بلند) كه مقربان خدا آن را مشاهده مى كنند و ضمنا از لفظ یشهده پیداست كه مراد، كتاب مخطوط نیست بلكه عالم قرب و ارتقاست.
[7] . از آیه فهمیده مى شود كه علم یقین باعث مشاهده سرانجام حال اشقیا كه جحیم (جهنم) نامیده مى شود، مى باشد.
[8] . و از اینجاست كه پیغمبر اكرم (ص) در روایتى كه عامه و خاصه نقل كرده اند مى فرماید:ما گروه پیامبران با مردم به اندازه خرد ایشان سخن مى گوییم ، (بحار، ج 1، ص 37. اصول كافى ، ج 1، ص 203)
[9] . سوره نحل ، آیه 44.
[10] . سوره جمعه ، آیه 2.
[11] . سوره احزاب ، آیه 21.
[12] . مدرك روایت در بخش اول گذشت
علامه سيد محمد حسين طباطبائي(ره)- شيعه در اسلام

گذشته از این, خود قرآن كریم, خود را نور و روشن كننده همه چیز معرفی می كند و هم در مقام تحدی از مردم درخواست می كند كه در آیات آن تدبر كرده ببینند كه هیچگونه اختلاف و تناقض وجود ندارد و اگر می توانند, كتابی مانند آن بسازند و معارضه اش كنند. روشن است كه اگر قرآن برای همگان قابل فهم نبود اینگونه خطابات مورد نداشت .
البته نباید پنداشت كه این مطلب (كه قرآن به خودی خود برای همه قابل فهم است) با مطالب سابق كه پیغمبر اكرم _ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم _ و اهل بیت او در معاریف اسلامی كه در حقیقت مضامین قرآن كریم می باشند, مراجع علمی هستند, منافات دارد؛ زیرا بخشی از معارف اسلامی كه احكام و قوانین شریعت می باشد, قرآن كریم تنها كلیات آنها را متضمن است و روشن شدن تفاصیل آنها مانند احكام نماز و روزه و داد و ستد و سایر عبادات و معاملات به مراجعه سنت (حدیث اهل بیت) متوقف است .
و بخشی دیگر كه معارف اعتقادی و اخلاقی است اگرچه مضامین و تفاصیل آنها قابل فهم عموم می باشد ولی در درك معانی آنها روش اهل بیت را باید اتخاذ نمود و هر آیه قرآنی را با آیات دیگر قرآنی توضیح داده و تفسیر كرد نه به رأی و نظر خود كه از عادات و رسوم معمولی برای ما دلنشین شده و با آن مأنوس گردیده ایم .
علی _ علیه السّلام _ می فرماید: برخی از قرآن با برخی دیگر به سخن درآمده معنای خود را می فهماند و بعضی از آنها به بعضی دیگر گواهی می دهد[1] .
و پیغمبر اكرم _ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم _ می فرماید:بخشی از قرآن بخش دیگر را تصدیق می كند[2] .
و نیز می فرماید:هر كه قرآن را به رأی خود تفسیر كند, برای خود در آتش جایگاه می سازد[3] .
مثالی ساده برای تفسیر قرآن به قرآن: خدای تعالی در قصه عذاب قوم لوط در جایی می فرماید:برایشان باران بد, بارانیدیم[4] و در جای دیگر, این كلمه را به كلمه ای دیگر تبدیل كرده می فرماید:برایشان سنگ بارانیدیم[5] و از انضمام آیه دوم به آیه اول روشن می شود كه مراد از باران بد, سنگهای آسمانی است كسی كه با نظر كنجكاوی و در احادیث اهل بیت و در روایاتی كه از مفسرین صحابه و تابعین در دست است رسیدگی نماید تردید نمی كند كه روش تفسیر قرآن به قرآن تنها روش ‍ائمه اهل بیت _ علیهم السّلام _ می باشد.
ظاهر و باطن قرآن
چنانكه فهمیدیم قرآن كریم با بیان لفظی خود مقاصد دینی را روشن می كند و دستوراتی در زمینه اعتقاد و عمل به مردم می دهد ولی مقاصد قرآن تنها به این مرحله منحصر نیست بلكه در پناه همین الفاظ و در باطن همین مقاصد مرحله ای معنوی و مقاصدی عمیقتر و وسیعتر قرار دارد كه خواص با دلهای پاك خود می تواند بفهمند.
پیغمبر اكرم _ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم _ كه معلم خدائی قرآن است می فرماید:قرآن ظاهری انیق (زیبا و خوش آیند) و باطنی عمیق دارد[6] .
و نیز می فرماید:قرآن بطن دارد و بطنش نیز بطن دارد تا هفت بطن[7] و در كلمات ائمه اهل بیت نیز از باطن قرآن بسیار نامبرده شده است[8].
ریشه اصلی این روایات مثلی است كه خدای متعال در سوره رعد, آیه 17 می زند؛ خدای تعالی در این آیه افاضه های آسمانی را تشبیه فرموده به بارانی كه از آسمان نازل می شود و حیات زمین و اهل زمین بسته به آن است, با آمدن باران, سیل راه می افتد و مسیلهای گوناگون هركدام به اندازه ظرفیت خود از آن سیل برداشته جریان پیدا می كند, روی سیل در جریان خود با كفی پوشیده شده است ولی در زیر كف, همان آب قرار دارد كه حیاتبخش و به حال مردم سودمند می باشد.
چنانكه این مثل اشاره می كند, ظرفیت افهام مردم در فراگرفتن این معارف آسمانی كه حیاتبخش درون انسان هستند - مختلف می باشد.
كسانی هستند كه جز به ماده و زندگی مادی چند روزه این جهان گذران به چیزی اصالت نمی دهند و جز مشتهیات مادی, به چیزی دل نمی بندند و جز محرومیتهای مادی از چیزی نمی ترسند. اینان با اختلاف مراتبی كه دارند حداكثر آنچه از معارف آسمانی بپذیرند این است كه اعتقادات اجمالی را باور كنند و دستورهای عملی اسلام را به طور جمود اجرا نمایند و بالا خره خدای یگانه را به امید ثواب اخروی یا از ترس عقاب اخروی بپرستند.
و كسانی هستند كه در اثر صفای فطرت, سعادت خود را در دلبستگی به لذایذ گذران و زندگی چند روزه این جهان نمی بینند و سود و زیان و شیرین و تلخ این سرا پیش ایشان جز پنداری فریبنده نیست و یاد گذشتگان كاروان هستی كه كامروایان دیروز و افسانه های امروز می باشند, درس عبرتی است كه پیوسته برایشان تلقین می شود.
اینان طبعا با دلهای پاك خودشان متوجه جهان ابدیت می شوند و به نمودهای گوناگون این جهان ناپایدار به نظر آیه و نشانه نگاه می كنند و هیچگونه اصالت و استقلالی به آنها نمی دهند.
آن وقت است كه از دریچه آیات و نشانه های زمینی و آسمانی نور نامتناهی عظمت كبریای خدای پاك را با درك معنوی مشاهده می كنند و دلهای پاكشان یكجا شیفته درك رمزهای آفرینش می شود و به جای اینكه در چاله تنگ سودپرستی شخصی, زندانی شوند در فضای نامتناهی جهان ابدیت به پرواز درآمده, اوج می گیرند.
وقتی كه از راه وحی آسمانی می شنوند كه خدای تعالی از پرستش بتها نهی می كند و ظاهر آن مثلاً نهی از سر فرود آوردن در برابر بت است, به سبب تجلیل از این نهی می فهمند كه غیر از خدا را نباید اطاعت كرد؛ زیرا حقیقت اطاعت همان بندگی و سر فرود آوردن است و از آن بالاتر می فهمند كه از غیر خدا نباید بیم و امید داشت و از آن بالاتر می فهمند كه به خواستهای نفس نباید تسلیم شد و از آن بالاتر می فهمند كه نباید به غیر خدا توجه نمود.
و همچنین وقتی كه از زبان قرآن می شنوند كه به نماز امر می كند و ظاهر آن به جا آوردن عبادت مخصوص است, به حسب باطن از آن می فهمند كه باید با دل و جان, كرنش و نیایش خدا را كرد و از آن بالاتر می فهمند كه باید در برابر حق, خود را هیچ شمرد و فراموش كرد تنها به یاد خدا پرداخت . چنانكه پیداست معانی باطنی كه در دو مثال گذشته یادآوری شد, مدلول لفظی امر و نهی نامبرده نیست ولی درك آنها برای كسی كه به تفكر وسیعتری پرداخته جهان بینی را به خود بینی ترجیح می دهد, اجتناب ناپذیر می باشد.
با بیان گذشته, معنای ظاهر و باطن قرآن روشن شد. و نیز روشن شد كه باطن قرآن ظاهر آن را ابطال و الغا نمی كند بلكه به منزله روحی است كه جسم خود را حیات می بخشد و اسلام كه دینی است عمومی و ابدی و اصلاح جامعه بشری را در درجه اول اهمیّت قرار می دهد, از قوانین ظاهری خود كه مصلح جامعه می باشند و از عقاید ساده خود كه نگهبان قوانین نامبرده هستند, هرگز دست بردار نیست .
چگونه ممكن است جامعه ای به دستاویز اینكه دل انسان باید پاك باشد و ارزش ‍برای عمل نیست, با هرج و مرج زندگی كند و به سعادت برسد؟ و چگونه ممكن است كردار و گفتار ناپاك, دلی پاك بپروراند یا از دل پاك كردار و گفتار ناپاك ترشح نماید؟ خدای تعالی در كتاب خود می فرماید:پاكان از آن پاكان و ناپاكان از آن ناپاكانند.
و می فرماید: زمین خوب, نبات خود را خوب می رویاند و زمین بد, جز محصول ناچیز نمی دهد[9] .
از بیان گذشته روشن شد كه قرآن كریم ظاهر و باطن و باطنش نیز مراتب مختلفه دارد و حدیث نیز كه مبین مضمون قرآن كریم است به همان حال خواهد بود.
تأویل قرآن
در صدر اسلام در میان اكثریت تسنن معروف بود كه قرآن كریم را در جایی كه دلیل باشد می توان از ظاهرش صرف كرده به معنای خلاف ظاهر حمل كرد و معمولاً معنای خلاف ظاهر تأویل نامیده می شد و آنچه در قرآن كریم به نام تأویل ذكر شده به همین معنا تفسیر می گردد.
در كتاب مذهبی جماعت و همچنین در مناظره های مذاهب مختلفه - كه به تحریر درآمده - بسیار به چشم می خورد كه در مسئله ای كه با اجماع علمای مذهب یا دلیل دیگری ثابت می شود اگر با ظاهر آیه ای از آیات قرآنی مخالف باشد, آیه را تأویل نموده به معنای خلاف ظاهر حمل می كنند و گاهی دو طرف متخاصم برای دو قول متقابل با آیات قرآنی احتجاج می نمایند و هركدام از دو طرف آیه, طرف دیگر را تأویل می كند.
این رویه كم و بیش به شیعه نیز سرایت نموده است و در برخی از كتب كلامی شان دیده می شود. ولی آنچه پس از تدبر كافی در آیات قرآنی و احادیث اهل بیت به دست می آید این است كه قرآن كریم در لهجه شیرین و بیان روشن و رسای خود, هرگز شیوه لغز و معما پیش نگرفته و مطلبی را جز با قالب لفظی خودش به مردم القا نكرده است و آنچه در قرآن كریم به نام تأویل ذكر شده است از قبیل مدلول لفظ نیست بلكه حقایق و واقعیتهایی است كه بالاتر از درك عامه بوده كه معارف اعتقادی و احكام عملی قرآن از آنها سرچشمه می گیرد.
آری همه قرآن تأویل دارد و تأویل آن مستقیما از راه تفكر قابل درك نیست و از راه لفظ نیز قابل بیان نمی باشد و تنها پیامبران و پاكان از اولیای خدا كه از آلایشهای بشریت پاكند, می توانند از راه مشاهده, آنها را بیابند. آری, تأویل قرآن روز رستاخیر برای همه مكشوف خواهد شد.
توضیح:
به خوبی می دانیم آنچه بشر را وادار به سخنگویی و وضع لغت و استفاده از الفاظ نموده, همانا نیازمندیهای اجتماعی مادی است . بشر در زندگی اجتماعی خود ناگزیر است كه منویات و محتویات ضمیر خود را به همنوعان خود بفهماند و برای همین منظور از صدا و گوش استمداد جوید و گاهی كم و بیش از اشاره و چشم استفاده كند.
[1] . نهج البلاغه ، خطبه 231 در پاورقى قرآن در اسلام نیز هست.
[2] . درالمنثور، ج 2، ص 6.
[3] . تفسیر صافى ، ص 8. بحار، ج 19، ص 28.
[4] . سوره شعراء، آیه 127.
[5] . سوره حجر، آیه 74.
[6] . تفسیر صافى ، ص 4.
[7] . سفینه البحار تفسیر صافى ، ص 15 و در تفاسیر مرسلاً از آن حضرت منقول است و در كافى و تفسیر عیاشى و معانى الاخبار، روایاتى در این معنا نقل شده است.
[8] . بحار، ج 1، ص 117.
[9] . سوره اعراف ، آیه 58.
علامه سيد محمد حسين طباطبائي(ره)- شيعه در اسلام

و از اینجاست كه در میان شخص گنگ و نابینا هیچگونه تفاهم برقرار نمی شود؛ زیرا آنچه نابینا به زبان می گوید, گنگ نمی شنود و آنچه گنگ به اشاره می فهماند نابینا نمی بیند و از این روی در وضع لغات و نامگذاری اشیأ تأمین نیازمندی مادی منظور بوده و برای چیزهایی و اوضاع و احوالی, لفظ ساخته شده كه مادی و در دسترس حس یا نزدیك به محسوس می باشد چنانكه می بینیم در مواردی كه مخاطب ما یكی از حواس را فاقد است, اگر بخواهیم از چیزهایی كه از راه همان حس مفقود درك می شود, سخن بگوییم دست به یك نوع تمثیل و تشبیه می زنیم مثلاً اگر بخواهیم به یك نابینای مادرزاد از روشنایی و رنگ, یا به كودكی كه به حد بلوغ نرسیده از لذت عمل جنسی توصیف كنیم, مقصود خود را با نوعی از مقایسه و تشبیه و آوردن مثل مناسب تأدیه می كنیم, بنابراین, اگر فرض كنیم در جهان هستی, واقعیتهایی وجود دارد كه از ماده و آلایش ماده منزه است (و واقع امر هم همین است) و از گروه بشر در هر عصر یك یا چند تن انگشت شمار, استعداد درك و مشاهده آنها را دارند, چنین چیزهایی از راه بیان لفظی و تفكر عادی قابل تفهیم و درك نخواهد بود و جز با تمثیل و تشبیه نمی توان به آنها اشاره كرد.
خدای متعال در كتاب خود می فرماید: ما این كتاب را از قبیل لفظ, خواندنی و عربی قرار دادیم شاید شما آن را تعقل كنید و بفهمید و همانا این كتاب نزد ما در لوح محفوظ كه اصل كتب آسمانی است, بسی بلند پایه و محكم اساس است (فهم عادی به آن نمی رسد و در آن رخنه نمی كند[1]
و نیز می فرماید:تحقیقا این كتاب قرآنی است گرامی در كتابی كه از انظار عادی پنهان است, كسی به آن مس نمی كند مگر پاك شدگان[2].
و همچنین در حق پیغمبر اكرم _ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم _ و اهل بیت وی می فرماید:خدای متعال می خواهد از شما اهل بیت هرگونه پلیدی را ببرد و شما را پاك گرداند[3]
به دلالت این آیات, قرآن كریم از مرحله ای سرچشمه می گیرد كه افهام مردم از رسیدن به آنجا و نفوذ كردن در آنجا زبون است, كسی را نمی رسد كه كمترین دركی در آنجا داشته باشد جز بندگانی كه خدا آنان را پاك گردانیده است و اهل بیت پیغمبر اكرم _ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم _ از آن پاكانند.
و در جای دیگر می فرماید:اینان كه ایمان به قرآن نمی آورند تكذیب كردند چیزی را كه به علم او احاطه نیافته اند و هنوز تأویل آن برای آنها مشهود نشده است (یعنی روز قیامت كه حقایق اشیأ بالعیان دیده می شود[4] ) و باز در جای دیگر می فرماید:روزی كه تأویل قرآن (همه قرآن) مشهود می شود, كسانی كه آن را فراموش كرده بودند به راستی و صدقِ دعوت نبوت, اعتراف خواهند كرد[5] .
تتمه بحث در حدیث
اعتبار اصل حدیث كه قرآن كریم آن را امضا كرده است در میان شیعه و سایر مسلمین جای گفتگو نیست, ولی در اثر تفریطی كه از ناحیه رمانروایان صدر اسلام در نگهداری حدیث و افراطی كه از ناحیه صحابه و تابعین در ترویج حدیث به عمل آمد, حدیث به سرنوشت اسف آوری گرفتار شد.
از یك سوی خلفای وقت از ثبت و كتابت حدیث, منع می نمودند و هر چه اوراق حدیث به دست می آوردند می سوزانیدند و گاه از نقل حدیث منع می نمودند, از این جهت بسیاری از احادیث دستخوش تغییر و تحریف و فراموشی و نقل گردید.
و از سوی دیگر, صحابه پیغمبر اكرم _ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم _ كه افتخار درك حضور و استماع حدیث پیغمبر اكرم _ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم _ را داشتند و مورد احترام خلفای وقت و عموم مسلمانان بودند, به ترویج حدیث پرداختند و كار به جایی رسید كه حدیث به قرآن حكومت می كرد و حتی گاهی حكم آیه با حدیث فسخ می شد[6] و بسیار اتفاق می افتاد كه نقله یك حدیث برای استماع یك حدیث, فرسنگها راه پیموده رنج سفر بر خود هموار می نمودند.
گروهی از بیگانگان كه به لباس اسلام درآمده بودند و جمعی از دشمنان خانگی اسلام به وضع و تغییر حدیث پرداختند و حدیث را از اعتبار و وثوق انداختند[7] .
به همین سبب دانشمندان اسلامی به فكر چاره افتاده و علم رجال و درایه را وضع كردند تا حدیث درست را از نادرست تمیز دهند.
ولی شیعه گذشته از اینكه در تنقیح سند حدیث می كوشد مطابقت متن حدیث را با قرآن در اعتبار آن لازم می داند. از طریق شیعه در اخبار زیادی[8] كه سند آنها قطعی است - از پیغمبر اكرم و ائمه اهل بیت رسیده است حدیثی كه مخالف قرآن كریم باشد ارزشی ندارد و حدیثی را باید معتبر شمرد كه با قرآن موافقت داشته باشد.
به موجب این اخبار, شیعه به احادیثی كه مخالف قرآن است عمل نمی كند و اخباری كه[9] مخالفت و موافقت آنها معلوم نیست طبق دستور دیگری كه از ائمه اهل بیت رسیده بی اینكه رد كند یا قبول نماید مسكوت عنه می گذارد, البته در شیعه نیز اشخاصی پیدا می شوند كه مانند گروهی از اهل سنت به هر حدیثی كه به دستشان رسد, عمل می كنند.
روش شیعه در عمل به حدیث
حدیثی كه بدون واسطه از زبان خود پیغمبر اكرم _ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم _ یا ائمه اهل بیت _ علیه السّلام _ شنیده شود حكم قرآن كریم را دارد ولی حدیثی كه با واسطه به دست ما می رسد عمل شیعه در آن به ترتیب زیر است:
در معارف اعتقادی كه به نص قرآن, علم و قطع لازم است به خبر متواتر یا خبری كه شواهد قطعی به صحت آن در دست است عمل می شود و به غیر این دو قسم كه خبر واحد نامیده می شود, اعتباری نیست, ولی در استنباط[10] احكام شرعیه نظر به ادله ای كه قائم شده علاوه به خبر متواتر و قطعی, به خبر واحد نیز كه نوعا مورد وثوق باشد عمل می شود.
پس خبر متواتر و قطعی پیش شیعه مطلقا حجت و لازم الاتباع است و خبر غیر قطعی (خبر واحد) به شرط اینكه مورد وثوق نوعی باشد تنها در احكام شرعیه حجت می باشد.
تعلیم و تعلم عمومی در اسلام
تحصیل علم یكی از وظایف دینی اسلام است . پیغمبراكرم _ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم _ می فرماید:طلب علم برای هر مسلمانی فریضه (وظیفه واجب) می باشد[11] و طبق اخباری كه با شواهد قطعیه تأیید شده است, مراد از این علم, دانستن اصول سه گانه اسلامی: توحید, نبوت و معاد با لوازم قریب آنهاست و دانستن تفصیل احكام و قوانین اسلامی است برای هر فرد به اندازه ابتلأ و احتیاج وی .
البته روشن است كه تحصیل علم به اصول دین, اگرچه با دلیل اجمالی باشد برای همه میسر و در خور توانایی است ولی تحصیل علم به تفصیل احكام و قوانین دینی از راه استفاده و استنباط فنی از مدارك اصلی كتاب و سنت (فقه استدلالی) كار همه كس نیست و تنها در خور توانائی برخی از افراد می باشد و در اسلام حكم طاقت فرسا (حرجی) تشریع نشده است .
از این روی, تحصیل علم به احكام و قوانین دینی از راه دلیل به طور واجب كفایی به بعضی از افراد كه توانایی و صلاحیت آن را دارند, اختصاص یافته و وظیفه بقیه افراد طبق قاعده عمومی وجوب رجوع جاهل به عالم (قاعده رجوع به خبره) آن است كه به افراد نامبرده (كه مجتهدین و فقها نامیده می شوند) مراجعه كنند (و اینها مراجع تقلید نامیده می شوند) البته این مراجعه و تقلید غیر از تقلید در اصول معارف است كه به نص آیه كریمه:
(وَلا تَقْفُ ما لَیْسَ لَكَ بِهِ علمٌ)[12]
ممنوع می باشد[13]
باید دانست كه شیعه, تقلید ابتدایی را از مجتهد میت جایز نمی داند؛ یعنی كسی كه مسئله را از راه اجتهاد نمی داند و طبق وظیفه دینی باید از مجتهد تقلید كند, نمی تواند به نظر مجتهدی كه زنده نیست مراجعه كند مگر اینكه در همین مسئله به مجتهد زنده ای تقلید كرده باشد و پس از مرگ مرجع و مقلد خود, به نظر وی باقی بماند.
این مسئله یكی از عوامل مهمه زنده و تر و تازه ماندن فقه اسلامی شیعه است كه پیوسته افرادی در راه تحصیل اجتهاد, تلاش كرده به كنجكاوی در مسائل فقهی می پردازند, لیكن اهل سنت در اثر اجماعی كه در قرن پنجم هجری بر لزوم اتباع مذهب یك از فقهای اربعه شان: ابوحنیفه, مالك, شافعی و احمد بن حنبل نمودند اجتهاد آزاد را و همچنین تقلید غیر یكی از این چهار فقیه را جایز نمی دانند! و در نتیجه فقه شان در همان سطح تقریبا 1200 سال پیش باقی مانده است و در این اواخر, جمعی از منفردین, از اجماع نامبرده سرپیچیده به اجتهاد آزاد می پردازند.
شیعه و علوم نقلیه
علوم اسلامی كه مرهون تدوین علمای اسلامی می باشد به دو بخش عقلیه و نقلیه منقسم می شود, علوم نقلیه علومی است كه مسائل آنها به نقل, متكی است مانند لغت و حدیث و تاریخ و نظایر آنها و علوم عقلیه غیر آن است مانند فلسفه و ریاضیات .
تردید نیست كه عامل اصلی پیدایش علوم نقلیه در اسلام, همانا قرآن كریم می باشد و به استثنای دو سه فن مانند تاریخ و انساب و عروض, عموما خانه زاد این كتاب آسمانی هستند.
مسلمانان به راهنمائی بحث و كنجكاویهای دینی, به تدوین این علوم پرداختند كه عمده آنها از ادبیات عربی, علم نحو, صرف, معانی, بیان, بدیع و لغت می باشد و از فنون مربوط به ظواهر دینی, علم قرائت, تفسیر, حدیث, رجال, درایه اصول و فقه می باشد.
شیعه نیز به نوبت خود, در تأسیس و تنقیح این علوم, سهم بسزایی دارند بلكه مؤ سس و مبتكر بسیاری از آنها شیعه بوده است ؛ چنانكه نحو (دستور زبان عربی را) ابوالا سود دئلی كه از صحابه پیغمبر اكرم _ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم _ و علی _ علیه السّلام _ بود املأ و راهنمائی علی _ علیه السّلام _ تدوین نمود و یكی از بزرگترین مؤ سسین[14] علوم فصاحت و بلاغت (معانی و بیان و بدیع) صاحب بن عباد شیعی از وزرای آل بویه بود و اولین كتاب لغت[15] كتاب العین است كه تألیف دانشمند معروف خلیل بن احمد بصری شیعی است كه واضع علم عروض بوده است و هم در علم نحو استاد سبویه نحوی می باشد.
[1] . سوره زخرف ، آیه 3 و 4.
[2] . سوره واقعه ، آیه 79.
[3] . سوره احزاب ، آیه 33.
[4] . سوره یونس ، آیه 29.
[5] . سوره اعراف ، آیه 53.
[6] . مسئله فسخ قرآن به حدیث ، یكى از مسائل علم اصول است و جمعى از علماى عامه به آن قائلند و از قضیه فدك نیز معلوم مى شود كه خلیفه اول نیز به آن قائل بوده است.
[7] . و گواه این مطلب تاءلیفات زیادى است كه علما در اخبار موضوعه كرده اند و همچنین در كتب رجال جماعتى از روات را كذاب و وضاع معرفى نموده اند.
[8] . بحار، ج 1، ص 139.
[9] . بحار، ج 1، ص 117.
[10] . بحث حجیت خبر واحد از علم اصول.
[11] . بحار، ج 1، ص 172.
[12] . سوره اسرى ، آیه 36.
[13] . در این مسائل به بحث اجتهاد و تقلید از علم اصول مراجعه شود.
[14] . وفیات ابن خلكان ، ص 78. اعیان الشیعه ، ج 11، ص 231.
[15] . وفیات ، ص 190. و اعیان الشیعه و سایر كتب تراجم.
علامه سيد محمد حسين طباطبائي(ره)- شيعه در اسلام

و قرائت عاصم[1] در قرآن به یك واسطه به علی _ علیه السّلام _ می رسد و عبداللّه بن عباس كه در تفسیر, مقدمترین صحابه شمرده می شود, شاگرد علی _ علیه السّلام _ و مساعی اهل بیت _ علیهم السّلام _ و شیعیانشان در حدیث و فقه و اتصال فقهای اربعه و غیر آنها به امام پنجم و ششم شیعه معروف است و در اصول فقه نیز پیشرفت عجیبی كه در زمان وحید بهبهانی (متوفای 1205) و بالا خص به دست شیخ مرتضی انصاری (متوفای سال 1281 هجری قمری) نصیب شیعه شده هرگز با اصول فقه اهل سنت قابل مقایسه نیست .
طریق دوّم: بحث عقلی
تفكر عقلی, فلسفی و كلامی
سابقا تذكر دادیم[2] كه قرآن كریم تفكر عقلی را امضا نموده و آن را جزء تفكر مذهبی قرار داده است البته به عكس هم, تفكر عقلی نیز پس از آنكه حقانیت و نبوت پیغمبر اكرم _ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم _ تصدیق نموده است, ظواهر قرآن را كه وحی آسمانی است و بیانات پیغمبراكرم _ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم _ و اهل بیت گرامش ‍_ علیهم السّلام _ را در صف حجتهای عقلی قرار داده و حجتهای عقلی كه انسان با فطرت خدادادی نظریات خود را با آنها اثبات می كند دو قسم است برهان و جدل .
برهان حجتی است كه مواد آن مقدماتی حق (واقعی) باشند اگر چه مشهود یا مسلم نباشند و به عبارت دیگر, قضایایی باشند كه انسان با شعور خدادادی خود اضطرارا آنها را درك و تصدیق می كند چنانكه می دانیم عدد سه از چهار كوچكتر است, این گونه تفكر, تفكر عقلی است و در صورتی كه در كلیات جهان هستی انجام گیرد مانند تفكر در مبدأ آفرینش و سرانجام جهان و جهانیان تفكر فلسفی نامیده می شود.
و جدل حجتی است كه همه یا برخی از مواد آن از مشهورات و مسلّمات گرفته شود چنانكه در میان گروندگان ادیان و مذاهب معمول است كه در داخل مذهب خود, نظریات مذهبی را با اصول مسلمه آن مذهب, اثبات می كنند. قرآن كریم هر دو شیوه را به كار بسته و آیات بسیاری در این كتاب آسمانی در هر یك از این دو شیوه موجود است:
اولاً: به تفكر آزاد در كلیات جهان هستی و در نظام كلی عالم و در نظامهای خاص مانند نظام آسمان و ستارگان و شب و روز و زمین و نباتات و حیوان و انسان و غیر آنها امر می كند و با رساترین ستایش از كنجكاوی عقلی آزاد می ستاید. و ثانیا: به تفكر عقلی جدلی كه معمولاً بحث كلامی نامیده می شود مشروط به اینكه با بهترین صورتی (به منظور اظهار حق, بی لجاجت مقرون به اخلاق نیكو) انجام گیرد, امر نموده است ؛ نانكه می فرماید:
(اُدْعُ اِلی سَبیلِ رَبِّكَ بِاْلحِكْمَهِ وَاْلَمْوعِظَهِ الْحَسَنَهِ وَجادِلْهُمْ بِالَّتی هِی اَحْسَنُ)[3]
پیش قدمی شیعه در تفكر فلسفی و كلامی در اسلام
كاملاً روشن است كه از روز اول, گروه اقلیت شیعه از اكثریت تسنن جدا شده پیوسته با مخالفین خود در نظریات خاصه ای كه داشت به محاجه می پرداخت . درست است كه محاجه دو طرفی است و متخاصمین هر دو در آن سهیم می باشند ولی پیوسته شیعه جانب حمله ودیگران جانب دفاع را به عهده داشته اند و پیشقدمی در تهیه وسائل كافی مخاصمت در حقیقت از آن كسی است كه به حمله می پردازد.
و نیز در پیشرفتی كه تدریجا نصیب مبحث كلامی شد و در قرن دوم و اوایل قرن سوم با شیوع مذهب اعتزال به اوج ترقی رسید پیوسته علما و محققین شیعه - كه شاگرد مكتب اهل بیت بودند - در صف اول متكلمین قرار داشتند. گذشته از اینكه[4] سلسله متكلمین اهل سنت از اشاعره و معتزله و غیر ایشان به پیشوای اول شیعه علی _ علیه السّلام _ می رسد.
و اما كسانی كه به آثار صحابه پیغمبر اكرم _ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم _ آشنایی دارند خوب می دانند كه در میان این همه آثار كه از صحابه (در حدود دوازده هزار نفر از ایشان ضبط شده) در دست است, حتی یك اثر كه مشتمل به تفكر فلسفی باشد نقل نشده, تنها امیرالمؤ منین _ علیه السّلام _ است كه بیانات جذاب وی در الهیّات عمیق ترین تفكرات فلسفی را دارد.
صحابه و علمای تابعین كه به دنبال صحابه آمده اند و بالا خره عرب آن روز به تفكر آزاد فلسفی هیچگونه آشنایی نداشتند و در سخنان دانشمندان دو قرن اول هجری نمونه ای از كنجكاوی فلسفی دیده نمی شود تنها بیانات عمیق پیشوایان شیعه و بالخصوص امام اول و هشتم شیعه است كه ذخایر بی كران از افكار فلسفی را داراست و آنان می باشند كه گروهی از شاگردان خود را با این طرز تفكر آشنا ساختند.
آری عرب از طرز تفكر فلسفی دور بود تا نمونه ای از آن را در ترجمه برخی از كتب فلسفی یونان به عربی در اوایل قرن دوم هجری دید و پس از آن كتب بسیاری در اوایل قرن سوم هجری از یونانی و سریانی و غیر آن به عربی ترجمه شد و روش ‍تفكر فلسفی در دسترس عموم قرار گرفت و با این حال اكثریت فقها و متكلمین به فلسفه و سایر علوم عقلیه كه مهمانان تازه واردی بودند, روی خوشی نشان نمی دادند و این مخالفت اگرچه در آغاز كار به واسطه حمایتی كه حكومت وقت از این علوم می كرد, تأثیر قابل توجهی نداشت ولی پس از كمی, صفحه برگشت و همراه منع اكید, كتب فلسفی را به دریا ریختند و رسائل اخوان الصفا - كه تراوش ‍فكری یك عده مؤ لفین گمنامی است - یادگاری است از آن روز و گواهی است كه چگونگی وضع ناهنجار آن وقت را نشان می دهد.
پس از این دوره در اوایل قرن چهارم هجری, فلسفه توسط ابی نصر فارابی احیا شد و در اوایل قرن پنجم در اثر مساعی فیلسوف معروف بوعلی سینا فلسفه توسعه كامل یافت و در قرن ششم نیز فلسفه اشراق را شیخ سهروردی تنقیح نمود و به همین جرم نیز به اشاره سلطان صلاح الدین ایوبی كشته شد! و دیگر پس از آن داستان فلسفه از میان اكثریت برچیده شد و فیلسوفی نامی به وجود نیامد جز اینكه در قرن هفتم در اندلس - كه در حاشیه ممالك اسلامی واقع بود - ابن رشد اندلسی به وجود آمد و در نتقیح فلسفه كوشید[5].
كوشش پایدار شیعه در فلسفه و سایر علوم عقلیه
شیعه چنانكه در آغاز, برای پیدایش تفكر فلسفی عاملی مؤ ثر بود در پیشرفت اینگونه تفكر و ترویج علوم عقلیه نیز ركنی مهم بود و پیوسته بذل مساعی می كرد و از این روی با اینكه با رفتن ابن رشد, فلسفه از میان اكثریت تسنن رفت, هرگز از میان شیعه نرفت و پس از آن نیز فلاسفه ای نامی مانند خواجه طوسی و میرداماد و صدرالمتألهین به وجود آمده یكی پس از دیگری در تحصیل و تحریر فلسفه كوشیدند.
همچنین در سایر علوم عقلیه كسانی مانند خواجه طوسی و بیرجندی و غیر ایشان به وجود آمدند. همه این علوم و بویژه فلسفه الهی در اثر كوشش خستگی ناپذیر شیعه پیشرفت عمیق كرد چنانكه با سنجش آثار خواجه طوسی و شمس الدین تركه و میرداماد و صدرالمتألهین با آثار گذشتگان روشن است .
چرا فلسفه در شیعه باقی ماند
چنانكه عامل مؤ ثر در پیدایش تفكر فسلفی و عقلی در میان شیعه و به وسیله شیعه در میان دیگران ذخایر علمی بوده كه از پیشوایان شیعه به یادگار مانده, عامل مؤ ثر در بقای این طرز تفكر در میان شیعه نیز همان ذخایر علمی است كه پیوسته شیعه به سوی آنها با نظر تقدیس و احترام نگاه می كند. و برای روشن شدن این مطلب, كافی است كه ذخایر علمی اهل بیت _ علیهم السّلام _ را با كتب فلسفی كه با مرور تاریخ نوشته شده بسنجیم ؛ زیرا عیانا خواهیم دید كه روز به روز فلسفه به ذخایر علمی نامبرده نزدیكتر می شد تا در قرن یازده هجری تقریبا به همدیگر منطبق گشته و فاصله ای جز اختلاف تعبیر در میان نمانده است .
طریق سوم: كشف
انسان و درك عرفانی
در عین حال كه اكثریت قاطع افراد انسان سرگرم تنظیم امور معاش و تلاش در رفع حوایج زندگی روزانه هستند و به معنویات نمی پردازند, در نهاد این نوع, غریزه ای به نام غریزه واقع بینی موجود است كه گاهی در برخی از افراد به كار افتاده به یك رشته دركهای معنوی وادارش می كند.
هر انسان (علی رغم سوفسطیها و شكاكان كه هر حقیقت و واقعیتی را پندار و خرافه می نامند) به واقعیت ثابتی ایمان دارد و گاهی كه با ذهنی صاف و نهادی پاك به واقعیت ثابت جهان آفرینش تماشا می كند, از سوی دیگر ناپایداری اجزای جهان را درك می نماید, جهان و پدیده های جهان را مانند آیینه هایی می یابد كه واقعیت ثابت زیبایی را نشان می دهند كه لذت درك آن هر لذت دیگری را در چشم بیننده خوار و ناچیز می نمایاند و طبعا از نمونه های شیرین و ناپایدار زندگی مادی باز می دارد.
این همان جذبه عرفانی است كه انسان خداشناس را به عالم بالا متوجه ساخته و حجت خدایی پاك را در دل انسان جایگزین می كند و همه چیز را فراموش می دارد و گرداگرد همه آرزوهای دور و دراز وی خط بطلان می كشد و انسان رابه پرستش و ستایش خدای نادیده كه از هر دیدنی و شنیدنی روشنتر و آشكارتر است, وامی دارد و در حقیقت هم این كشش باطنی است كه مذاهب خداپرستی را در جهان انسانی به وجود آورده است .
عارف, كسی است كه خدا را از راه مهر و محبت پرستش می كند نه به امید ثواب[6] و نه از ترس عقاب و از اینجا روشن است كه عرفان را نباید در برابر مذاهب دیگر, مذهبی شمرد بلكه عرفان راهی است از راههای پرستش (پرستش از راه محبت نه از راه بیم یا امید) و راهی است برای درك حقایق ادیان در برابر راه ظواهر دینی و راه تفكر عقلی .
[1] . اتقان سیوطى.
[2] . بخش اول كتاب.
[3] . سوره نحل ، آیه 125.
[4] . شرح ابن ابى الحدید، اوایل ج 1.
[5] . مطالب فوق را باید از اخبارالحكماء و وفیات و سایر كتب تراجم به دست آورد.
[6] . امام ششم مى فرماید:عبادت سه نوع است ؛ گروهى خدا را از ترس مى پرستند و آن پرستش ‍بردگان مى باشد و گروهى خدا را براى پاداش نیك مى پرستند و آن پرستش مزدوران مى باشد و گروهى خدا را به مهر و محبت مى پرستند و آن پرستش آزادمردان است و آن نیكوترین پرستشهاست ، (بحار، ج 15، ص 208)
علامه سيد محمد حسين طباطبائي(ره)- شيعه در اسلام

هر یك از مذاهب خداپرستی حتی وثنیت, پیروانی دارد كه از این راه سلوك می كنند. وثنیت و كلیمیت و مسیحیت و مجوسیت و اسلام عارف دارند و غیر عارف .
ظهور عرفان در اسلام
در میان صحابه پیغمبر اكرم _ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم _ (كه نزدیك به دوازده هزار نفر از ایشان در كتب رجال ضبط و شناخته شده اند) تنها علی _ علیه السّلام _ است كه بیان بلیغ او از حقایق عرفانی و مراحل حیات معنوی به ذخایر بیكرانی مشتمل است . و در آثاری كه از سایر صحابه در دست است خبری از این مسائل نیست, در میان یاران و شاگردان او كسانی مانند سلمان فارسی و اویس قرنی و كمیل بن زیاد و رشید هجری و میثم تمار پیدا می شود كه عامه عرفا - كه در اسلام به وجود آمده اند - ایشان را پس از علی _ علیه السّلام _ در رأس سلسله های خود قرار داده اند و پس از این طبقه, كسان دیگری مانند طاووس یمانی و مالك بن دینار و ابراهیم ادهم و شقیق بلخی در قرن دوم هجری به وجود آمده اند كه بی آنكه به عرفان و تصوف تظاهر كنند, درزی زهاد و پیش مردم, اولیای حق و مردان وارسته بودند ولی در هر حال ارتباط تربیتی خود را به طبقه پیشین خود نمی پوشانیدند.
پس از این طبقه, طایفه دیگری در اواخر قرن دوم و قرن سوم مانند با یزید بسطامی و معروف كرخی و جنید بغدادی و نظایرشان به وجود آمدند كه به سیر و سلوك عرفانی پرداختند و به عرفان و تصوف تظاهر نمودند و سخنانی به عنوان كشف و شهود زدند كه به واسطه ظواهر زننده ای كه داشت, فقها و متكلمین وقت را برایشان می شورانید و در نتیجه مشكلاتی برایشان به وجود می آورد و بسیاری از ایشان را به دخمه زندان یا زیر شكنجه یا پای دار می كشانید.
با این همه در طریقه خود در برابر مخالفین خود سماجت كردند و بدین ترتیب روز به روز طریقت در حال توسعه بود تا در قرن هفتم و هشتم هجری به اوج وسعت و قدرت خود رسید و پس از آن نیز گاهی در اوج و گاهی در حضیض, تا كنون به هستی خود ادامه داده است[1] .
اكثریت مشایخ عرفان كه نامهایشان در تذكره ها ضبط شده است به حسب ظاهر مذهب تسنن را داشته اند و طریقت به شكلی كه امروز مشاهده می كنیم (مشتمل به یك رشته آداب و رسومی كه در تعالیم كتاب و سنت خبری از آنها نیست) یادگار آنان می باشد اگر چه برخی از آداب و رسومشان به شیعه نیز سرایت نموده است .
چنانكه گفته اند جماعت بر این بودند كه در اسلام برنامه برای سیر و سلوك بیان نشده است بلكه طریق معرفت نفس, طریقی است كه مسلمین به آن پی برده اند و مقبول حق می باشد مانند طریق رهبانیت كه بی اینكه در دعوت مسیح _ علیه السّلام _ وارد شده باشد, نصارا از پیش خود درآوردند و مقبول قرار گرفت[2].
از این روی هر یك از مشایخ طریقت آنچه را از آداب و رسوم صلاح دیده در برنامه سیر و سلوك گذاشته و به مریدان خود دستور داده است و تدریجا برنامه وسیع و مستقلی به وجود آمده است ؛ مانند مراسم سرسپردگی و تلقین ذكر و خرقه و استعمال موسیقی و غنا و وجد در موقع ذكر و گاهی در بعضی سلسله ها كار به جایی كشیده كه شریعت در سویی قرار گرفته و طریقت در سوی دیگر و طرفداران این روش عملاً به باطنیه ملحق شده اند ولی با ملاحظه موازین نظری شیعه, آنچه از مدارك اصلی اسلام (كتاب و سنت) می توان استفاده نمود خلاف این است و هرگز ممكن نیست بیانات دینی به این حقیقت راهنمایی نكند یا در روشن كردن برخی از برنامه های آن اهمال ورزد یا در مورد كسی (هر كه باشد) از واجبات و محرمات خود صرف نظر نماید.
راهنمائی كتاب و سنت به عرفان نفس و برنامه آن
خدای متعال در چندین جا از كلام خود امر می كند كه مردم در قرآن تدبر و دنباله گیری كنند و به مجرد ادراك سطحی قناعت ننمایند و در آیات بسیاری جهان آفرینش و هر چه را كه در آن است (بی استثنا) آیات و علامات و نشانه های خود معرفی می كند.
با كمی تعمق و تدبر در معنای آیه و نشانه, روشن می شود كه آیه و نشانه از این جهت آیه و نشانه است كه دیگری را نشان دهد نه خود را؛ مثلاً چراغ قرمز كه علامت خطر, نصب می شود كسی كه با دیدن آن متوجه خطر می شود چیزی جز خطر در نظرش نیست و توجهی به خود چراغ ندارد و اگر در شكل چراغ یا ماهیت شیشه یا رنگ آن فكر كند در متفكره خود صورت چراغ یا شیشه یا رنگ را دارد نه مفهوم خطر را.
بنابراین, اگر جهان پدیده های جهان و همه و از هر روی آیات و نشانه های خدای جهان باشند هیچ استقلال وجودی از خود نخواهند داشت و از هر روی كه دیده می شوند جزء خدای پاك را نشان نخواهند داد و كسی كه به تعلیم و هدایت قرآن با چنین چشمی به چهره جهان و جهانیان نگاه می كند چیزی جز خدای پاك درك نخواهد كرد و به جای این زیبایی كه دیگران در نمود دلربای جهان می یابند وی زیبایی و دلربایی نامتناهی خواهد دید كه از دریچه تنگ جهان, خودنمایی و تجلی می نماید و آن وقت است كه خرمن هستی خود را به تاراج داده دل را به دست محبت خدایی می سپارد.
این درك چنانكه روشن است به وسیله چشم و گوش و حواس دیگر یا به وسیله خیال یا عقل نیست ؛ زیرا خود این وسیله ها و كار آنها نیز آیات و نشانه ها می باشند و در این دلالت و هدایت مغفول عنه هستند[3] .
این راهرو كه هیچ همتی جز یاد خدا و فراموش نمودن همه چیز ندارد وقتی كه می شنود خدای متعال در جای دیگر از كلام خود می فرماید:ای كسانی كه ایمان آورده اید! نفس خود را دریابید وقتی كه شما راه را یافتید دیگران كه گمراه می شوند به شما زیانی نخواهند رسانید[4], خواهد فهمید كه یگانه شاهراهی كه هدایتی واقعی و كامل را در بر دارد, همان راه نفس اوست و راهنمای حقیقی وی كه خدای اوست او را موظف می دارد كه خود را بشناسد و همه راهها را پشت سر انداخته راه نفس خود را در پیش گیرد و به خدای خود از دریچه نفس خود نگاه كند كه مطلوب واقعی خود را خواهد یافت . و از این روی پیغمبر اكرم _ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم _ می فرماید:هر كه خود را شناخت خدا را شناخت[5].
و نیز می فرماید:كسانی از شما خدا را بهتر می شناسد كه خود را بهتر شناسد[6] .
و اما برنامه سیر و سلوك این راه, آیات قرآنی بسیاری است كه به یاد خدا امر می كند مانند اینكه می فرماید:مرا یاد كنید تا شما را یاد كنم[7] و غیر آن . و اعمال صالحه ای است كه كتاب و سنت تفصیل داده اند و در اختتام آن فرموده اند:از پیغمبر خود پیروی كنید[8], و چگونه ممكن و متصور است اسلام راهی را راه خدا تشخیص ‍دهد و مردم را به پیمودن آن توصیه نكند یا آن را بشناساند ولی از بیان برنامه آن غفلت كند یا اهمال ورزد و حال آنكه خدای متعال در كلام خود می فرماید:ما قرآن را به سوی تو نازل كردیم در حالی كه بیان روشنی است نسبت به هر چیزی كه به دین و دنیای مردم ارتباط دارد[9] .
[1] . به كتب تراجم و تذكره الاولیاء و طرائق و غیر آن مراجعه شود.
[2] . خداى متعال ، مى فرماید:و رهبانیتى كه نصارا از خود درآورده بودند ما آن را در حقشان ننوشته بودیم جز اینكه در این كار رضاى خدا را منظور داشتند، (سوره حدید، آیه 27)
[3] . على (ع) مى فرماید:خدانیست آنكه خود تحت احاطه معرفت درآید، اوست كه دلیل را به سوى خود هدایت مى كند، (بحار، ج 2، ص 186).
[4] . سوره مائده ، آیه 105.
[5] . (مَنْ عَرَفَ نَفْسَهْ، فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ)، (غررالحكم ، ج 2، ص 665)
[6] . اَعْرَفُكُمْ بِنَفسِهِ، اَعْرَفُكُمْ بِرَبِّهِ.
[7] . سوره بقره ، آیه 152.
[8] . سوره احزاب ، آیه 21.
[9] . سوره نحل ، آیه 89.
علامه سيد محمد حسين طباطبائي(ره)- شيعه در اسلام

+  نوشته شده به قلم الشيعه | 

عکس ها با کیفیت بالا است جهت مشاهده عکس ها با کیفیت بالا , کافی است تصاویر را در سیستم خود ذخیره و سپس عکس ها رامشاهده نمایید.

       

       

 

+  نوشته شده به قلم الشيعه | 

حضرت امام خمینی


سال 1320 هجری قمری از نیمه می‎گذشت كه مولودی در ایران دیده به جهان گشود كه بعدها با قیام الهی خویش سرنوشت ایران و جهان اسلام را دگرگون ساخت و انقلابی را پدید آورد كه قدرتهای مسلط جهان و تمامی دشمنان آزادی و استقلال ملتها، از همان آغاز در برابرش صف كشیدند و برای سركوبی‎اش به میدان آمدند.
آن روز كسی نمی‎دانست، این همان است كه فرداها دنیا او را به نام «امام خمینی» خواهند شناخت. همان كه وقتی قیام خویش را آغاز كند، در برابر بزرگترین قدرتهای جهان خواهد ایستاد و از استقلال كشور و مجد امت اسلامی دفاع خواهد كرد و احیاگر دین خدا در عصر مسخ ارزشها خواهد شد.
پیشینه تاریخی:
بیستم جمادی الثانی «روز كوثر» است، پس از وفات فرزندان پیامبر گرامی اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ مشركین قریش خوشیها كردند و زبان به زخم گشودند كه نسل پیامبر ادامه نخواهد یافت! از خالق هستی فرمان رسید: «إِنَّا أَعْطَیْناكَ الْكَوْثَرَ ... إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ». در آن روز بزرگ، كوثر ولایت و امامت در زمین جاری گشت و بانوی عفت و ایمان، صدیقه طاهره ـ علیها السلام ـ دیده به جهان گشود تا امام همیشه عدالت و انسانیت را مونس و همسر باشد و نسلی پدید آورند كه یازده ستاره امامت، ایستاده بر شاهراه هدایتِ انسانها از آن جمله‎اند. نسلی كه صلح و جنگش، مناجات و سكوتش، حلم و علمش و حیاتِ سراسر مقاومت و رنج و شهادتش و سرانجام غیبتِ موعودِ به انتظار نشسته‎اش حكمتهای الهیه را رقم می‎زند و ثابت می‎كند كه بندگان خدا در عصر هبوط و در حصار زمان و طبیعت به خود وانهاده نشده‎اند و حق پویان و رهروانِ طریق هدایت را همیشه هدایت كننده‎ای هست و زمین از حجت حق خالی نخواهد ماند. دوران غیبت آغاز شد و كشمكشِ هماره خوب و بد نیز ادامه یافت. نسل در نسل، گردنكشان و زر پرستان و اصحاب فساد در جبهه ظلمت خویش و در آن سو مؤمنان و صالحان و پاك سیرتان در وادی نور رویارو ایستادند. انوار وحی بر جهان تابیده بود و اسلام با فتح قلوب بندگان خوب خدا قلمرو خویش را گسترش می‎داد و تا دور دستهای شرق و از آن سو تا قلب اروپا پیش می‎رفت. تمدنی بزرگ و بی‎سابقه شكل می‎گرفت و بشر شاهد جهش و تحولی شگرف در پهنه علم و ادب، فرهنگ و هنر و تمامی آثار تمدن واقعی با مبنایی استوار از ایمان و انگیزه بود.
از ولادت تا هجرت
در روز بیستم جمادی الثانی 1320 هجری قمری در شهرستان خمین از توابع استان مركزی ایران در خانواده اهل علم و هجرت و جهاد و در خاندانی از سلاله زهرای اطهر ـ علیها السلام ـ، روح الله الموسوی الخمینی پای بر خاكدان طبیعت نهاد.
پدر بزرگوار امام خمینی مرحوم آیه الله سید مصطفی موسوی از معاصرین مرحوم آیه الله العظمی میرزای شیرازی (ره) پس از آن كه سالیانی چند در نجف اشرف علوم و معارف اسلام را فرا گرفته و به درجه اجتهاد نائل آمده بود به ایران بازگشت و در خمین ملجاء مردم و هادی آنان در امور دینی بود. در حالی كه بیش از 5 ماه از ولادت «روح الله» نمی‎گذشت، طاغوتیان و خوانین تحت حمایت عمّال حكومت وقت، ندای حق طلبی پدر را كه در برابر زور گوئیهایشان به مقاومت برخاسته بود با گلوله پاسخ گفتند و در مسیر خمین به اراك وی را به شهادت رساندند. بستگان شهید برای اجرای حكم الهی قصاص به تهران (دار الحكومه وقت) رهسپار شدند و بر اجرای عدالت اصرار ورزیدند تا قاتل قصاص گردید.
بدین ترتیب امام خمینی از اوان كودكی با رنج یتیمی آشنا و با مفهوم شهادت روبرو گردید وی دوران كودكی و نوجوانی را تحت سرپرستی مادر مؤمنه‎اش (بانو هاجر) كه خود از خاندان علم و تقوا و از نوادگاه مرحوم آیه الله خوانساری (صاحب زبده التصانیف) بوده است و هم چنین نزد عمه مكرمه‎اش (صاحبه خانم) كه بانویی شجاع و حق جو بود، سپری كرد اما در سن 15 سالگی از نعمت وجود آن دو عزیز نیز محروم گردید.
حضرت امام از سنین كودكی و نوجوانی با بهره‎گیری از هوش سرشار، قسمتی از معارف متداول روز و علوم مقدماتی و سطح حوزه‎های دینیه، از آن جمله ادبیات عرب، منطق و فقه و اصول را نزد معلمین و علمای منطقه (نظیر آقا میرزا محمد افتخار العلماء، مرحوم میرزا رضا نجفی خمینی، مرحوم اقا شیخ علی محمد بروجردی، مرحوم آقا شیخ محمد گلپایگانی و مرحوم آقا عباس اراكی و بیش از همه نزد برادر بزرگش آیه الله سید مرتضی پسندیده) فرا گرفت و در سال 1297 هـ. ش عازم حوزه علمیه اراك شد.
هجرت به قم، تحصیل دروس تكمیلی و تدریس علوم اسلامی:
اندكی پس از هجرت آیه الله العظمی حاج شیخ عبدالكریم حائری یزدی (ره) (نوروز 1300 ش، مطابق با رجب المرجب 1340 هجری قمری) امام خمینی نیز رهسپاره حوزه علمیه قم گردید و به سرعت مراحل تحصیلات تكمیلی علوم حوزوی را نزد اساتید حوزه قم طی كرد. كه می‎توان از فرا گرفتن تتمّه مباحث كتاب مطوّل (در علم معانی و بیان) نزد مرحوم آقا میرزا محمد علی ادیب تهرانی و تكمیل دروس سطح نزد مرحوم آیه الله سید محمد تقی خوانساری، و بیشتر نزد مرحوم آیه الله سید علی یثربی كاشانی و دروس خارج فقه و اصول نزد زعیم حوزه قم آیه الله العظمی حاج شیخ عبدالكریم حائری یزدی نام برد.
هم زمان با فراگیری فقه و اصول نزد فقها و مجتهدین وقت به فراگیری ریاضیات و هیئت و فلسفه نزد مرحوم حاج سید ابو الحسن رفیعی قزوینی و ادامه همین دروس به اضافه علوم معنوی و عرفانی نزد مرحوم آقا میرزا علی اكبر حكیمی یزدی و عروض و قوافی و فلسفه اسلامی و فلسفه غرب را نزد مرحوم آقا شیخ محمد رضا مسجد شاهی اصفهانی و اخلاق و عرفان را نزد مرحوم آیه الله حاج میرزا جواد ملكی تبریزی و عالی‎ترین سطوح عرفان نظری و عملی را به مدت شش سال نزد مرحوم آیه الله آقا میرزا محمد علی شاه آبادی بپردازد.
پس از رحلت آیه الله العظمی حائری یزدی تلاش امام خمینی به همراه جمعی دیگر از مجتهدین حوزه علمیه قم به نتیجه رسید و آیه الله العظمی بروجردی (ره) به عنوان زعیم حوزه علمیه عازم قم گردید.
مشی سیاسی حضرت امام كه سخت معتقد به حفظ كیان حوزه‎ها و اقتدار روحانیت و زعامت دینی به عنوان تنها پناهگاه مردم در آن روزهای خطیر و پر آشوب بود، موجب می‎شد تا آن حضرت علیرغم شایستگی‎ها و اختلاف نظرها، همواره علم و فضل و تلاش خویش را در خدمت به تحكیم حوزه تازه تأسیس علمیه قم و به عنوان مدافعی دلسوز در كنار آیه الله العظمی حایری و بروجردی باقی بماند. پس از رحلت آیه الله بروجردی نیز امام خمینی علی رغم روی كرد گسترده طلاب و فضلا و جامعه اسلامی به ایشان به عنوان یكی از مراجع تقلید، از هر گونه اقدامی كه شائبه موقعیت طلبی و مقام خواهی داشته باشد به شدت پرهیز داشت.
حضرت امام طی سالهای طولانی در حوزه علمیه قم به تدریس دوره فقه، اصول، فلسفه و عرفان و اخلاق اسلامی در مدرسه فیضیه، مسجد اعظم، مسجد محمدیه، مدرسه حاج ملا صادق، مسجد سلماسی، و ... همت گماشت و در حوزه علمیه نجف نیز قریب 14 سال در مسجد شیخ اعظم انصاری (ره) معارف اهل بیت و فقه را در عالی‎ترین سطوح تدریس نمود و در نجف بود كه برای نخستین بار مبانی نظری حكومت اسلامی را در سلسله درسهای ولایت فقیه بازگو نمود. به گفته شاگردان ایشان درس امام خمینی از معتبرترین كانونهای درسی حوزه محسوب می‎شد و در برخی از دوره‎ها ـ سالهای تدریس در حوزه علمیه قم ـ شاگردان حاضر در محضر استاد به 1200 نفر هم رسیده بود كه در میان آنان دهها تن از مجتهدین مسلم و شناخته شده حاضر بودند.
ماجرای انجمنهای ایالتی و ولایتی فرصتی پدید آورد تا ایشان در رهبری قیام روحانیت ایفای نقش كند و بدین ترتیب قیام سراسری روحانیت و ملت ایران در 15 خرداد سال 1342 با دو ویژگی برجسته یعنی رهبری واحد امام خمینی و اسلامی بودن انگیزه‎ها، شعارها و هدفهای قیام، سرآغازی شد بر فصل نوین مبارزات ملت ایران كه بعدها تحت نام «انقلاب اسلامی» در جهان شناخته و معرفی شد.
كودتای رضا خان در سوم اسفند 1299 شمسی كه به وسیله انگلیسی‎ها حمایت و سازماندهی شده بود هر چند كه به سلطنت قاجاریه پایان بخشید و تا حدودی حكومت ملوك الطوایفی خوانین و اشرار پراكنده را محدود ساخت اما در عوض آن چنان دیكتاتوری پدید آورد كه در سایه آن هزار فامیل بر سرنوشت ملت مظلوم ایران حاكم شدند و دودمان پهلوی به تنهایی عهده دار نقش سابق خوانین و اشرار گردید.
امام خمینی علاقه خاصی به پیگیری مسائل سیاسی و اجتماعی داشت. رضا خان پس از محكم كردن پایه‎های سلطنت خویش در همان سالهای نخست برنامه‎های وسیعی را در جهت زدودن آثار فرهنگ اسلامی در جامعه ایران به معرض اجرا گذاشت. علاوه بر اعمال انواع تضییقات برای روحانیون، طی دستورالعملهای رسمی مجالس روضه و خطابه‎های مذهبی را تعطیل كرد، تدریس امور دینی قرآن در مدارس و اقامه نماز جماعت را ممنوع و زمزمه كشف حجاب بانوان مسلمان ایرانی را آغاز كرد. قبل از آن كه رضا خان عملاً و در سطحی گسترده هدفهای خود را علنی سازد، روحانیت متعهد ایران نخستین قشری بود كه با آگاهی از اهداف پشت پرده به مخالفت و اعتراض برخاست. علمای متعهد اصفهان به رهبری آیه الله حاج آقا نور الله اصفهانی در سال 1306 هجری شمسی دست به هجرت اعتراض آمیز به قم و تحصّن در این شهر زدند. این حركت از سوی علمای دیگر شهرها نیز همراهی شد. هجرت و تحصّن 105 روزه علما در قم (21 شهریور تا 4 دیماه 1306 هـ.ش) به عقب نشینی ظاهری رضا خان انجامید و نخست وزیر وقت (مخبر السلطنه) متعهد به اجرای شرایط متحصنین گردید، با شهادت رهبر قیام در دیماه 1306 به دست عمّال رضا خان، تحصّن عملاً پایان یافت.
این ماجرا فرصتی بود برای طلبه‎ای جوان، با استعداد و دارای روحی سلحشور به نام روح الله خمینی تا با حضور در متن جریان از نزدیك با مسائل مبارزه و چگونگی ستیز روحانیت و رضا خان آشنا بود. از سوی دیگر چند ماه پیش از این، در نوروز سال 1306 هجری شمسی ماجرای درگیری رویاروی آیه الله بافقی با رضا خان در قم و محاصره این شهر به وسیله شاه و تبعید او به شهر ری به وقوع پیوست. این حادثه و ماجراهای مشابه و جریاناتی كه در مجلس قانونگذاری این ایام می‎گذشت به ویژه مبارزات، روحانی نامدار و مجاهد آیه الله سید حسن مدرس تأثیر خود را بر روح حساس و پر شور امام بر جای می‎نهاد.
پس از رحلت آیه الله العظمی حایری (10 بهمن 1315 هـ.ش) حوزه علمیه قم را خطر انحلال تهدید می‎كرد. علمای متعهد به چاره جویی برخاستند. مدت هشت سال سرپرستی حوزه علمیه قم را آیات عظام: سید محمد حجت، سید صدر الدین و سید محمد تقی خوانساری ـ رضوان الله علیهم ـ بر عهده گرفتند. در این فاصله و به خصوص پس از سقوط رضا خان، شرایط برای تحقق مرجعیت عظمی فراهم گردید. آیه الله العظمی بروجردی شخصیت علمی برجسته‎ای بود كه می‎توانست جانشین مناسبی برای مرحوم حایری و حفظ كیان حوزه باشد. این پیشنهاد از سوی شاگردان آیه الله حایری و از جمله امام خمینی تعقیب شد. امام خمینی كه با دقت شرایط سیاسی جامعه و وضعیت حوزه‎ها را زیر نظر داشت دریافته بود كه تنها نقطه امید به رهایی و نجات از شرایط ذلت باری كه پس از شكست مشروطیت و به خصوص پس از روی كار آوردن رضاخان پدید آمده است، بیداری حوزه‎های علمیه و پیش از آن تضمین حیات حوزه‎ها و ارتباط معنوی مردم با روحانیت می‎باشد.
امام خمینی در تعقیب هدفهای ارزشمند خویش در سال 1328 طرح اصلاح اساسی ساختار حوزه علمیه را با همكاری آیه الله مرتضی حایری تهیه و به آیه الله بروجردی (ره) پیشنهاد داد. این طرح از سوی شاگردان امام و طلاب روشن ضمیر حوزه مورد استقبال و حمایت قرار گرفت.
حضرت امام در تمام دوران زعامت آیه الله بروجردی (ره) سعی خویش را در بُعد حوزوی مصروف حمایت از اقتدار مرجعیت و حوزه‎های علمیه از یك سو و انتقال اطلاعات سیاسی و اجتماعی و ارزیابی‎های خویش از مسائل روز و هشدارهای به موقع در مورد هدفهای رژیم شاه و جلوگیری از نفوذ عناصر كج فهم و راحت طلب نموده است. و در همین ارتباط خویش را با عناصر سیاسی موجه در تهران و شخصیتهایی نظیر آیه الله كاشانی ادامه می‎داد و از طرق مختلف از جمله پیگیری مستمر مذاكرات مجلس شورای ملی و نشریات معتبرِ وقت، تحولات جاری را به دقت زیر نظر داشت.
هنگامی كه زمزمه تشكیل مجلس مؤسسان برای تغییر قانون اساسی و مطلق العنان كردن شاه در سال 1328 هـ.ش مطرح گردید، شایعه كردند كه آیه الله العظمی بروجردی با این تغییرات موافق بوده و مشورتهایی با مقامات دولتی داشته است. امام خمینی از این شایعه برآشفتند و ضمن هشدار در جلسات حضوری به همراه چند تن از مراجع و علمای وقت نامه‎ای سرگشاده به آیه الله بروجردی خواستار بیان حقیقت شدند. متعاقب آن، آیه الله بروجردی طی بیانیه‎ای توافق در این مورد را تكذیب كردند. همزمان با این واقعه آیه الله كاشانی نیز از تبعیدگاه خود در لبنان طی بیانیه‎ای بر لزوم مقاومت در برابر تصمیم جدید شاه تأكید كرد.
در جریان انتخاب دوره شانزدهم مجلس، آیه الله كاشانی از سوی مردم تهران انتخاب گردید. همكاری و ائتلاف جناح روحانی مجاهد آیه الله كاشانی با جبهه ملی كفه را به نفع طرفداران نهضت ملی شدن صنعت نفت و به زیان شاه سنگین كرد. فدائیان اسلام كه از حمایتهای آیه الله كاشانی بهره‎مند بودند طی چند عملیات كم سابقه ضربه‎های كاری بر دولتهای دست نشانده شاه وارد ساختند. دكتر مصدق رهبر جبهه ملی با بهره‎مندی از همین حمایتها به صدارت رسید. قیام سی تیر 1331 در تهران شكل گرفت. ایران آرزوی دیرینه خود یعنی پیروزی ملی شدن صنعت نفت را شادمانی می‎كرد، اما دیری نپایید كه ناسازگاری در جبهه ائتلاف رخ نمود و اختلافات بین فدائیان اسلام و آیه الله كاشانی و رهبران جبهه ملی تا مرز رویارویی توسعه یافت.
آیه الله كاشانی با جایگزینی آمریكا و شركتهای آمریكایی به جای انگلیس در صنعت نفت و دیگر پهنه‎های اقتصادی كشور شدیداً مخالف بود. در حالی كه بسیاری از كسانی كه اركان قدرت را در دولت مصدق اشغال كرده بودند به این نظریه تمایل نشان می‎دادند.
خطرات مشاركت عناصر غیر مذهبی در نهضت و اعتماد به حزب توده نیز از جمله موارد اختلاف بود. به موازات افزایش اختیارات نخست وزیر و نفوذ عناصر یاد شده در دولت ملی، تبلیغات حساب شده ضد دینی نیز افزایش یافت. خیانتهای حزب توده به اوج رسید و جناح مذهبی نهضت منزوی گردید. امریكا از این فرصت كمال استفاده را برد و با كودتای 28 مرداد 1332 سلطنت بلامنازع شاه را تضمین و مخالفین را ساقط كرد.
آن چه كه از مجموعه پیامها و سخنرانیها بعدی امام خمینی در رابطه با ماجرای نهضت ملی استنباط می‎شود این است كه آن حضرت از ابتدا بر ناپایداری ائتلاف پیش آمده واقف بود. نهضت ملی در اهداف ضد استعماریش پیروزیهایی به دست آورده بود اما ملی كردن صنعت نفت دارای محدودیتهای فصلی و زمانی بود و به تنهایی نمی‎توانست استمرار نهضت را در دراز مدت تضمین نماید.
جناح ملی گرای نهضت، اعتقادی به شعارها و هدفهای جناح مذهبی نداشت. فقدان رهبری واحد، نفوذ عناصر ناصالح و نبود اهداف مشترك سیاسی و فرهنگی كه بتواند در دراز مدت حمایت عمومی مردم مسلمان ایران را تضمین نماید از جمله موانعی بود كه ادامه مسیر نهضت را ناممكن می‎ساختند.
فعالیت فدائیان اسلام و هم چنین تلاشهای آیه الله كاشانی به دلایلی نه تنها مورد حمایت آیه الله العظمی بروجردی، مرجع مقتدر آن روز واقع نمی‎شد بلكه اختلافات فاحشی نیز در بین بود.
قبل از آن كه شیرینی نهضت ملی نفت در ذائقه مردم ایران بنشیند تلخی اثر اختلاف و حوادث ناگوار بعدی و سرانجام كودتای 28 مرداد در كامها ریخته شد. فدائیان اسلام دست از مبارزه نكشیدند ولی دو سال بعد (25/8/1334) در ماجرای ترور نا موفق حسین علاء نخست وزیر وقت دستگیر و رهبران آن در دادگاههای سرّی نظامی شاه به جوخه اعدام سپرده شدند. تلاشهای امام خمینی و دیگر علما در جلوگیری از اعدام آنان به نتیجه نرسید.
دهم فروردین 1340 آیه الله العظمی بروجردی رحلت كرد. در اسفند همین سال نیز روحانی مبارز آیه الله كاشانی دار فانی را وداع گفت. امام خمینی بعد از رحلت آیه الله بروجردی علی رقم استقبال حوزه علمیه و مردم، هم چون ادوار گذشته زندگی خویش كوچكترین قدمی برای مرجعیت خود برنداشت.
پس از رحلت آیه الله بروجردی و تجزیه مرجعیت عظمی، رژیم شاه شتاب بیشتر به اصلاحات مورد نظر آمریكا داد و همزمان كوشید تا امر مرجعیت را به خارج از ایران منتقل نماید.
لایحه انجمن‎های ایالتی و ولایتی كه به موجب آن شرط «مسلمان بودن، سوگند به قرآن كریم و مرد بودن انتخاب كنندگان و كاندیداها» تغییر می‎یافت در 16 مهر 1341 هـ.ش به تصویب كابینه اسدالله علم رسید. امام خمینی به همراه علمای بزرگ قم و تهران به محض انتشار خبر تصویب لایحه مزبور پس از تبادل نظر دست به اعتراضات همه جانبه زدند.
رژیم شاه ابتدا دست به تهدید و تبلیغات علیه روحانیت زد. با وجود این، دامنه قیام رو به فزونی نهاد. در تهران، قم و برخی شهرهای دیگر بازارها تعطیل و مردم در مساجد به همایت از حركت علما گرد آمدند. یك ماه و نیم پس از آغاز ماجرا، دولت یك گام عقب نشست و با ارسال پاسخ مكتوب شاه و نخست وزیر درصدد دلجویی علما و توجیه آنها بر آمد. رژیم شاه با شناختی كه از شخصیت و انعطاف ناپذیری امام خمینی داشت از ارسال پاسخ برای ایشان عمداً خودداری كرد. برخی از علمای حوزه علمیه موضع دولت را قانع كننده تشخیص داده و خواستار پایان دادن به قیام بودند. امام خمینی سر سختانه مخالفت كرد. حضرت امام معتقد بود كه دولت می‎بایست رسماً‌ لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی را لغو كند و خبر آن را انتشار دهد.
سرانجام رژیم شاه تن به شكست داد و رسماً در 7 آذر 1341 هیئت دولت، مصوبه قبلی را لغو كرد و خبر آن به علما و مراجع تهران و قم اطلاع داد. امام خمینی در نشست با علمای قم مجدداً بر موضع خویش پای فشرد و لغو مصوبه در پشت درهای بسته را كافی ندانست و اعلام كرد تا زمانی كه لغو آن در رسانه‎ها پخش نشود، قیام ادامه خواهد داشت. فردای آن روز خبر لغو لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی در روزنامه‎های دولتی منعكس شد و مردم نخستین پیروزی بزرگ خویش را پس از نهضت ملی شدن صنعت نفت جشن گرفتند.
امام خمینی بار دیگر مراجع و علمای قم را به چاره جویی و قیامی دوباره فراخواند. با آن كه هدفهای پشت پرده رژیم از اصلاحات و رفراندوم برای شخص امام آشكار، و رویارویی غیر قابل اجتناب بود، اما در این نشست تصمیم جمعی بر این شد كه با شاه مذاكره و انگیزه او را جویا شوند.
پیغامهای طرفین به وسیله اعزام نمایندگانی برای مذاكره در چند مرحله رد و بدل شد. شاه در ملاقات با آیه الله كمالوند تهدید كرده بود كه اصلاحات به هر قیمتی و لو با خونریزی و خراب كردن مساجد انجام خواهد شد.
در نشست بعدی علمای قم، حضرت امام خواستار تحریم رسمی رفراندوم شاه بود ولی محافظه كاران حاضر در جلسه، مبارزه در چنین شرایطی را مقابله «مشت با درفش» دانسته و بی‎ثمر خواندند! سرانجام بر اثر اصرار و مقاومت امام خمینی قرار شد مراجع و علما مخالفت با رفراندوم را صریحاً اعلام و شركت در آن را تحریم كنند. حضرت امام بیانیه‎ای كوبنده در بهمن 1341 صادر كرد. متعاقب آن بازار تهران تعطیل شد و مأمورین پلیس به تجمع مردم حمله بردند. شاه ناگزیر برای كاهش دامنه مخالفتها در چهارم بهمن عازم قم گردید. امام خمینی از قبل با پیشنهاد استقبال مقامات روحانی از شاه به شدت مخالفت نمود، و حتی خروج از منازل و مدارس را در روز ورود شاه نه تنها روحانیون و مردم قم بلكه تولیت آستانه مقدسه حضرت معصومه در این شهر ـ كه مهم‎ترین منصب حكومتی تلقی می‎شد ـ نیز به استقبال شاه نرفت و همین امر سبب عزل او گردید. دو روز بعد رفراندوم غیر قانونی در شرایطی كه به جز كارگزاران رژیم كسی دیگر در آن شركت نداشت، برگزار شد. رسانه‎های رژیم با پخش مكرر تلگرافهای تبریك مقامات آمریكا و دول اروپایی سعی داشتند تا رسوایی عدم مشاركت مردم در رفراندوم را مخفی نگاه دارند. امام خمینی با سخنرانیها و بیانیه‎های خویش هم چنان به افشاگری دست می‎زد. تبلیغات وسیعی علیه روحانیت و امام خمینی آغاز شد. شاه تصمیم به سركوبی قیام داشت. روز دوم فروردین 1342 كه مصادف با شهادت حضرت امام جعفر صادق ـ علیه السلام ـ بود مأمورین مسلح رژیم با لباس مبدل اجتماع طلاب علوم دینی در مدرسه فیضیه را بر هم زدند و متعاقب آن نیروهای پلیس با سلاح گرم كشتار و جرح طلاب پرداختند هم زمان مدرسه دینی طالبیه تبریز نیز مورد هجوم قرار گرفت. منزل امام خمینی در قم هر روز شاهد حضور گروههای زیادی از نیروهای انقلابی و مردم خشمگین بود كه برای ابراز همدردی و حمایت علما و دیدن آثار جنایت رژیم به قم می‎آمدند.
امام خمینی در اجتماع مردم، بی‎پروا از شخص شاه به عنوان عامل اصلی جنایات و هم پیمان با اسرائیل یاد می‎كرد و مردم را به قیام فرا می‎خواند.
امام خمینی راه خویش را آگاهانه انتخاب كرده بود، او به تكلیف شرعی می‎اندیشید و شعارش «عمل به وظیفه، و لو بلغ و ما بلغ» بود. در منطق امام معنای «شكست و پیروزی» غیر آن چیزی است كه در عرف سیاستمداران حرفه‎ای تعریف می‎شود. امام خمینی زمانی در نقش رهبری انقلاب اسلامی در سال 1342 ظاهر شد كه سالها پیش از آن مراحل مختلف تهذیب نفس و جهاد اكبر و كسب فضائل معنوی و معارف حقیقی را در سطوح عالیه گذرانده بود. راز موفقیتهای امام خمینی را باید در مجاهده طولانی او با نفس و نیل به معرفت شهودی حقیقت جستجو كرد. فهم انگیزه و اهداف مبارزات سیاسی امام خمینی بدون نظر كردن به مراحل تكامل شخصیت روحی و معنوی و علمی وی ممكن نیست.
از برجسته‎ترین ویژگی‎های نهضت امام خمینی: اعلام خط مشی مشخص در مبارزه، اتخاذ مواضع روشن و عدول نكردن از آنها و قاطعیت در پیگیری‎های هدفهاست كه دوست و دشمن بر آن اعتراف دارند.
سال 1342 با تحریم مراسم عید نوروز آغاز و با خون مظلومین فیضیه خونرنگ شد. شاه بر انجام اصلاحات مورد نظر آمریكا اصرار می‎ورزید و امام خمینی بر آگاه كردن مردم و قیام آنان در برابر دخالتهای آمریكا و خیانتهای شاه پافشاری داشت. در چهارده فروردین 1342 آیه الله العظمی حكیم از نجف طی تلگرافهایی به علما و مراجع ایران خواستار آن شد كه همگی به طور دسته جمعی به نجف هجرت كنند. این پیشنهاد برای حفظ جان علما و كیان حوزه‎ها مطرح شده بود. رژیم شاه برای ایجاد رعب و جلوگیری از پاسخگویی علما به تلگراف آیه الله حكیم، نیروهای نظامی را به قم گسیل داشت و هم زمان هیئتی را برای ابلاغ پیام تهدید آمیز شاه به منزل مراجع تقلید فرستاد. امام خمینی از پذیرش این هیئت امتناع ورزید.
حضرت امام بدون اعتنا به این تهدیدها، پاسخ تلگراف آیه الله العظمی حكیم را ارسال نموده و در آن تأكید كرده بود كه هجرت دست جمعی علما و خالی كردن حوزه علمیه قم به مصلحت نیست.
امام خمینی در پیامی (به تاریخ 12/2/1342) به مناسبت چهلم فاجعه فیضیه بر همراهی علما و ملت ایران در رویا رویی سران ممالك اسلامی و دول عربی با اسرائیل غاصب تأكید ورزید و پیمانهای شاه و اسرائیل را محكوم كرد و بدین ترتیب از آغاز قیام خویش نشان داد كه نهضت اسلامی در ایران از مصالح امت اسلامی جدا نیست.
قیام 15 خرداد
ماه محرم 1342 كه مصادف با خرداد بود فرا رسید. امام خمینی از این فرصت نهایت استفاده را در تحریك مردم به قیام علیه رژیم مستبد شاه به عمل آورد. روز عاشورا جمعیت صد هزار نفری در تهران با داشتن عكسهایی از امام به تظاهرات پرداختند و در مقابل كاخ مرمر (محل استقرار شاه) برای اولین بار در پایتخت شعار «مرگ بر دیكتاتور» سر دادند. روزهای بعد نیز در دانشگاه و بازار و مقابل سفارت انگلیس تظاهرات گسترده‎ای در حمایت از قیام امام برپا بود.
امام خمینی عصر عاشورا سال 1383 هجری قمری (13 خرداد 1342 شمسی) در مدرسه فیضیه نطق تاریخی خویش را ایراد كرد. بخش عمده‎ای از سخنان امام در بیان نتایج زیانبار سلطنت دودمان پهلوی و افشای روابط پنهانی شاه و اسرائیل اختصاص داشت.
سخنان امام خمینی هم چون پتكی بر روح شاه كه جنون قدرت و تكبر فرعونی او زبانزد خاص و عام بود فرود آمد. شاه فرمان خاموش كردن صدای قیام را صادر كرد. نخست جمع زیادی از یاران امام خمینی در شامگاه 14 خرداد دستگیر و ساعت سه نیمه شب (سحرگاه پانزده خرداد 42) صدها كماندوی اعزامی از مركز، منزل حضرت امام را محاصره كردند و ایشان را در حالی كه مشغول نماز شب بود دستگیر و به تهران برده و در بازداشتگاه باشگاه افسران تهران زندانی كرد و غروب آن روز به زندان قصر منتقل نمودند، خبر دستگیری امام به سرعت در شهر قم و مناطق اطراف پیچید. زن و مرد از روستاها و منازل خویش در شهر به سوی منزل قائد خود حركت كردند. شعار اصلی جمعیت «یا مرگ یا خمینی» بود كه از تمام فضای قم به گوش می‎رسید. هنگامی كه سیل جمعیت از حرم حضرت معصومه بیرون آمدند رگبار مسلسلهای گشوده شد و تا ساعتی چند درگیری شدید ادامه داشت. حمام خون به راه افتاد. هواپیماهای نظامی از تهران به پرواز درآمدند و در فضای شهر قم برای ایجاد رعب بیشتر دیوار صوتی را شكستند. قیام با سركوبی شدید كنترل شد. كامیونهای نظامی، اجساد شهدا و مجروحین را به سرعت از خیابانها و كوچه‎ها به نقاط نامعلومی بردند. غروب آن روز شهر قم حالتی جنگ زده و غمگنانه داشت.
صبحگاه پانزده خرداد خبر دستگیری رهبر انقلاب به تهران، مشهد، شیراز و دیگر شهرها رسید و وضعیتی مشابه قم پدید آورد. مردم ورامین و شهركهای اطراف به سوی تهران سرازیر شدند. تانكها و ابزار زرهی و نیروهای نظامی برای جلوگیری از ورود معترضین به شهر در سه راهی ورامین با جمعیت درگیر شدند و جمع زیادی از راهپیمایان را به خاك و خون كشیدند. جمعیت انبوهی در حوالی بازار تهران و مركز شهر نیز گرد آمده و با شعار «یا مرگ یا خمینی» به سوی كاخ شاه به حركت درآمدند. سرانجام مأمورین نظامی و پلیس شاه با تیراندازی‎های گسترده و مستقیم و به كارگیری هر چه در توان داشتند. بر قیام مردم فائق آمدند.
روز 15 خرداد در تهران و قم حكومت نظامی برقرار شد اما علیرغم آن روزهای بعد نیز تظاهرات وسیعی بر پا بود كه در هر مورد به درگیری خونین انجامید.
پانزده خرداد 42 آغاز انقلاب اسلامی مردم ایران بود. امام خمینی پس از 19 روز حبس در زندان قصر به زندانی در پادگان نظامی عشرت آباد منتقل شد.
شاه دو روز بعد از نهضت 15 خرداد قیام مردم را بلوا و اقدامی وحشیانه و نتیجه اتحاد ارتجاع سرخ و سیاه نامید و سعی كرد تا آن را به خارج از مرزها و كسانی هم چون جمال عبدالناصر نسبت دهد. حزب كمونیست شوروی قیام 15 خرداد را حركتی كور و ارتجاعی بر ضد اصلاحات مترقّیانه شاه! دانست. استقلال تمام عیار قیام 15 خرداد آن چنان برملا و فاحش بود كه این گونه انگها نمی‎توانست كمترین لطمه‎ای بدان وارد سازد.
با دستگیری رهبر نهضت و كشتار وحشیانه مردم در روز 15 خرداد 42، قیام ظاهراً سركوب شد. امام خمینی در حبس از پاسخ گفتن به سؤالات بازجویان، با شهامت و اعلام این كه هیئت حاكمه ایران و قوه قضائیه آن را غیر قانونی و فاقد صلاحیت می‎داند، اجتناب ورزید.
در سلول انفرادی پادگان عشرت آباد نیز فرصت را از دست نداد و به مطالعه كتب تاریخ معاصر و از آن جمله تاریخ مشروطیت ایران و كتابی از آثار جواهر لعل نهرو پرداخت. پس از دستگیری امام خمینی اعتراضات گسترده‎ای از سوی روحانیت و اقشار مختلف مردم از سراسر كشور آغاز و خواستار آزادی رهبر خویش شدند. جمعی از علمای برجسته كشور به نشانه اعتراض به تهران هجرت كردند. بیم سوء قصد به جان رهبر انقلاب واكنش گسترده‎ای در مردم برانگیخته بود. خشم مردم از ادامه بازداشت امام رو به فزونی بود. از این رو رژیم ناگزیر شد در تاریخ 11 مرداد 1342 حضرت امام را از بازداشتگاه به منزلی تحت محاصره نیروهای امنیتی در منطقه داودیه تهران منتقل نماید. مردم تهران به محض اطلاع از انتقال رهبر، به سمت داودیه سرازیر شدند. ساعاتی از ازدحام جمعیت نگذشت كه رژیم ناگزیر از پراكندن جمعیت و محاصره علنی منزل، توسط نیروهای نظامی گردید. عصر 11 مرداد، روزنامه‎ها رژیم شاه خبری جعلی را مبنی بر تفاهم مراجع تقلید با مقامات دولتی منتشر ساختند.
پس از این وقایع امام خمینی تحت الحفظ مأموران رژیم به منزلی واقع در محله قیطریقه تهران منتقل شد و تا روز آزادی و بازگشت به قم در 18 فروردین سال 43 در همین محله محاصره شده اقامت داشت.
رژیم شاه در آغاز سال 1342 با این تصور كه شدت عمل در ماجرای قیام 15 خرداد مردم را متنبه و مبارزین را وادار به سكوت كرده است، كوشش داشت تا وقایع سال گذشته را فراموش شده جلوه دهد.
در شامگاه 18 فروردین 43 بدون اطلاع قبلی امام خمینی آزاد و به قم منتقل می‎شود. به محض اطلاع مردم، شادمانی سراسر شهر را فرا می‎گیرد و جشنهای باشكوهی در مدرسه فیضیه و شهر به مدت چند روز برپا می‎شود. سه روز از آزادی امام نمی‎گذرد كه نطق انقلابی آن حضرت، مهر بطلانی بر همه تصورات و تبلیغات رژیم می‎زند. رهبر انقلاب در نطق خویش به تفصیل، ابعاد قیام 15 خرداد را بر شمرده و در پاسخ به گزارش كذب روزنامه‎ها مبنی بر تفاهم ایشان با رژیم می‎فرماید: «در سرمقاله نوشته بودند كه با روحانیت تفاهم شده و روحانیت با انقلاب سفید شاه و ملت موافق هستند. كدام انقلاب؟ كدام ملت؟ خمینی را اگر دار بزنند تفاهم نخواهد كرد. با سر نیزه نمی‎شود اصلاحات كرد.»
تحلیل بردن نیروهای مبارز در حوزه علمیه از طریق ایجاد اختلاف بین علما و مراجع، ترفندی بود كه ساواك پس از آزادی امام خمینی در پی آن بود. امام با آگاهی از این توطئه در نطق تاریخی خود در مسجد اعظم قم (26 فروردین 43) فرمود: من كه این جا نشسته‎ام دست تمام مراجع را می‎بوسم، تمام مراجع اینجا، نجف، سایر بلاد، مشهد، تهران هر جا هستند دست همه علمای اسلام را می‎بوسم. مقصد بزرگتر از اینهاست». امام خمینی در این نطق نیز علیه روابط پنهانی شاه و اسرائیل افشاگری كرد و از شاه با عنوان «مردك» یاد كرده و خطاب به او فرمود:‌ «اشتباه نكنید، اگر خمینی هم با شما سازش كند ملت اسلام با شما سازش نمی‎كند.
اولین سالگرد قیام 15 خرداد در سال 1343 با صدور بیانیه مشترك امام خمینی و دیگر مراجع تقلید و بیانیه‎های جداگانه حوزه‎های علمیه گرامی داشته شد و به عنوان روز عزای عمومی معرفی شد. در تیرماه سال 1343، آیه الله طالقانی و مهندس مهدی بازرگان از سران نهضت آزادی ایران كه به حمایت از قیام 15 خرداد برخاسته بودند در دادگاههای نظامی شاه محاكمه و به زندانهای طویل المدت محكوم شدند. امام خمینی بیانیه‎ای صادر كرد و در آن هشدار داد كه: «رأی دهندگان باید منتظر سرنوشت سختی باشند».
قیام امام خمینی علیه احیای كاپیتولاسیون، و تبعید به تركیه:
شاه به تصور این كه كشتار و بازداشتها و محاكمه‎ها، نیروی مقاومت عمده را از سر راه برداشته است، تحت فشار آمریكا در انجام اصلاحات دیكته شده كاخ سفید مصمم بود. احیای رژیم كاپیتولاسیون (مصونیت سیاسی و كنسولی اتباع آمریكایی در ایران) در دستور كار فرا گرفت. تصویب لایحه كاپیتولاسیون به وسیله مجلس فرمایشی سنا و شورا تیر خلاصی بر استقلال نیم بند ایران بود. سركوبی شدید مبارزین و حبس و تبعید آنان و حكومت پلیسی شاه نفس را در سینه‎ها حبس كرده و كسی یارای مخالفت نداشت. در این ماجرا نیز امام خمینی به قیامی دوباره برخاست. روز چهارم آبان كه روز تولد شاه بود، به عنوان روز افشاگری از سوی امام خمینی انتخاب و خبر آن حضرت به علمای شهرهای مختلف، منتشر گردید. شاه برای تهدید امام خمینی و باز داشتن ایشان از تصمیم به ایراد سخنرانی در این روز، نماینده‎ای به قم اعزام نمود. حضرت امام نماینده شاه را نپذیرفت پیغام شاه به آیه الله حاج آقا مصطفی (فرزند ارشد امام) ابلاغ گردید.
امام خمینی بی اعتنا به تهدیدها، در روز موعود یكی از ماندگارترین سخنرانیهای خویش را در جمع كثیری از روحانیون و مردم قم و دیگر شهرها ایراد كرد. این نطق تاریخی در حقیقت محاكمه دخالتهای غیرقانونی هیئت حاكمه آمریكا در كشور اسلامی ایران و افشای خیانتهای شاه بود.
افشاگری امام علیه تصویب لایحه كاپیتولاسیون ایران را در آبان سال 43 در آستانه قیامی دوباره قرار داد. اما رژیم شاه به بهره‎گیری از تجربه سركوبی قیام 15 خرداد سال قبل به سرعت دست به كار شد از سوی دیگر در این زمان جمع زیادی از عناصر برجسته مذهبی و سیاسی مدافع قیام امام، در زندان و یا تبعیدگاه بودند. برخی از مراجع تقلید و علمای بزرگ نیز كه در ابتدا قیام 15 خرداد به صحنه مبارزه آمده بودند پای خود را از صحنه مبارزه بیرون كشیدند كه این وضعیت تا سال پیروزی انقلاب (1357) نیز ادامه داشت.
خطر اصلی برای رژیم شاه وجود امام خمینی بود كه به هیچ ترفندی نتوانسته بودند وی را به سكوت وادار كنند. تجربه گذشته نشان داده بود كه بازداشت او در داخل كشور دشواریهای رژیم را صد چندان می‎كند. قصد سوء نسبت به جان وی نیز به منزله ایجاد زمینه شورشی غیرقابل كنترل در سراسر كشور ارزیابی می‎شد. سرانجام تصمیم به تبعید ایشان به خارج از كشور گرفته شد.
سحرگاه 13 آبان 1343 دوباره كماندوهای مسلح اعزامی از تهران، منزل امام خمینی در قم را محاصره كردند. حضرت امام بازداشت و به همراه نیروهای امنیتی مستقیماً به فرودگاه مهر آباد تهران اعزام و با یك فروند هواپیمای نظامی تحت الحفظ مأمورین امنیتی و نظامی به آنكارا پرواز كرد. عصر آن روز ساواك خبر تبعید امام را به اتهام اقدام علیه امنیت كشور! در روزنامه‎ها منتشر ساخت. موجی از اعتراضها به صورت تظاهرات در بازار تهران، تعطیلی طولانی مدت دروس حوزه‎ها و ارسال طومارها و نامه‎ها به سازمانهای بین المللی و مراجع تقلید جلوه‎گر شد.
آیه الله حاج آقا مصطفی خمینی نیز در روز تبعید امام بازداشت و زندانی شد و پس از چندی در 13 دیماه 1343 به تركیه نزد پدر تبعید گردید دوران تبعید امام در تركیه بسیار سخت و شكننده بود. حضرت امام حتی از پوشیدن لباس روحانیت در آن جا ممنوع شده بود. اما هیچ یك از فشارهای روانی و جسمی نتوانست آن حضرت را وادار به سازش كند. محل اقامت اولیه امام، هتل بولوار پالاس تركیه بود. فردای آن روز برای مخفی نگاه داشتن محل اقامت، امام را به محلی واقع در خیابان آتاتورك منتقل كردند. چند روز بعد (21 آبان 1343) برای منزوی‎تر ساختن ایشان و قطع هر گونه ارتباطی، محل تبعید را به شهر بورسا واقع در 46 كیلومتری غرب آنكارا نقل مكان دادند. در این مدت امكان هرگونه اقدام سیاسی از امام خمینی سلب شده و ایشان تحت مراقبت مستقیم مأمورین اعزامی ایران و نیروهای امنیتی دولت تركیه قرار داشت.
اقامت امام در تركیه یازده ماه به درازا كشید در این مدت رژیم شاه با شدت عمل بی سابقه‎ای بقایای مقاومت را در ایران در هم شكست و در غیاب امام خمینی به سرعت دست به اصلاحات آمریكا پسند زد.
رژیم در چند مورد براثر فشار مردم و علما ناگزیر شد با اعزام نمایندگانی از سوی آنان برای كسب خبر از حال امام و اطمینان از سلامت وی موافقت نماید. اقامت اجباری در تركیه فرصت مغتنم برای امام بود تا تدوین كتاب بزرگ «تحریر الوسیله» را آغاز كند. در این كتاب كه حاوی فتاوای فقهی امام خمینی است، برای نخستین بار در آن روزها، احكام مربوط به جهاد و دفاع و امر به معروف و نهی از منكر و مسائل روز بعنوان تكالیف شرعی فراموش شده مطرح گردید است.
تبعید امام خمینی از تركیه به عراق
روز 13 مهرماه 1344 حضرت امام به همراه فرزندشان آیه الله حاج آقا مصطفی از تركیه به تبعیدگاه دوم، كشور عراق اعزام شدند علل و انگیزه‎ها از تغییر محل تبعید امام عمدتاً عبارت بودند از: فشارهای مداوم جامعه مذهبی و حوزه‎های علمیه داخل و خارج و تلاشها و تظاهرات دانشجویان مسلمان خارج كشور برای آزادی امام، تلاش رژیم شاه برای عادی جلوه دادن اوضاع و اقتدار و ثبات خویش به منظور جلب حمایت بیشتر آمریكا، مشكلات امنیتی و روانی دولت تركیه و افزایش فشارهای داخلی جامعه مذهبی تركیه و از همه مهم‎تر تصور رژیم شاه از این كه فضای ساكت و سیاست ستیز آن ایام در حوزه نجف و وضعیت رژیم حاكم بر بغداد خود مانعی بزرگ برای محدود نمودن فعالیتهای امام خمینی خواهد بود.
استقبال پرشور طلاب و مردم از ایشان در شهرهای مذكور، خود بیانگر آن بود كه برخلاف تصور رژیم شاه پیام نهضت 15 خرداد در عراق و نجف نیز هوادارانی یافته است.
دوران اقامت طولانی و 13 ساله امام خمینی در نجف در شرایطی آغاز شد كه هر چند در ظاهر فشارها و محدودیتهای مستقیم در حد ایران و تركیه وجود نداشت اما مخالفتها و كارشكنیها آن چنان گسترده و آزار دهنده بود كه امام با همه صبر و بردباری معروفش بارها از سختی شرایط مبارزه در این سالها به تلخی تمام یاد كرده است. ولی هیچ یك از این مصائب و دشواریها نتوانست او را از مسیری كه آگاهانه انتخاب كرده بود باز دارد.
امام خمینی سلسله درسهای خارج فقه خویش را با همه مخالفتها و كارشكنیهای عناصر مغرض در آبان 1344 در مسجد شیخ انصاری (ره) نجف آغاز كرد، كه تا زمان هجرت از عراق به پاریس ادامه داشت.
امام خمینی در تمام دوران پس از تبعید، علیرغم دشواریهای پدید آمده، هیچ گاه دست از مبارزه نكشید، و با سخنرانیها و پیامهای خویش امید به پیروزی را در دلها زنده نگاه می‎داشت.
امام خمینی در پیامی (17 خرداد 1346) به مناسبت جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل فتوای انقلابی خویش را مبنی بر حرمت هر گونه رابطه تجاری و سیاسی دولتهای اسلامی با اسرائیل، و حرمت مصرف كالاهای اسرائیلی در جوامع اسلامی را صادر كرد.
در همین زمان (خرداد 1346) بود كه قصد رژیم دایر بر تبعید امام از نجف به هندوستان با افشاگری و تلاش و مخالفت گروههای سیاسی مبارز خارج و داخل كشور عقیم ماند.
با روی كار آمدن حزب بعث (26 تیر ماه 1347) در عراق و دشمنی این حزب با حركتهای اسلامی، دشواریهای بیشتری فرا روی نهضت امام خمینی پدید آمد، اما حضرت امام دست از مبارزه نكشید.
امام خمینی در گفتگویی با نماینده سازمان الفتح فلسطین در 19 مهر 1347 دیدگاههای خویش را درباره مسائل جهان اسلام و جهاد ملت فلسطین تشریح كرد و در همین مصاحبه بر وجوب اختصاص بخشی از وجوه شرعی زكات به مجاهدان فلسطینی فتوا داد.
30 مرداد 1348 قسمتی از مسجد الاقصی به وسیله صهیونیستهای افراطی به آتش كشیده شد. شاه كه تحت فشار افكار عمومی قرار داشت با پیشنهاد قبول هزینه تعمیر مسجد به كمك اسرائیل شتافت تا از استمرار خشم مسلمانان كاسته شود. امام خمینی در پیامی، فریبكاری شاه را افشاء كرد.
چهار سال تدریس، تلاش و روشنگری امام خمینی توانسته بود تا حدودی فضای حوزه نجف را دگرگون سازد. در سال 1348 علاوه بر مبارزین بی شمار داخل كشور مخاطبین زیادی در عراق، لبنان و دیگر بلاد اسلامی بودند كه نهضت امام خمینی را الگوی خویش می‎دانستند. حضرت امام سلسله درسهای خویش را درباره حكومت اسلامی یا ولایت فقیه در بهمن 1348 آغاز كرد. انتشار مجموعه‌این درسها در قالب كتابی تحت عنوان «ولایت فقیه» یا «حكومت اسلامی» در ایران و عراق و لبنان در موسم حج شور تازه‎ای به مبارزه می‎داد.
امام خمینی و استمرار مبارزه
(1350ـ1356):
هم زمان با افزایش تولید و بهای نفت از سال 1350 به بعد، شاه احساس قدرت بیشتری می‎كرد و به موازات آن قلع و قمع مخالفین شدت یافت و رژیم ایران در مسابقه‎ای جنون آمیز خرید تجهیزات نظامی و كالاهای مصرفی آمریكا و ایجاد پایگاههای نظامی متعدد برای آمریكائیان در كشور و افزایش روابط تجاری و نظامی با اسرائیل را سرعت بخشید. جشنهای دو هزار و پانصدمین سال سلطنت شاهان ایران با حضور سران بسیاری از ممالك جهان با هزینه‎های گزاف بر ملت ایران تحمیل شد. این جشنها نمایشی برای نشان دادن قدرت و ثبات رژیم شاه بود.
اواخر اسفند 1353، شاه با تشكیل حزب درباری «رستاخیز» و ایجاد سیستم تك حزبی، خودكامگی را به حد اعلی رساند و طی یك نطق تلویزیونی اعلام كرد كه تمام ملت ایران باید عضو این حزب شوند و كسانی كه مخالفند بایست گذرنامه خود را گرفته و از كشور خارج شوند. امام خمینی بلافاصله طی فتوایی اعلام كرد: «نظر به مخالفت این حزب با اسلام و مصالح ملت مسلمان ایران، شركت در آن بر عموم ملت حرام و كمك به ظلم و استیصال مسلمین و مخالفت با آن از روشن‎ترین موارد نهی از منكر است.» فتوای امام خمینی و برخی دیگر از علمای اسلام كارساز و مؤثر افتاد. رژیم شاه علیرغم تبلیغات گسترده پس از چند سال رسماً شكست رستاخیر را اعلام و آن را منحل كرد.
سال 1354 در سالگرد قیام 15 خرداد، مدرسه فیضیه قم بار دیگر شاهد قیام طلاب انقلابی بود. فریادهای درود بر خمینی و مرگ بر سلسله پهلوی به مدت دو روز ادامه داشت. این حركت انقلابی بر شاه و ساواك بسیار گران می‎آمد. مأموران پلیس مدرسه را محاصره و در جریان یك یورش بیرحمانه و ضرب و شتم طلاب، كلیه معترضین را دستگیر و به زندان افكند.
شاه در ادامه سیاستهای مذهب ستیر خود در اسفند 1354 وقیحانه تاریخ رسمی كشور را از مبدأ هجرت پیامبر اسلام به مبدأ سلطنت شاهان هخامنشی تغییر داد. امام خمینی در واكنش سخت، فتوا به حرمت استفاده از تاریخ بی‎پایه شاهنشاهی داد. تحریم استفاده از این مبدأ موهوم تاریخ همانند تحریم حزب رستاخیز از سوی مردم ایران استقبال شد و هر دو مورد افتضاحی برای رژیم شاه شده و رژیم در سال 1357 ناگزیر از عقب نشینی و لغو تاریخ شاهنشاهی شد.
دمكراتها در سال 1355 به كاخ سفید راه یافتند. كمكهای مالی گسترده شاه به جمهوریخواهان در جریان انتخابات ریاست جمهوری آمریكا نتیجه‎ای نبخشید. جیمی كارتر با شعار حقوق بشر و محدودیت در صدور اسلحه به خارج كشور، پیروز شده بود. این شعارها به منظور جلوگیری از رشد احساسات ضد آمریكایی در كشورهایی نظیر ایران مطرح شده بود. متعاقب سیاستهای حزب دمكرات آمریكا، شاه در ایران سیاست «فضای باز سیاسی» را اعلام و دست به تغییرات ظاهری و جابه جایی مهره‎ها زد. خط مشی‎های امریكا در مورد ایران كه به وسیله وزارتخانه آمریكا و سازمان سیا ترسیم و به سفارت این كشور در تهران ارسال می‎شد.
اوج گیری انقلاب اسلامی در سال 1356 و قیام مردم:
امام خمینی كه تحولات جاری جهان و ایران را زیر نظر داشت از فرصت بدست آمده نهایت بهره برداری را كرد.
شهادت آیه الله حاج سید مصطفی خمینی در اول آبان 1356 و مراسم پرشكوهی كه در ایران برگزار شد نقطه آغازی بر خیزش دوباره حوزه‎های علمیه و قیام جامعه مذهبی ایران بود. امام خمینی در همان زمان به گونه‎ای شگفت این واقعه را از الطاف خفیه الهی نامیده بود. رژیم شاه با درج مقاله‎ای توهین آمیز علیه امام در روزنامه اطلاعات انتقام گرفت.
اعتراض به این مقاله، به قیام 19 دی ماه قم در سال 56 منجر شد كه طی آن جمعی از طلاب انقلابی به خاك و خون كشیده شدند.
برگزاری مراسم سوم، هفتم و چهلم‎های پیاپی در بزرگداشت خاطره شهیدان در تبریز، یزد، جهرم و شیراز، اصفهان و تهران قیامهایی مكرر پدید آورد.
جایگزینی یك تكنو كرات غربزده به نام جمشید آموزگار به جای هویدا، نخست وزیر 13 ساله شاه، كمكی به حل بحران رژیم نكرد. جعفر شریف امامی با شعار «دولت آشتی ملی» روی كار آمد. فریبكاریهای وی و مذاكرات او با آقای شریعتمداری در قم نیز نتوانست مبارزات مردم را متوقف سازد. در زمان دولت او كشتار بیرحمانه مردم به وسیله نیروهای نظامی در میدان شهدا (ژاله) تهران در روز 17 شهریور اتفاق افتاد. رسماً حكومت نظامی در تهران و 11 شهر بزرگ ایران برای مدتی نامحدود برقرار شد.
از روشهای موفق امام خمینی در پیشبرد مبارزه علیه رژیم شاه دعوت مردم به اعتصاب و گسترش آن بود. اعتصابهای سراسری در ماههای پایانی رژیم شاه به اركان رژیم و وزارتخانه‎ها و ادارات و مراكز نظامی كشیده شد و ضربه نهایی را اعتصاب كاركنان شركت نفت و بانكهای و مراكز حساس دولتی وارد ساخت.
هجرت امام خمینی از عراق به پاریس:
در دیدار وزرای خارجه ایران و عراق در نیویورك تصمیم به اخراج امام از عراق گرفته شد. روز دوم مهر 1357 منزل امام در نجف به وسیله قوای بعثی محاصره گردید. رئیس سازمان امنیت عراق در دیدار با امام خمینی گفته بود كه شرط ادامه اقامت ایشان در عراق دست كشیدن از مبارزه و عدم دخالت در سیاست است و امام نیز با قاطعیت پاسخ داده بود كه به خاطر مسئولیتی كه در مقابل امت اسلام احساس می‎كند حاضر به سكوت و هیچ گونه مصالحه‎ای نیست.
روز 12 مهر، امام خمینی نجف را به قصد مرز كویت ترك گفت. دولت كویت با اشاره رژیم ایران از ورود امام به این كشور جلوگیری كرد. قبلاً صحبت از هجرت امام به لبنان و یا سوریه بود اما ایشان پس از مشورت با فرزندشان (حجه الاسلام حاج سید احمد خمینی) تصمیم به هجرت به پاریس گرفت. در روز 14 مهر ایشان وارد پاریس شدند. دو روز بعد در منزل یكی از ایرانیان در نوفل لوشاتو (حومه پاریس) مستقر شدند. مأمورینِ كاخ الیزه نظر رئیس جمهور فرانسه را مبنی بر اجتناب از هرگونه فعالیت سیاسی به امام ابلاغ كردند. ایشان نیز در واكنشی تند تصریح كرده بود كه این گونه محدودیتها خلاف ادعای دموكراسی است و اگر او ناگزیر شود تا از این فرودگاه به آن فرودگاه و از این كشور به آن كشور برود باز دست از هدفهایش نخواهد كشید.
در مدت اقامت 4 ماهه امام در پاریس، نوفل لوشاتو مهم‎ترین مركز خبری جهان بود و مصاحبه‎های متعدد و دیدارهای مختلف امام دیدگاههای ایشان را در زمینه حكومت اسلام و هدفهای آتی نهضت برای جهانیان بازگو می‎كرد. به این ترتیب جمع بیشتری از مردم جهان با اندیشه و قیام ایشان آشنا شدند و از همین جا بود كه بحرانی‎ترین دوران نهضت را در ایران رهبری كرد.
دولت شریف امام دو ماه بیشتر دوام نیاورد.و شاه ریاست كابینه را به دولت نظامی (ازهاری) سپرد. كشتارها رو به فزونی نهاد اما تأثیر در قیام مردم نداشت. شاه در نهایت استیصال از سفیر آمریكا و انگلیس درخواست راه حل می‎كرد اما هیچ یك از طرحهای قبلی آنان نتیجه‎ای در بر نداشت. راهپیمائیهای گسترده و میلیونی در روز تاسوعا و عاشورا در تهران و دیگر شهرها برگزار شد كه به رفراندوم غیر رسمی مردم علیه سلطنت شاه شهرت یافت. شاپور بختیار، یكی از سران جبهه ملی، آخرین مهره آمریكا بود كه برای تصدی پست نخست وزیری به شاه پیشنهاد شد. پیامهای امام خمینی مبنی بر وجوب مبارزه، طرحهای رژیم را نقش بر آب ساخت. امام خمینی در دیماه 57 شورای انقلاب را تشكیل داد. شاه نیز پس از تشكیل شورای سلطنت و اخذ رأی اعتماد برای كابینه بختیار در روز 26 دیماه از كشور فرار كرد. خبر در شهر تهران و سپس ایران پیچید و مردم در خیابانها به جشن و پایكوبی پرداختند.
بازگشت امام خمینی به ایران پس از 14 سال تبعید:
اوایل بهمن 57 خبر تصمیم امام در بازگشت به كشور منتشر شد. هر كس كه می‎شنید اشك شوق فرو می‎ریخت. مردم 14 سال انتظار كشیده بودند. اما در عین حال مردم و دوستان امام نگران جان ایشان بودند چرا كه هنوز دولت دست نشانده شاه سرِ پا و حكومت نظامی برقرار بود. امام خمینی تصمیم خویش را گرفته و طی پیامهایی به مردم ایران گفته بود می‎خواهد در این روزهای سرنوشت ساز و خطیر در كنار مردمش باشد. دولت بختیار با هماهنگی ژنرال هایزر فرودگاههای كشور را به روی پروازهای خارجی بست. جمعیت انبوه از سراسر كشور به سوی تهران سرازیر شدند و در تظاهرات میلیونها تن از مردم تهران شركت كرده و خواستار باز شدن فرودگاهها بودند. جمعی از روحانیون و شخصیتهای سیاسی در مسجد دانشگاه تهران تا باز شدن فرودگاه دست به تحصّن زدند. دولت بختیار پس از چند روز تاب مقاومت نیاورد و ناگزیر از پذیرفتن درخواست ملت شد.
سرانجام امام خمینی بامداد 12 بهمن 1357 پس از 14 سال دوری از وطن وارد كشور شد. استقبال بی‎سابقه مردم ایران چنان عظیم و غیر قابل انكار بود كه خبرگزاریهای غربی نیز ناگزیر از اعتراف شده و مستقبلین را 4 تا 6 میلیون نفر برآورد كردند. سیل جمعیت از فرودگاه به سوی بهشت زهرا، مزار شهیدان انقلاب اسلامی روانه شدند تا سخنان تاریخی امام را بشنوند. در همین نطق بود كه امام خمینی با صدای بلند فرمود: «من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین می‎كنم.» شاپور بختیار ابتدا این سخن راشوخی گرفته بود اما چند روز بیشتر نگذشت كه در 16 بهمن 57 امام خمینی رئیس دولت موقت انقلاب را تعیین نمود.
روز 19 بهمن 1357 پرسنل هوایی در محل اقامت امام خمینی (مدرسه علوی تهران) با ایشان بیعت كردند. ارتش شاه در آستانه سقوط كامل قرار گرفته بود، پیش از این بسیاری از سربازان و درجه داران مؤمن ارتش با فتوای امام خمینی پادگانها را ترك گفته و به صفوف ملت پیوسته بودند.
روز 20 بهمن همافران در مهم‎ترین پایگاه هوایی تهران دست به قیام زدند. گارد شاهنشاهی برای سركوب آنان گسیل شد. مردم به حمایت از نیروهای انقلابی وارد صحنه شدند. روز 21 بهمن پایگاههای پلیس و مراكز دولتی یكی پس از دیگری به دست مردم سقوط كردند. فرماندار نظامی تهران طی اطلاعیه‎ای ساعات منع عبور و مرور را به ساعت 4 بعد از ظهر افزایش داد. همزمان با آن بختیار جلسه اضطراری شورای امنیت را تشكیل داد و فرمان اجرای كودتای طراحی شده از سوی هایزر را صادر كرد. از سوی دیگر امام خمینی طی پیامی از مردم تهران خواست تا با جلوگیری از توطئه در شرف وقوع، به خیابانها بریزند و حكومت نظامی را عملاً لغو كنند. سیل جمعیت زن و مرد و كودك و بزرگ به خیابانها ریخته و مشغول سنگربندی شدند. اولین تانكها و تیپ‎های زرهی كودتاچیان به محض حركت از پایگاههایشان به وسیله مردم از كار افتادند. كودتا در همان آغاز با شكست مواجه شد. بدین ترتیب آخرین مقاومتهای رژیم شاه در هم شكسته شد و صبحدم 22 بهمن، خورشید پیروزی نهضت امام خمینی و انقلاب اسلامی و پایانی بر دوران دیر پای سلطنت شاهان ستمگر در ایران طلوع كرد.
مردم در سال 58 در یكی از آزادترین انتخاب تاریخ ایران رأی به استقرار نظام جمهوری اسلامی دادند و متعاقب آن انتخابات پیاپی برای تدوین و تصویب قانون اساسی و انتخاب نمایندگان مجلس شورای اسلامی برگزار گردید. امام خمینی برای استقرار اركان نظام اسلام و تبیین هدفها و اولویتهای حكومت اسلامی و تشویق مردم به حضور در صحنه‎ها همه روزه در محل اقامت خود و در مدرسه فیضیه قم در دیدار با هزاران تن از مشتاقان خویش سخنرانی می‎كرد. او پس از پیروزی انقلاب در تاریخ دهم اسفند 1357 از تهران به قم آمده و تا زمان ابتلاء به بیماری قلبی (2 بهمن 1358) در این شهر بود. حضرت امام پس از 39 روز مداوا در بیمارستان قلب تهران، موقتاً‌ در منزلی واقع در منطقه دربند تهران ساكن شد و سپس در تاریخ 27/2/1359 بنا به تمایل خود به منزلی محقر در محله جماران نقل مكان كرد و تا زمان رحلت در همین منزل ماند.
انقلاب دوم، تسخیر لانه جاسوسی آمریكا:
برگزاری موفقیت آمیز انتخابات و مشاركت گسترده مردم، امیدهای آمریكا را در سرنگونی قریب الوقوع نظام اسلامی كه خبر آن مرتباً در رسانه‎های گروهی غرب و بیانیه‎های ضد انقلاب داخلی منعكس می‎شد، بر باد داد.
روز 13 آبان گروهی از نیروهای مسلمان دانشگاهی با نام «دانشجویان مسلمان پیرو خط امام» سفارت آمریكا در تهران را اشغال كرده و پس از شكستن مقاومت تفنگداران آمریكاییِ نگهبان سفارت جاسوسان آمریكایی را باز داشت كردند. سندهای بدست آمده از سفارت پرده از اسرار جاسوسیها و دخالتهای بی‎شمار آمریكا در ایران و كشورهای مختلف جهان بر می‎داشت و اسامی بسیاری از عوامل و رابطها و جاسوسهای آمریكا و انواع شیوه‎های جاسوسی و تحركات سیاسی این كشور را در مناطق مختلف جهان افشا می‎كرد.
امام خمینی از حركت انقلابی دانشجویان حمایت كرد و آن را انقلابی بزرگتر از انقلاب او نامید. طرح عملیات آزاد كردن جاسوسان بازداشت شده با واقعه شگفت و معجزه آسا در صحرای طبس ایران، با شكست مواجه شد.
مرگ شاه در تاریخ 5 مرداد 1359 در مصر عملاً یكی از شرایط ایران را كه استرداد او به عنوان جنایتكار اصلی در كشتارهای مردم بود، منتفی ساخت. سرانجام پس از 444 روز با وساطت الجزایر و بنا به رأی نمایندگان مجلس شورای اسلامی و بر طبق توافقنامه الجزیره بین ایران و آمریكا جاسوسان آزاد شدند و آمریكا متعهد به عدم دخالت در امور داخلی ایران و باز پس دادن اموال و دارائیهای بلوكه شده ایران شده كه هیچ گاه بدان عمل نكرد.
در انتخابات اولین دوره ریاست جمهوری ایران (5/11/1358) و در حالی كه امام خمینی در بیمارستان قلب تهران بستری بود. ابو الحسن بنی صدر از رقیبان خود پیشی گرفت. او مغرور از آراء بدست آمده، از آغاز بنا را بر اختلاف با جناح خط امام و مخالفت با روحانیت گذاشت. او نیز هم چون دولت موقت متعهد به سازش و زد و بندهای سیاسی با كشورهای قدرتمند بود.
سرانجام امام خمینی طی حكمی كوتاه در 20 خرداد 1360 بنی صدر را از فرماندهی كل قوا عزل و متعاقب آن مجلس شورای اسلامی رأی به بی‎كفایتی وی داد. با سقوط بنی صدر اعضا و هواداران سازمان مجاهدین خلق (منافقین)، كه بعد از پیروزی انقلاب از ضعف دولت موقت و حمایتهای بنی صدر كمال استفاده را برده و تشكیلات خود را گسترش داده بودند در 30 خرداد 1360 دست به اغتشاشی خونین زدند.
آیه الله خامنه‎ای روز 6 تیر ماه 1360 بر اثر انفجار بمبی كه در مسجد اباذر تهران كار گذاشته بودند به هنگام سخنرانی مجروح گردید. فردای آن روز فاجعه عظیم 7 تیر به وقوع پیوست. 72 تن از كارآمدترین عناصر نظام اسلام و یاران امام خمینی كه در میان آنها رئیس دیوان عالی كشور (دكتر بهشتی)، چند تن از وزراء، تعدادی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی و جمعی از مسئولین قوه قضائیه حضور داشتند، در مقرّ حزب جمهوری اسلامی بر اثر انفجار بمبی قوی كه عامل نفوذی سازمان منافقین كار گذاشته بود، شهید شدند. دو ماه بعد در روز 8 شهریور 1360 آقای محمد علی رجایی چهره محبوب مردم ایران كه بعد از عزل بنی صدر از سوی مردم به ریاست جمهوری انتخاب شده بود به همراه حجه الاسلام دكتر محمد جواد باهنر (نخست وزیر) در محل كار خویش به شهادت رسیدند. تصمیم سریع و قاطع حضرت امام در انتخاب و نصب بلافاصله افراد به جای شهیدانی كه در این حوادث از مدیریت نظام گرفته می‎شدند، در سامان دادن به امور و مأیوس كردن دشمن نقشی بس مؤثر داشت و موجب حیرت محافل خبری و سیاسی جهان بود.
پس از فاجعه هفتم تیر 1360 و شهادت دهها تن از یاران امام و مسئولین نظام جمهوری اسلامی، سركردگان گروهك منافقین به همراه رئیس جمهور معزول با لباس و آرایش زنانه و به وسیله عوامل نفوذی در فرودگاه تهران به پاریس گریختند.
منافقین علاوه بر شهادت 72 نفر از محبوبترین شخصیتهای نظام اسلامی در انفجار مقرّ حزب جمهوری اسلامی و شهادت رئیس جمهور و نخست وزیر ایران چهره‎های برجسته دیگری نیز به وسیله اقدامات تروریستی منافقین از مردم ایران گرفته شدند.
جنگ تحمیلی و دفاع 8 ساله امام و ملت ایران:
شكست طرحهای براندازی نظام جمهوری اسلامی با استفاده از محاصره اقتصادی و سیاسی كه از سوی آمریكا در جهان پیگیری می‎شد و شكست این كشور در عملیات صحرای طبس پس از اشغال لانه جاسوسی آمریكا، و ناكامی در تجزیه كردستان، هیئت حاكمه این كشور را در سال 1359 به سمت تجربه راه حل نظامی تمام عیار سوق می‎داد.
ارتش عراق در روز 31 شهریور 1359 تجاوز گسترده نظامی خویش را آغاز كرد. هم زمان هواپیماهای نظامی عراق فرودگاه تهران و مناطق دیگر را (در ساعت 2 بعد از ظهر آن روز) بمباران كردند. ماشین جنگی صدام به سرعت كیلومترها در خاك ایران پیشروی كرد و مناطقی وسیع از پنج استان ایران را اشغال كرد. مقاومتهای جانانه مرزنشینان در مراحل اولیه جنگ به علت عدم اطلاع و آمادگی قبلی و نداشتن تجهیزات و نیروی نظامی با قساوت بعثیان در هم شكسته شد. شهرها و روستاهای موجود در مناطق اشغالی به سرعت تخریب و به تلی از خاك بدل شدند و صدها هزار تن از خانه و كاشانه خود آواره گردیدند.
در 20/4/1367 با قبول قطعنامه 598 شورای امنیت جنگ تحمیلی 8 سال به پایان رسید. آغازگران جنگ به هیچ یك از هدفهای خویش نرسیدند. نظام جمهوری اسلامی نه تنها سرنگون نشد بلكه در پرتو وحدت ملی مردم مسلمان ایران، تكلیف كلیه عوامل ستون پنجم را در داخل كشور یكسره كرد و اقتدار خویش را در حاكمیت بر تمامی پهنه‎های داخلی تثبیت كرد. در پهنه بین المللی نیز به عنوانی یك قدرت با ثبات و غیر قابل شكست حضور خود را به اثبات رسانید و حقانیت خود را علیرغم 8 سال تبلیغات مداوم خصمانه غربیها ثابت كرد و پیام خویش را ابلاغ نمود.
پس از برقراری صلح نسبی، امام خمینی در تاریخ 11/7/67 طی پیامی در 9 بند سیاستها و خط مشی بازسازی كشور را برای مسئولین جمهوری اسلامی ترسیم نمود. پس از ده سال تجربه نظام جمهوری اسلامی ایران، امام خمینی در تاریخ 4/2/1368 به منظور اصلاح و تكمیل اركان تشكیلات نظام اسلامی طی نامه‎ای به رئیس جمهور وقت (حضرت آیه الله خامنه‎ای) هیئتی از صاحب نظران و كارشناسان را مسئول بررسی و تدوین اصلاحات لازم در قانون اساسی بر اساس 8 محور تعیین شده در همین نامه نمود. مواد اصلاح شده قانون اساسی در تاریخ 12 آذر 1368 (بعد از رحلت امام) به رفراندوم عمومی گذاشتن و با اكثریت مطلق آراء به تأیید ملت ایران رسید.
دفاع از پیامبر اسلام و ارزشهای دینی
آخرین رویارویی امام خمینی با غرب:
جنگ عراق و ایران كه پایان یافت رهبران سیاسی غرب تهاجم تازه‎ای علیه اسلام انقلابی آغاز كردند.
ماجرای تدوین و انتشار وسیع كتاب مبتذل «آیات شیطانی» نوشته سلمان رشدی و حمایت رسمی دولتهای غربی از آن سرآغازی بر فصل تهاجم فرهنگی بود.
امام خمینی در تاریخ 25/11/1367 در ضمن چند سطر كوتاه به صورت حكم ارتداد و اعدام سلمان رشدی و ناشرین مطلع از محتوای كفر آمیز این كتاب، انقلابی دیگر بر پا كرد.
پیامدهای این واقعه موجودیت جامعه اسلامی را به عنوان یك امت واحده جلوه‎گر ساخت. صدور این حكم تصور اشتباه غربیها را در این كه ایران با پذیرش قطعنامه از هدفهای انقلابی اسلامی خود دست كشیده است، در هم ریخت.
سالهای آخر عمر امام خمینی و حوادث ناگوار:
چند حادثه در این سالها اتفاق افتاد كه اثر آن بر روح و خاطره امام سنگینی می‎كرد. یكی از این حوادث، شهادت مظلومانه حجاج بیت الله الحرام در كنار خانه خدا و در مراسم حج سال 1366 بود.
در روز ششم ذیحجه سال 1407 هجری قمری هنگامی كه بیش از 150 هزار زائر در خیابانهای مكه برای شركت در مراسم برائت از مشركین حركت كردند. مأمورین دولت سعودی با انواع سلاحهای سرد و گرم به سركوبی تظاهر كنندگان پرداختند. در این واقعه حدود 400 نفر از حجاج ایرانی، لبنانی، فلسطینی، پاكستانی، عراقی و دیگر كشورها به شهادت رسید و حدود 5000 نفر مجروح و عده‎ای بی‎گناه دستگیر شدند. حرمت حرم امن الهی در روز جمعه در ایام مبارك حج، در ماه حرام شكسته شده بود. آثار خشم امام خمینی از این جسارت و اندوه عمیق ایشان از این كه مصالح امت اسلامی و شرایط جهان اسلام مانع از اقدام عمومی می‎شد، تا روزهای آخر عمر امام در كلام و پیامش آشكار بود.
در پهنه مسائل داخلی شرایطی كه منجر به بركناری قائم مقام رهبری از سوی امام خمینی (در تاریخ 18/1/68) گردید از جمله حوادث ناگوار دیگر بود.
امام خمینی در پیامهای اخیر خویش با وضوح بیشتری بر این حقیقت پافشاری داشت كه تنها راه نجات بشریت از بن بستهای كنونی بازگشت به عصر دین و دین باوری است و یگاه راه رهایی ممالك اسلامی از وضعیت اسفبار كنونی بازگشت آنان به اسلام ناب و هویت مستقل اسلامی خویش است.
امام خمینی در زندگی، سخت معتقد به برنامه ریزی و نظم و انضباط بود. ساعات مشخصی از شبانه روز را به عبادت و ذكر حق و قرائت قرآن و دعا و مطالعه می‎پرداخت. قدم زدن و در همان حال ذكر خدا گفتن و اندیشیدن جزئی از برنامه روزانه‎اش بود. او در حالی كه عمرش به 90 نزدیك شده بود هنوز یكی از پركارترین رهبران سیاسی جهان بود كه نشاط خدمت در راه تعالی جامعه اسلامی و حل مشكلات آن را هیچ گاه، حتی در سهمگین‎ترین حوادث از دست نمی‎داد. علاوه بر مطالعه روزانه اهمّ اخبار و گزارشات مطبوعات رسمی كشور و مطالعه دهها بولت خبری و گوش دادن به اخبار رادیو و تلویزیون داخلی، او در چندین نوبت در شبانه روز تحلیلها و خبرهای رادیوهای بیگانه فارسی زبان را گوش می‎داد تا شخصاً در جریان روند تبلیغات دشمنان انقلاب قرار گیرد و راههای مقابله با آن را اندیشه كند. فعالیتها متراكم روزانه و تشكیل جلسات با مسئولین نظام اسلامی موجب نمی‎شد تا ارتباط با قشرهای مردم عادی را به عنوان اصلی‎ترین سرمایه‎های نهضت اسلامی نادیده بگیرد. او هیچ تصمیمی را كه مربوط به سرنوشت جامعه‎اش باشد نمی‎گرفت مگر آن كه صادقانه با مردم در میان می‎گذاشت. مردم را محروم‎ترین كسان برای دانستن حقایق می‎دید.
چهره‎ای مصمّم و مهربان داشت، نگاهش پر جاذبه و سرشار از معنویت بود. جمعیت كه در حضورش می‎نشست بی‎اختیار غرق در جاذبه معنویش می‎شد، بسیاری از حاضران ناخودآگاه اشك شوق می‎ریختند. مردم ایران حق داشتند كه سالها از صمیم قلب در شعارهای دعای گونه‎شان از خدا بخواهند كه عمر آنان را با افزایش لحظه‎ای بر عمر امام معاوضه كند. اگر دنیای بیگانه از معنویت باور نداشت اما آنان كه با امام بزرگ شده بودند قدر لحظه‎های عمر آن عزیز را در عمل می‎شناختند. زندگی‎اش وقف خدا و خدمت به خلق او بود.
ساعت 20/22 بعد از ظهر روز شنبه سیزدهم خرداد ماه سال 1368 لحظه وصال بود. قلبی از كار ایستاد كه میلیونها قلب را به نور خدا و معنویت احیاء كرده بود. به وسیله دوربین مخفی‎ای كه توسط دوستان امام در بیمارستان نصب شده بود روزهای بیماری و جریان عمل و لحظه لقای حق ضبط شده است.
در حالی كه چند عمل جراحی سخت و طولانی در سن 87 سالگی تحمل كرده بود و در حالی كه چندین سرم به دستهای مباركش وصل بود نافله شب می‎خواند و قرآن تلاوت می‎كرد. در ساعات آخر، طمأنینه و‌ آرامشی ملكوتی داشت و مرتباً شهادت به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ را زمزمه می‎كرد و با چنین حالتی بود كه روحش به ملكوت اعلی پرواز كرد. هجرتش داغی التیام ناپذیر بر قلبها نهاد.
روز چهاردهم خرداد 1368، مجلس خبرگان رهبری تشكیل گردید و پس از قرائت وصیتنامه امام خمینی توسط حضرت آیه الله خامنه‎ای كه دو ساعت و نیم طول كشید، بحث و تبادل نظر برای تعیین جانشین امام خمینی و رهبر انقلاب اسلامی آغاز شد و پس از چندین ساعت سرانجام حضرت آیه الله خامنه‎ای (رئیس جمهور وقت) كه خود از شاگردان امام خمینی ـ سلام الله علیه ـ و از چهره‎های درخشان انقلاب اسلامی و از یاوران قیام 15 خرداد بود و در تمام دوران نهضت امام در همه فراز و نشیبها در جمع دیگر یاوران انقلاب جانبازی كرده بود، به اتفاق آرا برای این ریاست خطیر برگزیده شد.
انبوهی جمعیت و شكوه حماسه حضور مردم در روز ورود امام خمینی به كشور در 12 بهمن 1357 و تكرار گسترده‎تر این حماسه در مراسم تشییع پیكر امام، از شگفتی‎های تاریخ است. رحلت امام خمینی نیز هم چون حیاتش منشأ بیداری و نهضتی دوباره شد و راه و یادش جاودانه گردید چرا كه او حقیقت بود و حقیقت همیشه زنده است و فنا ناپذیر.
او جلوه‎های از جلوه‎های «كوثر» بود و كوثرِ ولایت همیشه در زمین و زمانه‎ها جاری است.
آثار و تألیفات امام خمینی:
دهها كتاب و اثر گرانبها از امام خمینی در مباحث اخلاقی، عرفانی، فقهی، اصولی، فلسفی، سیاسی و اجتماعی بر جای مانده كه بسیاری از آنها تا كنون منتشر نشده است. متأسفانه تعدادی از رساله‎ها و تألیفات نفیس امام در جریان جابه جایی از منازل استیجاری و در جریان چندین مرحله یورش مأمورین ساواك شاه به منزل و كتابخانه ایشان مفقود گردیده است.
در این جا فهرست اسامی آثار و تألیفات امام خمینی را بر حسب سیر تاریخ نگارش مرور می‎كنیم.
1. شرح دعای سحر
2. شرح حدیث رأس الجالوت
3. حاشیه امام بر شرح حدیث رأس الجالوت
4. حاشیه بر شرح فوائد الرضویه
5. شرح حدیث جنود عقل و جهل
6. مصباح الهدایه الی الخلافه و الولایه
7. حاشیه بر شرح فصوص الحكم
8. حاشیه بر مصباح الانس
9. شرح چهل حدیث
10. سر الصلوه (صلاه العارفین و معراج السالكین)
11. آداب نماز (یا: آداب الصلوه)
12. رساله لقاء الله
13. حاشیه بر اسفار
14. كشف الاسرار
15. انوار الهدایه فی التعلیقه علی الكفایه 2 جلد
16. بدایع الدرر فی قاعده نفی الضرر
17. رساله الاستصحاب
18. رساله فی التعادل و التراجیح
19. رساله الاجتهاد و التقلید
20. مناهج الوصول الی علم الاصول ـ 2 جلد
21. رساله فی الطلب و الاراده
22. رساله فی التقیه
23. رساله فی قاعده من ملك
24. رساله فی تعیین الفجر فی اللیالی المقمره
25. كتاب الطهاره ـ 4 جلد
26. تعلیقه علی العروه الوثقی
27. مكاسب محرّمه ـ 2 جلد
28. تعلیقه علی وسیله النجاه
29. رساله نجاه العباد
30. حاشیه بر رسالت ارث
31. تقریرات درس اصول آیه الله العظمی بروجردی
32. توضیح المسائل (رساله عملیه)
33. مناسك حجّ
34. تحریر الوسیله ـ 2 جلد
35. كتاب البیع ـ 5 جلد
36. تقریرات دروس امام خمینی
37. كتاب الخلل فی الصلوه
38. حكومت اسلامی یا ولایت فقیه
39. جهاد اكبر یا مبارزه با نفس
40. تفسیر سوره حمد
41. استفتائات
42. دیوان شعر
43. نامه‎ها عرفانی
44. صحیفه نور
45. وصیتنامه سیاسی ـ الهی

+  نوشته شده به قلم الشيعه | 

1. عَنِ النَّبِیِّ ـ صلی الله علیه و آله ـ قالَ: یا عَلِیُّ أنْتَ وَ شِیعَتُكَ فِی الْجَنَّه. «الخطیب البغدادی، ج12، ص389 ـ حلیه الاولیاء، ابونعیم، ج4، ص329ـ فی ظلال نهج البلاغه، ج1، ص123 ـ الهیثمی فی مجمعه، ج9، ص173»
پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: یا علی! جنّت، سرای تو و شیعیان تو است.
2. قالَ النَّبِیُّ ـ صلی الله علیه و آله ـ: إنَّ اللهَ لَهُ الْحَمْدُ، عَرَضَ حُبَّ عَلِیٍّ وَ فاطِمَه، وَ ذُرّیَّتِهما عَلی الْبَرِیَّه فَمَنْ بادَرَ مِنْهُمْ بِالإجابَه جَعَلَ اللهُ مِنْهُمْ الرُّسُلَ، وَ مَنْ أجابَ بَعْدَ ذلِكَ جَعَلَ مِنْهُمْ الشِّیعَه وَ إنَّ اللهَ جَمَعَهُمْ فِی الْجَنَّه. «احقاق الحق، ج9، ص191»
پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: خداوند كه حمد وستایش بر او باد دوستی علی و فاطمه و ذریه آن دو را بر همه انسان ها عرضه داشت اول كسانی كه آن را پذیرفته اند به عنوان رُسُل (رسولان) انتخاب شدند و پس از آنان، كسانی كه آن را پذیرفته به عنوان «شیعه» برگزیده شدند و خداوند در بهشت همه آنان را جمع خواهد كرد.
3. عَنْ أبِی جَعْفَرٍ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ أنّهُ قال: لِیُهْنِئَكُمْ ـ الإسْمُ ـ قُلْتُ وَ ما هُوَ جُعِلْتُ فِداكَ؟ قالَ: الشِّیعَه، قیلَ إنَّ النّاسَ یُعَتِّرُونَنا بِذلِكَ، قالَ: أما تَسْمَعُ: «وَ إنْ مِنْ شِیعَتِهِ لِإبْراهیمَ»، وَ قَوْلُهُ تَعالی: «وَ اسْتَغاثَهُ الَّذیِ مِنْ شِیعَتِهِ عَلَی الّذی هُوَ مِنْ عَدُوِّهِ فَلْیُهنَئكُمْ الْاِسْمُ. «تفسیر قمّی، ج2، ص228»
امام باقر ـ علیه السلام ـ فرمود: این نام بر شما گوارا و مبارك باشد، گفتم: كدام نام؟ فرمودند: «شیعه» ـ شخصی گفت: ما را به این نام تحقیر می كنند، امام پاسخ داد: مگر قرائت نكردی: «و ان من شیعته لابراهیم»(در ذیل سوره صافات) و «استغاثه الذی من شیعته علی الذی هو من عدوه» (الإستیعاب، ج3، ص40) پس مبارك باشد این اسم بر شما.
4. عَنْ جابِرِ بْنِ سَمَرَه یَقُولُ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ ـ صلی الله علیه و آله ـ یَقُولُ لا یَزالُ الإسْلامُ عَزِیزاً إلی إثْنَیْ عَشَرِ خَلِیفَه ثُمَّ قالَ كَلِمَه لَمْ اسْمَعْها فَقُلْتُ لِأبِی ما قالَ؟ فقال كُلُّهُمْ مِنْ قُرَیْشٍ. «صحیح مسلم، ج6، ص2»
جابر بن سمره می‌ گوید: از پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ شنیدم كه فرمود: همیشه، عزت و سربلندی اسلام و (مسلمین) به دوازده امام و جانشین من بستگی دارد (و افزود:) همه آنان از قریش هستند.
5. عَنْ ابْنِ عَساكِرَ فِی تارِیخِهِ عَنْ عاصِمٍ بْنِ ضَمْرَه عَنْ أمِیرِ الْمُؤمِنِینَ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ قالَ: قالَ رَسُول اللهِ ـ صلی الله علیه و آله ـ: مَثَلِی وَ مَثَلُ عَلِیٍّ مَثَلُ شَجَرَه أنا أصْلُها وَ عَلِیٌّ فَرْعُها وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ ثَمَرُها وَ الشِّیعه وَرَقُها فَهَلْ یَخْرُجُ مِنْ الطَّیِّبِ إلّا الطَّیِّبُ وَ أنا مَدِینَه الْعِلْمِ وَ عَلِیٌّ بابُها فَمَنْ أرادَها فَلْیَأتِها مِنْ بابِها. «تاریخ دمشق، ابن عساكر، ج2، حدیث 999، ص00»
پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: مَثَل من و علی ـ علیه السلام ـ(امیر المؤمنین) مَثَل درختی است كه من ریشه و ساقه و علی شاخه آن و حسن و حسین ـ علیهما السلام ـ میوه آن درخت و شیعه برگ های آن درخت را تشكیل می دهند، (و سپس افزود) آیا از اصل و ریشه پاك جز میوه پاك انتظار می رود؟ و من شهر علم و دانش هستم و علی ـ علیه السلام ـ درب آن است، پس كسی كه خواست به شهر علم دست یابد، باید، از درب آن وارد شود.
6. عَنْ أمِیر الْمؤمِنِینَ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ : یا نَوْفُ: أتَدْرِی یا نَوْفٌ مَنْ شِیعَتِی؟ قالَ: لا واللهِ ، قالَ: شِیعَتِی الذُّبَّلُ الشِّفاهُ، الْخُمَّضُ الْبُطُونِ، الَّذینَ تُعْرَفُ الرُّهبانِیَّه فِی وُجُوهِهِمْ رُهْبانُ الَّیْلِ و اُسْدٌ بِالنَّهارِ. «بحارالانوار، ج78، ص95، «نهج البلاغه»»
امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ به نوف بكالی فرمود: ای نوف! آیا می دانی كه شیعه من كیست؟ نوف گفت: خیر، امام فرمود: لب های شیعه من گواه بر ذكر و یاد خدای اوست، شكم وی گواه پرهیز از شكم پرستی است و نیز عدم وابستگی به دنیا را سیمای آنان گواهی می دهد، آنان عابدان شب زنده دار و شیر مردان روزاند.
7. قالَتْ فاطِمَه ـ عَلَیْها السَّلامُ ـ : إنَّ شِیعتُنا مِنْ خِیارِ أهْلِ الْجَنَّه ... . «لئالی الاخبار، ج5، ص163»
حضرت زهرا ـ علیها السلام ـ فرمود: شیعیان ما بهترین جنت نشینان هستند.
8. قالَ رَجُلٌ لِلْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ : إنَّی شِیعَتُكُمْ! فقالَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ یا عَبْدَ اللهِ إنْ كُنْتَ لَنا فِی أوامِرِنا وَ زَواجِرِنا مُطِیعاً فَقَدْ صَدَقْتَ، وَ إنْ كُنْتَ بِخِلافِ ذلِكَ فَلا تَزِدْ فِی ذُنُوبِكَ بِدَعْواكَ مَرْتَبَه شَرِیفَه لَسْتَ مِنْ أهْلِها لا تَقُل أنا مِنْ شِیعَتِكُمْ وَ لكِنْ قُلْ: أنا مِنْ مَوالِیكُمْ وَ مُحِبِّیكُمْ وَ مُعادِی أعْدائِكُمْ وَ أنْتَ فِی خَیْرٍ إلی خَیْرٍ. «لئالی الاخبار، ج5، ص157»
در حدیث آمده است مردی به حسن بن علی ـ علیه السلام ـ گفت: من شیعه و پیرو شما هستم، امام فرمود: ای بنده خدا اگر در برابر «اوامر» و «نواهی» ما مطیع باشی در ادعایت صادق هستی و اگر این چنین نیستی با این ادعایت بر گناهان خودافزوده ای و وقتی كه در این مرتبه قرار نداری ادعای آن را نیز بر زبان میاور كه دروغ است و بر گناهان خود افزوده ای، پس نگو من شیعه شما هستم، ولی بگو: من یكی از دوستداران شمایم و با دشمنان شما دشمنم و دراین صورت به خیر و نیكی خواهی بود و به سوی خیر و نیكی نیز خواهی رفت.
9. عَنْ عُمَرِ بْنِ أبِی مِیْثَمْ قالَ: سَمِعْتُ الْحُسَیْنَ بْنَ عَلی ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ یَقُولُ: ما أحَدٌ عَلی مِلَّه إبْراهیمَ إلّا نَحْنُ وَ شِیعَتَنا. و سایِرُ النّاسِ مِنْها بُرَآءُ. «نور الثقلین، ج3، ص94»
عمر بن أبی میثم می گوید: از امام حسین ـ علیه السلام ـ شنیدم كه فرمود: هیچ كس بر ملت ابراهیم نیست مگر ما و شیعیان ما، و دیگران از آن بیگانه اند.
10. عَنِ الْاِمامِ السَّجادِ عَلِیِ بْنِ الْحُسَیْنِ زَیْنَ الْعابِدِینَ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ قالَ: إنَّما شِیعَتُنا یُعْرَفُونَ بِعِبادَتِهِم ... الْمُسَبِّحُونَ إذا سَكَتَ النَّاسُ وَ الْمُصَلُّونَ إذا نامَ النّاسُ وَ الْمَحْزُونُونَ إذا فَرِحَ النَّاسُ یُعْرَفُونَ بِالزُّهدِ وَ كَلامُهُمْ الرَّحْمَه وَ تَشاغُلُهُمْ بالْجَنَّه. «نور الثقلین، ج3، ص94»
امام سجاد ـ علیه السلام ـ فرمود: شیعیان ما از راه عبادت شناخته می شوند، آنان اهل تسبیح و ذكرند حتی آن گاه كه دیگران ساكت باشند و نماز گزارانند آن گاه كه دیگران در خوابند و از درون محزونند (دلخوش به دنیا نیستند) آن گاه كه دیگران بر اثر سرگرمی به دنیا فرحناكند، شیعیان با زهد شناخته می شوند، گفتارشان رحمت است و شغل و كردار آنان جنَّت است.
11. عَنِ الْباقِرِ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ قالَ: نَحْنُ وَ شِیعَتُنا إصْحابُ الْیَمِینِ. «بحارالانوار، ج24، ص9»
امام باقر ـ علیه السلام ـ فرمود: ما و شیعیان ما، اصحاب یمین می باشیم.
12. عنِ الصّادِقِ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ قالَ: شِیعَتُنا خُلِقُوا مِنْ فاضِلِ طِینَِتِنا وَ عُجِنُوا بِماءِ وَلایَتِنا یَحْزَنُونَ لِحُزْنِنا و یَفْرَحُونَ لِفَرَحِنا. «شجره طوبی، ج1، ص3»
امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود: شیعیان ما از بقیه خمیرمایه اولیه آفریش ما آفریده شده اند ولایت ما در سرشت آنان عجین گشته است و آنان با خوشی ما خوشحال و با ناراحتی ما ناراحتند.
13. عَنْ مُوسی بْنِ جَعْفَرٍ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ قالَ: یا مَعْشَرَ الشِّیعَه إنَّكُمْ قَدْ عاداكُمْ الْخَلْقُ فَتَزَیَّنُوا لَهُمْ بِما قَدَرْتُمْ عَلَیْهِ. «وسائل، ج3، ص245»
امام هفتم ـ علیه السلام ـ فرمود: شیعیان ما! شما ملتی هسید كه دشمنان بیشماری در كمین شما است، ای گروه شیعه شما از دشمنان ما روی گردانید و با آنان دشمن هستید پس خود را بیارایید.
14. عَنْ الإمامِ الرِّضا ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ : شِیعَتُنا الْمُسَلِّمُونَ لِأمْرِنا الْآخِذُونَ بِقَولِنا، الْمُخالِفُونَ لِأعْدائِنا فَمَنْ لَمْ یَكُنْ كَذالِكَ فَلَیْسَ مِنّا. «وسائل الشیعه، ج18، ص83، حدیث 25»
امام هشتم ـ علیه السلام ـ فرمودند: شیعه ما كسانی هستند كه در برابر «امر» ما تسلیم اند به «قول» ما گردن می نهند و با دشمنان ما مخالف هستند و افزود پس كسی كه این چنین نباشد او از ما نیست.
15. عَنْ أبِی جَعْفَرٍ الثّانی ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ : عَنِ النَّبِیِّ ـ صلی الله علیه و آله ـ قال: حُبِّی وَ حُبُّ أهْلِ بَیْتِی وَ شِیعَتِهِمْ وَ أنْصارِهِمْ فِی قُلُوبِ الْمَلائِكَه. «نور الثقلین، ج3، ص129»
امام دهم ـ علیه السلام ـ از پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ نقل كرد كه آن حضرت فرمود: محبّت من و اهل بیت من و شیعیان و یاران آن ها در دل های فرشتگان نهفته است.
16. قالَ الْاِمامُ الْعَسْكَرِیُّ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ : قالَ رَجُلٌ لِرَسُولُ اللهِ ـ صلی الله علیه و آله ـ: فُلانٌ یَنْظُرُ إلی حَرَمِ جارِهِ وَ إنْ أمْكَنَهُ مُواقَعَه حَرامٍ لمْ یَضِقْ عَنْهُ فَغَضِبَ رَسُولُ اللهِ ـ صلی الله علیه و آله ـ وَ قالَ: إئْتُونِی بِهِ، فَقالَ رَجُلٌ آخَرُ: یا رَسُولُ اللهِ إنّهُ مِنْ شِیعَتِكَ وَ مِمَّنْ یَعْتَقِدُ مُوالاتِكَ وَ مُوالاه عَلِیٍّ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ وَ یَتَبَرَّءُ مِنْ أعْدائِكُمْ، فَقالَ رَسُولُ اللهِ ـ صلی الله علیه و آله ـ: لا تَقُل إنَّهُ مِنْ شِیعَتِنا فَإنَّهُ كِذْبٌ، إنَّ شِیعَتَنا مَنْ شَیَّعَنا وَ تَبِعَنا فِی أعْمالِنا وَ لَیْسَ هذا الّذی ذَكَرْتَهُ فِی هذا الرَّجُلِ مِنْ أعْمالِنا.

«لئالی الاخبار، ج5، ص157 ـ میزان الحكمه، ج5، ص237»
امام حسن ـ علیه السلام ـ فرمود: مردی به پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ گفت: فلان كس به همسر همسایه خود چشم می دوزد و اگر امكان عمل نامشروع دست دهدكوتاهی نمی كند، پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ غضبناك شد و فرمود: او را حاضر كنید، مردی كه در كنار پیامبر بود گفت: یا رسول الله او از شیعیان شما است و به علی (إمیر المؤمنین) ـ علیه السلام ـ عشق می ورزد و از دشمنان ما بیزاری می جوید. پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: نگو كه چنین كسی از شیعیان ما است، او دروغگو است زیرا شیعیان ما آن هایی هستند كه همگام با ما و پیرو ما در اعمال باشند.
17. عَنْ أمِیرِ الْمُؤمِنِینَ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ قالَ: إخْتَبِرُوا شِیعَتی بِخِصْلَتَیْنِ فاِنْ كانَتا فِیهِمْ فَهُمْ شِیعَتِی: مُحافَظَتُهُمْ عَلی أوْقاتِ الصَّلَواتِ وَ مُواساتُهُمْ مَعَ إخْوانِهِمْ الْمُؤْمِنِینَ بِالْمالِ وَ إنْ لَمْ تَكُونا فِیهِمْ فَاغْربْ ثُمَّ اَغْرَبْ. «جامع الاخبار، فصل 19»
امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ فرمود: شیعیان مرا به دو خصلت امتحان كنید كه اگر دارای این دو خصلت بودند شیعه‌اند: اهمّیّت به نماز در اوّل وقت و دستگیری برادران دینی خود با مال، اگر این دو در آن ها نبود، از ما دورند و دورند و دورند!
18. عِنِ الصَّادِقِ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ قالَ: إمْتَحِنُوا شِیعَتَنا عِنْدَ ثَلاثٍ: عِنْدَ مَواقِیتِ الصَّلاه كَیْفَ مُحافِظَتُهُمْ عَلَیْها، وَ عِنْدَ أسْرارِهِمْ كَیْفَ حِفْظِهِمْ لَها، عِنْدَ عَدُوِّنا، وَ إلی أمْوالِهِمْ كَیْفَ مُواساتِهِمْ لِإخْوانِهِمْ فِیها. «خصال صدوق، ج1، ص103»
امام صادق ـ علیه السلام ـ می فرماید: شیعیان و پیروان ما را در سه مسئله امتحان كنید: اهمّیّت به اوقات نماز كه آیا اوّل وقت نماز را بر پا می دارند یا خیر، حفظ اسرار یعنی در حفظ اسرار و مسائل محرمانه كوشا هستند یا خیر، و از حیث توانمندی های مالی یعنی آیا در مال خود برای برادران دینی سهمی قائلند و دست آن ها را می گیرند یا خیر.
وَ عَنِ النَّبِیِّ ـ صلی الله علیه و آله ـ قالَ: مُرُوَّتُنا أهْلَ الْبَیْتِ الْعَفْوُ عَمَّنْ ظَلَمَنا وَ إعْطاهُ مَنْ حَرَمَنا. «سنن النبی ـ صلی الله علیه و آله ـ، علامه طباطبایی.‌ص307»
پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود مروت ما أهل بیت ایجاب می كند تا در برابر كسی كه به ما ستم روا داشته است عفو كنیم و به كسی كه ما را محروم ساخته احسان كنیم.
19. وَ فِی الْحَدِیثِ: شِیعَتُنا أهْلُ الْهُدی وَ أهْلُ التُّقی وَ أهْلُ الْخَیْرِ وَ أهْلُ الْخَیْرِ وَ أهْلُ الإیمانِ وَ إهْلُ الفَتْحِ وَ الظَّفَرِ. «روضه المتقین، ج12، ص78»
در حدیث آمده است: شیعیان ما أهل هدایت و تقوی و أهل خیر و نیكی و أهل ایمان و أهل فتح و ظفرند.
20. عَنِ الْباقِرِ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ قالَ: فَوَ اللهِ ما شِیعَتُنا إلّا مَنِ اتَّقِی اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أطاعَهُ وَ ما كانُوا یُعْرَفُونَ یا جابِرُ إلّا بِالتَّواضُعِ وَ التَّخَشُّعِ وَ اَداءَ الْآمانَه وَ كَثْرَه ذِكْرِ اللهِ، وَ الصُّومِ وَ الصَّلاه وَ الْبِرِّ بِالْوالِدَیْنِ وَ التَّعَهُّدِ لِلْجَیْرانِ مِن الْفُقَراءِ وَ أهْلِ الْمَسْكَنه وَالْغارِمِینَ وَ الْأیْتامِ، وَ صِدْقِ الْحَدِیثِ وَ تَلاوَه الْقُرآنِ وَ كَفَّ الْألْسُنِ عَنِ النّاسِ إلّا مِنْ خَیرٍ، وَ كانُوا اُمَّه عَشائِرُهُمْ قالَ جابِرُ: فَقُلْتُ: یابْن رَسُولِ اللهِ ما نَعْرِفُ الْیَوْمَ أحَداً بِهذِهِ الصِّفَه، فَقالَ: یا جابِرُ لا یَذْهَبَنَّ بِكَ الْمَذاهِبُ حَسَبَ الرَّجُلَ أنْ یَقُولَ: اُحِبَّ عَلِیَّاً وَ أتَوَلّاهُ، ثُمَّ لا یَكُونُ مَعَ ذلِكَ فَعّالاً فَلَوْ قالَ: إنِّی اُحِبُّ رَسُولِ اللهِ؛ فَرَسُولُ اللهِ خَیْرٌ مِنْ عَلِیٍّ ثُمَّ لا یَتْبِعُ سَرِیرَتَهُ وَ لا یَعْمَلُ بِسُنَّتِهِ ما نَفَعَهُ حُبُّهُ إیّاهُ شَیْئاً. «روضه المتقین، ج12، ص78، تحف العقول، ص215»
امام باقر ـ علیه السلام ـ فرمود: به خدا قسم شیعه ما نیست مگر كسی كه دارای تقوی است و تنها از خدا اطاعت كند، ای جابر آن ها را نمی شناسی مگر از راه تواضع، خشوع، امانت داری، همیشه به یاد خدا بودن، روزه داری، نماز، نیكی به پدر و مادر، پایبندی به اخلاق حسنه احترام به همسایه و توجه به فقراء، درماندگان، در سفر ماندگان و یتیمان، راستگویی، تلاوت قرآن، خویشتن داری، و پرهیز از مردم آزاری و در زندگی أمین و درستكارند. جابر گفت: امروز من كسی را به این صفات نمی بینم، امام فرمود: ای جابر وجود خط مشی های گوناگون در جامعه و از این كه تنها بعضی به راه صحیح روی آورده اند، موجب غرور تو نشود و به این نكته بیندیشی كه تو دوستدار علی هستی اگر كسی بگوید من علی ـ علیه السلام ـ را دوست دارم و پیرو او هستم ولی قدمی در این صراط بر ندارد، او حتی بگوید من پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ را دوست دارم و رسول خدا بهتر از علی ـ علیه السلام ـ است، ولی تابع سیره او نباشد و در عمل به سنت او پایبند نباشد، هیچ نفعی از این دوستی، (دوستی علی و پیامبر) نمی برد.
21. وَ عنِ الْباقِرِ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ قالَ: فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مُطِیعاً للهِ یَنْفَعُهُ وَلایَتُنا وَ مَنْ كانَ مِنْكُمْ عاصِیاً للهِ لَمْ تَنْفَعْهُ وَلایَتُنا، و قالَ: ... وَ مَنْ كانَ اللهُ مُطِیعاً فَهُوَ لَنا وَلِیٌّ وَ مَنْ كانَ للهِ عاصِیاً فَهُوَ لَنا عَدُوٌّ وَ ما تَنالُ وَلایَتُنا إلا بالْعَمَلِ وَ الْوَرَعِ. «روضه المتقین، ج12، ص80، صدوق، مجلس»
امام باقر ـ علیه السلام ـ فرمود: از شما «شیعیان» كسی كه مطیع خدا باشد، دوستی ما برای او سودمند است و كسی كه عاصی است حب و دوستی ما برای او سودی نخواهد داشت و نیز فرمود: كسی كه مطیع (بی چون و چرای) خدا است او دوست ما است و كسی كه نسبت به دستورات خدا عاصی باشد او دشمن ماست و به دوستی و ولایت ما نمی رسد كسی جز از راه «عمل» و «پرهیزكاری».
22. قالَ أمِیرِ الْمُؤمِنِینَ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ : شِیعَتُنا الْمُتَباذِلُونَ فِی وِلایَتِنا إذا غَضِبُوا لَمْ یَظْلِمُوا. «كافی، باب المؤمن و علاماته، ص237»
امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ فرمود: شیعیان ما آن هایی هستند كه بذل و بخشش آنان، بر مبنای ولایت ما صورت می پذیرد (ما را معیار اعمال نیك خود می دانند) و افزود: هنگامی كه آن ها به خشم آمدند (از حق منحرف نگشته و) به ظلم روی نمی آورند.
23. قالَ أبُو عَبْدِ اللهِ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ : إنَّ اللهَ تَبارَكَ وَ تَعالی زَیَّنَ شِیعَتَنا بِالْحِلْمِ و غَناهُمْ بِالْعِلْمِ لِعِلْمِهِ بِهِمْ قَبْلَ أنْ یَخْلُقَ آدَمَ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ . «ثواب الاعمال، صدوق، باب الشیعه»
امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود: خداوند متعال، شیعیان ما را به صفت حلم و بردباری زینت بخشید و در پوششی از علم و آگاهی آنان را مزیّن ساخت حتّی قبل از آن كه خلقت جد ما آدم صورت پذیرد.
24. عَنْ أبِی عَبْدِ اللهِ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ قالَ: وَ اللهِ لا یُحِبُّنا مِنَ الْعَرَبِ وَ الْعَجَمِ إلّا أهْلُ الْبُیُوتاتِ وَ الشَّرَفِ وَ الْمَعْدَنِ وَ لا یٌبْغِضُنا مِنْ هؤُلاء إلا كُلُّ دَنَسٍ مُلْصَقٍ. «مشكاه الأنوار، باب الشیعه»
امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود: به خدا سوگند دوست ندارد ما را از عرب و عجم مگر مردم با شرافت و اصیل و ریشه دار و با ما دشمن نیست مگر مردم پست و بی شخصیت.
25. عَنِ الْاِمامِ الصَّادِقِ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ قالَ: یا مَعْشَر الشِّیعَه إنَّكُمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا كُونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَكُونُوا عَلَیْنا شَیْناً. «میزان الحكمه، ج71، ص310»
امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود: ای گروه شیعیان، شما به ما منسوب هستید پس مایه زینت ما باشید و باعث آبرو ریزی ما نباشید.
26. عَنِ الصّادِقِ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ قالَ: كَذِبَ مَنْ زَعَمَ أنَّهُ مِنْ شِیعَتِنا وَ هُوَ مُمْتَسِّكٌ بِعُرْوه غَیْرِنا. «وسائل الشیعه، ج 18، ص8، حدیث 26، و ص85 صفات الشیعه، ص45، الحكم الزهره، صابری، ص238»
امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود: كسی كه به رهبری غیر ما گردن نهد او در ادّعای شیعه بودند خود دروغگو است.
27. عَنِ الْاِمامِ الصّادِقِ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ قالَ: إنّا صُبَّرٌ وَ شِیعَتُنا أصْبَرُ مِنّا، قُلْتُ: جُعِلْتُ فِداكَ، كَیفَ صارَ شیعَتُكُمْ أصْبَرُ مِنْكُمْ؟ قالَ لِأنّا نَصْبِرُ عَلی ما نَعْلَمُ و شِیعَتُنا یَصْبِرُونَ عَلی ما لا یَعْلَمُونَ. «بحارالانوار، ج71، ص80، 71»
امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود: ما صابر هستیم ولی شیعیان ما از ما صابرترند، راوی می گوید: پرسیدم فدایت شوم چگونه شیعیان شما از شما صابرترند؟ امام پاسخ داد ما صبر می كنیم در حالی كه از پاداش برتر صابران آگاهیم ولی شیعیان ما همچون ما صبر می كنند در حالی كه از پاداش آن آگاهی ندارند.
28. عَنْ أبِی عَبْدِ اللهِ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ إنَّهُ قالَ لِأبِی بَصیرٍ: یا أبا مُحَمَّدٍ لَقَدْ ذَكَرَكُمُ فِی كِتابِه، فَقالَ: «إنَّ عِبادِی لَیْسَ لَكَ عَلَیْهِمْ مِن سُلْطانٍِ» وَ اللهُ ما أرادَ بِهذا إلّا الْأئِمَّه عَلَیْهِمُ السَّلامُ وَ شِیعَتَهمْ.
 

«نور الثقلین، ج3، ص16»
امام صادق ـ علیه السلام ـ به ابی بصیر فرمود: خداوند از شما شیعیان در كتاب خود یاد كرده است و فرموده: البته بر بندگان شایسته ام ابلیس را تسلطی نیست، به خدا سوگند كه آن ها جز ائمه معصومین ـ علیهم السلام ـ و شیعیان آن ها نیستند.
29. عَنْ مُوسی بْنِ جَعْفَرٍ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ قالَ: مَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ أن یَصِلَنا فَلْیَصِلْ فُقَراءَ شِیعَتِنا وَ مَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ أنْ یَزورَ قُبُورُنا فَلْیَزُرْ قُبُورَ صَلْحاءِ أخوانِنا. «وسائل الشیعه، ج6، ص332،333»
كسی كه به ما دسترسی ندارد و نمی تواند به دیدن ما نائل آید به دیدار فقراء شیعه (و به دستگیری آنان) بپردازد و كسی كه استطاعت زیارت قبر ما را ندارد به زیارت قبر صالحان از شیعه ما بشتابند.
30. عَنِ الصَّادِقِ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ قالَ: أیُّما رَجُلٍ مِنْ شِیعَتِنا أتی رَجُلاً مِنْ إخْوانِهِ فَاسْتَعانَ بِهِ فِی حاجَتِهِ فَلَمْ یَعِنْهُ وَ هُوَ یَقْدِرُ إلّا ابْتَلاهُ اللهُ بِأنْ یَقْضِیَ حَوائِجَ عِدَّه مِنْ أعْدائِنا. «وسائل الشیعه، ج 11، ص598»
امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود: هر كس از شیعیان ما در برابر یكی از برادران خود، اظهار حاجت كند و او در حالی كه می تواند به دست گیری او بپردازد، كوتاهی نماید خداوند او را مبتلا می كند به بر آوردن حاجت دشمنان ما.
31. عَنِ الرِّضا ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ قالَ: مَنْ عادی شِیعَتَنا فَقَدْ عَاداناه وَ مَنْ والاهُمْ فَقَدْ والانا لِأنَّهُمْ خُلِقُوا مِنْ طینَتِنا مَنْ أحَبَّهُمْ فَهُوَ مِنّا وَ مَنْ أبْغَضَهُمْ فَلَیْسَ مِنّا. «عیون اخبار الرضا»
امام رضا ـ علیه السلام ـ فرمود: كسی كه با شیعیان ما دشمنی نماید با ما دشمنی ورزیده است و كسی كه با آنان دوست باشد با ما دوست است زیرا (شیعیان) از طینت ما خلق شده اند و كسی كه اینان را دوست می دارد با ماست و كسی كه با اینان دشمن است از ما نیست.
32. قالَ الرِّضا ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ : مَنْ رَدَّ عَلَیْهِمْ فَقَدْ رَدَّ اللهَ، مَنْ طَعَنْ عَلَیْهِمْ فَقَدْ طَعَنَ اللهَ، لِأنَّهُمْ عِبادُ اللهِ حقّاً و أوْلیائِهِ صِدْقاً و إن أحَدَهُمْ لَیَشْفَعَ فِی رَبِیعَه وَ مُضِرٍ فَیُشْفَعَهُ اللهُ فِیهِمُ لِكَرامَتِهِ عَلی اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ . «وسائل الشیعه، ج 11، ص441»
امام هشتم ـ علیه السلام ـ فرمود: كسی كه شیعه را رد كند (قبول نداشته باشد) چنان است كه خدا را رد كرده است و كسی كه به آنان توهین روا بدارد به خدا توهین كرده است زیرا كه آنان بنده راستین خدا هستند و دوستدار واقعی اویند. به خدا قسم هر یك از اینان اگر به عدد قبیله ربیعه و قبیله مضر را شفاعت كنند خدا شفاعت آنان را می پذیرد.
33. عَنْ مَسْعَدَه بْنِ صَدَقَه قالَ: سَألَ رَجُلٌ أبا عَبْدِ اللهِ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ عَنْ قَوْمٍ مِنَ الشِّیعَه یَدْخُلُونَ فِی أعمالِ الْسُّلْطانِ وَ یَعْمَلُونَ لَهُمْ وَ یُحِبُّونَهُمْ و یُوالُونَهُمْ، قالَ لَیْسَ هُمْ مِنَ الشِّیعَه وَ لكِنَّهُمْ مِنْ اُولئكَ. «تفسیر قمی، ج1، ص176»
مسعده بن صدقه می گوید: مردی به امام صادق ـ علیه السلام ـ گفت: بعضی از شیعیان به انجام اعمال و كردار (طاغوتی و ) شاهانه دست می زنند و از عمّال آنان اند و درخواست های آنان را اجابت می كنند و به دوستی و اطاعت آنان می پردازند. امام ـ علیه السلام ـ پاسخ داد: آنان «شیعه» نیستند و در زمره آنان اند.
34. عَنْ مُعاوِیَه بْنِ عَمّارٍ: عَنِ الْإمامِ الصّادِقِ قُلْتُ لَهُ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ : رَجُلٌ راوِیَه لِحَدِیثِكُمْ یَبُثَّ ذلِكَ فِی النّاسِ وَ یَشُدَّهُ فِی قُلُوبِ شِیعَتِكُمْ و لَعَلَّ عابِداً مِنْ شِیعَتِكُمْ لَیْسَتْ لَهُ هذِهِ الرِّوایَه، أیُّهُما أفْضَلُ؟ قالَ الرّاوِیَه لِحَدِیثِنا یَشُدُّ بِهِ قُلُوبُ شِیعَتِنا أفْضَلُ مِنْ ألْفِ عابِدٍ. «اصول كافی، ج1، ص33، معالم الدین، ص14، وسائل الشیعه، ج 18، ص53، حدیث1»
معاویه بن عمار می گوید: به امام صادق ـ علیه السلام ـ گفتم: شخصی احادیث و احكام شما را در میان مردم تبلیغ می كند و در دل شیعیان شما آن ها را جای می دهد و مردی هم از شیعیان شما تنها به عبادت می پردازد كدام یك از این دو برترند؟ امام پاسخ داد: كسی كه احادیث ما را در دل شیعیان ما جای می دهد از هزار عابد برتر است.
35ـ قال الامام العسكری لِشیعتِه ـ علیه السلام ـ : اِتقوا اللهَ و كونو زیناً لنا و لا تكونوا شیناً، جَرُّو اِلینا كُلَّ مودَه و ادفعو عَنّا كُلَّ قبیحٍ فَانه ماقیل فینا مِن حُسُن فنحن اهلُه و ما قیل فینا من سوءٍ فما نَحن كذالك ... . «بحارالانوار، ج 68،‌ ص416»
امام عسكری ـ علیه السلام ـ به شیعیانش فرمودند: تقوای الهی را رعایت كنید و مایه زینت و افتخار ما باشید نه سبب ننگ و شرم. هر مودت و دوستی را به سوی ما جلب كنید و از ما در برابر هر زشتی دفاع كنید، زیرا هرچه از زیبایی‌ها درباره ما گفته شود ما اهل آن هستیم و هرچه از بدی‌ها درباره ما گفته شود ما چنین نیستیم.
36. قالَ أمِیرِ الْمُؤمِنِینَ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ لِقَنْبَرَ: یا قَنْبَرُ اَبْشِر و بَشِّر وَ اسْتَبْشِرْ فَوَ اللهِ لَقَدْ ماتَ رَسُولُ اللهِ ـ صلی الله علیه و آله ـ وَ هُوَ عَلی اُمَّتِهِ ساخِطٌ إلّا الشِّیعَه (و هو ساخط علی جمیع الامه الا الشیعه) «مشكاه الانوار، ص93»
امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ به قنبر فرمود: ای قنبر بشارت باد تو را و بشارت ده به دیگران و خوشحال باش كه پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ از دنیا رفت در حالی كه بر امت خود خشمناك و ناراحت و آزرده خاطر بود جز از شیعه.
37. عَنْ أبِی عَبْدُ اللهِ ـ عَلَیْهِ السَّلامُ ـ : ألا وَ إنَّ لِكُلِّ شَیْءٍ جَوهَراً و جَوهَرُ وُلْدِ آدَمَ مُحَمَّدٌ ـ صلی الله علیه و آله ـ وَ نَحْنُ وَ شِیعَتُنا بَعدنا حبَّذا شیعَتَنا ما أقْرَبَهُمْ مِنْ عَرْشِ اللهِ عَزَّ وَ‌ جَلَّ وَ أحسَنُ صُنْعِ اللهِ إلَیهِمْ یَوْمَ القِیامَه وَ اللهِ لَوْ لا أنْ یَتَعاظَمَ النّاسُ ذلِكَ أوْ یُدْخِلَهُمْ زَهْوٌ لَسَلَّمَتْ عَلَیْهِمُ الْمَلائِكَه قُبُلاً وَ اللهِ ما مِنْ عَبْدٍ مِنْ شِیعَتِنا یَتْلُو الْقُرآنَ فِی صلاتِهِ قائِماً غَیْرَ صلاه إلا وَ لَهُ بِكُلِّ حَرْفٍ عَشْرَ حَسَناتٍ وَ إنْ للصَّامِتِ مِنْ شیعَتِنا لَأجْرُ مَنْ قَرَأ الْقُرآنَ مِمَّنْ خالَفَهُ وَ اللهِ عَلی فَرْشِكُمْ نِیامٌ لَكُمْ أجْرُ الْمُجاهِدِینَ وَ أنْتُمْ وَ اللهِ فِیِ صلاتِكُمْ لَكُمْ أجرُ الصَّافِینَ فِی سَبِیلِهِ؛ أنْتُمْ وَ اللهِ الَّذِینَ قالَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ: «و نَزَعْنا ما فِی صُدُورِهِم مِنْ غِلٍّ إخْواناً عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلِینَ» إنّما شِیعَتُنا أصْحابُ الْأرْبَعَه أعْیُنٍ: عَیْنانِ فِی الرَّأسِ و عَیْنانُ فِی الْقَلْبِ ألا و إنَّ الْخَلائِقَ كُلُّهُمْ كَذالِكَ إلّا أنّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَتَحَ ابْصارَكُمْ وَ اعْمی أبْصارُهُم. «ثواب الاعمال، صدوق، باب الشیعه»
امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمودند: آگاه باشید كه به راستی هر چیزی را گوهری است و گوهر فرزندان آدم محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ است و پس از آن حضرت، ما و شیعیان ما هستیم، خوشا بر شیعیان ما كه نزدیكند به عرش خدای عز و جل، و چه نیكو است رفتار خدای عز و جل نسبت به آنان در روز قیامت. به خدا سوگند اگر بر مردم گران نمی آمد و خود شیعیان را خود بینی فرا نمی گرفت فرشتگان رو در رو به آن ها سلام می كردند. به خدا سوگند هیچ بنده ای از شیعیان ما نیست كه قران را ایستاده در حال نماز بخواند جز آن كه در برابر هر حرفی از آن صد حسنه به او دهند و اگر نشسته در نماز قرآن بخواند به هر حرفی پنجاه حسنه به او دهند و شخص خموش از شیعیان ما ثواب قرآن خواندن مخالفین را دارد. به خدا سوگند در بستر خود خفته اید و مزد مجاهدان (در راه خدا) را دارید و هنگامی كه در نماز هستید ثواب صف بستگان در راه خدا را دارید شمائید كه به خدا قسم آن كسانی كه خدای عز و جل درباره شان فرمود: «كینه ای كه در سینه شان بود كنده ایم و برادرانه بر تخت ها رو به روی هم هستند.» (سوره حجر آیه 47) به راستی كه شیعیان ما چهار چشم دارند. دو چشم در سر، دو چشم در دل. آگاه باشید كه همه این طورند ولی خدای عز و جل چشم های شما را بینا كرده و چشم های آنان را كور كرده است.
38ـ قال رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ لعلیٍّ ـ علیه السلام ـ : السّابِقونَ إلی ظِلِّ الْعَرشِ یَومَ القیامَه طوبی لَهُم، قیلَ یا رسول اللهِ مَن هُم؟ قال: شیعَتكَ یا علی و مُحِبُّوهُم. «وسیله المال، حضرمی، ص 131»
پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ به علی ـ علیه السلام ـ فرمود: خوشا به حال آنان كه پیش از دیگران در روز قیامت زیر سایه عرش سكنا می‌گزینند. یكی از اصحاب پرسید: ای رسول خدا آنان چه كسانی هستند؟ حضرت (رو به علی ـ علیه السلام ـ كرد و) فرمود: ای علی شیعیان تو و دوستداران آنان.
39ـ قال رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ : یا عَلیُّ! لَوِاجْتَمَعَت اَهل الدُّنیا باَسرِها عَلی وِلایتِكَ لَما خَلَقَ اللهُ النّارَ، وَلكِن اَنتَ و شیعَتُكَ الفائِزوُنَ یَومَ القیامَه.

« مناقب خوارزمی، ص 67»
رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: ای علی! اگر تمام دنیا ولایت تو را می‌پذیرفتند اصلاً خداوند جهنم را نمی‌آفرید، ولیكن بدان كه فقط تو و شیعیانت رستگاران روز قیامت هستید.
40. قال رَسُول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ ستفرق امتی علی نیف و سبعین فرقه كلهم فی النار الّا فرقه واحده، قیل من هم یا رسول الله؟ قال: ما انا علیه و اصحابی. «تفسیر فخر رازی، ج1، تفسیر سوره الفاتحه، ص214»
پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: امت من به بیش از هفتاد گروه تقسیم خواهد شد كه همه آنان در آتش اند (در خط باطل قدم بر می دارند) مگر یك دسته (و گروه)، پرسیدند كه این گروه چه كسانی هستند؟ پیامبر پاسخ داد: اینان كسانی هستند كه در خط من و اصحاب من عمل، می كنند (با توجه به حدیث ثقلین كه مورد قبول همه فرق مسلمین است به دست می آید كه اصحاب راستین پیامبر همان كسانی هستند كه به عترت پیامبر اقتداء می كنند) یعنی شیعه و فرقه ناجیه جز شیعه نیست.

 

+  نوشته شده به قلم الشيعه | 

زندگینامه امام حسن عسکری (ع)

 ابومحمد حسن بن علی، امام یازدهم از ائمه عشر (ع) و سیزدهمین معصوم از چهارده معصوم (ع)، پدر بزرگوارش امام هادی (ع) هنگام تولد فرزند، شانزده سال و چند ماه بیشتر نداشت، مادرش بانویی صالحه و عارفه به نام سوسن یا حدیثه یا سلیل بود. تولدش با اختلاف روایات در ماه ربیع الاول یا ربیع الاخر سال 231 یا 232 ق و بنا به اكثر روایات در مدینه اتفاق افتاده است.

مدت كوتاه حیات امام به سه دوره تقسیم می گردد: تا چهار سال و چند ماهگی امام (و به قولی تا 13 سالگی) از عمر شریفش در مدینه سر برده، تا 23 سالگی به اتفاق پدر بزرگوارش در سامرا می زیسته (او پدر بزرگوارش امام هادی (ع) در محله عسگر قرارگاه سپاه در شهر سامرا زندگی می كردند و به عسگری لقب یافتند) و تا 29 سالگی یعنی شش سال و اندی پس از رحلت امام دهم (ع) در سامرا ولایت بر امور و پیشوایی بر ستون را بر عهده داشته است.


چگونگی انتخاب امام به امامت:

امام هادی (ع) پسر دیگری به نام ابو جعفر محمد داشت كه بنا به برخی از روایات از جمله روایتی كه شیخ طوسی در كتاب الغیبت آورده مقرر بود امامت شیعه به او برسد و امام دهم به امامت او اشارت فرموده بود....... محمدبن علی مردی  پارسا و مورد احترام اصحاب پدر خویش بود اما این پسر در زمان حیات امام از دنیا رفت و بعضی از شیعیان دین از این بابت به اندیشه فرو رفته از جمله ابوهاشم داود بنی قاسم جعفری گوید من در این اندیشه بودم كه امام هادی (ع) فرمود: بلی خداوند بجای ابوجعفر, ابو محمد (امام حسن عسگری (ع)) را امام قرار داد. همچنانكه دربارة اسمعیل (فرزند امام صادق (ع) ) و امام كاظم (ع) چنین شد. این روایت یكی از روایات مهم دال بر نص امامت امام حسن عسگری (ع) است.

امام دهم را برادر دیگری بود به نام جعفر كه نزد شیعیان به لقب كذاب معروف شد. بعد از آنكه امام عسگری (ع) از سوی پدر به امامت منصوب گردید. جعفر مدعی وی گردید و شروع به كار شكنی و توطئه گری و فتنه انگیزی بسیار نمود و بعد از رحلت حضرت امام حسن عسگری (ع) دعوی امامت كرد و منكر وجود امام غایب (عج) شد.

 به طور کلی دوران عمر 29ساله امام حسن عسکری (ع ) به سه دوره تقسیم می گردد :

دوره اول 13سال است که زندگی آن حضرت در مدینه گذشت .
دوره دوم 10سال در سامرا قبل از امامت .
دوره سوم نزدیک 6 سال امامت آن حضرت می باشد .
دوره امامت حضرت عسکری (ع ) با قدرت ظاهری بنی عباس رو در روی بود
خلفایی که به تقلید هارون در نشان دادن نیروی خود بلندپروازیهایی داشتند .
امام حسن عسکری (ع ) از شش سال دوران اقامتش ، سه سال را در زندان گذرانید . زندانبان آن حضرت صالح بن وصیف دو غلام ستمکار را بر امام گماشته بود ، تا بتواند آن حضرت را - به وسیله آن دو غلام - آزار بیشتری دهد ، اما آن دو غلام که خود از نزدیک ناظر حال و حرکات امام بودند تحت تأثیر آن امام بزرگوار قرار گرفته به صلاح و خوش رفتاری گراییده بودند . وقتی از این غلامان جویای حال امام شدند ، می گفتند این زندانی روزها روزه دار است و شبها تا بامداد به عبادت و راز و نیاز با معبود خود سرگرم است و با کسی سخن نمی گوید .
عبیدالله خاقان وزیر معتمد عباسی با همه غروری که داشت وقتی با حضرت
عسکری ملاقات می کرد به احترام آن حضرت برمی خاست ، و آن حضرت را بر مسند خود می نشانید . پیوسته می گفت : در سامره کسی را مانند آن حضرت ندیده ام ، وی زاهدترین و داناترین مردم روزگار است .
پسر عبیدالله خاقان می گفت : من پیوسته احوال آن حضرت را از مردم
می پرسیدم . مردم را نسبت به او متواضع می یافتم . می دیدم همه مردم به بزرگواریش معترفند و دوستدار او می باشند .
با آنکه امام (ع ) جز با خواص شیعیان خود آمیزش نمی فرمود ، دستگاه
خلافت عباسی  برای حفظ آرامش خلافت خود بیشتر اوقات ، آن حضرت را زندانی و ممنوع از معاشرت داشت .
" از جمله مسائل روزگار امام حسن عسکری (ع ) یکی نیز این بود که از طرف خلافت وقت ، اموال و اوقات شیعه ، به دست کسانی سپرده می شد که دشمن آل محمد (ص ) و جریانهای شیعی  بودند ، تا بدین گونه بنیه مالی نهضت تقویت نشود .
چنانکه نوشته اند که احمد بن عبیدالله بن خاقان از جانب خلفا ، والی اوقاف و صدقات بود در قم ، و او نسبت به اهل بیت رسالت ، نهایت مرتبه عداوت را داشت " .
" نیز اصحاب امام حسن عسکری ، متفرق بودند و امکان تمرکز برای آنان
نبود ، کسانی چون ابوعلی  احمد بن اسحاق اشعری در قم و ابوسهل اسماعیل نوبختی  در بغداد می زیستند ، فشار و مراقبتی که دستگاه خلافت عباسی ، پس از شهادت حضرت رضا (ع ) معمول داشت ، چنان دامن گسترده بود که جناح مقابل را با سخت ترین نوع درگیری  واداشته بود . این جناح نیز طبق ایمان به حق و دعوت به اصول عدالت کلی  ، این همه سختی را تحمل می کرد ، و لحظه ای از حراست ( و نگهبانی ) موضع غفلت نمی کرد " .
اینکه گفتیم : حضرت هادی (ع ) و حضرت امام حسن عسکری (ع ) هم از سوی دستگاه خلافت تحت مراقبت شدید و ممنوع از ملاقات با مردم بودند و هم امامان بزرگوار ما - جز با یاران خاص و کسانی که برای حل مشکلات زندگی مادی و دینی  خود به آنها مراجعه می نمودند - کمتر معاشرت می کردند به جهت آن بود که دوران غیبت حضرت مهدی (ع ) نزدیک بود ، و مردم می بایست کم کم بدان خو گیرند ، و جهت سیاسی و حل مشکلات خود را از اصحاب خاص که پرچمداران مرزهای مذهبی بودند بخواهند ، و پیش آمدن دوران غیبت در نظر آنان عجیب نیاید . باری ، امام حسن عسکری (ع ) بیش از 29سال عمر نکرد ولی در مدت شش سال امامت و ریاست روحانی اسلامی ، آثار مهمی  از تفسیر قرآن و نشر احکام و بیان مسائل فقهی و جهت دادن به حرکت انقلابی  شیعیانی که از راههای دور برای کسب فیض به محضر امام (ع ) می رسیدند بر جای گذاشت .
در زمان امام یازدهم تعلیمات عالیه قرآنی و نشر احکام الهی و مناظرات
کلامی جنبش علمی خاصی  را تجدید کرد ، و فرهنگ شیعی - که تا آن زمان شناخته شده بود - در رشته های دیگر نیز مانند فلسفه و کلام باعث ظهور مردان بزرگی چون یعقوب بن اسحاق کندی  ، که خود معاصر امام حسن عسکری بود و تحت تعلیمات آن امام ، گردید .
در قدرت علمی  امام (ع ) - که از سرچشمه زلال ولایت و اهل بیت عصمت
مایه گرفته بود - نکته ها گفته اند . از جمله : همین یعقوب بن اسحاق کندی فیلسوف بزرگ عرب که دانشمند معروف ایرانی ابونصر فارابی شاگرد مکتب وی بوده است ، در مناظره با آن حضرت درمانده گشت و کتابی را که بر رد قرآن نوشته بود سوزانید و بعدها از دوستداران و در صف پیروان آن حضرت درآمد .

 


 

موضع علمی و آموزشی امام:

ـ مواضع علمی او (ع) در پاسخهای قاطع و استوار در مورد شبهه ها و افكار كفر آمیز و بیان كردن حق، باورشان مناظره و گفتگوهای موضوعی و مناقشه ها و بحثهای علمی، و همزمان با آن فعالیتها،‌كوششهای دیگر از قبیل صادركردن بیانیه های علمی و ... (بوده است)....

ـ كندی (ابویوسف یعقوب بن اسحاق) فیلسوف عراقی در زمان امام (ع) پیرامون متناقضات قرآن،‌كتابی تدوین كرد بوسیله بعضی از منسوبان به حوزه علمی او، ‌با او تماس گرفت و كوشش او را با شكست روبرو كرد وكندی را قانع فرمود كه در اشتباه بوده است. كندی توبه كرد اوراق خود را سوزانید.

 

موضع نظارت بر پایگاههای مردمی:

ـ موضع امام (ع) در این زمینه، نظارت بر پایگاههای مردی خود و پشتیبانی از آن پایگاهها و بالابردن درجه آگاهی آنها و مجهز كردن آن با همه اسلوبها و روشهای پایداری و بالابردن به سطح پشتازان متعهد بود.

امام غالباً آنان را هشدار می داد تا در دام عباسیان نیفتد ودر مصائب روزگار از نظر اقتصادی و اجتماعی به علت بدبختیها و رفتار بیرحمانه حكام كه با آن روبرو می شدند، به آنان كمك می رسانید.....

ـ برای امام از مناطق گوناگون اسلامی كه پایگاههای توده ای او آنجا بود، بوسیله نمایندگان او كه در آن مناطق پراكنده بودند اموال بسیار می بردند و امام با دقت بسیار و با روشهای گوناگون می كوشیدند تا آن امر را كاملاً از چشم دولتیان بپوشاند و به نحوی پنهانی عمل كند....

ـ دولت عباسیان در برابر یاران امام (ع) و در پایگاههایی كه پشتیبان ا بودند، قاطعانه و بیرحمانه ایستادگی می كرد و برای از میان برداشتن خط مشی و برنامه امام و پراكندن و اداره كردن یاران او كوششهای فراوان بعمل آورد....

موضع امام درمقابل آن كوششها، پندگویی بود كه به یاران دلداری می داد و می فرمود: (تهیدست و با ما بودن، بهتر كه توانگر بودن و با غیر ما بودن. كشته شدن با ما، بهتر كه زنده بودن با دشمن! ما برای هر كس كه به ما پناه آورد،‌پناهگاهیم و برای آن كس كه بخواهد به وسیله ما ببیند، نوریم، و آن كس را كه به ما پناه آورده، عصمیتم و هر كس كه ما را دوست بدارد بحقیقت در بزرگی و مقام با ما است و هر كس كه از ما منحرف گردد، جای او در آتش است)

 

موضع چهارم آماده كردن مسئله غیبت :ـ  امام حسن عسكری (ع) كه به وضوح می دید كه اراده الهی برای ایجاد دولت الله بر روی زمین و در برگرفتن همه جهان انسانیت و گرفتن دست مستضعفان در زمین، تا خوف آنان به امنیت خاطر تبدیل گردد و خدای را عبادت كنند و هیچ چیز را شریك او نگیرند .......

ـ براین تعلق گرفته است كه فرزندش غیبت كند.......

ـ فعالیت امام حسن عسكری (ع) و برنامه ریزی او در تحقق بخشیدن هدف مزبور به دو كار مقدماتی نیازداشت:

      1-  مخفی كردن مهدی (عج) از چشم مردن و نشان دادن وی فقط به بعضی از خواص

      2-  آنكه به هر ترتیب، فكر غیبت را در اذهان و افكار رسوخ دهد و به مردم بفهماند كه این مسئولیت  اسلامی را باید تحمل كنند و مردم را به این اندیشه و متفرعات آن عادت دهند....

بیانیه امام حسن عسكری (ع) سه شكل داشت:

الف) بیانیه های كلی و عمومی درباره صفات مهدی (ع) از قبیل: «وقتی قیام كند، در میان مردم با علم خود داوری خواهدكرد مانند داوری داود كه از بینه و دلیل پرسشی نمی كرد».

       ب‌) توجیه و نقد سیاسی در مورد اوضاع موجود، و مقرون كردن آن به اندیشه وجود مهدی (ع) و ضرورت ایجاد دگرگونیها از سوی او و از این قبیل است: «وقتی قائم خروج كند به ویران كردن منابر و جایگاههای خصوصی در مساجد فرمان خواهد داد این جایگاهها به منظور امنیت و محافظت خلیفه از تعدی، و برای افزودن هیبت او در دل دیگران بنا شده است.»

ج‌) اعلامیه های كلی برای پایگاهها و اصحابش كه در آن، ابعاد اندیشه غیبت برای آنان و ضرورت آمادگی و عمل به آن از ناحیه روانی و اجتماعی توضیح داده شده بود، تا غیبت امام (ع) و جدایی او را از آنان بپذیرند. امام به ابن بابویه نامه ای نوشت و در آن فرمود: «بر تو باد بردباری و انتظار گشایش، پیمبر فرمود: برترین عمل امت من انتظار كشیدن گشایش است و شیعه ما پیوسته در اندوه است تا فرزندم ظهوركند........»

3-  راه دیگری كه امام برای آمادگی غیبت دراذهان مردم انجام داد پنهان نمودن خود و برقراری رابطه با دوستان و طرفداران ازطریق مكاتبه و مراسله بوده است. همچنین نظام و روش وكالتی و وساطتی كه امام حسن عسكری (ع) با پایگاههای مردمی خود برگزید، روشی دیگر از روشهای بود كه برای فهماندن مسئله غیبت آماده شده بود.............شهادت امام حسن عسکری  (ع ):

ماجرای جانشین بر حق امام عسکری :

از ابو الادیان نقل كرده اند كه گفت: من خادم امام عسكری بودم و رسائل او را به شهرهای دیگر می بردم و جواب می آوردم،‌در بیماری منتهی به رحلت وی هم نزد او رفتم نامه هایی را كه نوشته بود به من داد و فرمود به مداین ببرم من رفتم و پس از پانزده روز برگشتم اما دیدم بانگ زاری و شیون از خانه امام بلند است و جعفر بن علی بر در خانه ایستاده به تعزیت شیعیان پاسخ می دهد. با خود گفتم اگر این مرد امام شد باشد كار امامت دگرگون خواهد شد. در این آن خادمی بیامد و به جعفر گفت كار تكفین تمام شد بیا بر جنازه برادرت نماز بگزار جعفر و همه حاضران به داخل خانه رفتند من هم رفتم و امام را كفن شده دیدم. جعفر پیش رفت تا در نماز امامت كند وقتی خواست تكبیر بگوید ناگهان كودكی با چهرة گندمگون و موئی كوتاه و مجعد و دندانهایی كه بینشان گشادگی بود پیش آمد وردای جعفر را كشیده گفت: ای عم عقب برو من برای نماز بر پدرم از تو شایسته ترم جعفر در حالیكه رنگش از خشم تیره شد عقب رفت و آن كودك بر جنازه امام نماز گزارد او مهدی موعود امام دوازدهم (عج) بود.

شهادت آن حضرت را روز جمعه هشتم ماه ربیع الاول 260هجری  نوشته اند .
در کیفیت وفات آن امام بزرگوار آمده است : فرزند عبیدالله بن خاقان گوید
روزی برای پدرم ( که وزیر معتمد عباسی بود ) خبر آوردند که ابن الرضا - یعنی  حضرت امام حسن عسکری - رنجور شده ، پدرم به سرعت تمام نزد خلیفه رفت و خبر را به خلیفه داد . خلیفه پنج نفر از معتمدان و مخصوصان خود را با او همراه کرد . یکی از ایشان نحریر خادم بود که از محرمان خاص خلیفه بود ، امر کرد ایشان را که پیوسته ملازم خانه آن حضرت باشند ، و بر احوال آن حضرت مطلع گردند . و طبیبی را مقرر کرد که هر بامداد و پسین نزد آن حضرت برود ، و از احوال او آگاه شود . بعد از دو روز برای پدرم خبر آوردند که مرض آن حضرت سخت شده است ، و ضعف بر او مستولی گردیده . پس بامداد سوار شد ، نزد آن حضرت رفت و اطبا را - که عموما اطبای  مسیحی و یهودی در آن زمان بودند - امر کرد که از خدمت آن حضرت دور نشوند و قاضی القضات ( داور داوران ) را طلبید و گفت ده نفر از علمای  مشهور را حاضر گردان که پیوسته نزد آن حضرت باشند . و این کارها را برای آن می کردند که آن زهری  که به آن حضرت داده بودند بر مردم معلوم نشود و نزد مردم ظاهر سازند که آن حضرت به مرگ خود از دنیا رفته ، پیوسته ایشان ملازم خانه آن حضرت بودند تا آنکه بعد از گذشت چند روز از ماه ربیع الاول سال 260 ه . ق آن امام مظلوم در سن 29سالگی از دار فانی به سرای باقی رحلت نمود . بعد از آن خلیفه متوجه تفحص و تجسس فرزند حضرت شد ، زیرا شنیده بود که فرزند آن حضرت بر عالم مستولی  خواهد شد ، و اهل باطل را منقرض خواهد کرد ... تا دو سال تفحص احوال او می کردند ... .
این جستجوها و پژوهشها نتیجه هراسی بود که معتصم عباسی و خلفای قبل و بعد از او - از طریق روایات مورد اعتمادی که به حضرت رسول الله (ص ) می پیوست ، شنیده بودند که از نرگس خاتون و حضرت امام حسن عسکری فرزندی پاک گهر ملقب به مهدی آخر الزمان - همنام با رسول اکرم (ص ) ولادت خواهد یافت و تخت ستمگران را واژگون و به سلطه و سلطنت آنها خاتمه خواهد داد . بدین جهت به بهانه های  مختلف در خانه حضرت عسکری (ع ) رفت و آمد بسیار می کردند ، و جستجو می نمودند تا از آن فرزند گرامی اثری بیابند و او را نابود سازند .
به راستی داستان نمرود و فرعون در ظهور حضرت ابراهیم (ع ) و حضرت موسی  (ع ) تکرار می شد . حتی قابله هایی  را گماشته بودند که در این کار مهم پی جویی کنند . اما خداوند متعال - چنانکه در فصل بعد خواهید خواند - حجت خود را از گزند دشمنان و آسیب زمان حفظ کرد ، و همچنان نگاهداری خواهد کرد تا مأموریت الهی خود را انجام دهد .
باری ، علت شهادت آن حضرت را سمی می دانند که معتمد عباسی در غذا به آن حضرت خورانید و بعد ، از کردار زشت خود پشیمان شد . بناچار اطبای مسیحی و یهودی که در آن زمان کار طبابت را در بغداد و سامره به عهده داشتند ، به ویژه در مأموریتهایی که توطئه قتل امام بزرگواری مانند امام حسن عسکری (ع ) در میان بود ، برای معالجه فرستاد . البته از این دلسوزیهای ظاهری هدف دیگری  داشت ، و آن خشنود ساختن مردم و غافل نگهداشتن آنها از حقیقت ماجرا بود .
بعد از آگاه شدن شیعیان از خبر درگذشت جانگداز حضرت امام حسن عسکری  (ع ) شهر سامره را غبار غم گرفت ، و از هر سوی صدای ناله و گریه برخاست . مردم آماده سوگواری و تشییع جنازه آن حضرت شدند .

+  نوشته شده به قلم الشيعه | 

زندگینامه امام محمد باقر (ع)


بسم الله الرحمن الرحیم
زندگی نامه امام باقر (ع) 
ولادت
امام ابو جعفر،باقر العلوم،پنجمين پيشواى ما،جمعه‏ى نخستين روز ماه رجب سال پنجاه و هفت هجرى در شهر مدينه چشم به جهان گشود. (1) او را«محمد»ناميدند و«ابو جعفر»كنيه و«باقر العلوم‏»يعنى‏«شكافنده‏ى دانشها»لقب آن گرامى است.
به هنگام تولد هاله‏يى از شكوه و عظمت نوزاد اهل بيت را فرا گرفته بود،و همچون ديگر امامان پاك و پاكيزه به دنيا آمد.
امام باقر (ع) از دو سو-پدر و مادر-نسبت‏به پيامبر و حضرت على و زهرا عليهم السلام مى‏رساند،زيرا پدر او امام زين العابدين فرزند امام حسين،و مادر او بانوى گرامى‏«ام عبد الله‏» (2) دختر امام مجتبى عليهم السلام است.
عظمت امام باقر (ع) زبانزد خاص و عام بود،هر جا سخن‏از والايى هاشميان و علويان و فاطميان به ميان مى‏آمد او را يگانه وارث آنهمه قداست و شجاعت و بزرگوارى مى‏شناختند و هاشمى و علوى و فاطميش مى‏خواندند.
راستگوترين لهجه‏ها و جذاب‏ترين چهره‏ها و بخشنده‏ترين انسانها برخى از ويژگيهاى امام باقر عليه السلام است.
گوشه‏يى از شرافت و بزرگوارى آن گرامى را در گزارش زير مى‏خوانيم:
پيامبر (ص) به يكى از ياران پارساى خود«جابر بن عبد الله انصارى‏»فرمود.اى جابر!تو زنده مى‏مانى و فرزندم‏«محمد بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب‏»را كه نامش در تورات‏«باقر»است در مى‏يابى،بدانهنگام سلام مرا بدو برسان.
پيامبر در گذشت و جابر عمرى دراز يافت-و بعدها روزى به خانه‏ى امام زين العابدين آمد و امام باقر را كه كودكى خرد سال بود ديد،به او گفت:پيش بيا...امام باقر (ع) آمد.
گفت:برو...
امام باز گشت.جابر اندام و راه رفتن او را تماشا كرد و گفت:به خداى كعبه سوگند آيينه‏ى تمام نماى پيامبر است.آنگاه از امام سجاد پرسيد اين كودك كيست؟
فرمود:امام پس از من فرزندم‏«محمد باقر»است.
جابر برخاست و بر پاى امام باقر بوسه زد و گفت:فدايت‏شوم اى فرزند پيامبر (ص) ،سلام و درود پدرت پيامبر خدا (ص) رابپذير چه او ترا سلام رسانده است.
ديدگان امام باقر پر از اشگ شد و فرمود:سلام و درود بر پدرم پيامبر خدا باد تا بدان هنگام كه آسمانها و زمين پايدارند و بر تو اى جابر كه سلام او را به من رساندى. (3)
علم امام
دانش امام باقر عليه السلام نيز همانند ديگر امامان از سر چشمه‏ى وحى بود،آنان آموزگارى نداشتند و در مكتب بشرى درس نخوانده بودند،«جابر بن عبد الله‏»نزد امام باقر (ع) مى‏آمد و از آنحضرت دانش فرا مى‏گرفت و به آن گرامى مكرر عرض مى‏كرد:اى شكافنده‏ى علوم! گواهى مى‏دهم تو در كودكى از دانشى خدا داد برخوردارى (4) .
«عبد الله بن عطاء مكى‏»مى‏گفت:هرگز دانشمندان را نزد كسى چنان حقير و كوچك نيافتم كه نزد امام باقر عليه السلام،«حكم بن عتيبه‏»كه در چشم مردمان جايگاه علمى والايى داشت در پيشگاه امام باقر چونان كودكى در برابر آموزگار بود (5) .
شخصيت آسمانى و شكوه علمى امام باقر (ع) چنان خيره كننده بود كه‏«جابر بن يزيد جعفى‏»به هنگام روايت از آن گرامى مى‏گفت:«وصى اوصياء و وارث علوم انبياء محمد بن على بن الحسين مرا چنين روايت كرد...» (6)
مردى از«عبد الله عمر»مساله‏يى پرسيد و او در پاسخ درماند،به سئوال كننده امام باقر را نشان داد و گفت از اين كودك بپرس و مرا نيز از پاسخ او آگاه ساز.آن مرد از امام پرسيد و پاسخى قانع كننده شنيد و براى‏«عبد الله عمر»بازگو كرد،عبد الله گفت:اينان خاندانى هستند كه دانششان خداداد است (7) .
«ابو بصير»مى‏گويد:با امام باقر عليه السلام به مسجد مدينه وارد شديم،مردم در رفت و آمد بودند.امام به من فرمود:از مردم بپرس آيا مرا مى‏بينند؟از هر كه پرسيدم آيا ابو جعفر را ديده‏اى پاسخ منفى شنيدم،در حاليكه امام در كنار من ايستاده بود.در اين هنگام يكى از دوستان حقيقى آن حضرت‏«ابو هارون‏»كه نابينا بود به مسجد در آمد.امام فرمود:از او نيز بپرس.
از ابو هارون پرسيدم:آيا ابو جعفر را ديدى؟
فورا پاسخ داد:مگر كنار تو نايستاده است؟
گفتم:از كجا دريافتى؟
گفت:چگونه ندانم در حاليكه او نور رخشنده‏يى است (8) .
و نيز«ابو بصير»مى‏گويد:امام باقر (ع) از يكى ازافريقائيان حال يكى از شيعيان خود به نام‏«راشد»را جويا شد.پاسخ داد خوب بود و سلام مى‏رساند.
امام فرمود خدا رحمتش كند.
با تعجب گفت:مگر او مرده است؟
فرمود:آرى.
گفت:چه وقت در گذشت؟
فرمود:دو روز پس از خارج شدن تو.
گفت:به خدا سوگند او بيمار نبود...
فرمود:مگر هر كس مى‏ميرد به جهت‏بيمارى است؟
آنگاه ابو بصير از امام در مورد آن در گذشته سئوال كرد.
امام فرمود:او از دوستان و شيعيان ما بود،گمان مى‏كنيد كه چشمهاى بينا و گوشهاى شنوايى براى ما همراه شما نيست وه چه پندار نادرستى است!به خدا سوگند هيچ چيز از كردارتان بر ما پوشيده نيست پس ما را نزد خودتان حاضر بدانيد و خود را به كار نيك عادت دهيد و از اهل خير باشيد تا به همين نشانه و علامت‏شناخته شويد.من فرزندان و شيعيانم را به اين برنامه فرمان مى‏دهم (9) .
يكى از راويان مى‏گويد در كوفه به زنى قرآن مى‏آموختم،روزى با او شوخى كردم،بعد به ديدار امام باقر شتافتم،فرمود:
آنكه (حتى) در پنهان مرتكب گناه شود خداوند به او اعتنا و توجهى ندارد،به آن زن چه گفتى؟ از شرمسارى چهره‏ام را پوشاندم و توبه كردم،امام فرمود:تكرار نكن (10) .
اخلاق امام
مردى از اهل شام در مدينه ساكن بود و به خانه‏ى امام بسيار مى‏آمد و به آن گرامى مى‏گفت: «...در روى زمين بغض و كينه‏ى كسى را بيش از تو در دل ندارم و با هيچكس بيش از تو و خاندانت دشمن نيستم!و عقيده‏ام آنست كه اطاعت‏خدا و پيامبر و امير مؤمنان در دشمنى با توست،اگر مى‏بينى به خانه‏ى تو رفت و آمد دارم بدان جهت است كه تو مردى سخنور و اديب و خوش بيان هستى!»در عين حال امام عليه السلام با او مدارا مى‏فرمود و به نرمى سخن مى‏گفت.چندى بر نيامد كه شامى بيمار شد و مرگ را رويا روى خويش ديد و از زندگى نوميد شد،پس وصيت كرد كه چون در گذرد ابو جعفر«امام باقر»بر او نماز گزارد.
شب به نيمه رسيد و بستگانش او را تمام شده يافتند،بامداد وصى او به مسجد آمد و امام باقر عليه السلام را ديد كه نماز صبح به پايان برده و به تعقيب (11) نشسته است،و آن گرامى همواره چنين بود كه پس از نماز به ذكر و تعقيب مى‏پرداخت.
عرض كرد:آن مرد شامى به ديگر سراى شتافته و خود چنين خواسته كه شما بر او نماز گزاريد.
فرمود:او نمرده است...شتاب مكنيد تا من بيايم.
پس برخاست و وضو و طهارت را تجديد فرمود و دو ركعت نماز خواند و دستها را به دعا برداشت،سپس به سجده رفت و همچنان تا بر آمدن آفتاب،در سجده ماند،آنگاه به خانه‏ى شامى آمد و بر بالين او نشست و او را صدا زد و او پاسخ داد،امام او را بر نشانيد و پشتش را به ديوار تكيه داد و شربتى طلبيد و به كام او ريخت و به بستگانش فرمود غذاهاى سرد به او بدهند و خود بازگشت.
ديرى بر نيامد كه شامى شفا يافت و به نزد امام آمد و عرض كرد:
«گواهى مى‏دهم كه تو حجت‏خدا بر مردمانى (12) ...»
«محمد بن منكدر»-از صوفيان آن روزگار-مى‏گويد:
در روز بسيار گرمى از مدينه بيرون رفتم،ابو جعفر محمد بن على بن الحسين را ديدم-همراه با دو تن از غلامانشان-يا دو تن از دوستانش-از سركشى به مزرعه‏ى خويش باز مى‏گردد با خود گفتم:مردى از بزرگان قريش در چنين وقتى در پى دنياست!بايد او را پند دهم.
نزديك آمدم و سلام كردم،امام در حالى كه عرق از سر و رويش مى‏ريخت‏با تندى پاسخم داد. گفتم:خدا ترا به سلامت‏بدارد آيا شخصيتى چون شما در اين هنگام و با اين‏حال در پى دنيا مى‏رود!اگر در اين حالت مرگ در رسد چه مى‏كنى؟
فرمود به خدا سوگند اگر مرگ در رسد در حال اطاعت‏خداوند خواهم بود زيرا من بدينوسيله خود را از تو و ديگر مردمان بى نياز مى‏سازم،از مرگ در آنحالت‏بيمناكم كه سرگرم گناهى باشم.
گفتم:رحمت‏خدا بر تو باد،مى‏پنداشتم كه شما را پند مى‏دهم اما تو مرا پند دادى و آگاه ساختى (13) . 
امام و امويان
امام چه خانه نشين باشد و چه در متن اجتماع در مقام امامتش تفاوتى رخ نمى‏دهد زيرا امامت چونان رسالت،منصبى است‏خدايى و مردمان را نمى‏رسد كه بدلخواه خويش امامى برگزينند.
غاصبان و متجاوزان هماره به مقام والاى امام رشك مى‏بردند و بهر وسيله براى غصب و تصرف حكومت و خلافت كه ويژه‏ى امامان بود دست مى‏يازيدند و در راه اين منظور از هيچ جنايتى نيز باك نداشتند.امامت امام در زمان خلافت وليد و سليمان بن عبد الملك و عمر بن عبد العزيز و يزيد بن عبد الملك و هشام بوده است.
برخى از دوران امامت امام باقر عليه السلام مقارن حكومت ظالمانه‏ى هشام بن عبد الملك اموى مى‏بود و هشام و ديگر امويان به خوبى مى‏دانستند كه اگر حكومت ظاهر را با ستم و جنايت‏به غصب گرفته‏اند هرگز نمى‏توانند حكومت دردلها را از خاندان پيامبر بربايند.
عظمت معنوى امامان گرامى چنان گيرا بود كه گاه دشمنان و غاصبان خود مرعوب مى‏ماندند و به تواضع برمى‏خاستند:
هشام در يكى از سالها به حج آمده بود و امام باقر و امام صادق عليهما السلام نيز جزو حاجيان بودند،روزى امام صادق (ع) در اجتماع عظيم حج ضمن خطابه‏يى فرمود:
«سپاس خداى را كه محمد (ص) را به راستى فرستاد و ما را به او گرامى ساخت،پس ما برگزيدگان خدا در ميان آفريدگان و جانشينان خدا (در زمين) هستيم،رستگار كسى است كه پيرو ما باشد و شور بخت آنكه با ما دشمنى ورزد».
امام صادق عليه السلام بعدها مى‏فرمود:گفتار مرا به هشام خبر بردند ولى متعرض ما نشد تا به دمشق بازگشت و ما نيز به مدينه برگشتيم به حاكم خود در مدينه فرمان داد تا من و پدرم را به دمشق بفرستد.
به دمشق در آمديم و هشام تا سه روز ما را بار نداد،روز چهارم بر او وارد شديم،هشام بر تخت نشسته بود و درباريان در برابرش به تير اندازى و هدف گيرى سرگرم بودند.
هشام پدرم را به نام صدا زد و گفت:با بزرگان قبيله‏ات تيراندازى كن.
پدرم فرمود:من پير شده‏ام و تيراندازى از من گذشته است،مرا معذور دار.
هشام اصرار ورزيد و سوگند داد كه بايد اين كار را بكنى‏و به پير مردى از بنى اميه گفت كمانت را به او بده پدرم كمان برگرفت و تيرى به زه نهاد و پرتاب كرد،اولين تير درست در وسط هدف نشست،دومين تير را در كمان نهاد و چون شست از پيكان برداشت‏بر پيكان تير اول فرود آمد و آن را شكافت،تير سوم بر دوم و چهارم بر سوم...و نهم بر هشتم نشست،فرياد از حاضران برخاست،هشام بى قرار شد و فرياد زد:
آفرين ابا جعفر!تو در عرب و عجم سر آمد تيراندازنى،چطور مى‏پندارى زمان تيراندازى تو گذشته است...و در همان هنگام تصميم بر قتل پدرم گرفت و سر به زير افكنده فكر مى‏كرد و ما در برابر او ايستاده بوديم،ايستادن ما طولانى شد و پدرم از اين بابت‏به خشم آمد و آن گرامى چون خشمگين مى‏شد به آسمان مى‏نگريست و خشم در چهره‏اش آشكار مى‏شد، هشام غضب او را دريافت و ما را به سوى تخت‏خود فرا خواند و خود برخاست و پدرم را در برگرفت و او را بر دست راست‏خود بر تخت نشانيد و مرا نيز در برگرفت و بر دست راست پدرم نشاند،و با پدرم به گفتگو نشست و گفت:
قريش تا چون تويى را در ميان خود دارد بر عرب و عجم فخر مى‏كند،آفرين بر تو،تيراندازى را چنين از چه كسى و در چند مدت آموخته‏يى؟
پدرم فرمود:مى‏دانى كه مردم مدينه تيراندازى مى‏كنند و من در جوانى مدتى به اين كار مى‏پرداختم و بعد ترك كردم تا هم اكنون كه تو از من خواستى.
هشام گفت از آنگاه كه خويش را شناختم تا كنون‏تيراندازى بدين زبردستى نديده بودم و گمان نمى‏كنم كسى در روى زمين چون تو بر اين هنر توانا باشد،آيا فرزندت جعفر نيز مى‏تواند همچون تو تيراندازى كند؟
فرمود:ما«كمال‏»و«تمام‏»را به ارث مى‏بريم،همان كمال و تمامى كه خدا بر پيامبرش فرود آورد آنجا كه مى‏فرمايد: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا» (14) ...زمين از كسى كه بر اين كارها كاملا توانا باشد خالى نمى‏ماند.
چشم هشام با شنيدن اين جملات در حدقه گرديد و چهره‏اش از خشم سرخ شد،اندكى سر فرو افكند و دوباره سر برداشت و گفت:مگر ما و شما از دودمان‏«عبد مناف‏»نيستيم كه در نسبت‏برابريم؟
امام فرمود:آرى اما خدا ما را ويژگيهايى داده كه به ديگران نداده است.
پرسيد:مگر خدا پيامبر را از خاندان‏«عبد مناف‏»به سوى همه‏ى مردم و براى همه‏ى مردم از سفيد و سياه و سرخ نفرستاده است؟شما از كجا اين دانش را به ارث برده‏ايد در حاليكه پس از پيامبر اسلام پيامبرى نخواهد بود و شمايان پيامبر نيستيد؟
امام بى درنگ فرمود:خداوند در قرآن به پيامبر مى‏فرمايد:
«زبانت را پيش از آنكه به تو وحى شود براى خواندن قرآن‏حركت مده (15) »پيامبرى كه به تصريح اين آيه زبانش تابع وى است‏به ما ويژگيهايى داده كه به ديگران نداده است و به همين جهت‏با برادرش على (ع) اسرارى را مى‏گفت كه به ديگران هرگز نگفت و خداوند در اين باره مى‏فرمايد: «و تعيها اذن واعية‏» (16) -يعنى آنچه به تو وحى مى‏شود و اسرار تو را-گوشى فرا گيرنده فرا مى‏گيرد.
و پيامبر خدا به على (ع) فرمود:از خدا خواستم كه آن را گوش تو قرار دهد.و نيز على بن ابيطالب (ع) در كوفه فرمود«پيامبر خدا هزار در از دانش به روى من گشود كه از هر در هزار در ديگر گشوده شد»...همانطور كه خداوند پيامبر را كمالاتى ويژه داد پيامبر (ص) نيز على (ع) را برگزيد و چيزهايى به او آموخت كه به ديگران نياموخت و دانش ما از آن منبع فياض است و تنها ما آن را به ارث برده‏ايم نه ديگران.
هشام گفت:على مدعى علم غيب بود حال آنكه خدا كسى را بر غيب دانا نساخت.
پدرم فرمود:خدا بر پيامبر خويش كتابى فرود آورد كه در آن همه چيز از گذشته و آينده تا روز رستخيز بيان شده است زيرا در همان كتاب مى‏فرمايد: «و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شيئى‏» (17) -بر تو كتابى فرو فرستاديم كه بيان كننده‏ى همه چيز است-و در جاى ديگر فرمود: «همه چيز را در كتاب روشن به حساب آورده‏ايم (18) »و نيز:هيچ چيز را در اين كتاب فرو گذار نكرديم (19) »و خداوند به پيامبر فرمان داد همه‏ى اسرار قرآن را به على بياموزد،و پيامبر به امت مى‏فرمود:على از همه‏ى شما در قضاوت داناتر است...هشام ساكت ماند...و امام از بارگاه او خارج شد. (20)
مناظرات امام
«عبد الله بن نافع‏»از دشمنان امير مؤمنان حضرت على عليه السلام بود و مى‏گفت:اگر در روى زمين كسى بتواند مرا قانع سازد كه در كشتن‏«خوارج نهروان‏»حق با على بوده است من بدو روى خواهم آورد.اگر چه در مشرق يا مغرب بوده باشد.
به عبد الله گفتند:آيا مى‏پندارى فرزندان على (ع) نيز نمى‏توانند به تو ثابت كنند؟گفت مگر در ميان فرزندان او دانشمندى هست؟
گفتند:اين خود سند نادانى توست!مگر ممكن است در دودمان حضرت على (ع) دانشمندى نباشد؟!پرسيد:در اين زمان دانشمندشان كيست،امام باقر عليه السلام را به او معرفى كردند و او با ياران خويش به مدينه آمد و از امام تقاضاى ملاقات كرد...امام به يكى از غلامان خويش فرمان داد بار و بنه‏ى او را فرود آورد و به او بگويد فردا نزد امام حاضر شود.
بامداد ديگر عبد الله با ياران خويش به مجلس امام آمد و آن گرامى نيز فرزندان و بازماندگان مهاجران و انصار را فرا خواند و چون همه گرد آمدند امام در حاليكه جامه‏اى سرخ فام بر تن داشت و ديدارش چون ماه فريبنده و زيبا بود فرمود:
سپاس ويژه خدايى است كه آفريننده‏ى زمان و مكان و چگونگى‏هاست‏حمد خدايى را كه نه چرت دارد و نه خواب آنچه در آسمانها و زمين است ملك اوست...گواهم كه جز«الله‏»خدايى نيست و«محمد»بنده‏ى برگزيده و پيامبر اوست،سپاس خدايى را كه به نبوتش ما را گرامى داشت و به ولايتش ما را مخصوص گردانيد.
اى گروه فرزندان مهاجر و انصار!هر كدامتان فضيلتى از على بن ابيطالب به خاطر داريد بگوييد.
حاضران هر يك فضيلتى بيان كردند تا سخن به‏«حديث‏خيبر»رسيد،گفتند:پيامبر در نبرد با يهودان خيبر،فرمود.
«لاعطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله،كرارا غير فرار لا يرجع حتى يفتح الله على يديه‏»«فردا پرچم را به مردى مى‏سپارم كه دوستدار خدا و پيامبر است و خدا و پيامبر نيز او را دوست مى‏دارند،رزم آورى است كه هرگز فرار نمى‏كند و از نبرد فردا باز نمى‏گردد تا خداوند به دست او حصار يهودان را فتح فرمايد».
-و ديگر روز پرچم را به امير مؤمنان سپرد و آن گرامى بانبردى شگفتى آفرين يهودان را منهزم ساخت و قلعه‏ى عظيم آنان را گشود.
امام باقر (ع) به عبد الله بن نافع فرمود:در باره‏ى اين حديث چه مى‏گويى؟
گفت:حديث درستى است اما على بعدها كافر شد و خوارج را به ناحق كشت!
فرمود:مادرت در سوگ تو بنشيند،آيا خدا آنگاه كه على را دوست مى‏داشت مى‏دانست كه او«خوارج‏»را مى‏كشد يا نمى‏دانست؟اگر بگويى خدا نمى‏دانست كافر خواهى بود.
گفت:مى‏دانست.
فرمود:خدا او را بدان جهت كه فرمانبردار اوست دوست مى‏داشت‏يا به جهت نافرمانى و گناه.
گفت:چون فرمانبردار خدا بود خداوند او را دوست مى‏داشت (يعنى اگر در آينده نيز گناهكار مى‏بود خداوند مى‏دانست و هرگز دوستدار او نمى‏بود پس معلوم مى‏شود كشتن خوارج طاعت‏خدا بوده است)فرمود:برخيز كه محكوم شدى و جوابى ندارى.
عبد الله برخاست و اين آيه را تلاوت كرد: «حتى يتبين لكم الخيط الابيض من الخيط الاسود من الفجر» (21) -اشاره به آنكه حقيقت چون سپيده صبح آشكار شد-و گفت‏«خدا بهتر مى‏داند رسالت‏خويش را در چه خاندانى قراردهد.
ضرب سكه‏ى اسلامى به دستور امام باقر عليه السلام (24)
در سده‏ى اول هجرى صنعت كاغذ در انحصار روميان بود و مسيحيان مصر نيز كه كاغذ مى‏ساختند به روش روميان و بنا بر مسيحيت نشان‏«اب و ابن و روح‏»بر آن مى‏زدند،«عبد الملك اموى‏»مرد زيركى بود،كاغذى از اين گونه را ديد و در مارك آن دقيق شد و فرمان داد آن را براى او به عربى ترجمه كنند،و چون معناى آن را دريافت‏خشمگين شد كه چرا در مصر كه كشورى اسلامى است‏بايد مصنوعات چنين نشانى داشته باشد،بى درنگ به فرماندار مصر نوشت كه از آن پس بر كاغذها شعار توحيد-شهد الله انه لا اله الا هو-بنويسند و نيز به فرمانداران ساير ايالات اسلامى نيز فرمان داد كاغذهايى را كه نشان مشركانه‏ى مسيحيت دارد از بين ببرند و از كاغذهاى جديد استفاده كنند.
كاغذهاى جديد با نشان توحيد اسلامى رواج يافت و به شهرهاى روم نيز رسيد و خبر به قيصر بردند و او در نامه‏يى به‏«عبد الملك‏»نوشت:
صنعت كاغذ هماره با نشان رومى مى‏بود و اگر كار تو درمنع آن درست است پس خلفاى گذشته‏ى اسلام خطا كار بوده‏اند و اگر آنان به راه درست رفته‏اند پس تو در خطا هستى (25) ، من همراه اين نامه براى تو هديه‏اى لايق فرستادم و دوست دارم كه اجناس نشان دار را به حال سابق واگذارى و پاسخ مثبت تو موجب سپاسگزارى ما خواهد بود.عبد الملك هديه را نپذيرفت و به قاصد قيصر گفت:اين نامه پاسخى ندارد.
قيصر ديگر بار هديه‏اى دو چندان دفعه‏ى پيش براى او گسيل داشت و نوشت:
گمان مى‏كنم چون هديه را ناچيز دانستى نپذيرفتى،اينك دو برابر فرستادم و مايلم هديه را همراه با خواسته‏ى قبلى من بپذيرى.عبد الملك باز هديه را رد كرد و نامه را نيز بى جواب گذاشت.
قيصر اين بار به عبد الملك نوشت:دو بار هديه‏ى مرا رد كردى و خواسته مرا بر نياوردى براى سوم بار هديه را دو چندان سابق فرستادم و سوگند به مسيح اگر اجناس نشان دار را به حال پيش برنگردانى فرمان مى‏دهم تا زر و سيم را با دشنام به پيامبر اسلام سكه بزنند و تو مى‏دانى كه ضرب سكه ويژه‏ى ما روميان است،آنگاه چون سكه‏ها را با دشنام به پيامبرتان ببينى عرق شرم بر پيشانيت مى‏نشيند،پس همان بهتر كه هديه را بپذيرى و خواسته‏ى ما را بر آورى تا روابط دوستانه‏مان چون‏گذشته پا بر جا بماند.
عبد الملك در پاسخ بيچاره ماند و گفت فكر مى‏كنم كه ننگين‏ترين مولودى كه در اسلام زاده شده من باشم كه سبب اين كار شدم كه به رسول خدا (ص) دشنام دهند و با مسلمانان به مشورت پرداخت ولى هيچكس نتوانست چاره‏اى بينديشد،يكى از حاضران گفت:تو خود راه چاره را مى‏دانى اما به عمد آن را وا مى‏گذارى!
عبد الملك گفت:واى بر تو،چاره‏اى كه من مى‏دانم كدامست؟
گفت:بايد از«باقر»اهل بيت چاره‏ى اين مشكل را بجويى.
عبد الملك گفتار او را تصديق كرد و به فرماندار مدينه نوشت‏«امام باقر» (ع) را با احترام به شام بفرستد،و خود فرستاده‏ى قيصر را در شام نگهداشت تا امام عليه السلام بشام آمد و داستان را به او عرض كردند،فرمود:
تهديد قيصر در مورد پيامبر (ص) عملى نخواهد شد و خداوند اين كار را بر او ممكن نخواهد ساخت و راه چاره نيز آسان است،هم اكنون صنعتگران را گرد آور تا به ضرب سكه بپردازند و بر يك رو سوره‏ى توحيد و بر روى ديگر نام پيامبر (ص) را نقش كنند و بدين ترتيب از مسكوكات رومى بى نياز مى‏شويم.و توضيحاتى نيز در مورد وزن سكه‏ها فرمود تا وزن هر ده درهم از سه نوع سكه هفت مثقال باشد (26) و نيزفرمود نام شهرى كه در آن سكه مى‏زنند و تاريخ سال ضرب را هم بر سكه‏ها درج كنند.
عبد الملك دستور امام را عملى ساخت و به همه‏ى شهرهاى اسلامى نوشت كه معاملات بايد با سكه‏هاى جديد انجام شود و هر كس از سابق سكه‏اى دارد تحويل دهد و سكه‏ى اسلامى دريافت دارد،آنگاه فرستاده‏ى قيصر را از آنچه انجام شده بود آگاه ساخت و باز گرداند.
قيصر را از ماجرا خبر دادند و درباريان از او خواستند تا تهديد خود را عملى سازد،قيصر گفت: من خواستم عبد الملك را به خشم آورم و اينك اين كار بيهوده است چون در بلاد اسلام ديگر با پول رومى معامله نمى‏كنند 27) .
ياران و اصحاب امام
در مكتب امام ابو جعفر باقر العلوم-كه درود فرشتگان بر او-شاگردانى نمونه و ممتاز پرورش يافتند كه اينك به نام برخى از آنان اشاره مى‏شود:
1-«ابان بن تغلب‏»:محضر سه امام را دريافته بود-امام زين العابدين و امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهم السلام-ابان از شخصيتهاى علمى عصر خود بود و در تفسير،حديث،فقه، قرائت و لغت تسلط بسيارى داشت.والايى دانش ابان چنان بود كه امام باقر (ع) بدو فرمود در مسجد مدينه بنشين و براى مردمان فتوى بده زيرا دوست دارم مردم چون تويى را در ميان شيعيان ما ببينند.
ابان هر وقت‏به مدينه مى‏آمد حلقه‏هاى درس مى‏شكست و در مسجد جايگاه خطابه‏ى پيامبر را براى تدريس او خالى مى‏كردند.
چون خبر درگذشت ابان را به امام صادق (ع) عرض كردند فرمود:به خدا سوگند مرگ ابان قلبم را به درد آورد. (28)
2-«زراره‏»:دانشمندان شيعه ميان پروردگان امام باقر و امام صادق عليهما السلام شش تن را برتر مى‏شمرند و زراره يكى از آنهاست.امام صادق (ع) خود مى‏فرمود:اگر«بريد بن معويه‏»و«ابو بصير»و«محمد بن مسلم‏»و«زراره‏»نمى‏بودند آثار پيامبرى (معارف شيعه) از ميان مى‏رفت،آنان بر حلال و حرام خدا امينند.و باز مى‏فرمود:«بريد»و«زراره‏»و«محمد بن مسلم‏»و«احول‏»در زندگى و مرگ نزد من محبوبترين مردمانند.
زراره در دوستى امام چنان استوار بود كه امام صادق عليه السلام ناگزير شد براى حفظ جان او به عيبجويى و بدگويى او تظاهر كند و در پنهان بدو پيام داد اگر از تو بدگويى مى‏كنم براى ايمن داشتن توست زيرا دشمنان،ما را به هر كس علاقمند ببينند به آزار او مى‏كوشند...و تو به دوستى ما شهرت دارى و من ناچارم چنين تظاهر كنم...زراره از قرائت و فقه و كلام و شعر و ادب عرب بهره‏اى گسترده داشت و نشانه‏هاى فضيلت و ديندارى در او آشكار بود. (29)
3-«كميت اسدى‏»:شاعرى سر آمد بود و زبان گويايش در قالب نغز شعر در دفاع از اهل يت‏سخنان پر مغز مى‏سرود،شعرش چنان كوبنده و رسواگر بود كه پيوسته از طرف خلفاى اموى تهديد به مرگ مى‏شد.
باز گو كردن حقايق و به ويژه دفاع از اهل بيت پيامبر در آن زمان چنان خطرناك بود كه جز مردان مرد جرات اقدام بدان نداشتند،و كميت از قويترين چهره‏هايى است كه در دوران حكومت اموى از مرگ نهراسيد و تا آنجا كه يارايش بود حق گفت و سيماى امويان را بر مردم آشكار ساخت.
كميت در برخى از اشعار خويش امامان راستين را در برابر بنى اميه چنين معرفى مى‏كند:
«آن راهبران دادگر همچون بنى اميه نيستند كه انسانها وحيوانها را يكى بدانند،آنان همچون عبد الملك و وليد و سليمان و هشام اموى نيستند كه چون بر منبر نشينند سخنانى بگويند كه خود هرگز عمل نمى‏كنند،امويان سخنان پيامبر را مى‏گويند اما خود كارهاى زمان جاهليت را انجام مى‏دهند» (30)
كميت‏شيفته‏ى امام باقر (ع) بود و در راه اين مهر خويشتن را فراموش مى‏كرد،روزى در برابر امام و در مدح او اشعار شيوايى را كه سروده بود مى‏خواند،امام به كعبه رو كرد و سه بار فرمود: خدايا كميت را رحمت كن آنگاه به كميت فرمود صد هزار درهم از خاندانم براى تو جمع آورى كرده‏ام.
كميت گفت:به خدا سوگند هرگز سيم و زر نمى‏خواهم،فقط يكى از پيراهنهاى خود را به من عطا فرماييد.و امام پيراهن خود را به او داد. (31)
روزى ديگر در خدمت امام باقر نشسته بود،امام به دلتنگى از زمانه اين شعر بر خواند:
ذهب الذين يعاش فى اكنافهم لم يبق الا شاتم او حاسد
«رادمردانى كه مردم در پناهشان زندگى مى‏كردند رفتند و جز حسودان يا بدگويان كسى باقى نمانده است‏»
كميت فورا پاسخ داد:
و بقى على ظهر البسيطة واحد فهو المراد و انت ذاك الواحد
«اما بر روى زمين يكتن از آن بزرگمردان باقى است كه هم او مراد جهانيان است و تو آن يكتن هستى.» (32)
4-«محمد بن مسلم‏»:فقيه اهل بيت و از ياران راستين امام باقر و امام صادق عليهما السلام بود،چنانكه گفتيم امام صادق (ع) او را يكى از آن چهار تن به شمار آورده كه آثار پيامبرى بوجودشان پا بر جا و باقى است.
محمد كوفى بود و براى بهره‏گرفتن از دانش بيكران امام باقر (ع) به مدينه آمد و چهار سال در مدينه ماند.
«عبد الله بن ابى يعفور»مى‏گويد به امام صادق (ع) عرض كردم گاه از من سئوالاتى مى‏شود كه پاسخ آن را نمى‏دانم و به شما نيز دسترسى ندارم،چه كنم؟
امام‏«محمد بن مسلم‏»را به من معرفى كرد و فرمود:چرا از او نمى‏پرسى (33) ...
در كوفه زنى شب هنگام به خانه‏ى محمد بن مسلم آمد و گفت:همسر پسرم مرده است و فرزندى زنده در شكم دارد،تكليف ما چيست؟
«محمد بن مسلم‏»گفت:بنابر آنچه امام باقر العلوم (ع) فرموده است‏بايد شكم او را بشكافند و بچه را بيرون آورند،سپس مرده را دفن كنند.
آنگاه از زن پرسيد مرا از كجا يافتى؟
زن گفت:اين مساله را به نزد«ابو حنيفه‏»بردم و او گفت‏در اين باره چيزى نمى‏دانم ولى به نزد محمد بن مسلم برو و اگر فتوايى داد مرا آگاه ساز...
ديگر روز محمد بن مسلم در مسجد كوفه‏«ابو حنيفه‏»را ديد كه در جمع اصحاب خويش همان مساله را طرح كرده مى‏خواهد پاسخ را به نام خود به آنان بگويد!
«محمد»به طعنه سرفه‏يى كرد و ابو حنيفه دريافت و گفت‏«خدايت‏بيامرزد بگذار زندگى كنيم (34) »
شهادت امام باقر عليه السلام
امام گرامى باقر العلوم،هفتم ذيحجه‏ى سال 114 هجرى در پنجاه و هفت‏سالگى در زمان ستمگر اموى‏«هشام بن عبد الملك‏»مسموم و شهيد شد،در شامگاه وفات به امام صادق عليه السلام فرمود:«من امشب جهان را بدرود خواهم گفت،هم اكنون پدرم را ديدم كه شربتى گوارا نزد من آورد و نوشيدم و مرا به سراى جاويد و ديدار حق بشارت داد»
ديگر روز تن پاك آن درياى بيكران دانش خدايى را در خاك بقيع كنار آرامگاه امام مجتبى و امام سجاد عليهما السلام به خاك سپردند،سلام خدا بر او باد (35) .
و اينك در نشيب پايان موجى از دانش آن گرامى را در سخنان زير به تماشا بنشينيم:
دروغ خرابى ايمان است (36) .
مؤمن،ترسو و حريص و بخيل نمى‏شود (37) .
حريص بر دنيا همچون كرم ابريشم است كه هر چه پيله را بر خود بيشتر بپيچد بيرون آمدنش مشكلتر مى‏شود (38) ...
از طعن بر مؤمنان بپرهيزيد (39) .
برادر مسلمانت را دوست‏بدار و براى او آنچه براى خود مى‏خواهى بخواه و آنچه را بر خود نمى‏پسندى بر او نپسند (40) .
...اگر مسلمانى براى ديدار يا حاجتى به خانه‏ى مسلمانى بيايد و او در خانه باشد و اجازه‏ى ورود به او ندهد و خود نيز به ديدار او بيرون نيايد،پيوسته اين صاحب خانه در لعنت‏خدا خواهد بود تا آنگاه كه يكديگر را ملاقات كنند (41) ...
همانا خداوند با حيا و بردبار را دوست مى‏دارد (42) .
آنكه خشمش را از مردم باز دارد خداوند عذاب قيامت را از او باز دارد (43) .
آنانكه امر به معروف و نهى از منكر را عيب مى‏دانند بد مردمانى هستند (44) .
همانا خداوند بنده‏يى را كه دشمن داخل خانه‏ى او شود و او با وى مبارزه نكند دشمن دارد (45) .
«پايان‏»
پى‏نوشته:
1- مصباح المتهجد شيخ طوسى ص 557
2- امام صادق (ع) در باره‏«ام عبد الله‏»فرمود از زنهاى با ايمان و پرهيزكار و نيكو كار بود... تواريخ النبى و الآل تسترى ص 47
3- امالى شيخ صدوق ص 211 چاپ سنگى
4- علل الشرايع شيخ صدوق ج 1 ص 222 چاپ قم
5- ارشاد شيخ مفيد ص 246 چاپ آخوندى
6- ارشاد شيخ مفيد ص 246 چاپ آخوندى
7- مناقب ابن شهر آشوب ج 3 ص 329 چاپ نجف
8- بحار الانوار ج 46 ص 243 به نقل از خرائج راوندى.
9- بحار الانوار ج 46 ص 243 به نقل از خرائج رواندى
10- بحار الانوار ج 46 ص 247 به نقل از خرائج رواندى
11- تعقيب:دعاها و ذكرهايى است كه بدون فاصله پس از نماز مى‏خوانند.
12- امالى شيخ طوسى ص 261 چاپ سنگى با اختصار
13- ارشاد مفيد چاپ آخوندى ص 247
14- سوره‏ى مائده آيه‏ى 3
15- سوره‏ى القيامه آيه‏ى 16
16- سوره‏ى الحاقه آيه‏ى 12
17- سوره نحل آيه‏ى 89
18- سوره‏ى يس آيه‏ى 12
19- سوره‏ى انعام آيه‏ى 38
20- دلائل الامامة طبرى شيعى ص 104- 106 چاپ دوم نجف.با اختصار و نقل به معنى در پاره‏اى از جملات
21- سوره بقره آيه‏ى 187
22- سوره‏ى انعام آيه‏ى 124
23- مستفاد از كافى ج 8 ص 349.
24- برخى از دانشمندان اين موضوع را به امام سجاد عليه السلام نسبت داده‏اند و برخى ديگر گفته‏اند امام باقر (ع) به دستور امام سجاد عليه السلام اين پيشنهاد را كرده است.براى اطلاع بيشتر به كتاب العقد المنير ج 1 مراجعه شود
25- قيصر با اين مقدمه مى‏خواست تعصب عبد الملك را بر انگيزد تا براى تصويب كار خلفاى گذشته از منع كاغذ رومى دست‏باز دارد.
26- امام عليه السلام فرمود:سه نوع سكه ضرب شود،نوع اول هر درهم يك مثقال و ده‏درهم آن 10 مثقال،و نوع دوم هر ده درهم 6 مثقال و نوع سوم هر ده درهم 5 مثقال باشد بدين ترتيب هر سى درهم از سه نوع 21 مثقال مى‏شد و اين برابر با سكه‏هاى رومى بود و مسلمانان موظف بودند سى درهم رومى كه 21 مثقال بود بياورند و سى درهم جديد بگيرند.
27- «المحاسن و المساوى بيهقى‏»ج 2 ص 232- 236 چاپ مصر- «حيوة الحيوان دميرى‏»چاپ سنگى ص 24با اختصار و نقل به معنى در پاره‏اى از جملات.
توجه:در اين داستان خوانديم كه سكه‏هاى اسلامى در زمان امام باقر (ع) به صلاح ديد آن بزرگوار ساخته و رائج‏شده است و اين مطلب با آنچه در برخى از كتابها آمده است كه در زمان حضرت على (ع) در بصره به دستور آن حضرت سكه‏هاى اسلامى زده شده و آن حضرت پايه گذار آن بوده منافاتى ندارد زيرا منظور اين است كه آغاز سكه زدن در زمان حضرت على عليه السلام بوده و تكميل و شيوع آن در زمان امام باقر عليه السلام انجام شده است‏براى اطلاع بيشتر به كتاب غاية التعديل مرحوم سردار كابلى ص 16 مراجعه شود.
28- جامع الروات ج 1 ص 9
29- جامع الروات ج 1 ص 117 و 324- 325
30- الشيعة و الحاكمون ص 128
31- سفينة البحار ج 2 ص 496
32- منتهى الآمال چاپ 1372 قمرى ص 7 ج 2
33- تحفة الاحباب محدث قمى ص 351- جامع الرواة ج 2 ص 164
34- رجال كشى ص 162 چاپ دانشگاه مشهد
35- به كتاب‏هاى:كافى ج ا ص 469 و ج 5 ص 117 و بصائر الدرجات ص 141 چاپ سنگى و تواريخ النبى و الآل تسترى ص 40 و انوار البهيه محدث قمى ص 69 چاپ سنگى مراجعه شود.
36- و 37- و 38- وسائل الشيعه چاپ سنگى ج 2 ص 233 و 6 و 474
39- و 40- و 41- و 42- و 43- همان كتاب ج 2 صفحات 240 و 229 و 231 و 455 و 469.
44- فروع كافى ص 343
45- وسائل الشيعة ج 2 ص 433

+  نوشته شده به قلم الشيعه | 

عکس ها با کیفیت بالا است جهت مشاهده عکس ها با کیفیت بالا , کافی است تصاویر را در سیستم خود ذخیره و سپس عکس ها رامشاهده نمایید.

      

       

     

   

 

  

+  نوشته شده به قلم الشيعه | 

علامه امینی


 
میلاد نور
زمین و آسمان تبریز نور باران بود. بوی گل محمدی در فضای شهر پیچیده بود. بوی بهار می‎آمد. تبریز در شبی رؤیایی به سر می‎برد. صدای حمد و تهلیل و تكبیر از همه جا بلند بود. علی ـ علیه السلام ـ آن شاهكار آفرینش از خدای كعبه مولودی خواسته بود، خجسته، تا یاد حماسه بزرگ غدیر را زنده كند.
باغبان آفرینش، ندای علی ـ علیه السلام ـ را چگونه بی‎پاسخ می‎گذاشت؟
علی ـ علیه السلام ـ نور خدا، امید امت، فیض حق بود. دعایش مستجاب می‎گردید. خطه شیران، تبریز به امید طلوع بامدادی بود كه ناگه بانگ تكبیر مؤذن، شب را شكست و از نور خبر داد.
هزار و سیصد و بیست سال از هجرت رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ، از مكه به مدینه می‎گذشت كه «آقا میرزا احمد» صاحب پسر شد. سر به خاك سائید و طلوع آفتاب زندگی در خانه‎اش را سپاس نهاد. در كنار بستر كودك جای گرفت، بغل كرد، بوسید و بوئیدش. اشك شوق از دیدگانش بسان مرواریدی بر گونه كودك غلطید. سیمای طفل با جذبه و نوری كه در آن بود پدر را از خود برده بود. چشم از رخ فرزند بر نمی‎داشت. پدر نام فرزندش را «عبد الحسین» نامید تا در سیر امامت و شهادت و حماسه و ایثار گام نهد و بدین صورت عشق وافر خود به پیشوای سوم شیعیان را از خود متبلور ساخت.
سوره تربیت
روزها گذشت. فرزند به دوره‎ای از زندگی رسید كه می‎توانست تعالیم پدر را به جان بپذیرد. او دیگر به بازی كم توجه شده بود و در عالم خیال سیر می‎كرد. می‎خواست بداند بیاموزد و در هستی اندیشه كند. نخست آموزه‎های مادر را فرا گرفت. آیات قرآنی و سوره‎های كوتاهی كه با اوزان مخصوص جان او را صیقلی می‎داد. تا نوبت به تعالیم پدر شد. آقا میرزا احمد از دانشمندان نامی تبریز كه در سال 1287 هجری قمری در قریه «سُرُدها» از نواحی تبریز متولد شده بود. از سال 1304 برای ادامه تحصیل به شهر آمده و بعد از فراگیری مقدمات، در محضر درس علامه بزرگوار مرحوم حاج میرزا اسد الله حضور یافت و به مرتبه‎ای از دانش پژوهی رسید كه صلاحیت علمی آن بزرگ از طرف زعیم بزرگوار حضرت آیه الله میرزا علی آقای شیرازی و فقیه برجسته حاج میرزا علی ایروانی مورد تأیید واقع شد.
علم و عمل از وی شخصیتی برجسته ساخته بود. حْسن سیرت، آراستگی طبیعت و پرهیزكاری وی زبانزد خاص و عام بود.[1]
وی اكنون تربیت فرزند خویش را بر عهده می‎گرفت تا به نیكی به بار آید و با دین محمدی و آئین علوی آشنا گردد. عبد الحسین به چنین پدری افتخار می‎كرد و خدای را سپاس می‎گفت كه در خانه علم و تقوا تولد یافته و تربیت می‎شود.
آموزش علوم توسط پدر شروع شد و در طی سالها آموزش ادبیات فارسی و عربی، منطق، فقه و اصول انجام گرفت. عبد الحسین همان گونه كه دروس متداول حوزه‎های علمیه را فرا می‎گرفت و به حفظ اشعاری چون «الفیه ابن مالك» در علم نحو می‎پرداخت، در سایه هدایت پدر، اشعاری هم از بزرگان دین حفظ كرد.
از اولین شعرهایی كه پدر، فرزند و شاگردش را به آموختن و حفظ آن تشویق كرد، شعری از حضرت علی ـ علیه السلام ـ بود.[2] او می‎دانست همان گونه كه برای علم نحو ابیاتی قرار داده شده است تا با حفظ آنها اصول آن علم به آسانی در دست باشد، باید اصول اعتقادات را هم از این طریق به شاگردان مكتب توحید آموخت.
عبد الحسین كتابهای مختلفی در حدیث و اعتقادات را نزد پدر خواند و از آنها بهره برد. و مسایل مشكل را با استاد در میان نهاد و به حل آنها پرداخت. اهتمام به قرآن و حدیث، به خصوص به نهج البلاغه، وی را عاشق امام علی ـ علیه السلام ـ كرد. چه نیك به یاد داشت آن سخن گران مایه را كه: «هیچ آیه‎ای در قرآن كریم نیست كه اول آن «یا ایها الذین آمنوا» باشد، مگر آن كه علی ابن ابیطالب ـ علیه السلام ـ سردار مخاطبان آن آیه و امیر و شریف و اول ایشان است».[3]
قرآن و نهج البلاغه دو كتاب گران قدر برای این محصّل جوان بود. وی این دو كتاب را بارها مطالعه كرده و در معانی آن دقیق شده بود. گاهی در مطالعه این دو كتاب می‎گریست و نم نم اشك بر گونه‎اش جاری می‎شد و چون درّی گران مایه در سینه وی نهان می‎گردید.
جدّ وی «مولی نجفعلی» مشهور به «امین الشرع» از اهالی آذربایجان بود كه سال 1275 هجری قمری متولد شده و خویشتن را به علم و ادب و پاكی و پرهیزكاری آراسته بود. آن بزرگ شیفته جمع آثار ائمه اطهار ـ علیهم السلام ـ بود و از آن جا كه از ادب فارسی و تركی بهره وافر برده بود، قصایدی چند به این دو زبان داشت. خانواده عبدالحسین به مناسبت شهادت جدّش به «امینی» معروف شده است. عبد الحسین هم راهی را در پیش گرفته بود كه امین شرع و مدافع اسلام ناب محمّدی و علوی باشد.
هجرت عشق
سال 1342 هجری بود، عبد الحسین بیست و دو سال در كنار پدر با نشست و برخاست او و درسهای علمی و عملی‎اش، با اسلام و قرآن آشنا شده بود و از محضر بزرگان دیگری چون جناب حاج سید محمد مؤلف «مصباح السالكین» مشهور به «مولانا» و جناب حاج سید مرتضی خسرو شاهی صاحب «اهداء الحقیر در معنی حدیث غدیر» و جناب شیخ حسین مؤلف «هدیه الانام» بهره‎های علمی برده بود.
عشق به امام علی ـ علیه السلام ـ و علاقه به تحصیل عالی وی را به كوی عشق هدایت كرد. «نجف اشرف»، شهری كه سابقه تاریخی آن بر همگان روشن است. حوزه علمیه نجف از دیرباز جایگاهی برای رشد و تعالی دانشجویان علوم اسلامی بود و اینك مسافر عاشق می‎خواست به شهر علم وارد شود.
عبد الحسین داستان هجرت را با پدر در میان نهاد. پدر بر قامت برومند فرزند نظری انداخت و با دیدگانی اشكبار بر هجرت فرزند پاسخ مثبت داد. پدر از ندای امام آگاه بود و از جاذبه علی ـ علیه السلام ـ حكایات فراوانی به خاطر داشت. چگونه می‎توانست عاشق را از معشوق دور نگاه دارد؟ كه او بی‎عشق افسرده می‎شد و این بر پدر سخت گران بود. پدر لذت دیدار و هم نوایی با فرزند را از دامن شست و وی را به امام علی ـ علیه السلام ـ بخشید و فرزندش امام حسین ـ علیه السلام ـ. همان گونه كه فرزند از لذات مادی به حیات جاوید رو آورده بود.
امینی هوا خواه علی ـ علیه السلام ـ بود و خود می‎دانست كه علی ـ علیه السلام ـ او را به شهر خویش فرا خوانده است از این رو ملامت سرزنشگران و كور دلان را به هیچ انگاشت و زیر لب زمزمه می‎نمود:
ملك در سجده آدم، زمین بوس تو نیت كرد
كه در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی
شهر نجف با سابقه دیرینه، از عصر شیخ طوسی مهد علم و تقوی و فضیلت بود و بزرگ دانشگاه عالم تشیع محسوب می‎گشت و با آشفته بازاری كه در ایران ـ در آغاز كودتا و سپس سلطنت رضا خان ـ به وجود آمده بود، محل مناسبی برای تحصیل به شمار می‎رفت.
و امینی در صدد بود با تحصیل در عتبات به جهاد علمی پردازد، عالمی فریادگر شود و مسیر حق را تداوم بخشد. وی با هجرت به نجف در صدر تكمیل معارف الهی بود. از این رو در مكتب درس حضرات آیات سید محمد فیروز آبادی ـ متوفی 1345 هجری قمری ـ و سید ابوتراب خوانساری ـ متوفی 1346 هجری قمری ـ حاضر شد:
سپاه شقایق
شیخ مصلح سرزمین عشق، امینی در روزگاری به شهر علی ابن ابیطالب ـ علیه السلام ـ وارد شده بود كه با از هم پاشیدن امپراطوری عثمانی، عراق به دست انگلیسیهای ناپاك افتاده بود.
وی هنوز شهدای انقلاب مشروطیت را به خاطر داشت كه با مظلومیتی دیگر مواجه شد و در صدد بر آمد تا با یاد شهیدان راه فضیلت، امت متفرق اسلامی را به وحدت و اخوّت اسلامی دعوت نماید. چرا كه خون شهیدان رایج‎ترین سكه تاریخ بشریت در راه آزادی و استقلال و امت اسلامی است. و این سكه طلائی نه در ضرابخانه‎های آزادیخواهان، بلكه در ضرابخانه‎های مستبدان به نفع امت اسلام زده شده است.
علامه امینی زندگی شهدای راه حق و فضیلت را اولین تألیف خویش قرار داد تا با جمع آوری گلهای بوستان فضیلت امت اسلامی را به بزرگ آرمان الهی سوق دهد. آرمان والایی كه برای تحقق آن رادمردان بسیاری وضوی خون ساخته بودند و در محراب عشق به نماز ایستادند.
علامه امینی در اولین تألیف خویش ابداع و ابتكاری به كار برد كه پیش از آن كسی به انجامش موفق نشده بود. با تألیف گرانبهای «شهداء الفضیله» گوی سبقت را از همگان ربوده و بر گذشتگان و معاصران خویش برتری یافت. از كتابهای قدیمی كه در معرض نابودی و فراموشی بود گزارشاتی درباره علمای گذشته و قریب العهد فراهم آورده و به جاودانگی رساند.
بدین منظور بار سفر بسته و كشورها پیمود تا با رنج بسیار، كه برای هر كس تحمل پذیر نیست، این مجموعه از شرح حال را گرد آورد. كتابخانه‎های ایران و عراق را زیر پا گذاشته و در كتابهای خطی كمیاب به دنبال مردانی گشته كه به راه حق شهید گشته‎اند، وی پس از صرف سالها و ماهها این مهم را به انجام رساند.[4] و پس از این تألیف به عنوان مجاهدی نستوه زبانزد خاص و عام شد.
برخی از دانشمندان اسلامی كه با تقریظهای خود این اثر جاودانه را ستودند، عبارتند از:
1. بزرگ مرجع شیعه آیه الله سید ابوالحسن اصفهانی.
2. آیه الله العظمی حاج آقا حسین طباطبایی قمی.
3. آیه الله شیخ محمد حسین غروی اصفهانی.
4. علامه محقق شیخ آقا بزرگ تهرانی.
به این ترتیب علامه امینی، با «شهداء الفضیله» مواضع صد و سی تن از علمای دین و پیروان علی ـ علیه السلام ـ و آل علی ـ علیه السلام ـ را از قرن چهارم تا چهاردهم به رشته تحریر در آورد. تا امت اسلامی هم چنان سر فراز و استوار در مقابل فتنه‎های دشمنان ایستادگی نمایند.
زمانی كه استعمارگران با ترتیب دادن جنگهای جهانی درصدد بر آمدند تا ملل اسلامی را مورد تجاوز قرار داده و جزو مستعمرات خویش درآورند. امینی با تألیف كتاب شریف شهداء الفضیله بزرگ اسوه‎های شجاعت و ایثار را در مقابل مردم غیور مسلمان سامان داد و آنان را به پایداری و استقامت فرا خواند.
در این دوره است كه مجتهد مجاهد تبریز، آقا میرزا صادق تبریزی (1274ـ1351) علیه فساد و استبداد رضا خانی نهضت را شكل می‎دهد و آیه الله العظمی حاج آقا حسین قمی (1282ـ1366) نهضت خراسان را رهبری می‎نماید[5] و آیه الله كاشانی كه تازه از عراق به جبهه جنگ علیه انگلیس به ایران آمده است، حركت سیاسی خود را در مقابل استبداد رضا خانی آغاز نموده است.
غوّاص بحر معانی
علامه امینی به عنوان محدث، مفسر، فیلسوف و متكلم و فقیه دست به تحقیقات دامنه داری می‎زند. شیخ بزرگوار در صدد است فلسفه سیاسی اسلام را در هر صورت ممكن برای مردم كوچه و بازار هم قابل فهم نماید. هر چند كه بعضی از بزرگان علم هم از آن غافل مانده‎اند.
با تحقیق و تعلیق بر كتاب «كامل الزیارات» ابن قولویه قمی كه از مشایخ شیعه محسوب می‎گردد، معتبرترین متون زیارات را در اختیار امت اسلامی قرار می‎دهد و با تألیف «اَدَبُ الزّائر لِمَنْ یَمُمُّ الحائر» كه شرح آداب زیارت حضرت امام حسین ـ علیه السلام ـ است، فلسفه زیارت را بیان می‎دارد.
در این باره شیخ مصلح، عبد الحسین امینی سالهاست كه در پای مكتب درس اساتید بزرگی نشسته و فقه و اصول و فلسفه و كلام اسلامی را فرا گرفته است. از این رو «ثمرات الاسفار» را در دو جلد فراهم می‎آورد و بر «رسائل» و «مكاسب» شیخ اعظم انصاری حاشیه می‎نویسد.
هم چنین رساله‎ای درباره «نیّت» می‎نگارد و رساله‎ای در بیان «حقیقت زیارت»، تا به علمای پاكستان پاسخ داده باشد و رساله‎ای در علم «درایه الحدیث».
علامه امینی با تألیفات گران قدر خویش جنبه علمی و نهاد وقّاد خود را در معرض معاصران قرار می‎دهد و از حضرت آیه الله العظمی سید ابو الحسن اصفهانی و حضرت آیه الله علامه حاج میرزا محمد حسین نائینی و حضرت آیه الله العظمی شیخ عبدالكریم حائری و حضرت آیه الله شیخ محمد حسین كمپانی اصفهانی، اجازه اجتهاد دریافت می‎دارد. و به زادگاه خویش تبریز باز می‎گردد تا امین الشرع دیار خویش باشد. اما دل او دیگر بار آهنگ نجف می‎كند.
اینك او رو به قرآن كریم آورده است تا برنامه زندگی بشر و سعادت و خوشبختی و كام روائی وی را از كتاب الهی استخراج نماید. شاگرد مكتب وحی آیاتی از كتاب مبین را بر می‎گزیند و به تفسیر آن می‎نشیند.
ـ سوره اعراف، آیه 172، «میثاق الاول»
ـ سوره اعراف، آیه 180
ـ سوره واقعه، آیه 7
ـ سوره مؤمن، آیه 11
آن گاه «العِترَهُ الطّاهِرَهُ فی الكتابِ العزیز» را می‎نگارد و حق اولویّت و مولویّت خاندان رسالت را تبیین می‎نماید.
شهر آرمانی غدیر
تألیف رسالات گوناگون، جان شیفته وی را خوشنود نساخت. لذا بر آن شد، مدینه فاضله اسلامی را به صورت منقحی امت اسلامی عرضه دارد و داستان سال دهم هجرت را در خاطره‎ها زنده كند و آن زمانی است كه استعمارگران با حیله‎های خاص خود امپراطوری عثمانی را از بین برده‎اند و در عرصه عقیدتی دولت سنّی مذهبی را كه به عنوان حكومت اسلامی بر سرزمین پهناوری حكومت می‎كرد، از صحنه خارج ساخته‎اند. علامه امینی به عنوان آسیب شناس اجتماعی، این گونه تشخیص داد كه با زوال دولت عثمانی نباید به دولتهای استعمارگر اجازه داد، تا جایگزین دولت و لو ظاهر اسلامی شوند.
از دیدگاه او، امت اسلام كه با زوال دولت 632 ساله عثمانی روبرو گشته است، و تلخی‎های بسیار چشیده، بهتر است، نظام مدینه فاضله اسلامی را كه در آن اصل بنیادی غدیر مطرح است، تجربه نماید. نظامی كه پیامبر جز به آن سفارش نفرموده است.
علامه امینی با تألیف «الغدیر» خاطرات عصر نبوی را تجدید می‎كند، عصری كه سروری از آن امت قرآنی است و رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ رهبری آن را بر عهده دارد و بعد از خود، ولایت علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ را معرفی كرده است.
امینی، احیاگر سنت نبوی، با «الغدیر» جلوه‎های شوكت و عظمت امت اسلامی را در خاطره‎ها زنده می‎دارد و اصل اصیل و محور حكومت قرآنی، جریان غدیر خم را یاد آور می‎شود.
امینی در عصری زندگی می‎كند كه شكست دولت عثمانی روی داده است. شكستی كه اگر «اصل غدیر» و رهبری امت آن گونه كه پیامبر اسلام و قرآن كریم فرموده، اجرا می‎گردید، روی نمی‎داد و انگلیس را جرأت آن نبود كه عراق را جزء مستعمرات خویش در آورد.
امینی احیاگر مدینه فاضله قرآنی، با قرآن و حدیث و شعر و حماسه، مبانی فلسفه سیاسی اسلام را به جهانیان ابلاغ نمود. وی علاوه بر این كه با رجوع به قرآن و سنت و رعایت موازین «سند شناسی» و «نقد حدیث» حقائق غیر قابل انكاری را پیش چشم امت اسلامی نهاد و مسأله اختلاف اهل یك كتاب و قبله را از میان برداشت. جهانیان را به این مسأله واقف ساخت كه فلسفه امامت و رهبری از اصول شناخته شده تشیع، از مبانی اصیل اسلامی است كه با رعایت آن حكومت اسلامی برقرار می‎گردد، آن گونه كه در صدر اسلام رسول اعظم الهی و امیر مؤمنان با تكیه به این اصل، حكومت اسلامی را بنیاد نهاده و حیات سیاسی اسلام را استمرار بخشیدند.
علامه مصلح با نقد آثار و تألیفات كسانی چون «ابن تیمیه»، «آلوسی»، «قصیمی» و «رشید رضا» در صدد بر آمد وحدت و اخوت اسلامی را در جهان اسلام بگستراند و تخمهای نفاق و تفرقه را بخشكاند. وی در پی اسناد حدیث غدیر، بیست و چهار كتاب تاریخی، بیست و هفت محدث و چهارده مفسر قرآن و هفت متكلم اسلامی را می‎یابد كه به نقد حدیث غدیر پرداخته‎اند. آن گاه راویان حدیث غدیر از صحابه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ را به ترتیب حروف الفبا ذكر می‎كند.
وی یكصد و ده تن از اصحاب را نام می‎برد كه حدیث غدیر را روایت كرده‎اند و به نام هشتاد و چهار تابعی اشاره می‎نماید. سپس طبقات راویان حدیث غدیر از علما را بر می‎شمارد از علمای قرن دوم هجری تا قرن چهاردهم سیصد و شصت تن را ذكر می‎كند كه به نقل از حدیث شریف غدیر موفق شده‎اند و علامه مجاهد برای یافتن مدارك معتبر بارها به اقصی نقاط جهان مسافرت می‎نماید تا آن چه را كه از دین الهی در مورد خلافت كبری فرود آمده، به امت اسلام برساند. وی نخست در كتاب گران قدر الغدیر به آیاتی كه در خصوص امیر مؤمنان علی ـ علیه السلام ـ فرود آمده، می‎پردازد، برخی از این آیات نورانی عبارتند از:
آیه تبلیغ[6]، آیه اكمال دین[7]، آیات سوره معارج[8]، آیه ولایت[9]، سوره هل اتی. هم چنین احادیث نبوی و سخنان پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ را با آمیختگی شگرفی در آغاز و انجام سخن و یا در مقام استدلال و تأیید و تضمین یاد آور می‎شود كه بعضی از این احادیث به قرار زیر می‎باشند.
حدیث غدیر و ولایت، حدیث أخاء، حدیث منزلت، حدیث ثقلین، حدیث علی مع الحق و الحق مع علی، حدیث تبلیغ، حدیث انذار العشیره، حدیث اِنَّ علیاً اوّل من اسلم و آمن و صلّی، حدیث ردّ الشمس، حدیث سد الابواب، و صدها حدیث دیگر كه در فضل و بزرگی وصی بر حق حضرت رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ، بر زبان پیامبر اسلام جاری گشته است.
دكتر سید جعفر شهیدی كه خود در نجف و تهران از یاران آن فرزانه بود، نقل می‎كند كه روزی علامه امینی به من گفت:
«برای تألیف «الغدیر» ده هزار جلد كتاب خوانده‎ام».
وی در ادامه سخن می‎گوید:
«او مردی گزافه گو نبود. وقتی می‎گفت كتابی را خوانده‎ام، به درستی خوانده و در ذهن سپرده و از آن یاد داشت برداشته بود».[10]
علامه نستوه پس از بررسی اسناد حدیث غدیر و اثبات واقعه مهم عصر نبوی، شاعران چهارده قرن را كه از سفره قرآن توشه برداشته بودند، به شهادت آورد. تا هم یادی از نام آوران و مبارزان مكتب ارجمند علوی كرده باشد و هم فضایل امام علی ـ علیه السلام ـ، وصی حضرت رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ را به اثبات رساند. وی ادب متعهد شیعی را یكی دیگر از حجتهای واقعه غدیر دانست و برای فراهم آوردن شعر بزرگ مردان فضیلت سالها تلاش پیگیر نمود. تا علاوه بر گرد آوری شعر حماسه سرایان غدیر، اشتباهات عمدی محققین مغرض را بر ملا سازد.
سال 1364/1324 چاپ اول كتاب الغدیر در نجف آغاز می‎شود و تا نه جلد آن به طبع رسیده و در سراسر ممالك اسلامی و غیر آن منتشر می‎گردد. با انتشار كتاب گران مایه «الغدیر» سیل نامه‎ها و ستایشها به دانشمند فرزانه و علامه خبیر ارسال می‎شود. این تقریظها گاه از دانشمندان بزرگ شیعه و اهل سنت است و گاه از پادشاهان كشورهای اسلامی.
نكته واحدی كه در تمام ستایشها به چشم می‎خورد. پذیرش غدیر است به عنوان محور حركت اسلامی و بنیان حكومت دینی و مذهبی اسلام. پادشاهان فرصت طلب درصدد هستند تا این جنبش دینی را به نفع خود به پایان رسانند ولی دانشمندان از جایگاهی بی‎غرضانه به مسأله می‎اندیشند و در حقیقت زنجیر متصل به وحی را بعد از قرنها به راهنمایی مصلح بزرگ حضرت علامه امینی می‎یابند.
شیخ محمد سعید دحدوح از دانشمندان متتبع و امام جمعه و جماعت «اریحا» از نواحی حلب نامه‎ای ادیبانه به مؤلف «الغدیر» نگاشته و در آن این گونه می‎گوید:
«آقای من، كتاب «الغدیر» را دریافت كردم و آن را مورد مطالعه قرار دادم ... قبل از آن كه در امواج انبوه معانی آن وارد شوم نیروی فكر و اندیشه‎ام در آن شناور گشت و شمه‎ای از آن را با ذائقه روحی خویش چشیدم. احساس نمودم كه این همان یگانه سرچشمه و منبع آب گوارائی است كه هرگز دگرگون نشود. این منبع جوشان معانی از آب باران صاف‎تر و گواراتر و از مشك خوشبوتر است...».[11]
بوستان هدایت
صاحب الغدیر سال 1373 هجری قمری، هشت سال پس از انتشار نخستین جلد «الغدیر» به تأسیس كتابخانه‎ای اقدام نمود كه نام آن را «مكتبه الامام امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ» نهاد و در روز عید غدیر افتتاح كرد.
آغاز فعالیت این كتابخانه با 42000 جلد كتاب خطی و چاپی بود. در تأسیس این كتابخانه نسخه‎های خطی از كتابخانه‎های معتبری تهیه شد.
وفات
تلاش بی‎پایان، معمار مدینه غدیر را دچار فتور جسمی كرد و بیمار شد. بیماری اندك اندك رو به فزونی گرفت. وی از كار باز ماند. كتاب از جلو دیدگانش دور شد و قلم از حركت ایستاد. بیماری و بستری شدن علامه حدود دو سال به طول انجامید و معالجات خارج از كشور هم مفید واقع نشد تا این كه آیتی از آیات الهی و عاشقی از عاشقان ولایت و مجاهدی نستوه روز جمعه 12 تیرماه 1349 برابر 28 ربیع الثانی 1390 هجری قمری نزدیك ظهر بدرود جهان گفت. وی كه همواره در نماز بود و جز به عبادت خدای كعبه و خدمت به مولود آن كاری دیگر نداشت، در شصت و هشت سالگی از دنیا رفت و جهانی را در غم ارتحال خویش فرو برد.
الغدیر وی چراغ خانه دلهای با صفا شد و مشعل هدایت امت اسلامی.
[1] . الغدیر، علامه امینی، ج 1، ص 156، ترجمه، مقدمه.
[2] . (ر.ك: همان، ج 2، ص 25؛ ترجمه، ج 3، ص 43ـ44).
[3] . اعتقادات، شیخ صدوق، ص 110.
[4] . «شهداء الفضیله»، مقدمه، استاد دانشمند شیخ محمد خلیل الزین عاملی، ص 4.
[5] . اندیشه اصلاحی در نهضتهای اسلامی، محمد جواد صاحبی، ص 209ـ208.
[6] . مائده، 67.
[7] . مائده، 5.
[8] . معارج، 3ـ1.
[9] . مائده، 55.
[10] . حماسه غدیر، محمد رضا حكیمی، ص 480.
[11] . الغدیر، ج 1، ترجمه، ص 16 و 17.

+  نوشته شده به قلم الشيعه | 

شهید سيد جمال الدين اسدآبادي

زندگينامه

سيد جمال در سال 1217 شمسي، در اسدآباد همدان در خانواده اي روحاني چشم به جهان گشود. نسب وي به امام حسين عليه السلام منتهي مي گردد. پدرش سيد صفدر و مادرش سكينه بيگم، دختر مرحوم ميرشرف الدين حسيني قاضي است.

از پنج سالگي فراگيري دانش را نزد پدر آغاز، و با قرآن و كتابهاي فارسي و قواعد عربي آشنا گرديد و به خاطر استعداد و نبوغي كه داشت، به زودي با تفسير قرآن آشنا شد و براي ادامه تحصيل به شهرستان قزوين و سپس به تهران عزيمت كرد و در سال 1228 شمسي، عازم نجف، و از محضر دو مرجع تقليد بزرگ زمان شيخ مرتضي انصاري در فقه و اصول و ملاحسين قلي درجزيني همداني در اخلاق و عرفان بهره هاي علمي و معنوي فراوان برد.

در سال 1232 شمسي، بنا به دستور شيخ انصاري، عازم هندوستان شد و در آن جا ضمن آشنايي با علوم جديد، كوشش كرد تا مردم و به ويژه مسلمانان را عليه استعمار انگليس بسيج كند و به مبارزه وا دارد، اما به دليل سلطه همه جانبه انگليسي ها پس از يك سال و نيم اقامت در آن ديار، مجبور به ترك آن جا شد و به ممالك عثماني رفت و چون با حسادت علماي درباري آن جا مواجه شد، ناگزير به مصر عزيمت كرد. در مصر توانست يك نهضت فكري ضد استعمار و ضد انگليس را پايه گذاري كند و تشكيلاتي به نام انجمن مخفي به وجود آورد، اما بر اثر فشار انگلستان مجبور به ترك مصر شد. اين حركت فكري توسط شاگردانش از جمله شيخ محمد عبده دنبال شد و در سالهاي بعد زمينه ساز قيام مردم مصر عليه استعمار انگلستان گرديد.

سيد جمال پس از ترك مصر، مدتي در هندوستان ماند و آنگاه روانه اروپا شد. در پاريس با همكاري محمد عبده دست به انتشار روزنامه ي «عروة الوثقي» زد و به پاسخگويي به «ارنست رنان» كه مقالاتي عليه اسلام در يكي از روزنامه هاي پاريس مي نوشت، پرداخت.

سيد به دعوت ناصر الدين شاه به ايران آمد و گمان مي كرد كه مي تواند با نزديكي به شاه انديشه هاي اصلاح طلبانه ي خود را به اجرا بگذارد، اما چون ماهيت و طبع شاهانه با هيچ اصلاحي موافق نبود و سيد نيز آشكارا شاه را عامل بدبختي هاي مردم ايران معرفي مي كرد، از ايران اخراج شد. سيد جمال وقتي براي دومين بار به ايران آمد، به آستانه ي حضرت عبدالعظيم الحسني(ع) در شهر ري  تبعيد شد و در آن جا علي رغم كنترل مأموران مبادرت به تشكيل جلسات مختلف كرد و مردم را به قيام عليه بيدادگري هاي شاه تشويق مي كرد و شاه نيز كه وجود او را در ايران به زيان خود مي ديد، دستور داد مجدداً او را در حالي كه به شدت بيمار بود، از ايران اخراج كنند.

سيد جمال پس از اخراج از ايران وارد بصره، و در آن جا با همكاري يكي از مجتهدين و رهبران قيام مردمي (سيد علي اكبر شيرازي) نامه اي به آيت الله العظمي سيد حسن شيرازي مي نويسند و در اين نامه ظلم هاي فراوان شاه به مردم ايران را متذكر مي شوند.

برخي معتقدند كه اين نامه در صدور فتواي مشهور تحريم تنباكو از جانب آيت الله شيرازي و قيام حاصله از آن، تأثير بسزايي داشته است.

حضور سيد در طي سال هاي 1271 – 1270، در عراق تأثير بسزايي بر حيات فكري، سياسي و اسلامي شهرهاي شيعه نشين و گسترش تبليغ و دعوت در جامعه ي اسلامي گذاشت. او براي علما و محافل فرهنگي ساير شهرهاي بزرگ عراق، به ويژه نجف و كربلا، شخصيتي شناخته شده بود. همه او را به عنوان رهبر حركت «تجديد در اسلام» مي شناختند و اين شناخت را از طريق روزنامه ي «عروة الوثقي» و مجله ي «قانون» كه در لندن به زبان فارسي منتشر مي شد و سيد نيز در نشر آن سهيم بود، كسب كرده بودند.

 

 

 

سيد جمال از ديدگاه شهيد مطهري

شهيد مطهري در كتاب بررسي نهضت هاي اسلامي در صد ساله ي اخير مي گويد: «بدون ترديد سلسله جنبان نهضت هاي اصلاحي صد ساله ي اخير، سيد جمال الدين اسد آبادي معروف به افغاني است. او بود كه بيدار سازي را در كشورهاي اسلامي آغاز كرد، دردهاي اجتماعي مسلمين را با واقع بيني خاصي بازگو نمود، راه اصلاح و چاره جويي را نشان داد... نهضت سيد جمال، هم فكري بود و هم اجتماعي. او مي خواست رستاخيزي هم در انديشه ي مسلمانان به وجود آورد و هم در نظامات زندگي آنها... سيد جمال در نتيجه ي تحرك و پويايي، هم زمان و جهان خود را شناخت و هم به دردهاي كشورهاي اسلامي – كه داعيه ي علاج آنها را داشت دقيقاً آشنا شد.

سيد جمال مهمترين و مزمن ترين درد جامعه ي اسلامي را استبداد داخلي و استعمار خارجي تشخيص داد و با اين دو به شدت مبارزه كرد. آخر كار هم جان خود را در همين راه از دست داد. او براي مبارزه با اين دو عامل فلج كننده، آگاهي سياسي و شركت فعالانه ي مسلمانان را در سياست واجب و لازم شمرد و براي تحصيل مجدد عظمت از دست رفته ي مسلمانان و به دست آوردن مقامي در جهان كه شايسته ي آن هستند، بازگشت به اسلام نخستين و در حقيقت حلول مجدد روح اسلام واقعي را در كالبد نيمه مرده ي مسلمانان، فوري و حياتي مي دانست. بدعت زدايي و خرافه شويي را شرط آن بازگشت مي شمرد، اتحاد اسلام را تبليغ  مي كرد و دست هاي مرئي و نامرئي استعمارگران را در نفاق افكني هاي مذهبي و غير مذهبي مي ديد و رو مي كرد.»

سيد جمال مهمترين دردهاي جامعه ي اسلامي را اين موارد تشخيص داده بود:

1- استبداد حكام.

2- جهالت و بي خبري توده ي مسلمانان و عقب ماندن از كاروان علم و تمدن .

3- نفوذ عقايد خرافي در انديشه ي مسلمانان و دور افتادن آنها از اسلام نخستين.

4- جدايي و تفرقه ميان مسلمانان به عناوين مذهبي و غير مذهبي.

5- نفوذ استعمار غربي.

 

درمان از نظر سيّد

سيد چاره ي اين دردها را در امور زير مي دانست:

1- مبارزه با خودكامگي مستبدان.

2- مجهز شدن به علوم و فنون جديد.

3- بازگشت به اسلام نخستين و دور ريختن خرافه ها و پيرايه هايي كه به اسلام بسته شده است.

4- ايمان و اعتماد به مكتب.

5- مبارزه با استعمار خارجي.

6- اتحاد اسلام.

7- دميدن روح پرخاشگري و مبارزه و جهاد به كالبد نيمه جان جامعه ي اسلامي.

8- مبارزه با خود باختگي در برابر غرب.

 

آخرين نامه

سيد جمال كه در باب عالي در آنكارا زنداني بود، آخرين نامه ي خود را در سه شنبه 5 شوال 1314/9 مارس 1897، به يكي از دوستان ايراني خود مي نويسد و نااميد از نجات و حيات، كشته شدن خويش را انتظار مي كشد. واپسين كلام سيد آنچنان نغز و صريح است كه نياز به تحليل ندارد.(1)

«دوست عزيز! من در موقعي اين نامه را به دوست عزيز خود مي نويسم كه در محبس محبوس و از ملاقات دوستان خود محرومم. نه انتظار نجات دارم و نه اميد حيات، نه از گرفتاري متألم و نه از كشته شدن متوحش. خوشم بر اين حبس و خوشم بر اين كشته شدن.

حَبسم براي ازادي نوع، كشته مي شوم براي زندگي قوم. ولي افسوس مي خورم از اين كه كِشته هاي خود را ندرويدم. به آرزويي كه داشتم كاملاً نايل نگرديدم. شمشير شقاوت نگذاشت بيداري ملل مشرق را ببينم. دست جهالت فرصت نداد صداي آزادي را از حلقوم امم مشرق بشنوم. اي كاش من تمام تخم افكار خود را در مزرعه ي مستعد افكار ملت كاشته بودم. چه خوش بود تخم هاي بارور و مفيد خود را در زمين شوره زار سلطنت فاسد نمي نمودم. آنچه در آن مزرعه كاشتم، به نمو رسيد. هر چه در اين زمين كوير غرس نمودم فاسد گرديد. در اين مدت هيچ يك از تكاليف خيرخواهانه ي من، به گوش سلاطين مشرق فرو نرفت.

اميدواري ها به ايرانم بود. اجر زحماتم را به فراش غضب حواله كردند. با هزاران وعده و وعيد به تركيه احضارم كردند. اين نوع مغلول و مقهورم نمودند. غافل از اين كه انعدام صاحب نيّت، اسباب انعدام نيّت نمي شود. صفحه ي روزگار، حرف حق را ضبط مي كند.

باري، من از دوست گرامي خود، خواهشمندم اين آخرين نامه را به نظر دوستان عزيز و هم مسلكهاي ايراني من برسانيد و زباني به آن ها بگوييد: شما كه ميوه ي رسيده ي ايران هستيد و براي بيداري ايراني دامن همت به كمر زده ايد، از حبس و قتال نترسيد، از جهالت ايراني خسته نشويد، از حركات مذبوحانه ي سلاطين متوحش نگرديد، با نهايت سرعت بكوشيد با كمال چالاكي كوشش كنيد، طبيعت با شما يار است و خالق طبيعت، مددكار.

سيل تجدد، به سرعت به طرف مشرق جاري است. بنياد حكومت مطلقه متعدم شدني است. شماها تا مي توانيد در خرابي اساس حكومت مطلقه بكوشيد، نه به قلع و قمع اشخاص. شما تا قوه داريد در نسخ عاداتي كه ميانه ي سعادت و ايراني سد سديد گرديده، كوشش نماييد، نه از نيستي صاحبان عادات. هر گاه بخواهيد اشخاص را مانع شويد، وقت شما تلف مي گردد. اگر بخواهيد به صاحب عادت سعي كنيد، باز آن عادت، ديگران را بر خود جلب مي كند. سعي كنيد موانعي را كه ميانه ي الفت شما و ساير ملل واقع شده رفع نماييد. گول عوام فريبان را نخوريد.»

سيد در اواخر عمر در تركيه زندگي، و غير مستقيم تحت نظر سلطان عبدالحميد، امپراتور عثماني قرار داشت. وقتي خبر قتل ناصرالدين شاه توسط ميرزا رضا كرماني به اسلامبول رسيد، به دستور امپراتور عثماني، از بيشتر ايرانيان درباره ي ارتباط سيد جمال و ميرزا رضا تحقيق به عمل آمد و سرانجام پليس عثماني طي گزارشي نوشت: «سيد جمال الدين ايراني است و ميرزا رضا به تحريك او مرتكب قتل شاه شده است.» سلطان عثماني از سيد جمال در هراس افتاد و دستور قتل او را داد و سرانجام در 19 اسفند 1275 برابر با 9 مارس 1897، او را مسموم ساختند و جنازه ي او را در قبرستان مشايخ اسلامبول به خاك فرستادند.

در سال 1324 شمسي، فيض محمدخان، سفير وقت دولت افغانستان در آنكارا موافقت دولت تركيه را براي نبش قبر سيد به دست آورد و بقاياي جسد سيد را در تابوتي به كابل انتقال داد.

پي نوشتها:

1- تاريخ بيداري ايرانيان، جلد 1، ص 88-87.

+  نوشته شده به قلم الشيعه | 

سید محمد مهدی بحرالعلوم


 
سـیـد مـهدی بحرالعلوم، شاگرد بزرگ و بزرگوار وحید بهبهانی است و از فقهای بزرگ است مـنظومه ای در فقه دارد كه معروف است آرا و نظریات او مورد عنایت و توجه فقها است بحرالعلوم بـه عـلـت مقامات معنوی و سیر و سلوكی كه طی كرده است، فوق العاده مورد احترام علما شیعه است و تالی معصوم به شمار می رود كرامات فراوانی ازاو نقل شده است كاشف الغطا (شیخ جعفر) آتـی الـذكـر بـا تحت الحنك عمامه خود،غبار نعلین او را پاك می كرد بحر العلوم در سال 1154 یا 1155 متولد شده و در سال1212 ه ق درگذشته است.[1]
عـلا مـه دهر و وحید عصر، سید محمد مهدی بن سید مرتضی بن سید محمد بن سید عبدالكریم حسنی حسینی طباطبائی بروجردی الاصل نجفی المسكن، اعجوبه دهر، جامع منقول و معقول، و مرجع عصر و دوران خویش بود.
سـیـد مرتضی طباطبائی بروجردی (ره) كه از علما و مراجع كربلا بود، دارای دو فرزند می باشد، یـكی سید جواد كه جد مرحوم آیه اللّه العظمی بروجردی (ره) است، و دیگری، سید محمد مهدی بحرالعلوم هر دو از بزرگان فقها و علمای اسلامی می باشند.
سید محمد مهدی بحرالعلوم، پیش از پگاه عید فطر در سال 1155 ه ق در شب جمعه چشم به دنیا گـشـود پـدر ارجمندش می گوید: در آن شب كه ولادت فرزندم مهدی بود، در عالم رؤیا امام هـشـتم (ع) را دیدم كه شمع بزرگی را به شاگردش محمدبن اسماعیل بن بزیع می دهد محمد آن شمع را بر فراز بام منزل ما برده و روشن می كند ناگهان نور آن شمع تا آسمان بالا رفته و دنیا را فرا می گیرد.[2]
آری شمعی كه توسط امام رضا (ع) افروخته شود، باید نورش جهان را روشن سازد و جهانیان را فرا بگیرد.
بحرالعلوم مقدمات نحو و صرف و ادبیات و منطق و فقه و اصول را با كوششی بی نظیر نزد پدر خود و سایر فضلا و دانشمندان، در مدتی كمتر از چهار سال فرا گرفت در اوایل بلوغ به درس خارج پدر خـود، و هـمچنین درس استاد كل، وحیدبهبهانی، و نیز درس شیخ یوسف بحرانی صاحب حدائق راه یـافـت و از مـحـضـر آن بزرگان استفاده شایانی برد و پس از پنج سال درس و بحث فشرده و عـمـیـق و طی مـرحـلـه سطح، به درجه اجتهاد عالیه نائل آمد و هر سه استاد بزرگ اجتهاد او را امضاكردند.
پـس از آن از كـربـلا بـه نجف مهاجرت كرد و در مركز بزرگ دانشهای اسلامی، به بحث و تحقیق پرداخت و در مدتی كم كه هنوز سنش از 30 سال تجاوز نكرده بود،ارشاد و رهبری مسلمانان را بر عهده گرفت و در عین حال كه به تدریس و تالیف اشتغال می ورزید، به امور فقرا و مستمندان نیز رسیدگی كرده، مسائل و مشكلات اجتماعی مردم را حل و فصل می نمود.
بحرالعلوم دارای اخلاق پسندیده انسانی و پیامبرگونه بود تواضع و فروتنی اوزبانزد خاص و عام، و عطوفت و مهربانی او نسبت به بینوایان و مستمندان، دربالاترین حد ممكن خود بود، به حدی كه شـاگردان و مریدان خود را تحت تاثیر كامل قرار می داد او كم سخن می گفت، سكوتش از حرف زدنـش بـیشتر بود همواره در حال تفكر و اندیشیدن به سر می برد، اگر سخنی به زبان می آورد با ذكـر خـدا همراه بود دربین مردم كه می نشست، نشستن حالت تشهد در نماز را داشت هنگام راه رفتن هیبت و وقار خاصی داشت هیچ گاه به پشت سر خود یا به اطراف خود نگاه نمی كرد، مگردر حـال ضـرورت گـامـهـای استوار خود را بیشتر با اندیشه های شگرف می آمیخت دریافته بود كه هیبتش مانع از سخن گفتن مردم با وی می شود، لذا همیشه ملازمان خود را سفارش می كرد باب سـخـن گـفتن با مردم را بگشایند تا از راز دل مردم باخبرشده، در رفع گرفتاریهای آنان بیشتر بكوشند.
صـبـحـهـا را هـمـواره در بـحـث و تـدریـس و قضاوت بین مردم، و شبها را در مطالعه و تحقیق می گذراند و پس از اندكی خواب و استراحت، برای عبادت و مناجات به درگاه خداوند ذوالجلال خـود را كاملا آماده می ساخت و بسیار دیده شده بود كه پس از نیمه شب از نجف تا كوفه پیاده راه می رفت كه هنگام مناجات در مسجد كوفه باشدو پس از نماز صبح به نجف باز می گشت و قبل از هـر كـار بـه حـرم مطهر جد بزرگوارش امیرالمؤمنین (ع) مشرف می شد و با آن حالت معنوی و عـرفـانـی كـه داشـت، بـه زیارت مشغول می گشت و برخی از كتب رجال در احوال آن بزرگوار نـوشـتـه انـد كـه: گـاهـی سـؤالاتـی از امام می كرد و به نحوی كه ما نمی دانیم، پاسخ دریافت می نمود.
آثار علمی و عملی:
سـیـد بـحـرالـعـلـوم پس از وفات استادش وحید بهبهانی (قدس سره)، رهبری كامل و زعامت و مـرجـعـیت شیعه را به دست گرفت و دنیا در برابر این دریای دانش وبینش و تقوی و پارسائی و فضیلت خضوع نمود و آوازه او آفاق را پر كرد در این فرصت پیش آمده، برای اینكه بتواند به مسائل اجتماعی و مشكلات گوناگون وفراوان امت اسلام رسیدگی نماید و نظمی به حوزه های علمیه بدهد، تمام اوقات خودرا برای این كار وقف نمود و با كمال اخلاص و جدیت مشغول خدمت شد و بـرای ایـنكه بهتر به كارهایش برسد، از شخصیتهای برجسته ای كه معاصر او بودند، دعوت به عمل آورد شـاگـرد بـزرگـوارش شـیخ جعفر كاشف الغطا (ره) را برای فتوی و پاسخ ‌به احكام شرعی تعیین نمود.
و هـمـچـنین آیه اللّه شیخ حسین نجفی (ره) را كه از علمای مقدس و پارسای نجف اشرف بود، به عـنـوان امـام جـمـاعت در مهم ترین و مشخص ترین مسجد،مسجد هندی نصب نمود و شیخ شـریـف الدین محی الدین را برای قضاوت و حل وفصل دعاوی مردم گماشت و خود بار سنگین تدریس و مشكلات حوزه و اداره امورمردم را بر دوش گرفت.
بحرالعلوم چرا؟
و امـا ایـنـكـه چـرا بـه او بحرالعلوم گفته اند، مورخین نقل كرده اند كه سید مهدی به عنوان دانـشـجـو بـرای اسـتـفـاده از محضر درس فیلسوف بزرگ، میرزا سید محمدمهدی اصفهانی به خراسان سفر كرد مدت 6 سال در آنجا اقامت گزید و بالاترین بهره ها را از استاد خود گرفت میرزا اصـفـهانی كه از هوش سرشار شاگردش شگفت زده شده بود، روزی در اثنای درس خطاب به او گـفـت: انما انت بحرالعلوم (براستی تو دریای دانشی) و از آن لحظه سید به این لقب مشهور شـد و امـروز خـانـواده بـحـرالـعـلـوم از خـانـواده های معروف و مشهور نجف اشرف می باشند و چهره های شاخصی در علم و عمل در بین آنان وجود دارد.
گفتار بزرگان:
اسـتـادش وحـیـد بهبهانی در ستایش او گوید: عزیزترین و گرامی ترین فرزندانم، پژوهشگر و مـحقق بزرگ، فرزند روحانی من، دانشمند مطلع و باهوش،عالم باتقوا، سید نجیب محمد مهدی.
مـحقق خوانساری و سید حسین در اجازه ای كه به او داده است، متذكر می شودكه ایشان مجتهد در فروع و اصول و مقتدای خاص و عام و یگانه روزگار می باشد.
صـاحـب مـنـتـهـی الـمقال می نویسد: رهبر دینی وارسته ای كه دوران مانند اوسراغ ندارد، و شـخـصـیـتـی كـه روزگار از آوردن نظیر او، عقیم مانده است سیددانشمندان و عالمان، و ولی فـاضلان، علا مه دهر و یگانه عصر، كسی كه اگر در معقول سخن گوید، می پندارم شیخ الرئیس ابوعلی سینا است، و اگر در منقول بحث كند،بگویم این علا مه و محقق است كه در فروع و اصول دریـاآسـاسـت، و اگر در كلام مناظره كند، نخواهم گفت، جز اینكه او به خدا سید مرتضی (علم الـهـدی) اسـت، و اگرقرآن را تفسیر كند و به او گوش فرا دهم، حیرت زده خواهم گفت: گویا خدا قرآن را براو نازل كرده است كه این چنین از رموز و اسرار آن آگاه است.
در سـتـایـش و مدح او سخنها بسیار و نوشته ها بی شمار است، چرا كه او در عین اینكه دانشمندی بـزرگ بـود، در زهـد و عبادت نیز نظیری نداشت، در همان حال كه به تدریس و تالیف با جدیتی فراوان مشغول بود، دمی از خدمت به بندگان خدانمی آسائید و با تمام وجود در خدمت بندگان خدا بود.
داسـتـان مفصلی را از مناظره او با دانشمندان یهود در كتابهای نقل كرده اند كه بیشتر شباهت به مناظره و احتجاج ائمه معصومین (ع) با علمای یهود و نصاری دارداین مناظره كه در 14 صفحه با قـطـع وزیـری چـاپ شده است و علمای یهود را به تسلیم و خضوع واداشته است، بیانگر اطلاع و آگاهیهای فوق العاده سید بحرالعلوم دربخش عقائد و كلام می باشد.
شاگردان:
عـلما و دانشمندان بسیاری از محضر درس ایشان استفاده كرده و به مقامات والائی رسیده اند كه نام برخی از آنان را می آوریم:
1 ـ شیخ جعفر كاشف الغطا، بزرگ شخصیت برجسته جهان اسلام.
2 ـ سید محمد جواد عاملی، صاحب موسوعه بزرگ فقهی مفتاح الكرامه.
3 ـ شیخ محمد تقی اصفهانی، صاحب حاشیه بر معالم.
4 ـ شیخ احمد نراقی، صاحب مستند الشیعه فی احكام الشریعه.
5 ـ شیخ ابوعلی حائری، مؤلف كتاب منتهی المقال در علم رجال.
6 ـ شیخ اسداللّه تستری، نویسنده كتاب المقابیس در اصول.
7 ـ شیخ محمد علی زینی عاملی نجفی.
8 ـ سید میرعلی طباطبائی، صاحب الریاض در فقه.
9 ـ مولی محمد شفیع استرآبادی.
10 ـ شیخ حسین نجف.
11 ـ شیخ شمس الدین بن جمال الدین بهبهانی.
آثار و تالیفات:
بحر العلوم دارای تالیفات ارزنده ای در علوم مختلفه می باشد كه چند نمونه ذكر می شود:
1 ـ مصابیح، كتابی ارزنده در فقه (در عبادات و معاملات).
2 ـ الـدره الـنـجفیه، منظومه ای در فقه، مشتمل بر دو هزار بیت شعر كه چندین بارتفسیر و شرح شده است.
3 ـ مـشـكـاه الهدایه، شاگردش مرحوم شیخ جعفر كاشف الغطا، به امر استاد برآن شرحی نوشته است.
4 ـ الفوائد الاصولیه.
5 ـ حاشیه علی طهاره شرائع المحقق الحلی.
6 ـ الفوائد الرجالیه پیرامون علم شامخ رجال.
7 ـ رساله فی الفرق و الملل.
8 ـ تحفه الكلام فی تاریخ مكه و بیت اللّه الحرام.
9 ـ شرح باب الحقیقه و المجاز.
10 ـ قواعد احكام الشكوك.
11 ـ الدره البهیه فی نظم بعض المسائل الاصولیه.
12 ـ دیوان شعری كه دارای بیش از یك هزار بیت می باشد.
رسیدگی به حال بینوایان:
داستانهای بسیاری درباره دستگیری بحرالعلوم از بینوایان و رسیدگی او به حال مستمندان نقل شـده اسـت و بـرخی از نویسندگان دارند كه شبها همانند جدش امیرالمؤمنین (ع) كوله باری از مـواد غـذایـی را بـر دوش مـی گـرفـت و از تاریكی شب استفاده می كرد، در كوچه های نجف راه مـی افتاد و بر در خانه هر فقیر مستمندی كه می رسید، مقداری از غذا و پول قرار می داد و همواره از حال مردم سؤال می كرد و به بینوایان رسیدگی كامل داشت.
نـوشته اند شبی شاگرد برجسته اش سید محمد جواد عاملی (صاحب مفتاح الكرامه) را فراخوانده، او را تـوبـیخ و سرزنش نمود مرحوم عاملی دلیل نگرانی استادش را پرسید، استاد در پاسخ گفت: یكی از برادران مسلمان كه همسایه شمااست، تهیدست است او هر شب خرمای بد و ارزان قیمتی از بقال می گرفت وبچه های خود را با آن سیر می كرد امروز رفته است از بقال خرما بگیرد، بقال از دادن خـرمـا امتناع ورزیده است، زیرا بدهكاریهای آن بیچاره زیاد شده بود و امشب او وبچه هایش بی شام مانده اند سید جواد عاملی از آقای بحرالعلوم معذرت خواهی می كند و از اینكه از حال او خبر نداشته است، پوزش می طلبد.
بحرالعلوم در پاسخ او می گوید: معلوم است بی اطلاع بوده ای، چون اگر با علم به حال آن بیچاره شام می خوردی و به او اعتنا نمی كردی، كافر بودی، ولی آنچه مرانگران و ناراحت كرده است، این است كه تو چرا از برادر مسلمانت خبرنداشته ای؟ [3]باید از حال برادرانت جستجو كنی و آنان را دریابی.
در هـر حـال سید، سینی بزرگی پر از غذا با مقداری پول به آقای عاملی داد و از اوخواست كه به مـنزل آن برادر مؤمن برود و با هم شام بخورند و این پول را هم به اوبپردازد تا قرضهای خود را ادا كند، و خود همچنان منتظر ماند و شام تناول نكرد تااینكه آقای عاملی برگشت و به او خبر داد كه غـذا را بـا هـمـسـایـه اش تـنـاول كرده و پول راهم به او رسانده است، و جالب اینجاست كه انعام بحرالعلوم درست به اندازه قرضهاو دیون آن مؤمن بوده است.[4]
وفات:
او سرانجام در ماه رجب سال 1212 ه ق، در سن 57 سالگی، جهان فانی راوداع و ندای حق را لبیك گـفت و به سوی محبوب خود شتافت جسد او را كنار قبرشیخ طوسی (ره) در مسجد طوسی به خاك سپردند كه امروزه این مقبره به اسم مقبره الطوسی و بحرالعلوم معروف است.
[1] . آشنایی با علوم اسلامی، ص 306
[2] . ریحانه الادب، ج 1، ص 234، چاپ دوم اقبال ـ الكرام البرره، ج 1، ص 172، چاپ دوم .
[3] . ریحانه الادب، ج 1، ص 234، چاپ دوم اقبال ـ الكرام البرره، ج 1، ص 172، چاپ دوم .
[4] . داستان راستان، شهید مطهری .

+  نوشته شده به قلم الشيعه | 

علامه محمد باقر مجلسی


 
تولد
«علامه (محمد باقر) مجلسی به سال 1037 هجری مساوی با عدد ابجدی جمله «جامع كتاب بحار الانوار» چشم به جهان گشود».[1]
پدرش مولا محمد تقی مجلسی از شاگردان بزرگ شیخ بهایی و در علوم اسلامی از سر‌آمدان روزگار خود به شمار می‌رفت. وی دارای تألیفات بسیاری از جمله «احیاء الاحادیث فی شرح تهذیب الحدیث» است. «مادرش دختر صدرالدین محمد عاشوری»[2] است كه خود از پرورش یافتگان خاندان علم و فضیلت بود.
در دامان زهد
در خاندانی رشد و نمو كرد كه از نیمه قرن پنجم هجری به تشیع در میان مردم مشهور بودند و بسیاری از افراد این خانواده در قرن دهم و یازدهم از دانشمندان معروف زمان به شمار می‌رفتند.[3] پدر بزرگش «ملا مقصود» از دانشمندان با تقوا و از مروجین مذهب تشیع بود. وی به خاطر كلام زیبا و اشعار دلنشین و رفتار و گفتار نیكو در محافل و مجالس به «مجلسی» لقب یافته بود و خاندان عالیقدر آنان نیز بدین نام شهرت یافته بودند.»[4]
به دنبال نور
درس و بحث را در چهار سالگی نزد پدر آغاز كرد.[5] نبوغ سرشار او به حدی بود «كه در چهارده سالگی از فیلسوف بزرگ اسلام ملاصدرا اجازه روایت گرفت».[6] و سپس در حضور استادانی چون علامه حسن علی شوشتری، امیر محمد مؤمن استرآبادی، میرزای جزایری، شیخ حر عاملی، ملا محسن استرآبادی، ملا محسن فیض كاشانی، ملا صالح مازندرانی، زانوی ادب زد و از خرمن علم و معرفت هر یك خوشه‌ها چید و در این كوشش خستگی ناپذیر پای درس بیش از بیست و یك استاد نشست.[7] و از افكار و عقاید و اندیشه‌های مختلف آنان بهره جست.
وی در اندك زمانی بر دانشهای صرف و نحو، معانی و بیان، لغت و ریاضی، تاریخ و فلسفه، حدیث و رجال، درایه و اصول و فقه و كلام احاطه كامل پیدا كرد.
آفتابی بر منبر
مجلسی كه در مدرسه ملا عبدالله به اقامه نماز و تدریس اشتغال داشت بعد از رحلت پدر بزرگوارش در مسجد جامع اصفهان به اقامه نماز و درس دادن مشغول گشت.[8] در پای درس او بیش از هزار طلبه می‌نشستند و از نور علم و معرفت دلهای خود را جلا می‌دادند. سید نعمت الله جزایری كه نامی‌ترین شاگرد اوست، می‌گوید:
«با آنكه در سن جوانی به سر می‌برد چنان در علوم تتبع كرده بود كه احدی از علمای زمانش به آن پایه نرسیده بودند».[9] «هنگامی كه در مسجد جامع اصفهان مردم را موعظه می‌كرد هیچ كس فصیح‌تر و خوش كلام تر از او ندیدیم. حدیثی كه شب مطالعه می‌كردم چون صبح از او می‌شنیدم چنان بیان می‌كرد كه گویی هرگز آن را نشنیده‌ام.»[10] تواضع و بزرگمنشی او چنان بود كه بسیاری از بزرگان حوزه برای نشان دادن ارادت خود به او و شناساندن ارزش علامه به طلاب جوان گاهی به پای درس ایشان حاضر می‌شدند. «شیخ محمد فاضل‌ـ با اینكه مجلس درس و مباحثه داشت‌ـ به حوزه درس علامه حاضر می‌شد و عملاً به طلاب درس تواضع می‌آموخت و علامه نیز در مقابل به شاگردانش اظهار می‌داشت استفاده او از من كمتر از استفاده من از اوست بلكه استفاده من از او بیشتر است.»[11]
شاگردان
شخصیتهای ذیل برخی از شاگردان فرهیخته علامه می‌باشند كه از مكتبش توشه برچیده و از او اجازه نقل روایت اخذ كردند.
1. مولی ابراهیم جیلانی 2. مولی محمد ابراهیم بواناتی 3. میرزا ابراهیم حسینی نیشابوری 4. ابوالبركات بن محمد اسماعیل خادم مشهدی 5. مولی ابوالبقاء 6. ابو اشرف اصفهانی 7. مولی محمد باقر جزی 8. ملا محمد باقر لاهیجی 9. شیخ بهاء الدین كاشی 10. مولی محمد تقی رازی 11. میرزا محمد تقی الماسی 12. مولی حبیب الله نصرآبادی 13. ملا حسین تفرشی 14. محمد رضا اردبیلی 15. محمد طاهر اصفهانی 16. عبدالحسین مازندرانی 17. سید عزیز الله جزائری 18. ملا محمد كاظم شوشتری 19. شیخ بهاء الدین محمد جیلی 20. مولی محمود طبسی 21. محمد یوسف قزوینی و ...[12]
در میان شاگردان، نكته سنجی و تیزبینی و كوشش خستگی ناپذیر «سید نعمت الله جزایری» كه به تازگی به همراه دوستش به حوزه درس او راه یافته بود و در فقر و تنگدستی بسر می‌برد نظر او را به خود جلب كرد، بطوریكه ضمن قرار دادن حقوق ماهیانه برای دوستش او را به خانه‌اش برد و مدت چهار سال در كنار خود جایش داد»[13] سید را چنان پرورش داد كه از او عالمی بزرگ و مجتهدی توانا ساخت و «چون میرزا تقی دولت آبادی در محله جماله مدرسه‌ای بنا نهاد و او را به عنوان مدرّس آنجا تعیین كرد».[14]
سید در سایه استاد چنان به تحصیل علم و معرفت پرداخت كه در اخلاق و رفتار و بیان مطالب علمی، آینه استاد به حساب می‌آمد. وی در مسائل مختلف چنان سخن به میان می‌آورد كه گویی «مجلسی» سخن می‌گوید.
«او همچون علامه، مسلكی متعادل داشت و همیشه پیرو دلیل و حقیقت بود خواه مطابق با اصولی‌ها باشد و خواه مساعد با اخباریها.»[15]
بسوی نور
علامه در مسیر احیای علوم اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ راه استادش فیض را در پیش گرفت و با رها كردن علوم عقلی با كوله‌باری از تعبد به سوی نوری كه از قله بلند روایات و احادیث می‌تابید شتافت و در اولین قدم «كتب اربعه» را به صحنه درس و بحث كشاند. «ضمن نگاشتن شرح بر اصول كافی و تهذیب، از شرح «من لا یحضره الفقیه» كه پدرش بر آن شرحی نگاشته بود، خودداری كرد و یكی از شاگردانش را به نوشتن شرح استبصار[16] تشویق نمود».[17] وی طلاب را كه مدتها از روایات و احادیث جدا بودند به مطالعه و تحقیق در روایات تشویق كرد و برای حفظ و نگهداری كتب اربعه از گزند حوادث روزگار و تحویل دادن آنها به نسل فردا بدون هیچ گونه كم و كاستی و تحریف اعلام كرد «اگر هر یك از طلاب كتب اربعه را بنویسد، به دریافت یك اجازه از او نایل خواهند شد. طلاب با شوق تمام به نوشتن كتب اربعه پرداختند و نسخه‌ها را نزد علامه می‌بردند و او با خط خود در پشت نسخه‌های آنها اجازه آنان را می‌نوشت».[18]
علامه با خود می‌اندیشید كه تدریس كتب اربعه و توجه به بعضی از دیگر كتابها چون «ارشاد مفید»، «قواعد علامه» و «صحیفه سجادیه» تنها این كتب را از خطر نابودی نجات خواهد داد اما برای كتب دیگر چه باید كرد؟ اندیشه درباره هزاران كتاب شیعه كه در كوره‌های حمام یغماگران و فرهنگ كشان به خاكستر تبدیل شده بود و نیز صدها نسخه كوچك و بزرگ روایات كه از حوادث روزگار مصون مانده یا در كنج صندوقخانه‌ها پنهان شده بود و یا آنها را به نقاط دور دست دنیا كشیده بودند او را آزار می‌داد. از سوی دیگر تعصب خشك اهل سنت در نابودی ذخیره‌های گرانبهای تشیع و احتمال سقوط دولت صفویه به دست دو قدرت بزرگ شرق و غرب اهل تسنن و نفوذ قدرتمندانه صوفیان در دربار و جامعه و نقشه‌های آنان برای تحریف بسیاری از روایات، بی‌توجهی طلاب به كتب روایات و احادیث بیش از پیش آثار اهل بیت را در معرض خطر نابودی قرار داده بود. از این رو تلاش همه جانبه‌ای برای به دست آوردن آثار تشیع آغاز كرد به گونه‌ای كه او در این تلاش وسیع دویست اصل (و منبع مكتوب) از اصول چهارصدگانه معتبر شیعه را به دست آورد و نفیس ترین كتابخانه تشیع را گرد آورد. حتی در زمانی كه به علامه خبر دادند كه نسخه كتاب «مدینه العلم» در یكی از كتابخانه‌های یمن به چشم خورده است علامه این مطلب را با شاه در میان گذاشت. شاه سفیرانی را با هدایای فراوان و گرانبها نزد پادشاه یمن روانه آن كشور كرد و از او كتاب «مدینه العلم» را درخواست نمود اما هیچ گاه آن كتاب به دلایل نامعلوم به دست علامه نرسید.[19] علامه در ادامه كارهای فكری ـ فرهنگی خود بسیاری از كتب گذشتگان را كه علما در مسائل گوناگون نگاشته بودند احیا كرد و طلاب را به نسخه‌برداری از آنها تشویق و ترغیب نمود و كتابهایی كه غبار غربت آنها را فرا گرفته و كسی آن را نمی‌شناخت و مطالعه نمی‌كرد با دستخط مباركش در زیر آن می‌نوشت كه این كتاب غریب مانده و كسی آن را نمی‌خواند».[20]
تألیفات
علامه «با توجه به نیاز فرهنگی مردم زمان خود دست به تألیف كتابهای گوناگون می‌زد. زمانی احساس می‌كرد مردم به علم نجوم نیازمندند، پس كتاب «اختیارات» را می‌نوشت و چون احساس می‌كرد جامعه به سوی جدا شدن از خدا سوق داده می‌شود كتابی در تهذیب اخلاق چون «عین الحیاه» را می‌نگاشت.»[21] «آثار فارسی او بو سود دین و دنیای مردم بود و زمینه هدایت مردم را فراهم می‌ساخت. كمتر خانه‌ای از شیعیان بود كه از كتابهای وی در آن یافت نمی‌شد و مورد بهره‌وری قرار نمی‌گرفت.»[22]
«كتابهای او چنان بود كه عرب و فارس، جاهل و عارف، مردان و زنان و حتی كودكان هم از آنها استفاده می‌كردند.»[23]
علامه مجلسی بغیر از دایره المعارف بزرگ تشیع، «بحارالانوار» كتبی به قرار زیر نگاشته است:
1. مرأه العقول فی شرح اخبار الرسول. در شرح اصول كافی
2. ملاذ الاخبار فی شرح التهذیب.
3. شرح اربعین.
4. الوجیزه فی الرجال.
5. الفوائد الطریقه فی شرح الصحیفه السجادیه.
6. رساله الاوزان.
7. المسائل الهندیه.
8. رساله اعتقادات (750 سطر است و در یك شب نگاشته شده است)
9. رساله فی الشكوك.
تألیفات فارسی علامه مجلسی عبارتند از:
1. حق الیقین 2. عین الحیاه 3. حلیه المتقین 4. حیوه القلوب 5. مشكوه الانوار 6. جلاء العیون 7. زاد المعاد 8. تحقه الزائر 9. مقایس المصابیح 10. ربیع الاسابیع 11. رساله در شكوك 12. رساله دیات 13. رساله در اوقات 14. رساله درجفر 15. رساله در بهشت و دوزخ 16. رساله اختیارات ایام 17. ترجمه عهدنامه امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ به مالك اشتر 18. مشكوه الانوار در آداب قرائت قرآن و دعا 19. شرح دعای جوشن كبیر 20. رساله در رجعت 21. رساله در آداب نماز 22. رساله در زكوه
و بیش از 30 رساله دیگر در مسائل مختلف و ترجمه دعاها و كتابهایی مختصر در عقاید و احكام.
درایت و سیاست علامه
علامه مجلسی قهرمان عرصه سیاست است اما به موجب كینه‌ورزی و عناد مستشرقان و روشنفكردان غربزده همچنان مظلوم تاریخ سیاست است. «علامه پس از فوت مرحوم ملا محمد باقر سبزواری در سال 1090 هجری به منصب شیخ الاسلامی دست یافت.»[24] و در این مسند خدمات بسیاری را در مقوله‌های گوناگون سیاسی و اجتماعی به ایران و تشیع نمود. بزرگترین كار علامه مجلسی در صحنه سیاست كه به نفع تشیع و مكتب آن ختم شد مبارزه با صوفیان بود. علامه مجلسی در دوایر دولتی و همچنین نظامهای مختلف اداری از قدرت آنها كاست. او در خصوص این گروه كه «فقط در اصفهان بیست و یك تكیه و خانقاه و زاویه داشتند» در رساله اعتقادات می‌نویسد: «اینك من به طور اجمال برای شما می‌نویسم و بیان می‌كنم چیزهایی را كه برای خودم از اصول مذهب به وسیله اخبار كثیره متواتره ظاهر شده است تا گمراه نشوید و به خدعه‌ها و فریبها و غرورهای صوفیه فریب داده نشوید و حجت خدا را بر شما تمام می‌كنم.»[25]
علامه علاوه بر مبارزه با صوفیان با كشیشان دربار، بیگانگان، نمایندگان مؤسسات و شركتهای غربی به مبارزه با بت‌پرستان پرداخت. «روزی به علامه مجلسی خبر دادند كه بت پرستان در شهر اصفهان در خانه‌ای بُتی قرار داده‌اند و برای نیایش و پرستش آن بت به آن خانه می‌روند. علامه بعد از تحقیق و آگاه شدن از محل بت فتوای خراب كردن آن را صادر كرد.»[26]
پس از مرگ شاه سلیمان درباریان و خواجه سرایان، حسین میرزا (سلطان حسین) را كه مورد علاقه مریم بیگم عمه شاه بود بر تخت نشاندند.
«شاه در وقت تاج گذاری به صوفیان اجازه نداد چنانچه مرسوم بود شمشیر را به كمر او ببندند و علامه مجلسی را پیش خواند و درخواست كرد كه این تشریفات را او انجام دهد.»[27]
علامه مجلسی در تالار آینه این مراسم را انجام داد. «شاه رو به علامه كرد و گفت: به ازای این خدمت چه تقاضایی داری و چه پاداشی می‌طلبی؟»[28]
علامه كه «شاه جوانی را می‌دید كه حتی در وقت تكیه زدن بر تخت سلطنت قادر به سوار شدن به اسب نبود.» [29]
جوان تر و ساده‌اندیش‌تر از آن می‌دانست كه بتواند كشتی این سرزمین را به ساحل برساند از این رو از شاه چیزی را خواست كه در ذهن هیچ یك از حاضران حتی علمای آن زمان نقش نبسته بود. چیزی را گفت كه عظمت روح بلند و دیدگاه وسیع سیاسی او را نشان داد. وی بر سه نكته تأكید ورزید. سه نكته‌ای كه ملتهای بزرگ با آرمانهای متعالی را به زانو در می‌آورد و غبار ذلت و خواری را بر پرچمشان می‌نشاند:
«فساد، تفرقه و بی‌تفاوتی نسل جوان»! پس «رو به شاه كرد و گفت: تقاضا دارم شاه فرمانی صادر كند و نوشیدن مسكرات، جنگ میان فرقه‌ها، همچنین كبوتربازی را نهی فرماید. شاه با رضایت خاطر پذیرفت و فوری فرمانی را به همان مضمون صادر كرد.»[30]
«علامه همچنین او را ترغیب كرد كه فرمانی دیگر برای طرد صوفیان از شهر امضا كند.»[31]
این پیروزی بزرگی برای علامه مجلسی و نجات ایران در آن وضیعت حساس بود كه در غرب عثمانیها، در شرق ازبكها، در جنوب شرقی گوركانی ها و در شمال روسها و در جنوب شركتهای هلندی و هند شرقی چشم طمع به آن دوخته بود.
اما در این میان رشته خیانت از دست خواجه سرایان و درباریان كه به دنبال عیش و نوش و راحت طلبی بودند بیرون آمد و با توطئه مریم بیگم (عمه شاه) شاه را به دامان میخوارگی و لذت جویی سوق دادند و عملاً قدرت را از علامه مجلسی گرفتند و كشور رو به ضعف نهاد، نكته مهمی كه در سیاست علامه مجلسی در دربار به چشم می‌خورد این است كه در زمان علامه مجلسی هیچ برخوردی بین ایران و همسایگان اهل سنت رخ نداد و به هیچ یك از ولایتهای اهل تسنن ایران از سوی شیعیان تعدّی نشد وایران در كمال آرامش به سر برد. اما هنگامی كه علامه مجلسی در 27 رمضان 1111 ق. چشم از جهان فرو بست شمارش معكوس سقوط دولت صفویه آغاز شد و «در همان سال ولایت قندهار سقوط كرد».[32]
پیكر پاك علامه مجلسی در كنار مسجد جامع اصفهان و جنب مدفن پدر فرزانه‌اش مولی محمد تقی مجلسی به خاك سپرده شد و زیارتگاه شیعیان جهان شد.
[1] . ریحانه الادب، محمد علی مدرس تبریزی، ج 5، ص 196.
[2] . الذریعه، آقا بزرگ تهرانی، ج 1، ص 151.
[3] . زندگینامه علامه مجلسی، سید مصلح الدین مهدوی، ج 1، ص 53.
[4] . كارنامه علامه مجلسی، ص 145.
[5] . زندگینامه علامه مجلسی، ج 1، ص 55.
[6] . همان، ص 426.
[7] . یادنامه علامه مجلسی، ص 5.
[8] . همان، ص 5.
[9] . نابغه فقه و حدیث، ص 148.
[10] . زندگینامه علامه مجلسی، ج 1، ص 148.
[11] . زندگینامه علامه مجلسی، ص 66.
[12] . ر. ك: زندگینامه علامه مجلسی، ج 2، ص 4 و 115، نویسنده محترم آن كتاب به نام 181 نفر از شاگردان و مجازین علامه اشاره كرده است.
[13] . نابغه فقه و حدیث، ص 94.
[14] . زندگینامه علامه مجلسی، ج 1، ص 180.
[15] . نابغه فقه و حدیث، ص 219.
[16] . كتاب معتبر شیعه از شیخ طوسی.
[17] . الامل الآمال، حر عاملی، ج 2، ص 248.
[18] . یادنامه علامه مجلسی، ص 26.
[19] . اعیان الشیعه، ج 9، ص 183.
[20] . زندگینامه علامه مجلسی، ج 1، ص 117.
[21] . یادنامه علامه مجلسی، ص 25.
[22] . ترجمه روضات الجنات، ج 2، ص 86.
[23] . فوائد الرضویه، شیخ عباس قمی، ص 413.
[24] . یادنامه علامه مجلسی، ص 26.
[25] . ترجمه اعتقادات علامه مجلسی، ص 78.
[26] . روضات الجنات، ج 2، ص 79.
[27] . انقراض سلسله صفویه، ص 43.
[28] . همان.
[29] . همان، ص 39.
[30] . همان، ص 43.
[31] . همان، ص 43.
[32] . قصص العلماء، میرزا محمد تنكابنی، ص 205.

+  نوشته شده به قلم الشيعه | 

علامه سيدمرتضى عسكرى

 پس از وفات پيامبر (ص) تا به امروز، دو مكتب در عالم اسلام وجود داشته است:
1. مكتب امامت؛
2. مكتب خلافت.
مكتب خلافت مى گويد: پيشوا و زمامدار انتخابى است. اما مكتب امامت مى گويد: پيشوا و زمامدار امت همان اوصياى پيامبرند و اين امر انتصابى است، نه انتخابى.
 آن گروه كه مى گويند تعيين پيشوا براساس انتخاب مى باشد، معتقدند كه اين انتخاب به دست مردم انجام مى گيرد، و بعد از پيامبر اين مردمند كه زمامدار را انتخاب مى كنند.
اما مكتب امامت مى گويد كه تعيين پيشوا (اوصياى پيامبر) از طريق انتصاب است، و اين انتصاب از طرف خداست، نه از جانب پيامبر (ص) و نه از جانب مردم. خداوندمتعال پيشوا را منصوب مى كند، و پيامبر (ص) تعيين و انتصاب الهى را به مردم تبليغ مى نمايد.
اينك پس از آغاز بررسى تفصيلى نظريات دو مكتب، لازم است دو نكته را در اين مقدمه يادآور گرديم:

1. دانشمندان مكتب خلافت كتابهايى دارند كه در آن قانون و راه و روش تشكيل حكومت، واجبات اين كار، وظايف حاكم، حقوق دولت اسلام بر مردم، و حقوق مردم بر دولت اسلامى و اين كه والى و وزير را به چه شكل بايد انتخاب كرد، امام جمعه و قاضى چگونه تعيين مى شود، ماليات به چه نحو گرفته مى شود، زكات و خراج و جزيه چه اندازه است، و چه كسى بايد بگيرد، و چگونه بگيرد، و امثال اينها را بيان كرده اند. اين كتابها، نوشته هاى رسمى علماى معتبر و مشهور و مورد اعتماد مكتب خلفا هستند و نظريات مكتب خلفا در مورد تعيين زمامدار مسلمين و چگونگى انتخاب او را، از اين گونه كتب استخراج كرده و ارزيابى مى كنيم.

2. ابن اثير گويد: خليفه به كسى گفته مى شود كه نيابت و جانشينى غير را برعهده بگيرد.1 و نيز راغب اصفهانى گويد: خلافت نيابت از غير است.2
در قرآن كريم، در برخى از آيات، الفاظ »خلائف« و »خلفا« كه جمع »خليفه«اند به همين معناى لغوى استعمال شده است. چنان كه در آيه 69 از سوره اعراف فرموده است:
و جعلكم خلفاء من بعد قوم نوح
 شما را پس از قوم نوح جانشينان ايشان قرار داد.
در بعضى از فرموده هاى پيامبر اكرم (ص) نيز استعمال لفظ خليفه در همان معناى لغوى خود مشاهده مى شود. مانند اين كه مى فرمايد:
أللّهم ارحم خلفائى. أللّهم ارحم خلفائى. أللّهم ارحم خلفائى.
 بار خدايا خلفاى مرا مورد رحمت خويش قرار ده... (اين عبارت را سه بار تكرار فرمود).
عرضه داشتند: اى رسول خدا، خلفاى شما كيانند؟ فرمود:
 الذين ياتون بعدى؛ يروون حديثى و سنتى....3
 آن كسانى كه بعد از من مى آيند و حديث و سنت مرا بازگو مى نمايند...
 
 خليفه در اصطلاح مسلمين
ما در اسلام نامگذاريهايى داريم كه در زمان خود پيامبر انجام شده، كه البته يا شخص پيامبر اين نام را انتخاب كرده، يا از جانب خدا نامگذارى شده و پيامبر آن را تبليغ نموده است. اين گونه نامگذاريها را »مصطلاحات اسلامى« و »مصطلاحات شرعى«4 ناميده اند؛ يعنى اصطلاحات يا نامهايى كه به وسيله شرع و شارع انتخاب شده است. اما يك دسته از نامگذاريها به وسيله مسلمانها يا علماى اسلام انجام شده است كه آنها را »مصطلاحات متشرعه« يا »مصطلاحات مسلمين« ناميده اند.
خليفه در مفهوم كنونى آن، يعنى »حاكم و زمامدار مسلمين« و يك اصطلاح شرعى نيست. يعنى اين لفظ در زمان پيامبر (ص) بر اين معنى قرار داده نشده است، هر چه هست از مسلمانان است، و پيروان مكتب خلفا هستند كه چنين نامگذارى كرده اند. اينان در ابتداى امر كسى را كه پس از پيامبر اكرم (ص) براى زمامدارى انتخاب كردند »خليفة الرسول« و بعدها به اختصار »خليفه« ناميدند. گاهى نيز برخى از پيروان مكتب خلفا از حاكم و سلطان وقت به »خليفةاللَّه«  تعبير كرده، اصطلاح خليفه را مختصر شده آن قلمداد مى نمودند.
 
 خليفه در اصطلاح اسلامى
چنان كه از موارد كاربرد لفظ خليفه در برخى از آيات قرآن و روايات اسلامى استفاده مى شود، »خليفةاللَّه« در اصطلاح اسلامى كسى است كه خداى متعال او را معين فرموده تا »اسلام« را به اهل زمان خويش تبليغ كند؛ اعم از اين كه اين شخص پيامبر باشد يا وصى پيامبر.
بنابراين مقصود از خليفه در آياتى مانند آيه 26 از سوره ص5 و نيز آيه 30 از سوره بقره6 »خليفةاللَّه« به معناى مذكور است.
خلاصه آن كه »خليفةاللَّه« امام زمان هر عصرى است كه وظيفه تبليغ و حفظ و حراست دين خدا و احكام الهى را برعهده دارد و بر مردم است كه خليفه منصوب از جانب خدا را بشناسند و او را مرجع و پناه خود قرار دهند.7
 
 امامت در مكتب خلفا
 طرح و دليل نظريه مكتب خلافت را از كتابهايى كه موسوم به الاحكام السلطانيه است، نقل مى كنيم.
قاضى ماوردى (م. 450 ق.) و قاضى ابويعلى (م.458ق.) كه هر دو در عصر خويش قاضى القضات بوده اند، در كتابهاى خويش كه هر دو به همين نام است، مسئله را بدين شكل مطرح مى كنند:
امامت كه همان خلافت بعد از رسول است به سه شكل منعقد شود:

1. خليفه اى جانشين خويش (خليفه بعد از خود) را تعيين كند. به اين معنى كه اگر هارون الرشيد گفت: بعد از من امين و مأمون خليفه اند، مسلمانان مجبور به پذيرش هستند و اين خليفه، خليفه شرعى و اسلامى است، و پذيرش او وجوب دينى دارد. اين دو دانشمند مى گويند:
 در اين زمينه هيچ گونه اختلافى نيست، و پذيرش خليفه بدين شكل مورد اجماع و اتفاق است.
استدلال اين دو در مورد اين گونه منعقد شدن امامت و اصالت و صحت آن به اين است كه ابوبكر بعد از خودش، عمر را به زمامدارى مردم تعيين كرد و كسى هم با اين نظريه مخالفت نكرد. پذيرش عموم مسلمانان نشان مى دهد كه اين راه و روش را صحيح دانسته اند. لذا اين نوع از انتخاب خليفه كه به دست خليفه قبل انجام مى گيرد، به دليل عمل ابوبكر و عدم اعتراض مردم صحيح است، و در اصالت و صحت اين روش در مكتب خلفا اختلافى وجود ندارد.8

2. خليفه به انتخاب مردم تعيين مى شود.
در اين نوع از تعيين خليفه، صاحب نظران مكتب خلفا اختلاف دارند. ماوردى مى گويد:
اكثريت دانشمندان بر آنند كه خليفه به وسيله پنج تن از اهل حل و عقد يعنى بزرگان و عقلاى قوم انتخاب مى شود، يا اين كه يك تن انتخاب مى نمايد، و چهار نفر ديگر موافقت مى كنند.9
دليلى كه ايشان براى اين نظريه نقل مى كنند، اين است كه در خلافت ابوبكر، پنج تن با وى بيعت كردند، و اين بيعت رسميت يافت، و پذيرفته شد. پنج تن مزبور عبارت بودند از: عمر بن خطاب، ابو عبيده جراح، سالم آزاد كرده ابو حذيفه، نعمان بن بشير، و اسيد بن حضير و بدين شكل بيعت در سقيفه انجام گرفت، و ابوبكر به مقام خلافت رسيد. آنگاه خليفه منتخب در سقيفه، به مردم عرضه شد، مردم نيز خواه و ناخواه او را پذيرفتند.10
پس به اين دليل. (عمل اين چند تن) انتخاب خليفه با بيعت و رضاى پنج تن از اهل حلّ و عقد تماميت مى پذيرد و انجام مى يابد.
دليل ديگر نظريه اين است كه عمر بن خطاب در شورايى كه براى تعيين خليفه پس از خويش معين كرد، گفت: اگر پنج تن از اين شش نفر يكى را به خلافت پذيرفتند، او خليفه خواهد بود.
بيشتر دانشمندان اين مكتب در اين عقيده اتفاق نظر دارند.
گروه ديگرى از دانشمندان مكتب خلافت مى گويند: خلافت همانند عقد ازدواج است. همان طور كه در عقد نكاح، يك عاقد لازم است و دو شاهد، در خلافت هم يك نفر بيعت مى كند، و دو نفر اعلام رضايت مى نمايند. و همين تعداد از اهل حلّ و عقد براى تعيين خليفه و زمامدار كافى است.11
دسته سوم معتقدند: تنها اگر يك نفر با خليفه بيعت كند كافى است. انتخاب يك نفر و بيعت همان يك نفر، خليفه امت بزرگ اسلامى را برمى گزيند.
دليل اينها اين است كه مى گويند: عباس بن عبدالمطلب به على(ع) گفت:
امدد يدك ابايعك فيقول الناس: عمّ رسول اللَّه(ص) بايع ابن عمه، فلا يختلف عليك اثنان12
دست خويش را دراز كن تا با تو بيعت كنم. مردم خواهند گفت: عموى پيامبر خدا (ص) با پسر عموى وى بيعت كرده است. و ديگر پس از آن، دو نفر هم در كار شما مخالفت نخواهند كرد.
دليل دوم اين است كه بيعت مانند حكم و فرمان حاكم شرع است، و حكم و فرمان يك حاكم شرع، نافذ است و مخالفت با آن جايز نيست.
بنابراين دو دليل، اگر حتى يك نفر با كسى به عنوان خلافت بيعت كرد، خلافت وى برپا مى شود، و رسميت و شرعيت پيدا مى كند.13

3. خليفه با زور شمشير و پيروزى نظامى خلافت را به دست مى آورد. براساس اين نظر اگر حكومت بر مسلمانان به وسيله زور و غلبه نظامى به دست آمد، شخص حاكم، خليفه بر حق است و خلافت او رسمى است، و طبق نقل قاضى ابويعلى:
 آن كسى كه با شمشير و زور بر جامعه اسلامى غلبه يافت، و خليفه گشت، و اميرالمؤمنين ناميده شد، ديگر براى هر كسى كه ايمان به خدا و روز قيامت دارد جايز و روا نيست كه شبى را به روز آورد در حالى كه او را امام نداند؛ خواه خليفه آدمى جنايتكار باشد، و خواه پاكدامن.14
فضل اللَّه بن روزبهان، فقيه معتبر مكتب خلفا، در كتاب سلوك الملوك در مورد اين قسم از تشكيل خلافت مى نويسد:
طريق چهارم از اسباب انعقاد پادشاهى و امامت، شوكت و استيلا است. علما گفته اند كه چون امام وفات كند، و شخصى متصدى امامت گردد بى بيعتى و بى آن كه كسى او را خليفه ساخته باشد، و مردمان را قهر كند به شوكت و لشكر، امامت او منعقد مى گردد بى بيعتى؛ خواه قريشى باشد و خواه نه، و خواه عرب باشد يا عجم يا ترك، و خواه مستجمع شرايط باشد و خواه فاسق و جاهل... و امام و خليفه بر او اطلاق توان كرد.15
يكى از دانشمندان بزرگ مكتب خلفا در ذيل اين احاديث در بابى به عنوان »لزوم طاعة الأمراء« مى گويد:
عموم اهل سنت يعنى فقها، محدثان و متكلمان مى گويند كه حاكم با فسق و ظلم و زير پا گذاشتن حقوق مردم معزول نمى شود، و نمى توان او را خلع نمود و اصولاً جايز و روا نيست كه عليه او قيام شود، بلكه واجب است كه او را پند و اندرز دهند، و او را از خداوند و قيامت بترسانند؛ زيرا در اين زمينه احاديثى از پيامبر به دست ما رسيده است كه ما را از خروج عليه زمامدار باز مى دارد.
خلاصه سخن اين كه: قيام بر ضد پيشوايان و زمامداران به اجماع همه مسلمانان حرام است؛ اگر چه فاسق و ستمگر هم باشند.
بنابراين عقيده، خروج بر يزيد بن معاويه شرابخوار و سگ باز و قاتل و جانى، و قيام عليه عبدالملك بن مروان كه سربازانش خانه كعبه را در زير منجنيق خراب كردند، و جنگ بر ضد وليد كه قرآن كريم را هدف تير قرار داد، جايز نيست و حرام است!
»نووى« شارح دانشمند صحيح مسلم به دنبال سخنان بالا مى گويد:
روايات فراوان پشت در پشت هم داده و گفتار بالا را اثبات مى كنند، و از آن گذشته اهل سنت اجماع كرده اند كه زمامدار با فسق و فجور از امامت عزل نمى گردد.16
اين دانشمند در اينجا به آيه شريفه »أطيعوااللَّه و أطيعواالرسول و أولى الأمر منكم«17 استناد كرده و گفته است كه چون زمامداران اولياى امورند، از ايشان بايست اطاعت كرد.
 
امامت در مكتب اهل بيت(ع)
در مكتب اهل بيت(ع) مسئله امامت به صورت ديگرى مطرح مى شود، براساس انتصاب الهى شكل مى گيرد. پيشوايان اين مكتب و دانشمندان آن به اين آيه از قرآن كريم استناد مى كنند:

و إذ ابتلى ابراهيم ربّه بكلمات فاتمهنّ قال إنّى جاعلك للناس إماماً.18
خداوند ابراهيم را با كلماتى امتحان فرمود. او با كمك الهى از امتحان با سرافرازى بيرون آمد. در نتيجه خداوند فرمود: من ترا امام مردم قرار دادم.
كلماتى كه با آن خداوند متعال ابراهيم خليل(ع) را امتحان فرمود در چه زمينه اى بوده است؟ آيا در آن از كشتن فرزند دلبندش اسماعيل سخن رفته بود؟ يا جنگ با طاغوت بزرگ زمان نمرود؟ و يا در مورد رفتن به آتش نمرود، و سوختن با نهايت خشنودى فرمان رسيده است؟ يا همه اينها بوده است؟ از كلمات قرآن كريم دقيقاً روشن نيست. هر چه بوده حادثه يا حوادثى بس عظيم بوده كه براى ابراهيم خليل امتحانى بزرگ محسوب شده است.
در هر حال آنگاه كه اين پيامبر بزرگ از پيچ و خم اين امتحانات به سلامت جست، و مانند هميشه عمرش سربندگى و اخلاص به درگاه ربوبى ساييد، به مقام والاى امامت نايل شد. مقام امامت، آنهم پس از نيل به نبوت و رتبه اولوالعزمى و خلت (دوستى خداوند) چه مقامى مى تواند باشد كه نيل بدان ابراهيم عظيم(ع) را آنچنان به وجد مى آورد كه آن را براى فرزندانش نيز درخواست مى كند!...
ابراهيم (ع) با شنيدن اين پيام الهى و رسيدن به اين مرتبت عظمى، به مقتضاى بشريت از خداى خويش تقاضا مى كند كه اين مرتبت در فرزندان وى هم باقى بماند. او به مناسبت طبيعت بشرى دوستدار فرزندان خويش است، و مى خواهد كه آنها هم به اين سرفرازى باطنى برسند، و لذا عرضه مى دارد:
و من ذرّيتى.
آيا از ذريه من نيز؟

خداوند متعال جواب مى فرمايد:
 لاينال عهدى الظالمين.19
 امامت عهد خاص من است با بنده ام، و اين عهد به اشخاص ستمكار و ظالمم نمى رسد.
ظالم كيست؟ در عرف و فرهنگ قرآن، گاهى به كسى كه به خودش ظلم مى كند، ستمكار گفته مى شود. مثلاً كسى كه بت مى پرستد، يا خودكشى مى نمايد، به خود ستم كرده، بنابراين اسلام بدو ظالم مى گويد. و گاه به كسى كه ديگران را مورد ستم قرار مى دهد، و به حقوقشان تجاوز مى كند، ستمكار گفته مى شود؛ مانند كسى كه مال مردم را مى برد، يا از ايشان ربا مى گيرد، يا به ناموسى تجاوز مى كند.
بنابراين به طور كلى هر كسى كه به هر عنوان نافرمانى خداى متعال را مى كند، در بينش قرآن و اسلام ظالم خواهد بود.20 آن كسى كه لحظه اى در ستم به خود و ديگران بسر برده است، براساس موازين دقيق نظام ربوبى ظالم است، و سزاوار عهد خدايى (امامت) نيست.
چنان كه مى بينيم، براساس اين استدلال قرآن، امام مى بايست معصوم باشد.
گذشته از اين آيه كريمه، در جاهاى ديگرى از قرآن كريم نيز از امامت سخن رفته و در آنها براساس جعل و قرارداد الهى معرفى شده است؛ مانند:

و جعلناهم أئمّة يهدون بأمرنا و أوحينا إليهم فعل الخيرات و إقام الصلوة و إيتاء الزكوة و كانوا لنا عابدين.21
ايشان را امامان و پيشوايانى قرار داديم كه به امر ما هدايت مى كردند و به ايشان مجموعه كارهاى خوب به ويژه برپا داشتن نماز و اداى زكات را وحى فرموديم و ايشان براى ما بندگانى مطيع بودند.

و جعلنا منهم أئمّة يهدون بأمرنا لما صبروا و كانوا بآياتنا يؤقنون.22
برخى از ايشان (بنى اسرائيل) را امامانى قرار داديم كه به امر ما هدايت مى كردند، آنگاه كه صبر و خويشتندارى كردند، و در يقين به آيات ما پاى بر جا بودند.
بنابراين امامت در مكتب اهل بيت(ع) براساس قرآن كريم بدين شكل معرفى مى گردد كه تنها براساس تعيين و جعل و قرارداد الهى امكان پذير است و بس.
مسئله دومى كه در امامت مطرح است، مسئله عصمت امام مى باشد كه در آيه 124 از سوره بقره - به هنگام سخن گفتن درباره امامت ابراهيم(ع) - بدان تصريح شده است و ما آن را به اختصار مورد بحث قرار داديم.
اينك اگر باز به قرآن رجوع كنيم اين آيه شريفه را ملاحظه خواهيم نمود:

إنّما يريد اللَّه ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهّركم تطهيراً.23
جز اين نيست كه خدا مى خواهد هرگونه پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند، و شما را كاملاً پاك و منزه گرداند.
كلمه »اهل البيت« كه در اين آيه به كار رفته است از اصطلاحات شرعى است كه به وسيله قرآن كريم وضع شده است. پيامبر اكرم(ص) نيز با قاطعيت تمام افراد اين گروه را تعيين فرموده است.24
حضرتش على و فاطمه و حسن و حسين را در زير كساء خويش جمع فرمود و اين آيه را كه درباره ايشان نازل گشته بود اعلام داشت، و بدين وسيله دقيقاً معين كرد كه زنان وى در شمار اهل بيت نيستند.25 لذا »اهل بيت« نام خاص اين گروه شد، و هر جا در اسلام سخن از اهل بيت گفته شود، اينها مقصود هستند، و همينها معصوم مى باشند. اين دومين شرط امامت بود.
در مكتب اهل بيت چنانكه ديديم امامت انتصابى است، و اين انتصاب بايد از جانب خداوند باشد؛ و پيامبر فقط وظيفه دارد كه آن را تبليغ كند، نه اين كه صاحب مقام امامت را تعيين و يا زمامدارى او را توصيه كند.
همچنان كه پيامبر اكرم نماز را تبليغ مى نمايد، و در اين كار فقط فرمانبردار خدا و پيام آور اوست؛ و حج را تبليغ مى كند و آن هم به دستور خدا است و... و در تمام اين كارها تنها پيام آور خدا مى باشد، در مسئله امامت نيز به همين شكل است.
او امامت را از جانب خدا تبليغ مى كند و نصب و تعيين از سوى رب العالمين است. پس آنچه كه حضرت رسول (ص) درباره امامت بيان مى كند، مانند همانهايى است كه درباره نماز و حج و زكات و جهاد مى گويد، و بيان مى كند، و توضيح مى دهد.
او درباره نماز مى گويد: نماز را اينچنين بخوانيد، در ابتدا اينگونه وضو بگيريد، سوره حمد را در ركعت اول و دوم بخوانيد، در ركوع چنين كنيد، و در سجده چنان. و مى گويد كه نماز را در چند ركعت بخوانيد، يا مقارنات و مقدمات آن را چگونه به جا آوريد و...
همانگونه كه اين موارد را پيامبر اكرم(ص) از سوى خودش نمى گويد، و از جانب خداوند بيان مى كند، و سخن او را تبليغ مى نمايد، آنچه كه در مورد مسئله امامت نيز گفته است از جانب حق تعالى مى باشد؛ »و ما ينطق عن الهوى إن هو إلاّ وحى يوحى«.26
البته احاديث و روايات بسيارى از رسول گرامى(ص) در مسئله امامت در دست داريم. اين احاديث به دو دسته متمايز تقسيم مى شود. دسته اول شامل رواياتى است كه امامت اهل بيت را به طور عموم ثابت مى كند. دسته ديگر رواياتى است كه رهبر و امام پس از پيامبر را به نام معرفى مى نمايد. بسيارى از روايات مزبور در كتب معتبر مكتب خلفا نيز ذكر شده كه براى آگاهى بيشتر، خوانندگان محترم را به كتب مفصل در اين باب به خصوص كتاب شريف الغدير، ارجاع مى دهيم.

 پى نوشتها:
 ×   برگرفته از مجله كيهان فرهنگى، ش183.
 1 .   نهاية اللغه، ماده »خلف«.
 2 .   راغب اصفهانى، مفردات، ماده »خلف«.
 3 .   ر.ك: معانى الاخبار، ص374 و 375؛ عيون الاخبار (چاپ نجف) ج2، ص36؛ من لايحضره الفقيه، تحقيق على اكبر غفارى، ج4، ص420؛ بحارالانوار، ج2، ص15.
 از مصادر مكتب خلفا ر.ك: رامهرمزى، المحدث الفاصل، باب فضل النافل عن رسول اللَّه (ص)، ص163؛ قاسمى، قواعد التحديث، باب فضل راوى الحديث، چاپ دوم، ص48؛ خطيب بغدادى، شرف اصحاب الحديث، باب كون اصحاب الحديث خلفاء الرسول، ص30؛ ابن عبدالبر، جامع بيان العلم، ج1، ص55؛ ابونعيم، اخبار اصبهان، ج1، ص81؛ سيوطى، الفتح الكبير به نقل از: ابوسعيد، ج10، ص233؛ متقى هندى، كنزالعمال (چاپ دوم) ج10، كتاب العلم، باب آداب العلم، فصل رواية الحديث و آداب الكتابة، ص128 و 133، ح1086 و 1127 و 181، به نقل از: اميرالمؤمنين على(ع) و ابن عباس، قاضى عياض، الالماع، باب شرف علم الحديث و شرف اهله، ص11.
 4 .   آنچه كه در علم اصول فقه »حقيقت شرعى« نام مى گيرد.
 5 .   »يا داود إنّا جعلناك  خليفة فى الأرض فاحكم بين الناس بالحق«.
 6 .   »... إنّى جاعل فى الأرض خليفة«.
 7 .   در جلد اول معالم المدرستين (اثر ديگر مؤلف) باب »مصطلحات بحث الامامة والخلافة« بحث مشروح ترى پيرامون اصطلاح خليفه آمده است.
 8 .   ر.ك: ماوردى، الأحكام السلطانية والولايات الدينية، (چاپ سوم، مصر، 1393ق)، ص10؛ الأحكام السلطانية، ابويعلى حنبلى، چاپ دوم، مصر 1386ق) ص25. قاضى روزبهان، سلوك الملوك، دستور حكومت اسلامى، (چاپ حيدرآباد دكن، 1386ق) ص44 و 55.
 9 .   ماوردى، همان، ص7؛ ابويعلى، همان، ص23 اصل انتخاب مردم را ياد مى كند، اما اقول مختلف را ذكر نمى نمايد. و نيز نگاه كنيد به سلوك الملوك، ص44
ù43.
 10.   ماوردى، همان، ص7. براى اطلاع بيشتر در مورد سقيفه و حوادث آن نگاه كنيد به: عبداللَّه بن سبا (چاپ چهارم، تهران) ج1، ص139-78.
 11.   ماوردى، همان، ص7.
 12.   ابن سعد، طبقات الكبرى، ج2، ق2، ص38؛ مسعودى، الامامة والسياسه، ج2، ص200؛. ج1، ص4.
 13.   ر.ك: ماوردى، همان، ص7.
 14.   »و من غلب عليهم بالسيف حتى صار خليفة و سمى أميرالمؤمنين، فلايحلّ لأحد يؤمن باللَّه و اليوم الآخر أن يبيت و لايراه امام، برّاً كان أو جائراً«. ابويعلى، همان، ص23.
 15.   سلوك الملوك: دستور حكومت اسلامى (چاپ حيدرآباد دكن) ص47.
 16.   شرح نووى بر مسلم، باب الامر بلزوم الجامعه، ج12، ص229. همچنين ر.ك: سنن بيهقى، ج8، ص158 و 159؛ منتخب كنزالعمال على هامش المسند، ج2، 146 و 149؛ مسند احمد، ج2، ص93 و 306 و 381 و 488 و ج3، ص114 و ج4، ص126، 202؛ ابوداود، ج4، ص242 و 241، ح4758 و 4759 و 4762؛ ترمذى، سنن، ج4، ص488، ح2199.
 17.   سوره نساء(4) آيه59.
 18.   سوره بقره(2) آيه124.
 19.   همان.
 20.   »و من يتعد حدود اللَّه فقد ظلم نفسه« سوره طلاق(65) آيه1.
 21.   سوره انبياء(21) آيه73.
 22.   سوره سجده(32) آيه24.
 23.   سوره احزاب(33) آيه33.
 24.   اين افراد همان چهارده معصوم مى باشند كه عبارتند از: پيامبر اكرم(ص)، دختر گراميش فاطمه زهرا (ع) و دوازده امام (ع).
 25.   به رساله »حديث كساء« اثر مؤلف مراجعه كنيد.
 26.   سوره نجم(16) آيه3و4.

+  نوشته شده به قلم الشيعه | 

زندگی نامه حضرت ولی عصر(عج)
 

 زندگی نامه حضرت ولی عصر :

از ولادت امام زمان‏ عليه السلام به دليل شرايط سياسى آن دوران تولد ايشان در زير پرده كتمان پوشيده ماند. امام حسن عسكرى‏عليه السلام ‏تولّد فرزند خويش را جز به اصحاب خاص خود در ميان ننهاد.امامت ايشان بنا به حديثهاي بسياري بود كه از پيامبر (ص) و امامان پيشين روايت شده بود. امام زمان (عج) پس از آنكه بر جنازه پدر نمازگزارد از چشم مردمان پنهان شد. سبب پنهان شدن آن حضرت اين بود كه خليفه هاي عباسي تصميم به كشتن او داشتند. در روايتى ‏از كتاب غيبت، از عدّه‏ اى از اصحاب امام عسكرى نقل شده است كه‏ گفتند:

"نزد امام عسكرى‏عليه السلام گرد آمده بوديم و از وى در باره حجّت ‏وپيشواى پس از او پرسش مى‏كرديم. در مجلس او چهل مرد حضورداشتند. عثمان بن سعيد بن عمر عمرى در برابر آن‏حضرت بر پا خاست ‏وگفت: فرزند رسول خدا! مى‏خواهم در باره مطلبى از شما سؤال كنم كه‏خود بدان داناتر از منى. امام به او فرمود: بنشين عثمان! عثمان ناراحت‏ وخشمگين برخاست تا خارج شود. امّا آن‏حضرت فرمود: كسى بيرون ‏نرود. هيچ كدام از ما بيرون نرفتيم. تا پس از ساعتى كه امام، عثمان را باصداى رسا ندا داد. عثمان روى پاهايش برخاست. امام فرمود: آيا شما رابه خاطر مطلبى كه آمده ‏ايد، آگهى دهم؟ همه گفتند: آرى اى فرزندرسول خدا! فرمود: شما آمده ‏ايد تا در باره حجّت پس از من سؤال كنيد:همه گفتند: آرى. ناگهان پسرى را ديديم مثل پاره ماه، شبيه ‏تر از هركسى به امام عسكرى! فرمود: اين پس از من پيشواى شماست و جانشين ‏من بر شما. او را فرمان بريد و پس از من به تفرقه دچار نشويد كه در دين ‏خويش به هلاكت افتيد. بدانيد كه شما پس از اين روز او را نخواهيد ديد تا عمرش كامل گردد. از عثمان بن سعيد آنچه را مى‏گويد بپذيريد و فرمان‏ او را اطاعت كنيد. كه او جانشين امام شماست و كار به دست اوست".

دوره امامت، چگونه آغاز شد؟

خلفاى عبّاسى بنابر عادت معمول خويش، هر گاه فرصتى براى كشتن ‏اولياء اللَّه مى‏يافتند، فوراً آنها را به زهر از پاى در مى‏آوردند. معتصم نيز، امام حسن عسكرى‏عليه السلام را به زهر شهيد كرد و سپس درصدد يافتن فرزندِ آن‏حضرت بر آمد تا او را نيز از ميان بردارد و به خيال‏ خويش دنباله امامت را نيست و نابود گرداند. معتصم عده ‏اى را به خانه امام فرستاد تا هر كه و هر چه در آنجاست ‏توقيف كنند. احمد بن عبد اللَّه بن ‏يحيى بن خاقان پسر وزير معتصم در اين باره مى‏گويد: چون امام حسن عسكرى بيمار شد. پدرم به من پيغام داد كه امام بيمارشده. آنگاه خود همان لحظه سوار شد و به دار الخلافه رفت و سپس باپنج نفر از خادمان

                                                                                         

 

معتصم شتابان بازگشت. همه آنان ‏از افراد مورد وثوق و خواص خليفه بودند. يكى از آنها هم "نحرير" بود. پدرم ‏به آنها دستور داده بود در خانه حسن بن على باشند و اوضاع و احوال او رازير نظر بگيرند. همچنين در پى عده ‏اى از پزشكان فرستاده بود و به آنان ‏دستور داده بود كه در خانه امام حسن عسكرى رفت و آمد كنند وهر بام ‏وشام از او پرستارى ومراقبت كنند. چون دو روز از اين ماجرا گذشت، كسى نزد پدرم آمد و به وى خبرداد كه آن‏حضرت بيمارى‏اش شدت يافته و ضعيف شده است. پدرم ‏سوار شد و به خانه آن‏حضرت رفت و به پزشكان دستور داد بخوبى حال ‏آن‏حضرت را تحت نظر بگيرند. همچنين در پى قاضى القضات فرستاد وبه‏ او دستور داد كه پيش او بيايد و ده تن از كسانى را كه به دين و امانتدارى‏وپرهيز گارى آنان مطمئن است، انتخاب كند و با خود بياورد. آنگاه‏ تمام آنها را به خانه امام حسن فرستاد و بديشان تكليف كرد كه شبانه روزهمانجا بمانند. آنها در آنجا بودند تا آنكه امام حسن عسكرى‏عليه السلام ‏درگذشت. رحلت او چند روز گذشته از ماه ربيع الاوّل سال 260 واقع‏ شد. با رحلت او سامراء يكصدا ناله بر مى‏آورد كه ابن الرضا از دنيا رفت. خليفه عدّه ‏اى را به خانه آن‏حضرت فرستاد تا خانه و اتاقها را بازرسى‏كنند وهر آنچه در خانه است مهر و موم نمايند و نشان فرزند آن‏حضرت ‏را بجويند. بدين گونه قدرت جاهلى و استكبارى مى‏كوشيد، ريشه ‏هاى امامت رااز بيخ بركند و حركت اصيل مكتبى را دستخوش نابودى سازد. امّا به ‏مقصود خود نايل نيامدند كه دست خداوند بر فراز دستان آنها بود. يُرِيدُونَ أَن يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ‏الْكَافِرُونَ(7)؛ "خواهند پرتو خدا را با دهانهاى خويش فرونشانندامّاخداوندچنين نخواهد مگر آنكه پرتو خويش را به انجام رساند، هر چند كه ‏كافران نا خوش دارند."

 پنهان بودن ميلاد حجّت اللَّه‏ :

·   قال رسول الله (ع):  المهدي من ولدي، اسمه اسمي و كنيته كنيتي، أشبه الناس بي خلقاً و خلقاً، تكون له غيبه و حيره تضل فيه الامم، ثم يقبل كالشهاب الثاقب و يملاها عدلا و قسطا كما ملثت ظلما و جوراً.(بحارالانوار/ ج 51، ص 17، ح 13، به نقل از كمال الدين.)

 پيامبر اكرم (ص) فرمودند: مهدي از فرزندان من است، نامش نام من (م ح م د) و كنيه اش كنيه من (ابوالقاسم) مي باشد، ‌در صورت و سيرت از همه كس به من شبيه تر است. براي او غيبتي است كه در آن مردم دچار حيرت مي گردند و بسياري از دسته ها و گروههاي مردم، گمراه مي شوند، آنگاه مانند ستاره تاباني از پرده غيبت بدر آيد و زمين را پر از عدل و داد كند آن چنان كه پر از ظلم و ستم شده باشد.

 نام امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف

  از جمله القاب شريف آن حضرت مهدي، قائم، منتظر، خاتم، حجه، صاحب و منصور است؛ كه با بيان احاديث معصومين (ع)، وجه تناسب برخي از اين لقبها با وجود مباركش بيان مي گردد.

                                                                                           

1-             مهدي

 ·     عن ابي عبدالله (ع) قال:

 اذا قام القائم (ع)، دعا الناس الي الاسلام جديدا و هداهم الي امر قد د ثر و ضل عنه الجمهور و انما سمي القائم مهد يا لانه يهدي الي امر مضلول عنه... (بحارالانوار، ج 51، ص 30 ، ح 7، به نقل از ارشاد شيخ مفيد)

 از حضرت امام جعفر صادق (ع) روايت شده است كه فرمود: هنگامي كه قائم قيام نمايد، بار ديگرمردم را به اسلام دعوت مي كند و به احكام از بين رفته و فراموش شده آن آشنا مي گرداند و چون از جانب خداوند به امور گمشده و از ميان رفته راهنمايي مي شود،‌ او را مهدي مي گويند.

  2-             قائم

 عن الثمالي قال: سالت الباقر (ع): يابن رسول الله! الستم كلكم قائمين بالحق. قال: بلي. قلت:

 ·                 فلم سمي القائم قائماً؟

 قال: لما قتل جدي الحسين (ع)، ضجت الملائكه الي الله عزوجل بالبكاء و النحيب. و قالوا: الهنا و سيدنا. اتغفل عمن قتل صفوتك و ابن صفوتك، و خيرتك من خلقك؟ فاوحي الله عزو جل اليهم: قروا ملائكتي، فوعزتي و جلالي لا نتقمن منهم و لو بعد حين. ثم كشف الله عز و جل عن الائمه من ولد الحسين (ع) للملائكه، فسرت الملائكه بذلك، فاذا احدهم قائم يصلي، فقال الله عزو جل، بذلك القائم انتقم منهم. بحارالانوار/ج 51،‌ص 29و 28، ح 1، به نقل از علل الشرايع

 ابوحمزه ثمالي گويد: از حضرت امام محمد باقر (ع) پرسيدم: اي پسر رسول خدا! مگر همه شما ائمه، قائم به حق نيستيد؟ فرمود: بلي. عرض كردم: پس چرا فقط امام زمان (ع) قائم ناميده شده است؟‌ فرمود: چون جد م امام حسين (ع) به شهادت رسيد،‌ صداي ناله فرشتگان برخاست و به شد ت به درگاه الهي گريستند و گفتند: پروردگارا! آيا قاتلين بهترين بندگان و زاده اشرف مخلوقات و برگزيده آفريد گانت را به حال خود مي گذاري؟ خداوند به آنها وحي فرستا د كه اي فرشتگان من آرام گيريد، ‌به عزت و جلالم سوگند،‌از آنها انتقام خواهم گرفت، هر چند بعد از گذشت زمانها باشد. آنگاه پروردگار عالم، امامان از اولاد امام حسين (ع) را به آنها نشان داد و فرشتگان از ديدن آنان مسرور گشتند. ناگاه ديدند يكي از آنها ايستاده است و نماز مي گزارد. خداوند فرمود: به وسيله اين قائم از آنها انتقام مي گيرم.

 ·      عن الصقربن دلف .... فقلت له (لابي جعفر محمد بن علي الرضا (ع): يابن رسول الله و لم سمي القائم؟ ‌قال:‌ لانه يقوم بعد موت ذكره و ارتداد اكثر القائلين بامامته.... (بحارالانوار/ ج 51/ ص 30/ ح 4/ به نقل از كمال الدين)

                                                                                      

 صقربن دلف مي گويد به امام محمد تقي (ع) گفتم: اي فرزند رسول خدا! چرا آن حضرت را قائم مي گويند؟ ‌امام در پاسخ فرمودند: زيرا آن حضرت بعد از آن كه نامش از خاطرها فراموش مي شود و اكثر معتقدين به امامتش از دين خدا بر مي گردند، قيام مي كند.

 ·                 عن ابي عبدالله (ع) قال:

      ..... و سمي القائم لقيامه بالحق. (بحارالانوار/ ج 51/ ص 30/ ح 7/ به نقل از ارشاد مفيد)

 از امام جعفر صادق (ع) نقل شده است كه فرمود: آن حضرت را به جهت اين كه براساس حق قيام مي كند، ‌قائم مي نامند.

  3-             منتظر

 ·              عن القربن دلف، فقلت له (لابي جعفر محمدبن علي الرضا (ع) : و لم سمي المنتظر؟

     قال: لان له غيبه تكثر ايامها و يطول امدها، فينتظرخروجه المخلصون و ينكره المرتابون و يستهزي بذكره الجاحدون و يكذب فيها الوقاتون و يهلك فيها المستعجلون و ينجو فيها المسلمون. (بحارالانوار/ ج 51/ ص 30/ ح 4/ به نقل از كمال الدين، ص 378. در كتاب بحارالانوار، به جاي يكذب، يكثر آمده است)

 صقربن دلف از امام جواد (ع) پرسيد: چرا آن حضرت را منتظر مي گويند؟‌ فرمود: چون براي مدتي طولاني غيبت مي نمايد. افراد با اخلاص منتظر ظهورش خواهند بود. و اهل شك و ترديد وجود  وي را انكار مي كنند. و منكران چون يادي ا زاو مي شود تمسخرمي كنند! كساني كه وقت ظهور را تعيين

مي كنند، دروغ مي گويند، ‌شتاب  كنند گان به هلاكت مي رسند و آنها كه در مقام تسليم هستند، ‌رستگاري مي يابند.

  4-             منصور

 ·       عن ابي جعفر(ع) في قوله تعالي: «و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا»(سوره اسري، آيه 33)  قال: الحسين،‌«فلا يسرف في القتل انه كان منصورا» قال: سمي الله المهدي المنصور.... (بحارالانوار/ ج 51/ ص 30، 31/ ح 8/ به نقل از تفسير فرات بن ابراهيم)

 از امام محمد باقر (ع) روايت شده است كه آن حضرت در تفسير آيه شريفه و من قتل مظلوما (و آن كس كه به ستم كشته شده است) فرمود: او حسين بن علي (ع) است. و در مورد بقيه آيه فقد جعلنا لوليه سلطانا فلا يسرف في القتل انه كان منصورا (براي ولي او سلطه (حق قصاص) قرار  داديم پس در كشتن زياده روي نكنيد چون او منصور (مورد حمايت) است)  فرمود: خداوند مهدي را منصور ناميد.

 

نهي از بردن نام حضرت

 ·        عن ابي هاشم الجعفري قال: سمعت ابالحسن العسكري (ع) يقول: الخلف من بعد الحسن ابني، فكيف لكم بالخلف من بعد الخلف.

 قلت: و لم جعلني الله فداك؟

 فقال: لانكم لاترون شخصه و لا يحل لكم ذكره باسمه.

 قلت: ‌فكيف نذ كره؟

 فقال: قولوا «الحجه من آل محمد صلوات الله عليه و سلامه».(بحارالانوار/ ج 51، ص 31، ح 2، در كتابهاي كافي، كمال الدين و غيبت شيخ طوسي، الخلف من بعدي الحسن ابني ....آمده است.)

 از ابوهاشم جعفري نقل است كه گويد: شنيدم حضرت امام علي النقي (ع) مي فرمود: جانشين من فرزندم حسن است. ولي چگونه خواهد بود براي شما وضع جانشين او؟!

 گفتم: چرا فدايت گردم؟!

 فرمود: شما او را نمي بينيد و بر شما روا نيست كه نام او را ببريد.

 گفتم: پس چگونه ا ز او ياد كنيم؟

 فرمود: بگوييد حجت از آل محمد كه درود و سلام خدا بر او باد.

 ·         عن علي بن عاصم الكوفي، قال: خرج في توقيعات صاحب الزمان (عج) : ملعون ملعون من سماني في محفل من الناس.(بحارالانوار، ج 51، ص 33، ح 9، به نقل از كمال الدين.)

  القاب امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف

 ·         قال رسول الله (ص): المهدي رجل من ولدي وجهه كالكوكب الدري. (بحارالانوار/ ج 51/ ص 80/ ح الثامن، به نقل از كشف الغمه)

 پيامبر اكرم (ص) فرمودند: مهدي مردي از فرزندان من است كه رويش چون ستاره تابان مي باشد.

 ·       قال رسول الله (ص): المهدي رجل من ولدي، لونه لون عربي و جسمه جسم اسرائيلي. علي خده الايمن خال... (بحارالانوار/ ج 51/ ص 80/ ح التاسع، به نقل از كشف الغمه)

 پيغمبر اكرم (ص) فرمودند: مهدي مردي از فرزندان من است. رنگ پوست او، رنگ نژاد عرب و اندامش چون اندام فرزندان حضرت يعقوب (ع) (قوي  و بلند قامت) است وخالي بر گونه راست او مي باشد.

                                                                              

شمايل حضرت

 1-          قرآن كريم

 ·         قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا. (سوره اسرا، آيه 83)

 حق آمد و باطل نابود گرديد، يقينا باطل نابود شدني است.

 ·       هو الذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كله و لو كره المشركون. (سوره صف، آيه 9)

 او كسي است كه رسول خود را با هدايت و دين حق فرستاده تا او را بر همه اديان غلب سازد، هر چند مشركان را ناخوشايند آيد.

 ·      و لقد كتبنا في الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادي الصالحون. (سوره انبيا، آيه 105)

       در زبور بعد از ذكر (تورات) نوشتيم: بندگان شايسته ام وارث (حكومت) زمين خواهند شد.

 ·       وعدالله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم و ليبدلنهم من بعد  خوفهم امنا يعبد ونني لايشركون بي شياً و من كفر بعد ذلك فالئك هم الفاسقون. (سوره  نور، آيه 55)

 خداوند به كساني از شما كه ايمان آورده و كارهاي شايسته انجام داده اند وعده مي دهد كه قطعاً آنان را حكمران روي زمين خواهد كرد. همان گونه كه به پيشينيان آنها خلافت روي زمين را بخشيد؛‌ و دين و آييني را كه براي آنان پسنديده، پابرجا و ريشه دار خواهد ساخت؛ و ترسشان را به امنيت و آرامش مبدل مي كند،‌(آنچنان) كه تنها مرا مي پرستند و چيزي را شريك من نخواهند ساخت. و كساني كه پس  از آن كافر شوند،‌آنها فاسقانند.

  2-              انجيل لوقا

 ·               پس شما نيز مستعد باشيد، زيرا در ساعتي كه گمان نمي بريد، پسر انسان مي آيد. (انجيل لوقا، باب 12، شماره 40)

 زلزله هاي عظيم در جايها و قحطيها و وباها پديد مي آيد و چيزهاي هولناك و علامات بزرگ از آسمان ظاهر خواهد شد.... و دلهاي مردمان ضعف خواهد كرد از خوف و انتظار آن  وقايعي كه بر ربع مسكون ظاهر مي شود و آنگاه پسر انسان را خواهند ديد كه بر ابري سوار شده،‌ با قوت و جلال عظيم مي آيد. (انجيل لوقا، باب 21)

 3-    زبور داود

                                                                          

 هان بعد از اند ك زماني شرير نخواهد بود و اما حليمان، وارث زمين خواهند شد و از فراواني سلامتي متلذ ذ خواهند گرديد.... صالحان، وارث زمين خواهند بود و در آن تا ابد سكونت خواهند نمود و عاقبت شريران منقطع خواهند شد( زبور داود، ‌مزمور37)

 4-    كتاب اشعياي نبي

 روح خداوند بر او قرار خواهد گرفت و خوشي او در ترس از خداوند خواهد بود...... مسكينان را به عدالت، داوري خواهد كرد و به جهت مظلومان زمين، به راستي حكم خواهد نمود....... گرگ با بره سكونت خواهد داشت و پلنگ با بزغاله خواهد خوابيد و گوساله با شير و پرواري با هم زندگي مي كنند و طفل كوچك، آنها را خواهد راند و گاو با خرس خواهد چريد..... و در تمام كوه مقدس من، ضرر و فساد نخواهند كرد، زيرا كه جهان از معرفت خداوند پر خواهد بود، مثل آبهايي كه دريا را مي پوشاند. (كتاب اشعياي نبي، از كتاب مقدس، باب 11)

 5-    كتاب حبقوق نبي

 اگرچه تاخير نمايد، برايش منتظر باش، زيرا كه البته مي آيد و درنگ نخواهد نمود، بلكه جميع امتها را نزد خود جمع مي كند و تمامي قومها را براي خويشتن فراهم مي آورد. (كتاب حبقوق نبي، از كتاب مقدس، باب2 )

 6-    كتاب مذهبي زردشتيان

 جاماسب از قول استادش زردشت خبر مي دهد:

 پيش از ظهور سوشيانس (نجات دهنده دنيا) پيمان شكني و دروغ و بي ديني در جهان رواج مي يابد ومردم از خدا دوري جسته،‌ ظلم و فساد و فرومايگي آشكار مي گردد. و همين ها نيز اوضاع جهان را دگرگون ساخته، زمينه را براي ظهور نجات دهنده،‌ مساعد مي گرداند(از كتاب موعود،‌ به نقل از كتاب زند و هومن، يسن، ص25 )

 گشتاسب ـ پادشاه وقت ـ مي پرسد: وقتي سوشيانس ظهور كرد، چگونه فرمانروايي و دادستاني مي كند و جهان را چطور اداره خواهد كرد و چه آييني دارد؟

 جاماسب در پاسخ وي مي گويد: سوشيانس دين را به جهان روا (رايج) كند و آزو نياز (فقر و تنگدستي) هم را تباه كند و اهريمن را از دامان آفريدگان باز دارد و مردمان گيتي هم منش (هم فكر) و هم گفتار و هم كردار باشند. (جاماسب نامه، در كتاب زند و هومن، يسن، ص 121- 122 )

 7-       كتاب مذهبي هندوها

 پس از خرابي دنيا، پادشاهي در آخر الزمان پيدا  شود كه پيشواي خلايق باشد و نام ا و منصور باشد و تمام عالم را بگيرد  به دين خود آورد و

                                                                         

همه كس را از مومن و كافر بشناسد و هر چه از خدا خواهد برآيد.... (كتاب د يد، كتاب آسماني هندوها)

 دور د نيا  تمام شود به پاد شاه عادلي در آخر الزمان كه پيشواي ملائكه و پريان و آد ميان  باشد و حق و راستي با او باشد.......... (كتاب باسك، از كتابهاي آسماني هند وها)

  8-                         كتاب مذهبي بودائيان

 در كتاب داد نك از قول بودا نقل مي كند: بعد از آن كه مسلماني به هم رسيد، در آخر، ميان عالم از ظلم و فسق و گناه و رياي زاهدان و خيانت امينان و حسودي بخيلان و عمل نكردن دانايان به آموخته خود،‌ دنيا از ظلم و جفا و گناه پر شود و از دين جز نام او نماند. پاد شاهان  و پيشوايان و رئيسان، بي رحم و ظالم شوند، رعيت بي انصاف و نافرمان و متقلب شود و همه در خرابي نظم دنيا بكوشند و همه جا را  كفر و ناسپاسي فراگيرد، آن وقت دست راستين جانشين مماطا (يعني محمد پيغمبر اسلام) ظهور كند و خاور و باختر عالم را بگيرد، آدميان را به راه خوبيها رهبري كند. او فقط و تنها، حق و راستي را قبول مي كند و بس.

 بشارت به ظهور امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف

 عن ام سلمه، قالت: سمعت رسول الله (ص) يقول: المهدي من عترتي من ولد فاطمه. (بحارالانوار، ج 51، ص 75، ح 30، به نقل از غيبت شيخ طوسي)

 ام سلمه (همسر گرامي پيامبر) گفت: از رسول خدا (ص) شنيدم كه مي فرمود: مهدي از خاندان من واز فرزندان فاطمه است.

 ·قال رسول الله (ص)

 ابشركم بالمهدي يبعث في امتي علي اختلاف من الناس و زلازل، فيملا الارض عدلا و قسطا كما ملئت ظلما و جورا ...... (بحارالانوار، ج 51، ص 81، ح الثامن عشر، به نقلاز كشف الغمه)

 پيامبر اكرم (ص) فرمودند: مژده باد شما را به ظهور مهدي كه وقتي اوضاع جهان متزلزل مي شود ومرد م  با يكديگر به اختلاف مي پردازند، قيام مي كند و زمين را پر از عدل و داد مي نمايد،‌ همانگونه كه از ظلم و ستم پر شده است.

 ·      قال الحسين بن علي (ع):

 من اثنا عشر مهديا، اولهم اميرالمومنن علي بن ابيطالب و آخر هم التاسع من ولدي و هو الامام القام بالحق، يحيي الله به الارض بعد موتها و يظهر به دين الحق علي الدين كله و لو كره المشركون. (بحارالانوار، ج 51، ص 133، ح 4. به نقل از كمال الدين)

                                                                       

حضرت امام حسين (ع) فرمودند: ما دوازده مهدي داريم: اول آنها اميرمومنان علي بن ابيطالب (ع) و آخرين آنها نهمين فرزند من است،‌و او امامي است كه براساس حق قيام مي كند و خداوند به وسيله او زمين را زنده خواهد كرد، پس از آن كه (با كفر و بي ديني) مرده باشد و به وسيله او دين حق (اسلام) را برساير اديان غالب مي گرداند،‌هر چند مشركان را ناخوشايند آيد.

 ·   عن ابي عبدالله (ص) قال:

 اذا اجتمعت ثلاثه اسماء متواليه، محمد و علي و الحسن، فالرابع القائم (ع). (بحارالانوار، ج 51، ص 143، ح 5، به نقل از كمال الدين و غيبت شيخ طوسي)

 از امام جعفر صادق (ع) نقل شده است كه فرمودند: هنگامي كه سه اسم پي در پي در ميان ما ائمه پيدا شود،‌محمد و علي و حسن، چهارمي آنها قائم است.

 ·              قال ابوعبدالله الصادق (ع):

 من اقر بالائمه من ابائي و ولدي و جحد المهدي من ولدي، كان كمن اقر بجميع الانبياء (ع) و جحد محمداً (ص) نبوته..... (بحارالانوار، ج 51، ص 145، ح 10، به نقل از كمال الدين)

 حضرت امام جعفر صادق (ع) فرمودند: هر كس همه امامان معصوم ـ از پد ران  و فرزندان من ـ را تصد يق  كند ولي  وجود  مهدي موعود  را  نپذ يرد ،‌ مانند آن است كه به تمام  پيامبران  باور داشته  باشد  و نبوت  پيغمبر اسلام را انكار كند.

 ·        از دعبل خزاعي روايت شده است كه گفت: قصيده خود را كه با اين بيت شروع مي شد:

 مدارس آياتٍ خلت من تلاوهٍ

 و منزل وحيٍ مقفرالعرصات

 (مدارسي  كه در آن آيات خدا خوانده مي شد،‌از آهنگ  تلاوت  خالي  مانده و محل وحي  خدا، همچون  بيابان  بي آب  و علف  گشته است)

 براي حضرت امام رضا (ع) خواندم، تا به اين شعر رسيدم:

 خروج امام لا محاله خارج

 يقوم علي اسم الله و البركات

 يميز فينا كل حق و باطل

                                                                        

 و يجزي علي النعماء و النقمات

  (آرامبخش دل من قيام امامي است كه آمد نش  حتمي است. او به نام خدا و بركات او قيام مي كند. و در ميان ما هر حقي را از باطل تميز مي دهد. و هر نعمت و نقمتي را پاداش دهد.)

 حضرت امام رضا (ع) سخت  گريست. آنگاه به جانب من  رو  كرد  و  فرمود: اي خزاعي! روح القدس، باز با توا ين دو بيت را خواند. مي داني اين امام كيست و كي قيام مي كند؟

 عرض كردم: آقا! نه. من همين قدر شنيده ام كه امامي از شما قيام مي نمايد، زمين را از لوث فساد پاك مي كند و آن را از عدل آكنده مي سازد همانگونه كه از ظلم پر شده است.

 فقال (ع):‌ يا دعبل! الامام بعدي محمد ابني و بعد محمد ابنه علي و بعد ابنه الحسن و بعد ابنه الحجه القائم المنتظر في غيبته المطاع في ظهوره ، لو لم يبق من الد نيا الا يوم واحد، لطول الله ذلك اليوم حتي يخرج، فيملاها عدلا كما ملثت جوراً...... (بحارالانوار. ج 51، ص 154، ح 4، به نقل از كمال الدين و عيون اخبارالرضا)

 بعد حضرت فرمود: اي دعبل! امام بعد از من، فرزند م  محمد است و بعد از او،‌ فرزندش علي، و بعد از او پسرش حسن و پس از حسن، پسرش حجت قائم، امام است كه (اهل ايمان) در زمان غيبتش انتظار او را مي كشند و هنگام ظهورش از ا و فرمانبرداري مي كنند. اگر از عمر دنيا جز يك روز باقي نماند، خداوند آن روز را به قدري طولاني مي گرداند تا او قيام كند، و جهان را پر از عدل كند، همانگونه كه از ظلم پر شده باشد.

 امام زمان (عج) در ر وايات معصومين (ع)

 علي بن جعفر از برادرش حضرت امام كاظم (ع) پرسيد: تفسير آيه «قل ارايتم ان اصبح ماوكم غورا فمن ياتيكم بماء معين» (بگو: به من خبر دهيد اگر آبهاي (سرزمين) شما در زمين فرو رود، چه كسي مي تواند آب جاري و گوارا در دسترس شما قرار دهد؟

 ‌سوره ملك،آيه30)

 فقال (ع): اذا فقدتم إمامكم فلم تروه فماذا تصنعون(بحارالانوار. ج 51، ص151 ح 5، به نقل از كمال الدين )

 حضرت فرمود: يعني هرگاه امام خود را از دست بدهيد و ديگر او را نبينيد،‌چه خواهيد كرد؟!

 غيبت امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف

 براي امام زمان (عج) دو غيبت است، غيبت صغري و غيبت كبري،

                                                                     

غيبت صغري از آغاز امامت آن حضرت، سال 260 شروع مي شود و تا نزديك به هفتاد سال ادامه

مي يابد و پس از آن غيبت كبري آغاز مي شو دكه تاكنون ادامه دارد.

 در زمان غيبت صغري، چهار نفر نايب مخصوص، واسطه ميان آن حضرت و شيعيان بودند. اسامي آنان به ترتيب زير است:

 1-  ابوعمرو عثمان بن سعيد العمري،  وي از يازده سالگي در خدمت امام هادي(ع) بوده و از طرف آن حضرت و بعد از سوي امام حسن عسكري (ع) و سپس امام زمان عجل الله  تعالي فرجه الشريف، وكالت داشته است. مدت نيابت او ازامام زمان (ع) حدود 5 سال بوده است.

 2-  ابوجعفر محمدبن عثمان العمري كه حدود 40 سال نايب امام زمان (ع) بوده و در سال 304 يا 305 هـ ق از دنيا رفته است.

 3-    ابوالقاسم حسين بن روح نوبختي كه تا سال 326 هـ ق درحدود23 سال نايب حضرت بوده است.

 4-  ابوالحسن علي بن محمد سمري، وي تا ماه شعبان سال 329 هـ ق به مدت 3 سال نايب امام زمان (ع) بوده است و چند روز قبل از وفات او اين توقيع از جانب آن حضرت برايش ارسال شد:

 بسم الله الرحمن الرحيم، يا علي بن محمد السمري! اعظم الله اجر اخوانك فيك:‌ فانك ميت ما بينك و بين سته ايام؛‌فاجمع امرك و لا توص الي احد، فيقوم مقامك بعد وفاتك فقد وقعت الغيبه التامه فلا ظهور الا بعد اذن

 الله تعالي ذكره و ذلك بعد طول الامد و قسوه القلب و امتلاء الارض جوراً....... (بحارالانوار. ج 51، ص 361، ح 7، به نقل از غيبت شيخ طوسي و  كمال الدين )

 بسم الله الرحمن الرحيم. اي علي بن محمد سمري! خداوند در مرگ تو به برادرانت پاداش فراوان عطا فرمايد، چرا كه تو تا شش روز ديگر خواهي مرد، پس به كارهاي خود رسيدگي كن و به هيچ كس به عنوان جانشين خود وصيت منما كه غيبت كامل واقع شده است، و من ظهور نخواهم كرد مگر بعد از اذن پروردگار عالم، و اين بعد از گذشت زمانهاي طولاني و سنگ دل شدن مردم و پر شدن زمين از ستم خواهد بود.

  نواب اربعه

  عن هاني التمار قال: قال لي ابوعبدالله (ع) إن لصاحب هذا الامر غيبه، فليتق الله عبد و ليتمسك بدينه. (بحارالانوار. ج 51، ص 146- 145، ح 13، به نقل از كمال الدين)

 

                                                                            

 حضرت امام جعفر صادق (ع) به هاني تمار فرمود: صاحب الزمان را غيبتي است كه در زمان غيبت وي بنده خدا بايد تقواي الهي پيشه كند و دين خود را ازكف ندهد.

  حفظ دين در زمان غيبت

 قال موسي بن جعفر(ع) طوبي لشيعتنا المتمسكين بحبنا في غيبه قائمنا الثابتين علي موالاتنا و البراءه من اعدائنا، اولئك منا و نحن منهم، قد رضوا بنا ائمه و رضينا بهم شيعه و طوبي لهم،‌ هم و الله معنا في درجتنا

 يوم القيامه. (بحارالانوار. ج 51، ص 154، ح 4، به نقل از كمال الدين و عيون اخبارالرضا)

 حضرت امام موسي كاظم (ع) فرمود: خوشا به حال آن دسته از شيعيان ما كه در غيبت قائم ما به دوستي ما چنگ مي زنند و بر محبت ما ثابت مي مانند و از دشمنان ما بيزاري مي جويند. آنها از ما و ما از آنها هستيم. آنها به ما به عنوان امامانشان  د لبسته اند  و ما نيز از آنها خشنود مي باشيم. خوشا به حال آنان! به خدا قسم، آنان روز قيامت در درجه ما خواهند بود.

 فضيلت شيعيان در زمان غيبت

 عن عبد العظيم الحسني قال: قال محمدبن علي (ع) : افضل اعمال شيعتنا انتظار الفرج.

 (بحارالانوار. ج 51، ص 156،  ح 1، به نقل از كمال الدين)

 از حضرت عبدالعظيم حسني نقل شده است كه گفت:‌حضرت امام جواد (ع) فرمود: بهترين كارهاي شيعيان ما، انتظار فرج امام زمان است.

 ورد في التوقيع بخط مولانا صاحب الزمان (ع) ... اكثروا الدعاء بتعجيل الفرج، فان ذلك

    فرجكم.... (بحارالانوار. ج 51، ص 154، ح 4، به نقل از كمال الدين و عيون اخبارالرضا)

 در توقيعي كه به خط امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف نوشته شده، آمده است:

 براي تعجيل فرج، بسيار دعا كنيد، ‌زيرا خود دعا كردن براي تعجيل فرج، فرج است.

  انتظار فرج

مرحوم سيدبن طاووس در كتاب مهج الدعوات از حضرت صادق (ع) روايت مي كند كه آن حضرت فرمودند:

                                                                                  

به زودي به شبهاتي برخورد مي كنيد بدون اين كه دسترسي به دانش و يا امام هدايت كننده داشته باشيد، هيچ كس ازاين شبهه ها نجات نمي يابد، مگر آن كس كه دعا كند به دعاي غريق؛ راوي پرسيد: دعاي غريق چيست؟‌حضرت فرمودند:

 يا الله يا رحمن يا رحيم يا مقلب القلوب ثبت قلبي علي دينك. (صحيفه مباركه مهديه، ص 221، به نقل از مهج الدعوات، ص 396)

 زراره از امام صادق (ع) نقل كرده است كه حضرت فرمودند: چون زمان غيبت را درك كردي همواره اين دعا را بخوان:

 اللهم عرفني نفسك فانك ان لم تعرفني نفسك لم اعرف نبيك اللهم عرفني رسولك فانك ان لم تعرفني رسولك لم اعرف حجتك اللهم عرفني حجتك فانك ان لم تعرفني حجتك ضللت عن ديني. (بحارالانوار. ج 52، ص 147-146، ح70 ، به نقل از اصول كافي و كمال الدين)

 توسل به امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف

 در توقيعي كه از ناحيه مقدسه امام زمان (ع) براي مرحوم شيخ مفيد نوشته شده، آمده است:

 ...... انا غير مهملين لمراعاتكم و لا ناسين لذكركم و لو لا ذلك لنزل بكم اللاواء واصطلمكم الاعداء فاتقوا الله جل جلاله.... (بحارالانوار. ج 53، ص 175،  به نقل از احتجاج طبرسي)

 ما در رعايت حال شما كوتاهي نمي كنيم و ياد شما را از خاطر نبرده ايم و اگر جز اين بود،‌ از هر سو گرفتاري به شما رو مي آورد و دشمنان، شما را از ميان مي بردند،‌ پس تقواي الهي پيشه سازيد

+  نوشته شده به قلم الشيعه | 

زندگینامه امام علی بن موسی الرضا عليه السلام


مقدمه :
امام علي ‌بن موسي‌الرضا عليه‌السلام هشتمين امام شيعيان از سلاله پاك رسول خدا و هشتمين جانشين پيامبر مكرم اسلام مي‌باشند.
ايشان در سن 35 سالگي عهده‌دار مسئوليت امامت ورهبري شيعيان گرديدند و حيات ايشان مقارن بود با خلافت خلفاي عباسي كه سختي‌ها و رنج بسياري رابر امام رواداشتند و سر انجام مامون عباسی ايشان رادرسن 55 سالگی به شهادت رساند.دراين نوشته به طور خلاصه, بعضی ازابعاد زندگانی آن حضرت را بررسی می نماييم.
نام ،لقب و كنيه امام :
نام مبارك ايشان علي و كنيه آن حضرت ابوالحسن و مشهورترين لقب ايشان "رضا" به معناي "خشنودي" مي‌باشد. امام محمدتقي عليه‌السلام امام نهم و فرزند ايشان سبب ناميده شدن آن حضرت به اين لقب را اينگونه نقل مي‌فرمايند :" خداوند او را رضا لقب نهاد زيرا خداوند در آسمان و رسول خدا و ائمه اطهار در زمين از او خشنود بوده‌اند و ايشان را براي امامت پسنديده اند و همينطور ( به خاطر خلق و خوي نيكوي امام ) هم دوستان و نزديكان و هم دشمنان از ايشان راضي و خشنود بود‌ند".
يكي از القاب مشهور حضرت " عالم آل محمد " است . اين لقب نشانگر ظهور علم و دانش ايشان مي‌باشد.جلسات مناظره متعددی که امام با دانشمندان بزرگ عصر خويش, بويژه علمای اديان مختلف انجام داد و در همه آنها با سربلندی تمام بيرون آمد دليل کوچکي براين سخن است، که قسمتي از اين مناظرات در بخش " جنبه علمي امام " آمده است. اين توانايي و برتري امام, در تسلط بر علوم يكي از دلايل امامت ايشان مي‌باشد و با تأمل در سخنان امام در اين مناظرات, كاملاً اين مطلب روشن مي‌گردد كه اين علوم جز از يك منبع وابسته به الهام و وحي نمي‌تواند سرچشمه گرفته باشد. 
پدر و مادر امام :
پدر بزرگوار ايشان امام موسي كاظم (عليه السلام ) پيشواي هفتم شيعيان بودند كه در سال 183 ه.ق. به دست هارون عباسي به شهادت رسيدند و مادرگراميشان " نجمه " نام داشت.
تولد امام :
حضرت رضا (عليه السلام ) در يازدهم ذيقعده‌الحرام سال 148 هجري در مدينه منوره ديده به جهان گشودند. از قول مادر ايشان نقل شده است كه :" هنگامي‌كه به حضرتش حامله شدم به هيچ وجه ثقل حمل را در خود حس نمي‌كردم و وقتي به خواب مي‌رفتم, صداي تسبيح و تمجيد حق تعالي وذکر " لااله‌الاالله " رااز شكم خود مي‌شنيدم, اما چون بيدار مي‌شدم ديگر صدايي بگوش نمي رسيد. هنگامي‌كه وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمين نهاد و سرش را به سوي آسمان بلند كرد و لبانش را تكان مي‌داد؛ گويي چيزي مي‌گفت" (2).
نظير اين واقعه, هنگام تولد ديگر ائمه و بعضي از پيامبران الهي نيز نقل شده است, از جمله حضرت عيسي كه به اراده الهي در اوان تولد, در گهواره لب به سخن گشوده و با مردم سخن گفتند كه شرح اين ماجرا در قرآن كريم آمده است. (3)
زندگي امام در مدينه :
حضرت رضا (عليه السلام) تا قبل از هجرت به مرو در مدينه زادگاهشان، ساكن بودند و در آنجا در جوار مدفن پاك رسول خدا و اجداد طاهرينشان به هدايت مردم و تبيين معارف ديني و سيره نبوي مي پرداختنند. مردم مدينه نيز بسيار امام را دوست مي داشتند و به ايشان همچون پدري مهربان مي نگريستند.تا قبل ازاين سفر با اينکه امام بيشترسالهای عمرش را درمدينه گذرانده بود, اما درسراسرمملکت اسلامي پِيروان بسياری داشت که گوش به فرمان اوامر امام بودند.
امام در گفتگويي كه با مامون درباره ولايت عهدی داشتند، در اين باره اين گونه مي فرمايند:" همانا ولايت عهدی هيچ امتيازي را بر من نيفزود. هنگامي كه من در مدينه بودم فرمان من در شرق و غرب نافذ بود واگرازکوچه های شهر مدينه عبورمي کردم, عزيرتراز من كسي نبود . مردم پيوسته حاجاتشان را نزد من مي آوردند و كسي نبود كه بتوانم نياز او ر ا برآورده سازم, مگر اينكه اين كار را انجام مي دادم و مردم به چشم عزيز و بزرگ خويش، به من مى نگريستند ".
امامت حضرت رضا (عليه السلام ) :
امامت و وصايت حضرت رضا (عليه السلام ) بارها توسط پدر بزرگوار و اجداد طاهرينشان و رسول اكرم (صلي الله وعليه واله )اعلام شده بود. به خصوص امام كاظم (عليه السلام ) بارها در حضور مردم ايشان را به عنوان وصي و امام بعد از خويش معرفي كرده بودند كه به نمونه‌اي از آنها اشاره مي‌نمائيم.
يكي از ياران امام موسي كاظم (عليه السلام ) مي‌گويد:" ما شصت نفر بوديم كه موسي بن‌جعفر به جمع ما وارد شد و دست فرزندش علي در دست او بود. فرمود :" آيا مي‌دانيد من كيستم ؟" گفتم:" تو آقا و بزرگ ما هستي". فرمود :" نام و لقب من را بگوئيد". گفتم :" شما موسي بن جعفر بن محمد هستيد ". فرمود :" اين كه با من است كيست ؟" گفتم :" علي بن موسي بن جعفر". فرمود :" پس شهادت دهيد او در زندگاني من وكيل من است و بعد از مرگ من وصي من مي باشد"". (4)     در حديث مشهوری نيزکه جابر از قول نبى ‌اكرم نقل مي‌كند امام رضا (عليه السلام ) به عنوان هشتمين امام و وصي پيامبر معرفي شده‌اند. امام صادق (عليه السلام ) نيز مكرر به امام كاظم مي‌فرمودند كه "عالم‌ آل‌محمد از فرزندان تو است و او وصي بعد از تو مي‌باشد".
اوضاع سياسي :
مدت امامت امام هشتم در حدود بيست سال بود كه مي‌توان آن را به سه بخش جداگانه تقسيم كرد :
1- ده سال اول امامت آن حضرت، كه همزمان بود با زمامداري هارون.
2- پنج سال بعد از‌ آن كه مقارن با خلافت امين بود.
3- پنج سال آخر امامت آن بزرگوار كه مصادف با خلافت مأمون و تسلط او بر قلمرو اسلامي آن روز بود.
مدتي از روزگار زندگاني امام رضا (عليه السلام ) همزمان با خلافت هارون الرشيد بود. در اين زمان است كه مصيبت دردناك شهادت پدر بزرگوارشان و ديگر مصيبت‌هاي اسفبار براي علويان ( سادات و نوادگان اميرالمؤمنين) واقع شده است. در آن زمان كوشش‌هاي فراواني در تحريك هارون براي كشتن امام رضا (عليه السلام ) مي‌شد تا آنجا که در نهايت هارون تصميم بر قتل امام گرفت؛ اما فرصت نيافت  نقشه خود را عملي كند. بعد از وفات هارون فرزندش امين به خلافت رسيد. در اين زمان به علت مرگ هارون ضعف و تزلزل بر حكومت سايه افكنده بود و اين تزلزل و غرق بودن امين درفساد و تباهی باعث شده بود كه او و دستگاه حكومت, از توجه به سوي امام و پيگيري امر ايشان بازمانند. از اين رو مي‌توانيم اين دوره را در زندگي امام دوران آرامش بناميم.
اما سرانجام مأمون عباسي توانست برادر خود امين را شكست داده و اورابه قتل برساند و لباس قدرت  را به تن نمايد و توانسته بود با سركوب شورشيان فرمان خود را در اطراف واکناف مملكت اسلامي جاري كند. وي حكومت ايالت عراق را به يكي از عمال خويش واگذار كرده بود و خود در مرو اقامت گزيد  و فضل ‌بن ‌سهل را كه مردي بسيار  سياستمدار بود ، وزير و مشاور خويش قرار داد. اما خطري كه حكومت او را تهديد مي‌كردعلويان بودند كه بعد از قرني تحمل شکنجه وقتل و غارت, اکنون با استفاده از فرصت دودستگي در خلافت هر يك به عناوين مختلف در خفا و آشكار علم مخالفت با مأمون را برافراشته و خواهان براندازي حكومت عباسي بودند؛ به علاوه آنان در جلب توجه افكار عمومي مسلمين به سوي خود ، و كسب حمايت آنها موفق گرديده بودند و دليل آشكاربر اين مدعا اين است كه هر جا علويان بر ضد حكومت عباسيان قيام و شورش مي کردند, انبوه مردم از هر طبقه دعوت آنان را اجابت کرده و به ياري آنها بر مي‌خواستندو اين ،بر اثر ستم‌ها وناروائيها وانواع شكنجه‌های دردناكي بود كه مردم و بخصوص علويان از دستگاه حكومت عباسي ديده بودند. ا زاين رو مأمون درصدد بر آمده بود تاموجبات برخورد با علويان را برطرف كند. بويژه كه او تصميم داشت تشنجات و بحران‌هايي را كه موجب ضعف حكومت او شده بود از ميان بردارد و براي استقرار پايه‌هاي قدرت خود ، محيط را امن و آرام سازد. لذا با مشورت وزير خود فضل‌بن‌سهل تصميم گرفت تا دست به خدعه‌اي بزند. او تصميم گرفت تا خلافت را به امام پيشنهاد دهد وخود از خلافت به نفع امام كناره‌ گيري كند, زيرا حساب مي‌كرد نتيجه از دو حال بيرون نيست ، يا امام مي‌پذيرد و يا نمي‌پذيرد و در هر دو حال براي خوداو و خلافت عباسيان، پيروزي است. زيرا اگر بپذيرد ناگزير, بنابر شرطي كه مأمون قرار مي‌داد ولايت عهدي آن حضرت را خواهد داشت و همين امر مشروعيت خلافت او را پس از امام نزد تمامي گروه‌ها و فرقه‌هاي مسلمانان تضمين مي‌كرد. بديهي است  براي مأمون آسان بود در مقام ولايتعهدي بدون اين كه كسي آگاه شود، امام را از ميان بردارد تا حكومت به صورت شرعي و قانوني به او بازگردد. در اين صورت علويان با خوشنودي به حكومت مي‌نگريستند و شيعيان خلافت او را شرعي تلقي مي‌كردند و او را به عنوان جانشين امام مي پذيرفتند.ازطرف ديگر چون مردم حکومت را مورد تاييدامام مي دانستند لذا قيامهايی که برضدحکومت مي شد جاذبه و مشروعيت خود را از دست مي‌داد.
او مي‌انديشيد اگر امام خلافت را نپذيرد ايِشان را به اجبار وليعهد خودمي کند که دراينصورت بازهم خلافت وحکومت او درميا ن مردم و شيعيان توجيه مي گردد وديگر اعتراضات وشورشهايي که به بهانه غصب خلافت وستم, توسط عباسيان انجام مي گرفت دليل وتوجيه خودراازدست مي دادوبااستقبال مردم ودوستداران امام مواجه نمي شد. ازطرفي اومي توانست امام را نزد خود ساكن كند و از نزديك مراقب رفتار امام و پيروانش باشد و هر حركتي از سوي امام و شيعيان ايشان را سركوب كند.  همچنين اوگمان مي کردکه ازطرف ديگر شيعيان و پيروان امام ، ايشان را به خاطر نپذيرفتن خلافت  در معرض سئوال و انتقاد قرار خواهند دادوامام جايگاه خودرادرميان دوستدارانش ازدست مي دهد.
سفر به سوي خراسان :
مأمون براي عملي كردن اهداف ذكر شده چند تن از مأموران مخصوص خود را به مدينه, خدمت حضرت رضا (عليه السلام ) فرستاد تا حضرت را به اجبار به سوي خراسان روانه كنند. همچنين دستور داد حضرتش را از راهي كه كمتر با شيعيان برخورد داشته باشد, بياورند. مسير اصلي در آن زمان راه كوفه ، جبل ، كرمانشاه و قم بوده است كه نقاط شيعه‌نشين و مراكز قدرت شيعيان بود. مأمون احتمال مي‌داد كه ممكن است شيعيان با مشاهده امام در ميان خود به شور و هيجان آيند و مانع حركت ايشان شوند و بخواهند آن حضرت را در ميان خود نگه دارند كه در اين صورت مشكلات حكومت چند برابر مي‌شد. لذا امام را از مسير بصره ، اهواز و فارس به سوي مرو حركت داد.ماموران او نيزپيوسته حضرت رازير نظر داشتندواعمال امام رابه او گزارش مي دادند.
حديث سلسلة الذهب :
در طول سفر امام به مرو ، هركجا توقف مي‌فرمودند, بركات زيادي شامل حال مردم ان منطقه می شد. از جمله هنگامي‌كه امام در مسير حركت خود وارد نيشابور شدند و در حالي كه در محملي قرار داشتند از وسط شهر نيشابور عبور كردند. مردم زيادي كه خبر ورود امام به نيشابور را شنيده بودند, همگي به استقبال حضرت آمدند. در اين هنگام دو تن از علما و حافظان حديث نبوي, به همراه گروه‌هاي بيشماري از طالبان علم و اهل حديث و درايت، مهار مرکب را گرفته وعرضه داشتند :" اي امام بزرگ و اي فرزند امامان بزرگوار، تو را به حق پدران پاك و اجداد بزرگوارت سوگند مي‌دهيم كه رخسار فرخنده خويش را به ما نشان دهي و حديثي از پدران و جد بزرگوارتان پيامبر خدا براي ما بيان فرمايي تا يادگاري نزد ما باشد ". امام دستور توقف مركب را دادند و ديدگان مردم به مشاهده طلعت مبارك امام روشن گرديد. مردم از مشاهده جمال حضرت بسيار شاد شدند به طوري كه بعضي از شدت شوق مي‌گريستند و آنهايي كه نزديك ايشان بودند ، بر مركب امام بوسه مي‌زدند. ولوله عظيمي در شهر طنين افكنده بود به طوري كه بزرگان شهر با صداي بلند از مردم مي‌خواستند كه سكوت نمايند تا حديثي از آن حضرت بشنوند. تا اينكه پس از مدتي مردم ساكت شدند و حضرت حديث ذيل را كلمه به كلمه از قول پدر گراميشان و از قول اجداد طاهرينشان به نقل از رسول خدا و به نقل از جبرائيل از سوي حضرت حق سبحانه و تعالي املاء فرمودند: " كلمه لااله‌الاالله حصار من است پس هركس آن را بگويد داخل حصار من شده و كسيكه داخل حصار من گردد ايمن از عذاب من خواهد بود. " سپس امام فرمودند: " اما اين شروطي دارد و من خود از جمله آن شروط هستم ".
اين حديث بيانگر اين است كه از شروط اقرار به كلمه لااله‌الاالله كه مقوم اصل توحيد در دين مي‌باشد، اقرار به امامت آن حضرت و اطاعت وپذيرش گفتار و رفتارامام مي‌باشد كه از جانب خداوند تعالي تعيين شده است. در حقيقت امام شرط رهايي از عذاب الهي را توحيد و شرط توحيد را قبول ولايت و امامت مي‌دانند.
ولايت عهدي :
باري ، چون حضرت رضا (عليه السلام ) وارد مرو شدند, مأمون از ايشان استقبال شاياني كرد و در مجلسي كه همه اركان دولت حضور داشتند صحبت كرد و گفت :" همه بدانند من در آل عباس و آل علي (عليه السلام ) هيچ كس را بهتر و صاحب حق‌تر به امر خلافت از علي‌بن‌موسي‌رضا (عليه السلام ) نديدم". پس از آن به حضرت رو كرد و گفت:" تصميم گرفته‌ام كه خود را از خلافت خلع كنم و آنرا به شم واگذار نمايم". حضرت فرمودند:" اگر خلافت را خدا براي تو قرار داده جايز نيست كه به ديگري ببخشي و اگر خلافت از آن تو نيست ، تو چه اختياري داري كه به ديگري تفويض نمايي ". مأمون بر خواسته خود پافشاري كرد و بر امام اصرار ورزيد. اما امام فرمودند :‌ " هرگز قبول نخواهم كرد ". وقتي مأمون مأيوس شد گفت:" پس ولايت عهدي را قبول كن تا بعد از من شما خليفه و جانشين من باشيد". اين اصرار مأمون و انكار امام تا دو ماه طول كشيد و حضرت قبول نمي‌فرمودند و مي‌گفتند :" از پدرانم شنيدم, من قبل از تو از دنيا خواهم رفت و مرا با زهر شهيد خواهند كرد و بر من ملائك زمين و آسمان خواهند گريست و در وادي غربت در كنار هارون ‌الرشيد دفن خواهم شد". اما مأمون بر اين امر پافشاري نمود تا آنجاكه مخفيانه و در مجلس خصوصي حضرت را تهديد به مرگ كرد. لذا حضرت فرمودند :" اينك كه مجبورم, قبول مي‌كنم به شرط آنكه كسي را نصب يا عزل نكنم و رسمي را تغيير ندهم و سنتي را نشكنم و از دور بر بساط خلافت نظرداشته باشم". مأمون با اين شرط راضي شد. پس از آن حضرت, دست را به سوي آسمان بلند كردند و فرمودند: " خداوندا ! تو مي‌داني كه مرا به اكراه وادار نمودند و به اجبار اين امر را اختيار كردم؛ پس مرا مؤاخذه نكن همان گونه كه دو پيغمبر خود يوسف و دانيال را هنگام قبول ولايت پادشاهان زمان خود مؤاخذه نكردي. خداوندا عهدي نيست جز عهد تو و ولايتي نيست مگر از جانب تو، پس به من توفيق ده كه دين تو را برپا دارم و سنت پيامبر تو را زنده نگاه دارم. همانا كه تو نيكو مولا و نيكو ياوري هستي" .
جنبه علمي امام :
مأمون كه پيوسته شور و اشتياق مردم نسبت به امام واعتبار بي‌همتاي امام را در ميان ايشان مي‌ديد مي خواست تااين قداست واعتبار را خدشه دارسازدوازجمله کارهايی که برای رسيدن به اين هدف انجام داد تشکيل جلسات مناظره‌اي بين امام و دانشمندان علوم مختلف از سراسر دنيا  بود، تا آنها با امام به بحث بپردازند، شايد بتوانند امام را ازنظر علمي شکست داده ووجهه علمي امام را زيرسوال ببرند.که شرح يكي از اين مجالس را مي‌آوريم:
"براي يكي از اين مناظرات مأمون فضل‌بن‌سهل را امر كرد كه اساتيد كلام و حكمت را از سراسر دنيا دعوت كند تا با امام به مناظره بنشينند. فضل نيز اسقف اعظم  نصاري و بزرگ علمای يهود و روساي صابئين ( پيروان حضرت يحيي) بزرگ موبدان زرتشتيان و ديگر متكلمين وقت را دعوت كرد. مأمون هم آنها را به حضور پذيرفت و از آنها پذيرايي شاياني كرد و به آنان گفت:" دوست دارم كه با پسر عموی من ( مأمون از نوادگان عباس عموی پيامبر است كه ناگزير پسر عمومي امام می باشد.) كه از مدينه پيش من آمده مناظره كنيد". صبح رروز بعد مجلس آراسته‌اي تشكيل داد و مردي را به خدمت حضرت رضا (عليه السلام ) فرستاد و حضرت را دعوت كرد. حضرت نيز دعوت او را پذيرفتند و به او فرمودند :" آيا مي‌خواهي بداني كه مأمون كي از اين كار خود پشيمان مي‌شود". او گفت : "بلي فدايت شوم". امام فرمودند :" وقتي مأمون دلايل مرا بر رد اهل تورات از خود تورات و بر اهل انجيل از خود انجيل و از اهل زبور از زبورشان و بر صابئين بزبان ايشان و بر آتش‌پرستان بزبان فارسي و بر روميان به زبان رومي‌شان بشنود و ببيند كه سخنان تك ‌تك اينان را رد كردم و آنها سخن خود را رها كردند و سخن مرا پذيرفتند آنوقت مأمون مي‌فهمد كه توانايي كاري را كه مي‌خواهد انجام دهد ندارد و پشيمان مي‌شود و لاحول و لا قوه الا بالله العلي العظيم". سپس حضرت به مجلس مأمون تشريف ‌فرما شدند و با ورود حضرت مأمون ايشان را براي جمع معرفي كرد و سپس گفت : " دوست دارم با ايشان مناظره كنيد ". حضرت رضا (عليه السلام)نيز با تمامي آنها از كتاب خودشان درباره دين و مذهبشان مباحثه نمودند. سپس امام فرمود:" اگر كسي درميان شما مخالف اسلام است بدون شرم و خجالت سئوال كند". عمران صایي كه يكي از متكلمين بود از حضرت سئوالات بسياري كرد و حضرت تمام سئوالات او را يك به يك پاسخ گفتند و او را قانع نمودند. او پس از شنيدن جواب سئوالات خود از امام  شهادتين را بر زبان جاري كرد و اسلام آورد و با برتري مسلم امام، جلسه به پايان رسيد و مردم متفرق شدند. روز بعد حضرت، عمران صایي را به حضور طلبيدند و او را بسيار اكرام كردند و از آن به بعد عمران صایي خود يكي از مبلغين دين مبين اسلام گرديد.
رجاءابن ضحاک که ازطرف مامون مامور حرکت دادن امام ازمدينه به سوی مرو بود,مي گويد: "آن حضرت در هيچ شهری وارد نمي شد مگر اينکه مردم از هرسو به او روی مي آوردند و مسائل ديني خود را از امام می پرسيدند.ايشان نيز به آنها پاسخ مي گفت و احاديث بسياری از پيامبر خدا و حضرت علي (عليه السلام) بيان مي فرمود.هنگامي که ازاين سفربازگشتم نزد مامون رفتم .او ازچگونگي رفتار امام در طول سفر پرسيد و من نيز آنچه را در طول سفر از ايشان ديده بودم بازگوکردم . مامون گفت: "آری، ای پسرضحاک !ايشان  بهترين، دانا ترين و عابدترين مردم روي زمين است"".  
اخلاق و منش امام:
خصوصيات اخلاقي و زهد و تقواي آن حضرت به گونه اي بود كه حتي دشمنان خويش را نيز شيفته و مجذوب خود كرده بود. با مردم در نهايت ادب تواضع و مهرباني رفتار مي كرد و هيچ گاه خود را از مردم جدا نمي نمود.
يكي از ياران امام مي گويد:" هيچ گاه نديدم كه امام رضا (عليه السلام) در سخن بر كسي جفا ورزد و نيز نديدم كه سخن كسي را پيش از تمام شدن قطع كند. هرگز نيازمندي را كه مي توانست نيازش را برآورده سازد رد نمي كرد در حضور ديگري پايش را دراز نمي فرمود. هرگز نديدم به کسي ازخدمتکارانش بدگوئي کند.  خنده او قهقه نبود بلكه تبسم مي فرمود. چون سفره غذا به ميان مي آمد, همه افراد خانه حتي دربان و مهتر را نيز بر سر سفره خويش مي نشاند و آنان همراه با امام غذا مي خوردند. شبها كم مي خوابيد و بسياري از شبها را به عبادت مي گذراند. بسيار روزه مي گرفت و روزه سه روز در ماه را ترك نمي كرد. كار خير و انفاق پنهان بسيار داشت. بيشتر در شبهاي تاريك, مخفيانه به فقرا كمك مي كرد". (5) يكي ديگر از ياران ايشان مي گويد:" فرش آن حضرت در تابستان حصير و در زمستان پلاسي بود. لباس او در خانه درشت و خشن بود, اما هنگامي كه در مجالس عمومي شركت مي كرد ،  خود را مي آراست (لباسهاي خوب و متعارف مي پوشيد). (6) شبي امام ميهمان داشت، در ميان صحبت چراغ ايرادي پيدا كرد، ميهمان امام دست پيش ورد تا چراغ را درست كند، اما امام نگذاشت و خود اين كار را انجام داد و فرمود:" ما گروهي هستيم كه ميهمانان خود را به كار نمي گيريم". (7)
شخصي به امام عرض كرد:" به خدا سوگند هيچكس در روي زمين ازجهت برتري و شرافت اجداد، به شما نمي رسد". امام فرمودند:" تقوي به آنان شرافت داد و اطاعت پروردگار آنان را بزرگوار ساخت". (8)
مردي از اهالي بلخ مي گويد:" در سفر خراسان با امام رضا( عليه السلام) همراه بودم. روزي سفره گسترده بودند و امام همه خدمتگذران حتي سياهان را بر آن سفره نشاند تا همراه ايشان غذا بخورند. من به امام عرض كردم:" فدايت شوم بهتر است اينان بر سفره اي جداگانه بنشينند".امام فرمود:" ساكت باش, پروردگار همه يكي است. پدر و مادر همه يكي است و پاداش هم به اعمال است". (9)
ياسر، خادم حضرت مي گويد: "امام رضا (عليه السلام) به ما فرموده بود:" اگر بالاي سرتان ايستادم (و شما را براي كاري طلبيدم) و شما مشغول غذا خوردن بوديد بر نخيزيد تا غذايتان تمام شود:، به همين جهت بسيار اتفاق مي افتاد كه امام ما را صدا مي كرد و در پاسخ او مي گفتند:" به غذا خوردن مشغولند" و آن گرامي مي فرمود: "بگذاريد غذايشان تمام شود"". (10)
يكبار غريبي خدمت امام رسيد و سلام كرد و گفت:" من از دوستداران شما و پدران و اجدادتان هستم. ازحج بازگشته ام و خرجي راه را تمام كرده ام اگر مايليد مبلغي به من مرحمت كنيد تا خود را به وطنم برسانم و در آنجا معادل همان مبلغ را صدقه خواهم داد زيرا من در شهر خويش فقير نيستم و اينك در سفر نيازمند مانده ام". امام برخاست و به اطاقي ديگر رفت واز پشت در دست خويش را بيرون آورد و فرمود:" اين دويست دينار را بگير و توشه راه كن و لازم نيست كه از جانب من معادل آن صدقه دهي".
آن شخص نيز دينار ها را گرفت و رفت. از امام پرسيدند:" چرا چنين كرديد كه شما را هنگام گرفتن دينار ها نبيند؟" فرمود:" تا شرمندگي نياز و سوال را در او نبينم ".(11)
امامان معصوم و گرامي ما در تربيت پيروان و راهنمايي ايشان تنها به گفتار اكتفا نمي كردند و در مورد اعمال آنان توجه و مراقبت ويژه اي مبذول مي داشتند.
يكي از ياران امام رضا (عليه السلام) مي گويد:" روزي همراه امام به خانه ايشان رفتم. غلامان حضرت مشغول بنايي بودند. امام در ميان آنها غريبه اي ديد و پرسيد:" اين كيست ؟" عرض كردند:" به ما كمك مي كند و به او دستمزدي خواهيم داد".امام فرمود:" مزدش را تعيين كرده ايد؟" گفتند:" نه هر چه بدهيم مي پذيرد".امام برآشفت و به من فرمود:" من بارها به اينها گفته ام كه هيچكس را نياوريد مگر آنكه قبلا مزدش را تعيين كنيد و قرارداد ببنديد. كسي كه بدون قرارداد و تعيين مزد، كاري انجام مي دهد، اگر سه برابر مزدش را بدهي باز گمان مي كند مزدش را كم داده اي ولي اگر قرارداد ببندي و به مقدار معين شده بپردازي از تو خشنود خواهد بود که طبق قرار عمل     كرده اي و در اين صورت اگر بيش از مقدار تعيين شده چيزي به او بدهي, هر چند كم و ناچيز باشد؛ مي فهمد كه بيشتر پرداخته اي و سپاسگزار خواهد بود"". (12)
خادم حضرت مي گويد:" روزي خدمتكاران ميوه اي مي خوردند. آنها ميوه را به تمامي نخورده و باقي آنرا دور ريختند. حضرت رضا (عليه السلام) به آنها فرمود:" سبحان الله اگر شما از آن بي نياز هستيد, آنرا به كساني كه بدان نيازمندند بدهيد"".
مختصري از كلمات حكمت‌آميز امام :     
امام فرمودند : "دوست هركس عقل اوست و دشمن هركس جهل و ناداني و حماقت است".  
امام فرمودند : "علم و دانش همانند گنجي مي‌ماند كه كليد آن سئوال است، پس بپرسيد. خداوند شما را رحمت كند زيرا در اين امرچهار طايفه داراي اجر مي‌باشند :
1- سئوال كننده
2- آموزنده 
3- شنونده
4- پاسخ دهنده "
امام فرمودند :" مهرورزي و دوستي با مردم نصف عقل است".
امام فرمودند :"چيزي نيست كه چشمانت آنرا  بنگرد مگر آنكه در آن پند و اندرزي است".
امام فرمودند :"  نظافت و پاكيزگي از اخلاق پيامبران است".
شهادت امام :
در نحوه به شهادت رسيدن امام نقل شده است كه مأمون به يكي از خدمتکاران خويش دستور داده بود تا ناخن‌هاي دستش را بلند نگه دارد و بعد به او دستور دادتا دست خود را به زهر مخصوصي آلوده كند و در بين ناخن‌هايش زهر قرار دهد و اناري را با دستان زهر‌آلودش دانه كند و او دستور مأمون را اجابت كرد. مأمون نيز انار زهرآلوده را خدمت حضرت گذارد و اصرار كرد كه امام ازآن انار تناول کنند.اما حضرت از خوردن امتناع فرمودند و مأمون اصرار كرد تا جايي‌كه حضرت را تهديد به مرگ نمود و حضرت به جبر, قدري از آن انار مسموم تناول فرمودند. بعد از گذشت چند ساعت زهر اثر كرد و حال حضرت دگرگون گرديد و صبح روز بعد در سحرگاه روز 29 صفر سال 203 هجري قمري امام رضا ( عليه السلام ) به شهادت رسيدند .
تدفين امام :
به قدرت و اراده الهي امام جواد ( عليه السلام ) فرزند و امام بعد از آن حضرت به دور از چشم دشمنان,  بدن مطهر ايشان را غسل داده وبر آن نماز گذاردند و پيکر پاك ايشان با مشايعت بسياري از شيعيان و دوستداران آن حضرت در مشهد دفن گرديد و قرنهاست كه مزار اين امام بزرگوار مايه بركت و مباهات ايرانيان است.
منابع:
(1)-  منتهي الاامال
(2)-  منتهي الاامال
(3)-   سوره مريم آيه 30
(4)-    عيون اخبارالرضا  جلد 1  صفحه 21
(5)-    اعلام الوری  صفحه 314
(6)-   اعلام الوری  صفحه 315
(7)-   اصول کافي جلد 6  صفحه 383
(8)-   عيون اخبارالرضا  جلد2  صفحه 174
(9)-   اصول کافي جلد 8  صفحه 230
(10)-  اصول کافي جلد 6  صفحه 298
(11)-   مناقب جلد 4  صفحه 360
(12) - اصول کافي جلد 5  صفحه 288

+  نوشته شده به قلم الشيعه | 

زندگی نامه حضرت امام موسی کاظم (ع)


نام : موسی
لقب : کاظم
کنیه: ابوالحسن
نام پدر: جعفر
نام مادر : حمیده
تاریخ ولادت : ماه صفر سال 128 قمری
محل و لادت : مدینه
مدت امامت:  35 سال
مدت عمر : 55  سال
تاریخ شهادت : 183 قمری در زندان هارون
علت شهادت : خرمای زهر آلود
نام قاتل :  هارون یحیی برمکی
محل دفن : کاظمین
ابوالحسن موسي بن جعفر (ع) امام هفتم از ائمه اثني عشر (ع) و نهمين معصوم از چهارده معصوم (ع) تولد آن حضرت در ابواء (محلي ميان مكه و مدينه) به روز يكشنبه هفتم صفر سال ۱۲۸ يا ۱۲۹ ق واقع شد.
چگونگي به امامت رسيدن آن حضرت:
در زمان حيات امام صادق (ع) كساني از اصحاب آن حضرت معتقد بودند پس از ايشان اسماعيل امام خواهد شد. اما اسماعيل در زمان حيات پدر از دنيا رفت ولي كساني مرگ او را باور نكردند و او را همچنان امام دانستند پس از وفات حضرت صادق (ع) عده اي چون از حيات اسماعيل مأيوس شدند پسر او محمد بن اسماعيل را امام دانستند و اسماعيليه امروز بر اين عقيده هستند و پس از او پسر او را امام مي دانند و همينطور به ترتيب و به تفضيلي كه در كتب اسماعيليه مذكور است. پس از وفات حضرت صادق (ع) بزرگترين فرزند ايشان عبدالله نام داشت كه بعضي او را عبدالله افطحمي دانند اين عبدالله مقام و منزلت پسران ديگر حضرت صادق(ع) را نداشت و به قول شيخ مفيد در”ارشاد” متهم بود كه در اعتقادات با پدرش مخالف است و چون بزرگترين برادرانش از جهت سن و سال بود ادعاي امامت كرد و برخي نيز از او پيروي كردند اما چون ضعف دعوي و دانش او را ديدند روي از او برتافتند و فقط عده قليلي از او پيروي كردند كه فطحيه موسوم هستند.
ـ برادر ديگر امام موسي كاظم (ع) اسحق كه برادر تني آن حضرت بود به ورع و صلاح و اجتهاد معروف بود اما برادرش موسي كاظم (ع) را قبول داشت و حتي از پدرش روايت مي كرد كه او تصريح بر امامت آن حضرت كرده است.
ـ برادر ديگر آن حضرت به نام محمد بن جعفر مردي سخي و شجاع بود و از زيديه جاروديه بود و در زمان مامون در خراسان وفات يافت اماجلالت قدر و علو شأن و مكارم اخلاق و دانش وسيع امام موسي كاظم (ع) بقدري بارز و روشن بود كه اكثريت شيعه پس از وفات امام صادق (ع) به امامت او گرويدند و علاوه بر اين بسياري از شيوخ و خواص اصحاب حضرت صادق (ع) مانند مفضل ابن عمر جعفي و معاذين كثير و صغوان جمال و يعقوب سراج نص صريح امامت حضرت امام موسي الكاظم (ع) را از امام صادق (ع) روايت كردند و بدين ترتيب امامت ايشان در نظر اكثريت شيعه مسجل گرديد.
شخصيت اخلاقي:
او در علم و تواضع و مكارم اخلاق و كثرت صدقات و سخاوت و بخشندگي ضرب المثل بود. بران و بدانديشان را با عفو و احسان بيكران خويش تربيت مي فرمود.
شبها بطور ناشناس در كوچه هاي مدينه مي گشت و به مستمندان كمك مي كرد. مبلغ دويست، سيصد و چهارصد دينار در كيسه ها مي گذاشت و در مدينه ميان نيازمندان قسمت مي كرد. صرار (كيسه ها) موسي بن جعفر در مدينه معروف بود. و اگر به كسي صره اي مي رسيد بي نياز مي گشت معذلك در اطاقي كه نماز مي گذارد جز بوريا و مصحف و شمشير چيزي نبود.
برخورد حاكمان سياسي معاصر با امام:
مهدي خليفه عباسي امام را در بغداد بازداشت كرد اما بر اثر خوابي كه ديد و نيز تحت تأثير شخصيت امام از او عذرخواهي كرد و به مدينه اش بازگرداند گويند كه مهدي از امام تعهد گرفت كه بر او و فرزندانش قيام نكند اين روايت نشان مي دهد كه امام كاظم (ع) قيام را در آن زمان صلاح و شايسته نمي دانسته است و با آنكه از جهت كثرت عبادت و زهد به (العبد الصالح) معروف بوده است بقدري در انظار مردم مقامي والا و ارجمند داشته است كه او را شايسته مقام خلافت و امامت ظاهري نيز مي دانستند و همين امر موجب تشويش و اضطراب دستگاه خلافت گرديده و مهدي به حبس او فرمان داده است.
ـ زمخشري در (ربيع الابرار) آورده است كه هارون فرزند مهدي در يكي از ملاقاتها به امام پيشنهاد نمود فدك را تحويل بگيرد و حضرت نپذيرفت وقتي اصرار زياد كرد فرمود مي پذيرم به شرط آن كه تمام آن ملك را با حدودي كه تعيين مي كنم به من واگذاري، هارون گفت حدود آن چيست؟ امام فرمود يك حد آن به عدن است حد ديگرش به سمرقند و حد سومش به افريقيه (آفريقا) و حد چهارمش كناره درياي خزر است. هارون از شنيدن اين سخن سخت برآشفت و گفت: پس براي ما چه چيز باقي مي ماند؟ امام فرمود:
مي دانستم اگر حدود فدك را تعيين كنم آن را به مامسترد نخواهي كرد (يعني خلافت و اداره سراسر كشور اسلام حق منست) از آن روز هارون كمر به قتل موسي بن جعفر (ع) بست. در سفر هارون به مدينه هنگام زيارت قبر رسول الله (ص) در حضور سران قريش و روساي قبايل و علما و قضات بلاد اسلام گفت: السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا بن عم و اين را از روي فخر فروشي به ديگران گفت. امام كاظم (ع) حاضر بود و فرمود: السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا ابت (يعني سلام بر تو اي پدر من) مي گويند هارون دگرگون شد و خشم از چهره اش نمودار گرديد.
زندان نمودن امام و چگونگي شهادت:
درباره حبس امام موسي (ع) به دست هارون الرشيد شيخ مفيد در ارشاد روايت مي كند كه علت گرفتاري و زنداني شدن امام، يحيي بن خالد بن بر مك بوده است زيرا هارون فرزند خود امين را به يكي از مقربان خود به امام جعفربن محمد ابن اشعث كه مدتي هم والي خراسان بوده است سپرده بود و يحيي بن خالد بيم آن را داشت كه اگر خلافت به امين برسد جعفربن محمد را همه كاره دستگاه خلافت سازد و يحيي و بر مكيان از مقام خود بيفتند. جعفر بن محمد بن اشعث شيعه بود و قايل به امامت موسي (ع) و يحيي اين معني را به هارون اعلام مي داشت. سرانجام يحيي پسر برادر امام را به نام علي بن اسماعيل بن جعفر از مدينه خواست تا به وسيله او از امام و جعفر نزد هارون بدگويي كند. گويند امام هنگام حركت علي بن اسماعيل از مدينه او را احضار كرد و از او خواست كه از اين سفر منصرف شود. و اگر ناچار مي خواهد برود از او سعايت نكند. علي قبول نكرد و نزد يحيي رفت و بوسيله او پيش هارون بار يافت و گفت از شرق و غرب ممالك اسلامي مال به او مي دهند تا آنجا كه ملكي را توانست به هزار دينار بخرد. هارون در آن سال به حج رفت و در مدينه امام و جمعي از اشراف به استقبال او رفتند. اما هارون در قبر حضرت رسول (ص) گفت يا رسول الله از تو پوزش مي خواهم كه مي خواهم موسي بن جعفر را به زندان افكنم زيرا او مي خواهد امت ترا برهم زند و خونشان بريزد. آنگاه دستور داد تا امام را از مسجد بيرون بردند و او را پوشيده به بصره نزدوالي آن عيسي بن جعفربن منصور بردند.
عيسي پس از مدتي نامه اي به هارون نوشت وگفت كه موسي بن جعفر در زندان جز عبادت ونماز كاري ندارد يا كسي بفرست كه او را تحويل بگيرد يا من او را آزاد خواهم كرد. هارون امام را به بغداد آورد و به فضل بن ربيع سپرد و پس از مدتي از او خواست كه امام را آزاري برساند اما فضل نپذيرفت و هارون او را به فضل بن يحيي بن خالد برمكي سپرد. چون امام در خانه فضل نيز به نماز و روزه و قرائت قرآن اشتغال داشت فضل بر او تنگ نگرفت و هارون از شنيدن اين خبر در خشم شد و آخر الامر يحيي امام را به سندي بن شاهك سپرد و سندي آن حضرت را در زندان مسموم كرد و چون آن حضرت از سم وفات يافت سندي جسد آن حضرت را به فقها و اعيان بغداد نشان داد كه ببيند در بدن او اثر زخم يا خفگي نيست. بعد او را در باب التبن در موضعي به نام مقابر قريش دفن كردند. تاريخ وفات آن حضرت را جمعه هفتم صفر يا پنجم يا بيست و پنجم رجب سال ۱۸۳ ق در ۵۵ سالگي گفته اند.
نجمه همسر امام:
نجمه، مادر بزرگوار امام رضا (ع) و از زنان مومنه، پارسا، نجيب و پاكيزه بود. حميده، همسر امام صادق (ع)، او را كه كنيزى از اهالى مغرب بود، خريد و به منزل برد.
نجمه در خانه امام صادق (ع)، حميده خاتون را بسيار احترام مى كرد و به خاطر جلال و عظمت او، هيچ گاه نزدش نمى نشست! روزى حميده در عالم رويا، رسول گرامى اسلام (ص) را ديد كه به او فرمودند: اى حميده! نـجـمـه را به ازدواج فرزند خود موسى درآور زيرا از او فرزندى به دنيا خواهد آمد كه بهترين فرد روى زمين باشد. پس از اين پيام، حميده به فرزندش امام كاظم (ع) فرمود: پسرم! نـجـمـه بانويى است كه من هرگز بهتر از او را نديده ام، زيرا در زيركى و محاسن اخلاق، مانندى ندارد.من او را به تو مى بخشم، تو نيز در حق او نيكى كن. ثـمـره ازدواج امـام مـوسـى بـن جعفر (ع) و نجمه، نورى شد كه در شكم مادر به تسبيح و تهليل مـشـغـول بـود و مـادر از آن، احـسـاس سنگينى نمى كرد و چون به دنيا آمد، دست ها را بر زمين گذاشت، سر را به سوى آسمان بلند كرد و لب هاى مباركش را به حركت درآورد: گويا با خدايش رازو نيازمى كرد. پس از تولد امام هشتم (ع)، اين بانوى مكرمه با تربيت گوهرى تابناك، ارزشى فراتر يافت.
فرزندان امام:
بنا به گفته شيخ مفيد در ارشاد امام موسي كاظم (ع) سي و هفت فرزند پسر و دختر داشت كه هيجده تن از آنها پسر بودند و علي بن موسي الرضا (ع) امام هشتم افضل ايشان بود از جمله فرزندان مشهور آن حضرت احمد بن موسي و محمد بن موسي و ابراهيم بن موسي بودند. يكي از دختران آن حضرت فاطمه معروف معصومه سلام الله عليها است كه قبرش در قم مزار شيعيان جهان است. عدد اولاد آن حضرت را كمتر و بيشتر نيز گفته اند.
تأثير علمي آن بزرگوار:
امام هفتم (ع) با جمع روايات و احاديث و احكام و احياي سنن پدر گرامي و تعليم و ارشاد شيعيان، اسلام راستين را كه با تعاليم و مجاهدات پدرش جعفر بن محمد (ع) نظم و استحكام يافته بود حفظ و تقويت كرد و علي رغم موانع بسيار در راه انجام وظايف الهي تا آنجا پايداري كرد كه جان خود را فدا ساخت.
سخنان برگزيده
* امام رضاعليه السلام: زيارَةُ قَبرِ أبي مِثلُ زِيارَةِ قَبِر الحُسَينِ؛
زيارت قبر پدرم، موسى بن جعفرعليه السلام، مانند زيارت قبر حسين‏عليه السلام است.
* روايت شده است: أنّهُ (الكاظِم َ‏عليه السلام) كانَ يَبِكي مِن خَشيَةِ اللَّهِ حَتّى‏ تَخضَلَّ لِحيَتُهُ بِالدُّمُوعِ؛
امام كاظم همواره از بيم خدا مى‏گريست، چندان كه محاسنش از اشك تر مى‏شد.
* امام كاظم ‏عليه السلام: ثَلاثٌ مُوبِقاتٌ: نَكثُ الصَّفَقَةِ و تَركُ السُّنَّةِ و فِراقُ الجَماعَةِ؛
سه چيز تباهى مى‏آورد: پيمان شكنى، رها كردن سنّت و جدا شدن از جماعت.
* امام كاظم ‏عليه السلام: عَونُكَ لِلضَّعيفِ أفضَلُ الصَّدَقَةِ؛
كمك كردن تو به ناتوان، بهترين صدقه است.
* امام كاظم‏ عليه السلام: لَو كانَ فِيكُم عِدَّةُ أهلِ بَدرٍ لَقامَ قائمُنا؛
اگر به تعداد اهل بدر (مؤمن كامل) در ميان شما بود، قائم ما قيام مى‏كرد.
* امام كاظم‏ عليه السلام: لَيسَ مِنّا مَن لَم يُحاسِب نَفسَهُ في كُلِّ يَومٍ؛
كسى كه هر روز خود را ارزيابى نكند، از ما نيست.
* امام كاظم ‏عليه السلام: ما مِن شَى‏ءٍ تَراهُ عَيناكَ إلّا و فيهِ مَوعِظَةٌ؛
در هر چيزى كه چشمانت مى‏بيند، موعظه‏اى است.
* امام كاظم ‏عليه السلام: مَن كَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ كَف َّاللَّهُ عَنهُ عَذابَ يَومِ القِيامَة؛
هر كس خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند عذاب خود را در روز قيامت از او باز مى‏دارد.
* امام كاظم ‏عليه السلام: إذا كانَ ثَلاثَةٌ في بَيتٍ فَلا يَتَناجى‏ إثنانِ دونَ صاحِبِهِما فَإنَّ ذلِكَ مِمّايَغُمُّهُ؛
هر گاه سه نفر در خانه ‏اى بودند، دو نفرشان با هم نجوا نكنند؛ زيرا نجوا كردن، نفر سوم را ناراحت مى‏كند.
* امام كاظم‏ عليه السلام: إيّاكَ أن تَمنَعَ في طاعَةِ اللَّهِ فَتُنفِقُ مِثلَيهِ في مَعصِيَةِ اللَّهِ؛
مبادا از خرج كردن در راه طاعت خدا خوددارى كنى، و آن‏گاه دو برابرش را در معصيت خدا خرج كنى.
* امام كاظم ‏عليه السلام: لاتُذهِبِ الحِشمَةَ بَينَكَ و بَينَ أخيكَ وَأبْقِ مِنها فَإنَّ ذَهابَها ذَهابُ الحَياءِ؛
مبادا حريم ميان خود و برادرت را (يكسره) از ميان ببرى؛ چيزى از آن باقى بگذار؛ زيرا از ميان رفتن آن، از ميان رفتن شرم و حيا است.
* امام كاظم ‏عليه السلام: أبلِغ خَيراً و قُل خَيراً ولا تَكُن أمُّعَةً؛
خير برسان و سخن نيك بگو و سست رأى و فرمان‏برِ هر كس مباش.
* امام كاظم ‏عليه السلام: المُصيبَةُ لِلصّابِرِ واحِدَةٌ و لِلجازِعِ اثنَتانِ؛
مصيبت براى شكيبا يكى است و براى ناشكيبا دوتا.
* امام كاظم‏ عليه السلام: الصَّبرُ عَلَى العافِيَةِ أعظَمُ مِنَ الصَّبرِ عَلَى البَلاءِ؛
شكيبايى در عافيت بزرگ‏تر است از شكيبايى در بلا.

+  نوشته شده به قلم الشيعه | 

زندگینامه امام صادق (ع)

ولادت
دوران حمل بسر آمد وسرانجام اودرربع آخر قرن اول هجري ، دربيت امامت و ولايت بدنيا آمد . درمورد تاريخ ونيز ولادت او اختلاف است . تاريخهاي مختلف راجع به روز ولادت چنين ذکر کرده اند که او :
- روزجمعه بهنگام طلوع فجر بدنيا آمد.
- روز دوشنبه بهنگام طلوع فجر بدنيا آمد.
درمورد ماه ولادت نوشته اند که او:
- در17ربيع الاول بدنيا آمد .
- اول ماه رجب بدنيا آمد.
- سيزده هم ربيع الاول بدنيا آمد.
 درمورد سال ولادت اونوشته اند که او:
- درسال 83هجري بدنيا آمد. 
- درسال 80 هجري بدنيا آمد. 
برخي از مورخان حتي سال 86راهم ذکر کرده اند ولي معروفترآن ، سال هاي 83-86است آنچه راکه نزد شيعيان وبزرگان تاريخ مشهور است ولادت درصبح روزجمعه 17ربيع الاول سال 83 هجري است ومرحوم شهيد اول  ، کفعمي  وطبرسي  وديگران درکتب خود آن راذکر کرده اند.
بهنگامي که درولادت اواختلاف باشد درمورد سال امامت ، مدت امامت ، تاريخ وفات وميزان عمراو نيزاختلاف خواهد بود. محل ولادت اوراشهر مدينه ذکر کرده اند.

ميلاد امام
مشهور ميان مورخان ومحدثان آن است که امام صادق( عليه السلام) درهفده ربيع الاول سال 80 ويا 83 قمري چشم به جهان گشوده است . در موقعيتهائي امام دربرخي ازبرخوردهايش با منصور عباسي فرمود : من متجاوز ازهفتاد سال دارم . محمد بن ربيع مأمور جلب وبازداشت امام گفته است : او پيرمردي بود که بيش از هفتاد سال داشت . « مجلسي » در« بحارالانوار» ازمحمد بن سعيد روايت کرده که امام به هنگام وفات هفتاد ويک ساله بوده است . ملاحظه مي شود که اين روايات باهيچکدام ازدواحتمال 80 و83 سازگار نيست . زيرا مورخان اتقاق نظر دارند که امام صادق( عليه السلام) درسنه 148 قمري وفات يافته است . بنابراين تاريخ تولد آن حضرت سه سال ويا سه سال واندي پيش ازسنه 80 بايد باشد و بدين ترتيب روايات وارده درميلاد امام را مي توان به سه گروه تقسيم کرد که قول ميانه همان 80 سال است وشايد آن نزديک به صحت باشد .

وضع امام صادق (عليه السلام) درحين ولادت

روز هفدهم ماه ربيع الاول سال 82هجري قمري درخانه زين العابدين (عليه السلام) واقع درمدينه طفلي ازصلب امام محمد باقر(عليه السلام) قدم به دنيا گذاشت که بعد به اسم جعفرصادق(عليه السلام) معروف شد. 
وقتي طفل متولد گرديد زن قابله که براي کمک بزائوآمده بود ،مشاهده کرد که کودکي کوچک ولاغر است وفکر کرد که شايد نوزاد لاغراندام ،زنده نماندو بااين که ازلحاظ ادامه حيات آن طفل مردد بود دريافت مژدگاني رافراموش نکرد وبعد از اين که نوزاد راکنار مادرش قرارداد ازاطاق خارج شد تااينکه نزد پدر طفل برود ومژدگاني دريافت نمايد.
زن قابله درآن خانه پدر نوزاد راجستجو کرد ولي اورانيافت چون هنگام وضع حمل ،محمد باقر(عليه السلام) درخانه نبود تااينکه زن قابله ازوي مژدگاني دريافت کند وبه او گفتند که زين العابدين (عليه السلام) جد نوزاد درخانه است ومي تواند اوراببنيد زن قابله بعدازکسب اجازه وارد برزين العابدين (عليه السلام) شد وگفت خداوند به شما يک نوه ذکور عطا کرده است.
امام زين العابدين(عليه السلام) گفت اميدوارم که قدمش مبارک باشد وبعد پرسيدآيااين مژده رابه پدرش دادي ؟
زن قابله گفت پدرش ، درخانه نيست وگرنه اول باو مژده مي دادم.
زين العابدين(عليه السلام) گفت ميل دارم نوه خود راببينم امانمي خواهم که اورا ازاطاق مادرش خارج کني زيرا امروز هواقدري سرداست وبيم آن مي رود که سرما بخورد .
آنگاه زين العابدين (عليه السلام) اززن قابله پرسيدآيا نوه من زيباهست؟
قابله جرئت نکردبگويد که نوزاد ضعيف ونحيف است وگفت چشم هاي آبي اش خيلي زيبا مي باشد.
زين العابدين(عليه السلام) گفت ازاين قرار چشم هاي او،شبيه چشم هاي مادرم (رحمت الله عليه) مي باشد.
چشم هاي شهربانو يزد گرد سوم ومادرزين العابدين(عليه السلام)آبي رنگ بود وجعفرصادق(عليه السلام) برطبق قانون مندل  چشم هاي آبي رنگ راازجده بزرگ پدري خود به ارث برد.
روايتي وجوددارد مشعر براين که چشم هاي کيهان بانو خواهرشهربانو هم که جزو اسيران خانواده يزدگرد سوم ازمدائن به مدينه آورده شد، نيزآبي رنگ بود، واگر اين روايت درست باشد حضرت جعفرصادق(عليه السلام) چشم هاي آبي رنگ رااز دوشاهزاده خانم ايراني به ميراث برده چون کيهان بانو دختر يزدگرد سوم نيز جده بزرگ امام جعفرصادق(عليه السلام) بود متنها جده مادري او.

درآن روزگار نيزبمانند امروز ،وشايد ازجهاتي بيش از امروز، سعي براين بود ، کودکان راپس از ولادت ديدار کنند، وبا ملاحظه سرووضع ظاهر، سلامت وبيماري ، کمال يانقص ، زشتي يا زيبائيش راجع به وضع آينده اش اظهار نظر نمايند واين يک رسم قديمي ومعمول درهمه جاي جهان بود.بگفته ويل دورانت درمناطقي چون آتن ورم هيئتي ازپيران پس از درگذشت هفته اي ازولادت طفل راديدار ودرباره اوداوري مي کردند که آيا بايد زنده بماند يانه ؟ و اگر طفل معلول ياناقص وياضعيف بودبر سرتپّه اي ياکوهي نهاده مي شد تاطعمه درندگان شود وپدران ومادران راحق اعتراض واظهار نظر نبود . واگر داوري هامثبت بود او رابه پدر ومادرش برمي گرداندند تابه اراده وتربيتش همت گمارند.
اين مسأله بدان خاطر بود که به فرزندان باديد اقتصادي مي نگريستند وفرزند معلول وناقص ازنظر آنها نه تنها فردي موّلد نبود ، بلکه مصرف کننده اي صرف وحتي مزاحم مولّدان بحساب مي آمد وبدين جهت سعي درازبين بردن او داشتند .
چنين بينشي دراسلام محکوم شد ، ازآن بابت که فرزندان امانتي ازجانب خدا و داراي حقوق و طلب تاييد شده اي ازسوي پروردگار است.والدين وجامعه ودولت موظف به پذيرش اوهستند چه زشت باشد وچه زيبا ،چه سالم وچه ناقص و...
امام درحين ولادت بسيار ضعيف ولاغر بود تاحدي که قابله رااين گمان نبود که اوزنده مي ماند ، به همين جهت ازبردن طفل به حضور جد ياپدر امتناع داشت، غافل از آنکه اوپذيرفته خداو ولي اوست وچشم وچراغ خاندان پيامبري بحساب مي آمد وپدر وجدش اوراباتمام وجود پذيرا بودند.

   درحين ولادت
نوشته اند که سال ولادت اومصادف با سال سيل معروف درمکه است که سيل (جحاف) نام داشت. قدرت اين سيل رابحدي ذکرکرده اند که نوشته اند بسياري ازحجاج را باخود برد وموج وتندي آن شتر رامي غلطاند، وبه خانه کعبه ورکن آن آسيبي وارد آمد. *
وهم نوشته اند که امام باقر(عليه السلام)درحين ولادت اودرمدينه نبود، بخاطر کار وبرنامه اي درخارج شهر بود. ولي جدّ گراميش امام سجاد(عليه السلام)درشهر حضور داشت. اوبدنيا آمد . طفل را درپارچه سفيد ي پيچيدند وبه نزد امامش آوردند . حضرت زين العابدن (عليه السلام) نگاهي توأم بانشاط واميد بر او افکند ومراسم اسلامي رادرباره او پياده کرد.
ازديدارش شادمان بود و با علم امامت مي دانست که اين طفل چون ديگر کودکان نيست . اميد دنياي اسلام وذخيره گرانقدر الهي است. پس ازقرائت آياتي ازقرآن وذکر ودعا فرمود: اميد است قدمش مبارک باشد.

   نام او

او را جعفر نامگذاري كرده اند و در اين نامگذاري از سخن رسول خدا در بيش از هفتاد سال قبل از او الهام گرفته اند . از رسول خدا در مورد نام و لقب او سخنها و رواياتي است. از جمله اين سخن است كه فرمود:
خداوند از صلب امام باقر (عليه السلام) فرزندي پديد مي آورد كه كلمه حق و زبان صدق و راستين اسلام است.  و هم از وی نقل شده است كه فرموده:
آنكس كه دوست ميدارد خداي را ملاقات كند در حاليكه كتاب عمل او در دست راست او باشد بايد جعفربن محمد الصادق (عليه السلام) را دوست بدارد 
برخي از اسناد ها گزينش نام او را به پيامبر (صلي الله عليه و‌ آله) نسبت ميدهد و ميگويند او بود كه نام او را جعفر صادق عليه السلام گذارد.

  القاب او
در دنياي عرب رسم بود كه صفت برجسته اي از فرد را مشخص كرده او را بدان صفت بخوانند و چنين صفت را لقب مي گفتند. اين اسم در بسياري از جوامع گذشته و حال سابقه داشته و تقريباََ در بسياري از نقاط جهان امروز نيز ساري و جاري است.
براي امام ششم ما القاب متعدد و متنوعي است كه هر كدام بنحوي و نوعي صفت و حقيقتي را از او نشان مي دهند.
معروفترين لقب او صادق است به معني راستين و راستگو كه ما در مورد علت اين نامگذاري نظراتي را عرضه مي داريم .
و از ديگر القاب او عبارتند از :
ـ فاضل (داراي فضيلت و برتري از جهات مختلف)
ـ قائم (به معني ثابت و پايدار ، قيام كننده ،برپا و استوار)
ـ كامل ( و او كسي است كه از عيبها منزه و دور و بركنار است )
ـ منجي ( نجات بخش و رستگار كننده ، عامل رستگاري و نجات )
ـ كلمه الحق ( سخن حق ، بدور از آلودگي ، منزه از خبائث ظاهر و باطن و ...)
ـ لسان الصدق ( زبان راست ، و راستگوي در سخن ، گوياي راستي و ...)
ـ صابر (بردبار، متحمل ، مقاوم ، در برابر دشواريها ، استوار و پايدارو ...)
صادق كه از آن بحث شده و ذيلا به شرحش مي پردازيم.

  چرا صادق؟
چرا او را صادق ناميدند؟ مگر ديگر پيشوايان از اين صفت دور و بر كنار بوده اند؟ چرا آنها را صادق نناميده اند؟ در پاسخ آن بايد گفت اولاََ اثبات صفتي در باره فردي مايه نفي آن از ديگران نيست . ثانياََ در لابلاي توجيهاتي كه كه براي ذكر اين لقب جهت امان از سوي بزرگان مطرح شده است حقايقي ديگر از اين نامگذاري بدست مي آيد:
پيامبر (صلي الله عليه و‌ آله) فرمود ه : بهنگامي كه پسرم جعفر بن محمد بدنيا آمد او را صادق بخوانيد بدان خاطر كه در تداوم امامت ، فرزندي به دنيا مي آيد كه به همين نام ( جعفر) موسوم مي شود ، بدون حقي دعوي امامت ميكند و او را جعفر كذاب مينامند  و نمونه اين سخن از حضرات معصومين اندك نيستند.
_ او را صادق ناميده اند بخاطر صدق مقالت او. 
ـ او را صادق خوانده اند بخاطر صدق حديث و سخنش
ـ ديگران چون سيوطي ، از پيشوايان و بزرگان اهل سنت نيز همين سخن را سروده اند.
ـ بعضي از بزرگان نوشته اند اين لقب را بدان خاطر به او داده اند كه همه پيش بيني ها و اضهار نظر هاي او راست در مي آمد و هرچه ميگفت درست بود . ويا گفته اند او را از اين بابت صادق خوانده اند كه جز حق نگفت و جز راست و درست به مردم ابلاغ نكرد .
لقب صادق را حتي دشمنانش نيز در باره او معمول ميداشتند و اين لقب چندان مشهور بود كه هر كس آن را مي شنيد همان را بر زبان جاري مي كرد ، حتي منصور عباسي دشمن كينه توز و سر سخت امام (عليه السلام) و سرانجام قاتل او .

  كنيه او
لقب و كنيه در رسوم عرب تقريباََ همان نقش را ايفا مي كردند كه نام خانوادگي در زبان فارسي ما و هم كنيه نشانه اي از احترام و در مواردي هم سببي براي تحقير بود و انتخاب كنيه ها از سوي خانواده ، خود شخص و در مواردي هم مردم بود.
او را كنيه هاي متعددي بود كه هر كدام را به مناسبتي در باره او بكار ميبردند. معروفترين آنها عبارتند از : ابا عبد الله كه در زبان روايات و احاديث منقول از سوي او بدان بسيار بر ميخوريم.
از ديگر كنيه هاي او عبارتند از ابا اسماعيل ، ابا موسي ، و اين كنيه به اعتبار فرزندان امام بود كه اين اسامي را دارا بودند.

درآغوش مادر

اودرخانواده عصمت وولايت ،درکنار جد و پدر و درآغوش مادر بزرگ شد و درآن ازاحترام وتکريم فوق العاده اي برخوردار بود. امرتغذيه وشيردهي اورامادرش شخصاً برعهده گرفت. بويژه که اودردوران کودکي بسيار ضعيف ولاغر بود.
اسناد تاريخي نشان مي دهند که اودردوران کودکي ضعيف الجسم وضعيف البنيه بود.بيماريهاي متعددي را متحمل شد وهرکدام رادرسايه عنايت ودعاي اهل خانواده پشت سرگذارد. ازحدود پس از2 سالگي وضع وحالي عادي يافت ونيازش به پرستاري ومراقبت ويژه کمتر شد.
مادرش درباره او وقت گذاري بسياري داشت ،براي او اشعاري بهجت آفرين زمزمه مي کرد که آن را خودسروده بود.
مفاهيم برخي ازاشعاراو اين است :شما را مژده باد که قامت او بلند مي شود وقد اورشد مي کند وچهره اش چون ماه شب چهارده مي درخشد .
اَبشِرُواحُبّاً حُبّاً قَدُّهُ طالَ وَنَما وَجهُهُ بَدُرُ السُّماءِ
مايه دلگرمي مادروموجب سروراهل خانه بود. هوشمندي وزيرکي او همه را به حيرت وامي داشت. حرکت وراه ورسم اونشان مي داد درمسيرخير وعزت است وآينده خوبي را براي جامعه اسلامي فراهم مي بيند واين امر حتي دربازي هاي کودکانه مشهود بود.

درعصر امام سجاد(عليه السلام)

گفتيم اوزماني بدنيا آمد که جدّ گرانقدرش امام سجاد(عليه السلام) زنده بود  پس او درعصر امامت امام سجاد(عليه السلام)بدنياآمد والبته درعصر خفقان ودرتنگناي سياسي آن عصر. اوسه سال داشت که عبدالملک ازدنيا رفت و وليد بجاي اونشست .والبته وليد کوشيد هشام راازولايت مدينه برکنار کند وعمربن العزيز راکه درآن هنگام 24 سال داشت والي مدينه نمايد.
امر سرپرستي او را امام سجاد(عليه السلام) برعهده داشت واو نوعي انس وصفاي مخصوص با جد گرامي خودداشت. زمزمه ها ودعاها واذکار امام سجاد(عليه السلام)درروح او نقش مي بست واورابيش ازپيش شيفته راه ورسم خدائي مي کرد.
صفاي تربيت امام سجاد(عليه السلام) در روح جان اواثر کرد و ماآثار آن رادر زندگي بعدي امام درعبارات و درحالات ونماز او،زمزمه وشب زنده داريهاي او مي بينيم که البته اين امر درسايه عنايت پدر ومعاشرت بااوکاملتر شد.
درعصر پدر
وارد دنياي نوجواني شد. حدود 12سالش بود که امام سجاد(عليه السلام) ازدنيا رفت وگرد غم وتأثر برچهر ه اونشست. اودرطول مدت زندگي باجدش شاهد حزنها، اظهار تأثرها وگريه ها وسرشک ريزي امام بود ومسأله شهادت امام حسين(عليه السلام) ازمسائلي بود که خاطره آن هرگز ازياد اهل بيت زدوده نمي شد. واین ماتم جديد براي امام دردي تازه بود.
پس از وفات امام سجاد(عليه السلام)يکسره متوجه پدر بود و درمحضر او و درخدمتش به فعاليش وتلاش مي پرداخت. دردوران کودکي به علت حافظه سرشاري که داشت ازآموزش هاي جدّ و پدر استفاده مي برد.
وضع اقتصادي خانواده اش بد نبود ولي فراموش نکنيم که امام باقر(عليه السلام) رادو گونه دشواري ومشکل اقتصادي بود: يکي اداره عائله سنگين توسط او و ديگري رسيدگي به وضع محرومان وگرفتاراني که بعلت اعتقاد شيعي بي خانمان شده واززندگی محروم بودند. درنتيجه زندگي آنهادرسطحي متوسط وبمانند عامه بود.

آموزگاران امام

حضرت جعفرصادق(عليه السلام) درخانواده اي متوسط چشم به دنيا گشود وپدروجدش ازمردان بابضاعت مدينه به شما رمي آمدند. مادرش ام فروه مثل اکثر زنهاي دودمان ابوبکر خليفه اول زني باسواد بودوپدرش حضرت محمد باقر(عليه السلام)مردي دانشمند. مادر وآنگاه پدر،ازسن دوسالگي امام جعفر صادق (عليه السلام) راتحت آموزش قراردادند. حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام) فرزند منحصربفرد امام محمد باقر(عليه السلام) نبود وچند برادر داشت، درصورتیکه امام محمد باقر(عليه السلام) وپدرش حضرت زين العابدين (عليه السلام) ازسن دوسالگي اوراازلحاظ تدريس موردتوجه قرار دادند وگاهي مادرش(ام فروه) به او درس مي داد وزماني پدرش وگاهي نيزجدش حضرت زين العابدين(عليه السلام). اين توجه استثنائي مادروپدر وجد،ناشي از اين بود که امام صادق(عليه السلام) هوش و حافظه اي خارق العاده داشت. هوش وحافظه فوق العاده حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام) راازصفات امامت او میدانند.

درجلسات درس پدر

تاريخ نشان مي دهد که او حدود ده سال عمرداشت که درجلسات بحث جدّ وبعدها جلسات درس پدر شرکت مي کرد، درحاليکه افراد شرکت کننده درآن جلسات همه ازافراد مسن ّ، جوان، ويابزرگسال بودند.
روزي وليد بن عبدالملک برامام وارد شد درحاليکه اوسرگرم تدريس وامام صادق(عليه السلام) نيزکه در سنين کودکي ياآغاز نوجواني بود درآنجا حضور داشت. وليد ازديدن اومتعجب شد وپرسيد اوبااين سن دراينجا چه مي کند؟ پاسخ شنيد که دانشجوي اين کلاس درس است.سؤالاتي ازامام صادق(عليه السلام) کرد وپاسخهائي مناسب شنيد وسرانجام چنين داوري کردکه او در آينده ازدانشمندان خواهد شد.
اسنادي نشان مي دهند که او درنوجواني درمحضر علمي پدر شرکت مي کرد وازدروس هيئت وجغرافيابهره مي گرفت وعظمت فکري خودرامتجلي مي ساخت. 
بااینکه فردی کم سن وسال بود، در بین دیگر دانشجویان درخششی فوق العاده داشت وهمواره اورا فردی با ذخائر علمی وفکری بسیار می شناختند.

ازدواج امام صادق (عليه السلام)

اودرجواني ازدواج كرد. راجع به امر ازدواج اوسخن هاست. ازجمله اين سخن مطرح است كه امام باقر(عليه السلام) انتظارمي كشيد كه برده فروشي ازسفراخيرش برگرددوامام برده اي موردنظررابخردواورابه ازدواج فرزندش درآورد.
كاروان آمدوامام كيسة زري رافرستادكه باآن ، برده موردنظررا بخرد . بنزدمالك برده هارفتند وازوي برده اي خواستند. مدعي شدكه همه رافروخته و تنهايك دخترباقي مانده كه اورابه 70مثقال طلامي فروشد.
كيسه پولي راكه امام باقر(عليه السلام) داده بودگشودند هفتاد دينار درآن بود.  اوراباآن پول خريدندو به نزدامام باقر(عليه السلام) آوردند. ازنام اوپرسيد- پاسخ شنيدكه حميده نام دارد. امام فرموداوپسنديده و محموده دردنياوآخرت است.
درموردعلت باكره ماندن اودرعين بردگي پرسش شد. پاسخ داد كسي نتوانست بامن روبرو شود. هرگاه فردي قصدمن مي كرد پيري وارد مي شدواوراازمن دورمي ساخت و...
امام باقر(عليه السلام) پيشاپیش از همه اين حالات جزاً خبرداده بود. سرانجام او رابه ازدواج فرزندش امام صادق(عليه السلام) درآورد.  درمورداين زن نوشته اندكه حامل ودائع امامت واصالتاً اهل روم يااندلس بود.

زمينه سازي قتل امام محمد باقر

اهل بيت (عليهم السلام) محسود بني اميه وبني عباس بودند ودرطول مدت 250 سالي که از وفات پيامبر(صلي الله عليه وآله) وزندگي حضرات معصومان (عليهم السلام)  گذشت آنها همواره تحت شکنجه ، فشار ، آزار و اذيت وطعن وکينه بودند وسرانجام هرکدام ازآنها بدست دژخيمي به شهادت رسيدند.
هشام بن عبدالملک سالهاي سال کينه امام باقر (عليهم السلام) رادردل مي پروراند ونمي توانست وجود اوراتحمل کندوباهمکاري برخي ازفقهاي اهل سنت برنامه قتل امام را طراحي کردند. 
عامل قتل هشام وبه احتمال قريب به يقين عامل اودرمدينه ابراهيم بن وليد بود.  اگر چه اسنادي آن را به زيد بن حسن نيزنسبت مي دهند . ولي حق اين است درامر شهادت اوبسياري دخالت داشته اند.


شهادت امام باقر (عليه السلام)

اين واقعيتي است که خاندان پيامبر(صلي الله عليه وآله) رادر روزسقيفه کشتند وقتل ومسموميت آنهارا رد طول تاريخ ازآن زمان رقم زدند واين مسأله اي است که حضرات معصومين (عليهم السلام) درگفته ها واظهار نظرهاي خود بارها ازآن سخن گفته اند.
وبدين سان امام باقر(عليهم السلام) ودرپي او امام صادق(عليهم السلام) وديگران درصف وخطي قراردارند که فرجام شان شهادت است واين مسأله اي است که ازخود آنها نقل شده :
مامِنَّا اِلاَّ مَسمُومُ اَومَقتولُ «هيچک ازماامامان نسيت، جزآنکه مسموم ويامقتول است.» ...

دفن ومزار

...امام باقر(عليهم السلام)ازدنيارفت وخبرمشهور اين واقعه در7ذي الحجه سال 114اتفاق افتاد اگر چه اسناد ديگري هم دراين زمينه وجود دارد .تشييع آبرومندانه اي ازاو بعمل آمد وامام صادق(عليهم السلام)برجنازه پدر نمازگزارد واورا دربقيع ، درجوار پدربزرگوارش دفن کردند ومزار اوزيارتگاه است. ...

جانشيني امام صادق(عليهم السلام)

هرامامي وظيفه دارد قبل از مرگ جانشين خودراتعيين وبه مردم اعلام کند تا تابعان وپيروان درانتخاب راهنما و هادي خويش دچار سردرگمي نباشند.
اين امر توسط همه امامان بحق ما صورت گرفت وقبل ازآنها رسول خد(صلي الله عليه وآله) را مي بينيم که اين برنامه رادرمورد امام اميرالمؤمنين (عليهم السلام) درغدير خم انجام دادند که مورد اتفاق همه مورخان ازشيعه وسني است.
امام باقر(عليهم السلام) درطول حيات خودبارها اين برنامه راعمل کرد وامام صادق(عليهم السلام)رابعنوان امام بعدي وقائم به امردين معرفي فرمود.  اسناد تاريخي و مستند دراين مورد بسيار است از:
نافع گويد امام باقر(عليهم السلام) روزي درحضور جمع ،خطاب به ياران فرمود: وقتي که ازدنيا رفتم ازاين شخص (اشاره به امام صادق(عليهم السلام)) پيروي کنيد زيراکه او امام وخليفه پس ازمن است.
فًهُوَ الاِمامُ وَالخَليِفَةُ بَعدِي. 
امام باقر(عليهم السلام) خود فرمود: به اين علت اين امر رادرحضور جمع انجام داده ام تابدانند تو وصي مني وپس از مرگم درباره تو بحث و نزاعي نباشد. 
پس از وفات امام باقر(عليهم السلام) امام صادق(عليهم السلام) شخصاٌامر تکفين وتجهيز اورابر عهده گرفت ودر تمام مراسم حضور داشت تا همگان بدانند که امام باقر (عليهم السلام) راجز او وصيي نيست. 

امامت او

درشأن امام صادق(عليه السلام) سخنان بسياري گفته اند. اورافردي عالم،زاهد،مستجاب الدعوةً،عابد،خاشع،اديب و..خوانده اند. ولي اگربگوئيم كه اوامام بودهمه صفات خوب موردنظررادرباره اوگفته ايم. امامت دربينش مامنصبي است الهي كه خداوند آنرابراي آنكس كه شايسته اش بداند. عطامي كندواورابراي آن پست و موقعيت برمي گزيند، اوبراساس بينش ماجانشين پيامبر(صلي اللّه عليه وآله) است. و واجدصفات وخصايصي است كه ماصرفاً آنرادرامررهبري وحاكميت سياسي اسلام مي بينيم وبدين سان شايدنيازچنداني . جزدرحدآشنائي وآگاهي نباشدكه ماازآراستگي وشخصيت والايش بحث كنيم.

تاريخ امامت

اوششمين پيشواي بحق اسلام پس ازوفات حضرت رسول الله (صلي اللّه عليه وآله) است، پيش ازاوپدرش امام باقر(عليه السلام) پيشواي مردم بود كه براساس اسنادومشهوردرسال 114هجري ازدنيا رفت وامام صادق(عليه السلام) بجانشيني اومنصوب شد. بخشي ازدوران امامت  درعصرزمامداران بني اميه است. وبخشي ديگركه پس ازسقوط بني اميه اتقاف افتاددرعصرزمامداران بني عباس است.  كه درآن باعبدالله سفاح ومنصورمعاصربود. اوبه مدت يك سوم قرن راسرگرم امامت امت بود. وازجومناسب زمان كه دوران درگيري زمامداران بني اميه وبني عباس بود. استفاده كردوازآن براي توسعه علوم قرآني ونشرديگردانشهااستفاده كرد. والبته اين جريان بابكارگيري ازاخلاقي بودكه الحق بايدگفت. ازنوع اخلاق پيامبران است وازاين خودعامل مهمي درجلب نظرمردم به سوي اسلام بود.

اسنادامامت

درمورداواسنادبسياري وجوددارندكه شرح وبررسي آنهاخوددفتري جداگانه رامي طلبند. آنچه راكه مادراين بحث بارعايت اختصارعرضه ميداريم شامل سه سري ازاسناداست.
1-اسنادي كه قبل ازامام باقر(عليه السلام) وازسوي پيشينيان عرضه شده ودردست است، مثل اسنادي كه ازحضرت رسول خدا(صلي اللّه عليه وآله) درمعرفي ائمه پس ازاوازجمله امام صادق(عليه السلام)داريم. لوح جابر كه درآن اسامي امامان بنقل ازحضرت فاطمه (عليهاالسلام) آمده است. وياذكرنام اوتوسط امامان ديگركه معمولاً هرامامي امام پس ازخودراقبل ازمرگ معرفي مي كرد.
2-اسنادي كه ازامام باقر(عليه السلام) دراين زمينه دردست است . كه مابه برخي ازآنها درفصل پيش اشاره كرديم.
-جبابرجعفي گويد:
ازامام باقر(عليه السلام) پرسيدم قائم بعدي آل محمد(صلي الله عليه وآله) كيست؟
اوبادست به پشت امام صادق(عليه السلام) زدوگفت: بخداي سوگنداوقائم آل محمد(صلي اللّه عليه وآله) است. 
-امام باقر(عليه السلام) دربرابرسؤال كميت ازامامان شيعه (عليهم السلام) نام يك يك امامان راگفت تانوبت به
خوداورسيد وبعدبادست به دوش امام صادق(عليه السلام) گذاشت وبعدفرمود:
پس ازمن اين شخص است:
ثُمَّ بَعدي هذ 
-طاهرگويد:
نزدامام باقر(عليه السلام) بودم كه امام صادق(عليه السلام) واردشد.
امام روي به من كردوفرمود:
اين مردبهترين افراداست. 
-ابوالصباح الكناني گويد:
امام باقر(عليه السلام) به فرزندش امام صادق(عليه السلام) نگريست وفرمود:
اوازكساني است كه اين آيه درشأن اونازل شده.
وَنُريُداَن نَمُّنَ عَليَ اللَّذينَ استُضعِفُوافِي الاَرضِ وَنَجعَلَهُم اَئِمَّةًوَنَجعَلَهُمُ الوارِثينَ. 
-امام باقر(عليه السلام) به حضرت صادق(عليه السلام)كه راه مي رفت نگاه كرد.
وگفت اين شخص رامي بيني؟
اوازكساني است كه خداي عزوجل فرمايد:
وَنُريدُ اَن نَمُّنَ عَلضي اللَّذينَ استضعِفوا.. 
3-ازسوي ديگران كه حتي قائل به مسأله امامت وخلافت براساس انديشه شيعي نيستند.
اين مسأله ذكرشده است كه او،دربين برادرانش خليفه پدر،ووصي اووقائم به امامت است و... 
ويااحمدشهاب الدين الفاظي نوشته است برامامت وجلال وسيادت اوهمه علماء اتفاق نظردارند.

دوران ومراحل امامت

دوران امامت اوراازنظرسياسي درسه بخش مي توان قسمت كرد.
1-دوره نهضت ضداموي يادوره سقوط بني اميه كه اين خودحدود18سال به طول انجاميد ودرآن اضطراب وآشوب درسراسركشوراسلامي بچشم مي خورد.
2-دوره حكومت ابوالعباس سفاح كه حدود4سال به طول انجاميدواونمي توانست . كنيه وعقده خودراآنچنان كه بودبروزدهد. ولي درعين حال مترصدفرصتي براي براندازي امام صادق(عليه السلام) بود.
3-دوران حكومت منصوركه امام ازسال (136-148)يعني به مدت 12 سال ازدوران امامت خودرادرعصراوگذراند. ودوره اي بس سخت ودشواربود-زيرامنصوربارهاوبارهاقصدقتل امام راكردولي بدان موفق نشد. دركل ،اونسبت به ديگرامامان قبل وبعددوره امامت نسبتاً درازي راطي كرد. كه اين خودرارموزموفقيت امام رادرامرارشادوهدايت جامعه واحياي تشيع بود. اوفرصت خوبي رادراستخدام گرفت تادرساية آن بتواند خط فكري شيعه راكه همان اسلام راستين بودعرضه دارد. وحقايق واسرارآنرابراي جامعه بيان كند. آنچنان كه دروس ونظرات وبيانات اوسازنده وجهت دهنده وبراي دنياي بعدجزوذخايرقرارگرفته است.

جوٌ زمان او

دردوران اضطراب درجوي آشفته وپرازآشوب زندگي راسركردبيشترعمرواوقاتش رادرمعارضه هاومباحثه هاورفع اجحاف ازمظلومان ومحرومان بود. كساني كه پناهي نداشتند ودرآتش فتنه حكام مي سوختند. اودردوران امامت خودبادوگروه عمده مواجه بود:
1-سياستمداران وزمامداران كه وجودعلمي اوراتحمل نمي كردند.
2-گمراهان ومنحرفان كه براي نظرات خود دلايلي بي محتواداشتندوبحث باآنان واقناع آنان وجهت دادن شان به سوي حق بس دشواربود.
زندگي امام ازسال 132هجري وارد مرحله اي جديدمي شود. وآن دوره حكومت بني عباس است كه افرادي مزوّ روخائن واهل رياوتدليس ونسبت به اهل بيت جداً كينه توزبودند وامام رامزاحم خودتلقي مي كردند.

مرجعيت امام

اينكه ائمه مذاهب مختلفه شاگردان امام بودند جاي بحث و سخني نيست اسناد هر دو فرقه حكايت ازآن دارد، بعبارت ديگرامام مرجعيت ديني دنياي اسلام رابرعهده دارد و آراء و نظرات همه فرق به او وصل است . برخي به صورت تغيير يافته بخشي به صورت دستكاري ومنع شده وبرخي هم بصورت نص وعين شيعه ازگروهي بودكه امام رامرجع ديني خودمي دانست وحكم اورادرجنبه اجرامدنظر داشت وموردتبعيت قرارمي داد. واين مسأله راحتي برخي ازانقلابيون شيعه كه خط وراه وروشي تقريباًجداگانه داشتند مي پذيرفتند. زيدبن علي بن الحسين آن انقلابي معروف كه به شهادت رسيد مي گفت خداي درهرعصري حجتي براي مردم معين مي كندكه ازاهل بيت است. اين حجت درعصرماپس ازبرادرم جعفربن محمد(عليهماالسلام) است . آنكس كه اوراپيروي كندگمراه نمي شود وآنكس كه اورامخالفت كندهدايت نمي يابد.
لايَضِلُّ مَن تَبِعَه وَلايَهتَدي مَن خالَفَهُ

تو طئه قتل امام صادق (عيه السلام)

حسادت وکينه منصور راپاياني نبود وشيوه ها وترفندهائي که براي کمرنگ کردن موقعيت امام بکار مي برد مؤثر واقع نمي شد. بدين خاطر شيوه نامردي رادرپيش گرفت و مصمم شد که محرمانه و خائنانه امام رامسموم نمايد.
ازسوي ديگر امام در سالهاي آخر عمر خود شديداً لاغر وضعيف شده بود و به تعبيريکي از افرادي که امام را درآن روزگار ديده بود ازاوچيزي نمانده بود جز سرش، کنايه ازاينکه بدن کاملاً فرسوده ونحيف شده بود. سراسرزندگيش به دشواري وسختي ورنج آفريني گذشته بود. ودرسالهاي آخر عمربر ميزان محدوديت واحضار وتهديد او اضافه مي شد که اين خود بر خستگي ورنجش مي افزود.

برنامه قتل امام صادق (عليه السلام)

سرانجام منصور نتوانست پيشرفت امام را ببيند و عظمت او را تحمل نمايد. طرح قتل او را از طريق مسموم کردن تهيه نمود.
اين نکته راناگفته نگذاريم که بني عباس درس مسموم کردن امامان رااز پيشوايان راستين خود، يعني بني اميه آموختند. معاويه بارها گفته بود خداوند ازعسل لشکرياني دارد و.. که غرض عسل مسموم بود که به خورد دشمنان خود ميداد.
منصور توسط والي خود درمدينه امام را با انگور زهرآلود به شهادت رساند وبعد حيله گرانه به گريه وزاري وعزاداري او پرداخت.  اينکه درامر شهادت امام، منصور دست داشته جاي شکي براي ما نيست، زيرا که خود بارها گفته بود که او چون استخواني درگلويم گير کرده است.
شايد منصور جداً وقلباً دوست نداشت امام رابکشد ولي چه مي توان کرد که مقام است وسلطنت، پست است وموقعيت. مگر هرکسي ميتواند ازآن بگذرد؟ امرشهادت او را توسط منصور، برخي چون ابوزهره انکار کرد ه اند، بدليل ابراز تأسف منصور ازمرگ او  وهم گفته اند که اين امر خلاف تحکيم پايه هاي حکومت او بود.  ديگران هم همين افکار راداشته اند  ويا برخي ديگر ازآن به ترديد ياد کرده اند.  ولي باتوجه به سابقه برخورد واحضار وتهديد منصور، وبا توجه به اعمال زمامداران پس از او معلوم مي شود بني عباس چون بني اميه درخط امام کشي بودند وآنها شش تن ازامامان ما را مسموم کرده اند. آري او پس از قتل امام ابراز تأسف هم کرد وآن مصلحتي بود.

تاريخ شهادت امام صادق (عيه السلام)

اینکه امام در چه ماهی وفات یافته ، روایات مختلف است. برخی بیست وپنجم شوال وبرخی نیمه رجب را روایت کرده اند اما روایت بیست وپنجم شوال مشهورتر است.ولی مورخان شیعه وسنی اتفاق نظر دارند که سال وفات امام ، 148 هجری بوده است .
همچنین نویسندگان وتاریخدانان شیعه متفقاً اعتقاد دارند که والی مدینه از سوی منصور عباسی امام را بوسیله زهر مسموم و شهید کرده است .(کفعمی) در کتاب مصباح روایت کرده که امام با انگوری زهرآگین مسموم وشهید شده است در این میان برخی محققان اهل سنت نیز شهادت امام را بوسیله زهر روایت کرده اند که از جمله مؤلفان کتابهای اسعاف الراغبین ، نورالابصار ، تذکرة الخواص ، الصواعق المحرقه را می توان نام برد.

وفات امام

در دم مرگ اين جمله راازاو نقل کردند:
آمَنتُ بِاللهِ، وَکَفَرتُ بِالطَّاغُوتِ، اللّهمَّ احفَظني فِي مَنامي وَيَقظَتي 
به خداي ايمان دارم، به طاغوت کفر مي ورزم، خداوندا مرا درخواب وبيداري (قيامت) حفظ فرما. سال وفات او را سال 148 هجري وسن اورا 65 سال ذکر کرده اند. ولي در اين زمينه اختلافاتي درتاريخ هاست از جمله 68سال ،71سال هم نوشته اند  روز وفات او 25شوال است و برخي اول شوال و15رجب هم نوشته اند. مدت امامت اورا 31 سال وبرخي34 سال هم نوشته اند.  زمان وفات او دوازدهمين سال حکومت منصور بود.
البته تشييع جنازه فوق العاده اي از امام صورت گرفت که تا آن تاريخ درزندگي امامان ديده نشده بود. مسلمان وکافرو شيعه و سني درآن شرکت داشتند.

مظلوميت او

او امامي مظلوم بود. مظلومي که هم ازسوي دوستان ستم ديد وهم ازسوي دشمنان، دوستان حق او رانشناختند وبه آزارش پرداخته تاحدي که آن خويشاوند نزديک باخنجر به امام حمله کرد ویا آن ديگري ازاو روي برتافت که چرا درخدمت نهضت وقيام مسلحانه ا ش قرار نمي گيرد و...
اما دشمنان که جاي خود داشتند. پيري لاغر وضعيف رانيمه شب ، بدون لباس وعمامه باپای پياده به دنبال خود مي کشاندند. اموالش را مصادره مي کردند ،خانه اش را آتش مي زدند ، به اواهانت مي کردند...
پاره اي ازاسناد او رامظلوم تراز امام حسين (عليه السلام) سيد الشهداء معرفي مي کنند و حتي اورا سيد المظلومين مي خوانند  بياد آوريم که هشام او وپدرش رابه شام احضار کرد وتاسه روز به آنها اجازه ورود نداد وبه آنها غذا نفروختند وآنها را سنگ زدند!!
دردوران امامت هم بگفته سيد بن طاووس منصور 7بار امام را احضار واو را به قتل تهديد کرد. والي مدينه همواره مزاحم او بود، جلسه درس او راتعطيل مي کردند، ملاقات بااو را ممنوع اعلام مي کردند ، شاگردان او چون مالک و ابو حنيفه راعليه او علم کردند ، درپشت سراوبدگوئي ها مي کردند و...
اوسفارش کرده بود که درمني ازاو ومظلوميت او ياد کنند.ا مام کاظم(عليه السلام) پس از وفات هرشب حجره او را روشن مي داشت تاعابران ياد وخاطره اورا زنده دارند.

وصايای امام صادق (عليه السلام)هنگام فوت

اودر لحظه مرگ وصايایي چندي می نماید که برخي درامرامامت برخي درزمينه مسائل خانوادگي وبخشي درمورد عامه است.
- به فرزندان خود گفت: فَلا تَمُوتُنَّ اِلاُّ وَاَنتُم مُسلِموُن  بکوشيد که جز مسلمان نميريد.
- به کسان وخويشان فرمود: اِنَّ شَفاعَتَنَا لاتَنالُ مَستَخِفّاَ بِالصَّلاةِ. شفاعت ما به کسي که نماز راکوچک بشمارد نمي رسد 
- به خانواده خود وصيت کرد که پس ازمرگش تا چند سال درموسم حج درمني براي او مراسم عزاداري برپاکنند.
- دستور داد براي خويشان وکسان هديه اي بفرستند، حتي هفتاد دينار براي حسن افطس از خويشان او. وحسن افطس همان کسي است که با خنجر به امام حمله کرده بود  ومي فرمود مي خواهد آيه قرآن رادرمورد صله رحم اجرا کند.
- درباره امام پس ازخود، امام کاظم(عليه السلام) رابراي چندمين بار منصوب کرد که او درآن هنگام براساس سندي بیست سال داشت. 
- بخشي از سفارشهاي او درباره غسل وکفن وقبر خود بود که احکام اسلامي دراين زمينه وجود دارد.
- وبالاخره بخشي از وصيت راجع به مردم بود که روؤس آن دعوت به وقار وآرامش، حفظ زبان، پرهيز ازدروغ وتهمت ودشمني، دوري ازتجاوز کار، پرهيز ازحسادت وترک معاصي و... بود.

مزار و بازماندگان

امام راشهيد کردند وچراغي راکه روشن بخش محافل ومجامع دنياي اسلام بود خاموش نمودند.منصور اوراکشت ودرعين حال مي گفت: مثل جعفر بن محمد کجا پيدا مي شود؟ وفريبکارانه وحيله گرانه درعين اينکه با تمام وجود ازاين مسأله شادان بود ، ابراز تأسف مي کرد.
آري، دور داشتن حضرت علي(عليه السلام)ازخلافت درغوغاي سقيفه اگر بگوئيم ناشي از توطئه اي پيش بينانه نبود،لااقل خيانت بارز وآشکار عليه اسلام ومسلمين بود. آثار زيانباري از خود برجاي گذاشت که يکي از آنها تار ومار کردن فرزندان پيامبر(صلي الله عليه وآله) وبه شهادت رساندن آنها بود.
اينان همه عمرو هستي وامکان خود را درراه نشر وتبيين احکام اسلام و دفاع از شرف وقداست آن وحمايت ازانسانها وبرقراري عدالت صرف کردند.ازجان خويش مايه گذاشتند تابشريت سروري وآقائي پيدا کند.
چرا دشمنان بشريت بايد تا اين حد گستاخ باشند که اينان را به شهادت برسانند؟ سنگ اول اين ستم ازکجا بنيان نهاده شد؟ جز از سقيفه؟ وآيا سزاوار نيست اين عبارت ذکر همگان باشد که:
اَللّهُمَّ العَن اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخَرَتابِعٍ لَهُ علي ذلک

دفن و مزار

برطبق وصيت ، او را غسل دادند وکفن کردند. امام کاظم (عليه السلام) اورا درلباس احرام وهم پارچه يا پيراهني که يادگار جدش امام سجاد (عليه السلام) بود پيچيده ومحفوظ کرد.مراسم تشييع بي مانندي براي او انجام شد. جنازه نه بر روي دوش ها که برروي دستها بود.ابوهريره عجلي درمورد تشييع ودفنش درآن روزگار اشعاري سرود که خلاصه آن اين است:
آنگاه که جنازه اش را حرکت مي دادند پيش خود گفتم: آيا مي دانند چه چيزي رابه سوي گور مي برند؟ کوهي که برافراز بلندي جاي داشت. مردم صبحگاهان برقبرش خاک ريختند. درحاليکه شايسته آن بود بالاي سرهاي جاي گيرد.
او رانيز چون امامان گرانقدر پيشين به سوي بقيع بردند ودرکنار امام مجتبي، امام سجاد، امام باقر(عليهم السلام)درقبه عباس دفن کردند. او را درقبري جاي داده اند که برصدها خانه زندگان بي تفاوت برتراست.
مزار اوتا سال 1344 هجري درآن قبه وبارگاه مرکز زيارت وتوسل بود که دراين سال وهابي مسلکان این از خدا بی خبران آن راويران کردند. او خود درباره پاداش زيارت خود گفته بود: هرکس مرا زيارت کند فقيرنمي ميرد وخداي گناهانش را مي بخشد: مَن زارَني غُفِرَت لِذُنُوبِهِ وَلَم يَمُت فقيراٌ.

پس از شهادت

امام کاظم (عليه السلام)پدرش راپس از شهادت درميان دو تکه پارچه سفيد که لباس احرام او بود به اضافه پيراهن ودستاري که يادگار جدش حضرت علي بن الحسين(عليهماالسلام)بود ونيز درميان بُردي که آن را به چهل دنيار خريده بود ،پيچيد وبه خاک سپرد.
امام کاظم (عليه السلام)ضمناٌ دستور داد، چراغ اطاقي راکه پدرش درآن مي زيست همچنان روشن نگاه دارند واين چراغ تاامام موسي کاظم(عليه السلام)درمدينه بود ،همه شب روشن بود تااينکه به عراق احضارشد.پيش از اين نيز امام صادق(عليه السلام)چراغ اطاق پدرش امام باقر(عليه السلام)راروشن نگاه داشته بود.
ابوهريره عجلي که ازشعراي اهل بيت وازعلاقمندان آنان بوده دررثاي امام آن هنگام که بدن مطهرش راروي تخت روان به سوي بقيع مي برده اند، چنين سروده است:
«به آنان که رفتند امام را روي دوشهايشان حمل کنند گفتم:آيا مي دانيد که چه شخصيتي را به گورستان مي بريد؟کوه ثبير راکه چه مرتفع وبلند است!اينک مردماني رامي بينم که هريک مشتي خاک روي بدن مقدسش مي ريزند.چقدر شايسته است که برسر خويش بريزند.
اي صادق راستگو واي فرزند راستان وصادقان!به پدران پاک و پاکيزه ات سوگند راستين مي خورم وخداوند تعالي وپروردگار خاوران نيزبوجود شما سوگند ياد کرده وفرموده است :دوازده ستاره درخشاني که درعالم الهي هميشه پيشرو پيشگام بوده اند»
بدين ترتيب اما صادق(سلام الله عليها)درگورستان بقيع درکنار نياي مادريش امام حسن مجتبي وجد پدريش حضرت امام سجاد وپدرش امام باقرالعلوم(درود خدا به روان همه شان)به خاک سپرده شد واو آخرين امامي بود که دربقيع دفن گردي وپس ازاو تمام فرزندان او جزامام رضا(عليه السلام)که درخراسان آرميده درسرزمين عراق به خاک سپرده شده اند.
 

ثواب زيارت حضرت امام صادق (عليه السلام)

ازديدگاه سنت اسلامي ،زيارت مؤمن درهردوحال حيات ومرگ ثواب واجرفراوان دارد،بويژه اگراو،امام وپيشواي مؤمنان باشد.
بعلاوه زيارت قبورانبياءواوصياي آنان ترويج شعائردين وزنده نگاه داشتن آئين وجاودانگي نام ايشان وتوجه دادن دلهابه سويشان وتشويق وترغيب مردم به پيروي ازمرام ودينشان مي باشد ، واينكاري است كه همه عقلاي جهان آنرا مي پسندند وهرقوم دراحياي آثاربزرگانشان وزنده نگاه داشتن نام ونشانشان ورواج دادن مرامشان مي كوشند.
آري ،ديدارمزارپيغمبروائمه اطهار(عليهم السلام) تعظيم وبزرگداشت شعائرديني است وتعظيم شعائرالهي ازنشانه هاي تقواي دلهااست.
احاديث ورواياتي راكه در زمينه فضیلت زيارت قبرامام صادق (عليه السلام) واردشده است ، مي توان به دوبخش تقسيم كرد:
نخست سلسله احاديثي كه به طورعموم درثواب زيارت قبورانبياء واولياء آمده است.
وبخش ديگراحاديثي كه درفضيلت زيارت قبرشخص امام صادق (عليه السلام)نقل شده است.
احاديث بخش نخست فراوان است ومابه چندنمونه اشاره مي كنيم:
امام رضا(عليه السلام) فرمود:
براي هرامام وپيشواي برحقي ، برگردن دوستان وپيروانش ،حقي وتعهدي است وازآثارعمل به تعهدواداي حق او ، زيارت مرقداوست. پس هركس ازروي علاقه وپس ازپذيرش آئين او ، به زيارت قبورانبياء وامامان بشتابد، بدون شك درروزرستاخيز، آنها شفيع اوخواهند بود. 
اميرالمومنين حضرت علي (عليه السلام) فرمود:
زيارت خانه خدا را با زيارت قبر حضرت رسول اكرم(صلي الله عليه وآله) كامل كنيد. ترك زيارت قبراو، جفا وستم است درحق او. وظيفه شماست كه به زيارت قبر اوبشتابيد ونيزبه زيارت قبوركساني كه برگردن شما حق دارند بپردازيد ودركنارآن مزارها ازخدا روزي بطلبيد. 
امام صادق (عليه السلام) فرمود:
هركس قبر امام وپيشواي برحق رازيارت كند ودركنارآن ، چهارركعت نمازگزارد ، خداوند براي اوثواب حج وعمره را نويسد. 
ازاحاديث بخش دوم به ذكردوحديث قناعت مي كنيم:
امام صادق (عليه السلام) فرمود:
هركس قبرمرازيارت كندگناهانش آمرزيده مي شود وهرگز فقير وبينوا از دنيا نمي رود. 
امام حسن عسكري(عليه السلام) فرمود:
هركس قبرامام جعفرصادق وياپدرش امام باقر(عليهماالسلام) رازيارت كند. به چشم درد وديگر بيماريها مبتلا نمي شود وگرفتارازدنيا نمي رود.

+  نوشته شده به قلم الشيعه | 
آخرين مطلب ارسالي